حیوان ژنتیکی

دو سه ماه پیش یکی از دوستان توی گوگل بز! یه لینکی برام فرستاده بود که اولش از دیدنش خیلی تعجب کردم ولی از اونجایی که هر روز باید شاهد یک پیشرفت علمی جدید باشیم زنهار شروع کردم به گشتن تو اینترنت و دیدن عکسا . حالا اگه شما تا حالا این خبرو نشنیدین من بطور کلی براتون توضیح میدم که قضیه از چه قراره .

میگن دانشمندای علم ژنتیک یه موجودی رو ساختن که هم می بینه هم نفس می کشه هم دردو متوجه میشه . این موجود کوچولو رو شرکت استرالیایی biogenica ساخته و اسمشونم گذاشته genpets که معنیش میشه حیوون ژنتیکی خونگی یا حیوون خونگی ژنتیکی یا خونگی حیوونی ژنتیکی یا … . این موجود کوچولو رو برای بچه ها ساختن تا با جاهای مختلفش ور برن تا شاید با این کار یه ذره کمتر خودشونو انگولک کنن . این بنده ی خدا توی یه بسته قرار داره و تا وقتی که بسته رو باز نکنین تو خواب زمستونی به سر می بره اما به محض باز کردن بسته ، چشماشو باز می کنه و از اون به بعد نیاز به غذا پیدا می کنه .

میگن این بابا از استخون و گوشت و خون تشکیل شده و اگه یه قسمت از بدنشو ببری خون میاد و باید سریع مداواش کنی وگرنه الفاتحه . باید بری تو باغچه خاکش کنی . این اسباب بازی رو هم تو چند مدل مختلف ساختن . مثلا بعضیاشون یه سال عمر می کنن بعضیا سه سال . حالتای مختلفی هم دارن . شیطون ، باهوش ، کم حرف! ، مودب ، اجتماعی ، خوش مشرب ، اراذل اوباش ، رئیس جمهور و … . توی سایت خود شرکت سوالاتی درباره این موجود پرسیده و بعد خودشون هم جواب دادن . که یه چندتاشو با هم مرور می کنیم.

مثلا پرسیده نفس می کشه؟ بعد یارو گفته بَه! خوابی؟ دو ساعته دارم تو پیت می گو.م؟ یا پرسیده این جنپتز احساسات هم دارن؟ که جواب داده آره گلم . تازه هرچی هم انگولکش کنی هیچی نمیگه . صداش درنمیاد . برو حال کن . حالا یه سوالی هم هست که من خودم می پرسم ولی کسی نیست جواب بده . یادمه یه شرکت آمریکایی یه عروسک هم قد آدمیزاد تولید کرده بود که خیلی هم خوشگل بود . می گفتن پوستش هم جنس پوست آدمه و مفاصلش کاملا حرکت می کنن . اما مهمترین قسمت ماجرا این بود که برای مسائل جن*سی می شد ازش استفاده کرد ولی خب ، حس نداشت و زنده نبود . حالا سوال اینه که از این جنپتز میشه برای اون مسائل استفاده کرد یا نه؟ اگه نه پس چی؟

حالا ملت شاکی شدن که بابا این چه اختراعیه ، این ظلمه ، این با حقوق بشر منافات داره و این حرفا . اما دانشمندا گفتن که بچه ها با این اسباب بازیا بازی کنن براشون خوبه . یه دید وسیع تری نسبت به آفرینش پیدا می کنن و شاید علم ژنتیک و پزشکی سریعتر پیشرفت کنه .

خلاصه این بود ماجرا . اما حقیقتش هرچی گشتم که یه عکس چشم باز از جنپتز پیدا کنم دستم رفت تو پوست گردو . می دونین ، پنج دقیقه اس سرکار بودین چون همچین موجودی وجود نداره و این فقط یه دروغ و شایدم شایعه اس . بشر تا ساخت همچین موجودی خیلی فاصله داره و شاید تا دویست سال دیگه هم نتونه بسازتش و اینم گوشزد کنم که ما تا دو سال دیگه می میریم چون سال ۲۰۱۲ میشه و دیدن همچین موجودی رو با خودمون به قبرستون می بریم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید


هرمیون گرنجر

به شخصه تا حالا پیش نیومده که گناه خیلی سنگینی انجام داده باشم و عذاب وجدان روحمو سوراخ کرده باشه . ولی خب ، مثل خیلی جوونای دیگه گناهای ریز داشتم که چندان به ترکشون تو این ماه امیدی ندارم . نمی دونم ، شاید یه روزی تو همینجا اومدم و اعتراف هم کردم .

پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم … بخشید به گیرنده هاتون دست نزنین . تاثیر این پارازیتاس . البته برای کم شدن تاثیرش و جلوگیری از مبتلا شدن به سرطان راهای زیادی وجود داره که یکی از راها رو در ذیل! براتون شرح میدم . داشتم می گفتم . پارسال آبان ماه بود و حمید عسکری تازه آلبوم داده بود . یکی از دوستام توی دانشگاه دائما با تلفن حرف می زد و همه اش از شرکت و حاج احمد و دفتر و این چیزا صحبت می کرد . خیلی کنجکاو شده بودم ولی کلا با سوال کردن مستقیم حال نمی کنم . یعنی اصلا با حرف زدن مستقیم میونه ای ندارم و تفکرم هم اینه که طرف باید خودش از رفتار و صحبتای من بفهمه چی میخوام. یه چند روزی گذشت تا اینکه دوستمون به حرف اومد و گفت فردا میام دنبالت که بریم شرکت . گفتم چه شرکتی؟ گفت بیا خودت میفهمی . خب منم فکر کردم الان می برتم یه شرکت کامپیوتری و دوزار تخصص یاد می گیرم . خلاصه خیلی خوشحال بودم که بالاخره کار پیدا کردم .

دنبالم نیومد . زنگ زد گفت با مترو بیا من راهنماییت می کنم که کجا پیاده بشی . منم که همچنان فکر می کردم با یه شرکت کامپیوتری مواجه خواهم شد با ذوق و شوق قبول کردم و راه افتادم سمت شرق تهران . با کلی دردسر و مکافات منو پیدا کردن و راه افتادیم سمت دفتر . بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم و به دفتر شرکت کامپیوتری! دخول کردیم . چند نفر تو یه آپارتمان حدودا هفتاد متری تو همدیگه می لولیدن . به چندتاشون سلام و عرض ادب نمودیم و رفتیم تو یه اتاق خالی . از زور بیکاری نگام رفت به در و دیوار . دیدم عکس دستبند و گردنبند زیورآلاته . با خودم گفتم زرشک! حتما الان میگن بیا برامون بازاریابی کن اینا رو بفروش به خلق الله . قبل از اینکه صاحابش بیاد بچه ها گفتن بیا بهت یاد بدیم چیکار کنی که یه وقت نرینی . انصافا ترسیدم . گفتم الان چیکارم میخوان بکنن . گفتن قلاب بگیر . یا خدا . قلاب گرفتم و بعد گفتن با مشت تو دستت فشار میدیم تو دستتو باز نکن خم هم نشو . مشتو فشار داد و خیلی سریع سقوط کردم . بعد یه دستبند بستن به دستم و دوباره فشار دادن که هیچ از جام تکون نخوردم هرچی زور زدن . گفتن حالا خم شو دستتو بزن به نوک پات . منی که دستم به زانوهام هم نمی رسید انگشتامو زدم به زمین . یه چندتا آزمایش دیگه هم کردن که من کلی تعجب کردم . تازه می گفتن سرطانم خوب می کنه . می گفتن این دستبندا حالت مگنتیک دارن و امواج رادیویی رو میفرستن تو باقلواها .

بالاخره صاحابش اومد و هی ور زد و آزمایش انجام داد . دوستان عزیزتر از جانم هم تو سررسیدشون چیز می نوشتن. حرفاش که تموم شد متوجه شدم که درست متوجه شدم و باید کار بازاریابی انجام بدم . اما دوستام گفتن که بره رو پلن بی! (یکی دو روزه افتادم تو خط کال آف دیوتی!) بعد از چند دقیقه تنفس دوباره اومد و کم کم دوریالیم افتاد که بله ، شرکت هرمیه و زیرمجموعه و الانم دارن منو پرزنت می کنن . جلسه خیلی طول کشید چون من زیاد سوال می پرسیدم . بعد از جلسه هم منو با اعضا آشنا کردن . یکیشون باباش مرده بوده و تا یه ماه پیش سرچهار راها جوراب میفروخته . یکی باباش ورشکسته شده و خونه اشون از فرشته اومده قیطریه . یکی ظرف یه سال ویتارا خریده چون می خواسته که پولدار بشه و زحمت کشیده و خاک صحنه خورده . نکته ی بارزش هم این بود که همشون و حتی دوستای گل من به شدت سیگار می کشیدن و همه اشون از دم مصرفشون بالا بود . اون روز هم گذشت و قرار شد یه روز دیگه هم بیام ولی موقع خداحافظی دوستم یه حرفی زد . گفت حامد حالا چقدر پول داری؟ گفتم صد تومن دویست تومن . گفت کمه . گفتم خب سیصد تومن . گفت نه باید یک و دویست جور کنی . گفتم ندارم . گفت فردا بیا با هم صحبت می کنیم . گفتم خب الان صحبت کن گفت نمیشه فردا بیا اون یارو بهتر برات توضیح میده .

دوباره رفتم اونجا یه مقدار بحث کردم اونام هی توجیه می کردن . حوصله نداشتم زیاد جنگ و جدل کنم . خواستم خودمو راحت کنم گفتم من اونقدر پول ندارم . گفتن اشکال نداره الان ما یه راهی جلو پات میذاریم که پولت جور بشه . گفتم خب ، شاید الان یه تبصره ای چیزی داشته باشن یا مثلا به من اعتماد کنن و دستبندا رو مجانی بدن تا براشون بفروشم و بعد پولشونو پس بدم . ولی زهی خیال پوچ! یه برگه دادن بهم و گفتن اسم هرکیو میشناسی توش بنویس . گفتم کیارو ؟ گفتن فامیل دوست آشنا همکلاسی . اسم همکلاسیای دبستانت هم بنویس . گفتم بابا من که دیگه اونا رو تا ابدالدهر نمی بینم که ، گفتن نه تو چیکار داری بنویس . یه هشتاد تا اسم شد . بعد گفتن حالا بنویس چقدر پیششون اعتبار داری از پنج بهشون نمره بده . بعد گفتن حالا بنویس هرکدوم اگه ازشون پول بخوای چقدر بهت پول میدن . گفتم خب بستگی داره که چقدر پول بخوام . مثلا اگه واسه تاکسی باشه فرق می کنه با اینکه افتاده باشم رو تخت بیمارستان . کلی سر این موضوع بحث کردیم آخرش رفتن پیش رئیسشون . داشتم لب خوانی می کردم . گفت این بچه اینا رو میگه چی بگم صداشو بندازم؟ رئیسش گفت هرچی گفت بگو آره همونه تو درست میگی . بعد اومد پیشم و گفت فکر کن تو بیمارستانی داری می میری . دیگه وارد جزئیات بیماریش نشدم و مبالغو وارد کردم . یکی هزار تومن یکی پنج هزار تومن . کر خنده بود این قسمتش .

بعد که کارم تموم شد گفت حالا شماره تلفن همه اینارو هم بنویس و بهشون زنگ بزن . دیگه اینجا بود که با جدیت وارد شدم و گفتم من حاضر نیستم به دوست دخترم رو بندازم بهش بگم دوسِت دارم اونوقت زنگ بزنم شوهرخاله ام که چندساله ندیدمش بگم به من کمک کن؟ عمرا . زکی خیال واهی! گفتن برای پول درآوردن باید تلاش کنی. فکر کردی همینطوری پول ریخته؟ گفتم من اهل مادیات نیستم . گفتن تو نیستی ، شاید اون باشه پس باید پولدار باشی . خلاصه هرچی می گفتم یه چی می گفتن ولی آخرش من کوتاه نیومدم و تیرخلاصو زدم . گفتم شرکت هرمیه من نمیخوام بیام . کلی هم دوستام ناراحت شدن که به ما اعتماد نداری و و شک داری و سکوت قلبتو بشکن و برگرد ، نذار این فاصله بیشتر از این شه و این صوبتا . با این حال قضیه ختم به خیر شد و دست از سر با موهای پرپشت من برداشتن .

چندماه گذشت . کم میومدن دانشگاه و واحد کم برمی داشتن تا به امورات دستبند فروشی و زیرمجموعه داریشون برسن . تا اینکه یه ماه پیش همون دوستم بهم اس ام اس داد و گفت فردا بیا بریم دفتر جدیدو بهت نشون بدم و یه سری خبرای خوب بهت بگم . بعدش هم میریم یه جای توپ حال کنی . نه نگفتم . فکر کردم لابد می دونن که من کار نمی کنم . فردا با ماشین اومدن دنبالم و رفتیم یه جای جدید تو همون شرق تهران . منو بردن دفترشون که مثلا نشون بدن چقدر بزرگ شده و ملت کرور کرور میان اونجا دستبند بخرن و پرزنت کنن. دختراشم زیاد شده بودن که تعدادیشون جوراب هم نپوشیده بودن!!! یه اتاق کنفرانس پیشرفته هم درست کرده بودن واسه کسایی که می خواستن محصول بخرن و از اونجایی که نمی شد رو دختر مردم آزمایشاتشونو تست کنن از سیستمای مولتی مدیا بهره می جستن . دخترایی رو می دیدم که با خانواده اومده بودن تا اونا رو به خرید راضی کنن. قسمت بالکنشون هم کرده بودن برای سیگار کشیدن و چقدر هم می کشیدن . مصرفشون از اون دفعه بالاتر زده بود . علاوه بر این دائما حرف از سمینار و کوالالامپور و سنگاپور و ویزا و این چیزا بود . بعدش هم منو بردن بیلیارد . یه ذره خودشون بازی کردن و بعدش به منم یاد دادن که مثلا نمک گیر بشم و یه زیرمجموعه بهشون اضافه بشه . به دوستم میگم تو الان یه ساله داری کار می کنی ماهی چقدر درمیاری؟ میگه فعلا چیز زیادی درنمیارم ولی سال دیگه همین موقع ماهی شونزده میلیون درآمد دارم . راستی اینم یادم رفت بگم که اسم این شرکت تو لیست وزارت اطلاعاته و اگه تا الان جمع نشده احتمالا بخاطر اینه که مردم متوجه نمیشن که دستبند سی هزارتومنی رو سیصد هزار تومن می خرن .

به هرحال از نوع رفتار سرد من متوجه شدن که من اینکاره نیستم و دیگه باهام تماس نگرفتن . حقیقتش اگه از دستگیر شدن و دستمالی کردن مردم واسه عضو شدن بگذرم نمی تونم از درآمد حرومش بگذرم. تازه اونم درآمدی که بعد از دوسال شاید رو دور بیوفته . مطمئنا اگه کار و کاسبی درستی بود ظرف چند روز اون پولو جور می کردم و میوفتادم دنبالش ولی این پولا خوردن نداره . پس فردا بچه ام کج و کوله به دنیا میاد . راستی گفتم بچه . میگم که با اجازه بزرگترا واسه بچه ام دنبال مامان می گردم . اگه یه مادر خوب و زحمتکش وخوشگل! سراغ دارین مارو هم از الطافتون در این ماه رحمت بی نصیب نذارین و مطمئن باشین حتما تو عروسیتون جبران خواهم کرد ! الهی آمین!

دیدگاهی بنویسید


لولو برد

سلام جهان ! یکی از عالی ترین آب و هوایی که میشه برای یه منطقه متصور شد هوای تابستونی اما ابریه . دقیقا مثل هوای امروز . دوست دارم برم تو خیابون قدم بزنم ولی همتشو ندارم . یه کاری هم هست که یه ماهه میخوام انجامش بدم ولی می ترسم . اگه خدا این تنبلی رو ازم می گرفت دیگه هیچ مشکلی نداشتم .

خب میریم که یه مروری کنیم اخبار دانشگاه رو . چهارشنبه ی هفته ی پیش بالاخره چشممون به رخ پرجمال استاد مزین گردید و استاد گرام با حدود یه ساعت تاخیر با عشوه و ناز و بیگودی! وارد کلاس شد . اول پای تخته شروع کرد به نوشتن لوح داریوش و ما فکر کردیم استاد کلاس اندیشه اسلامی رو با تاریخ اشتباه گرفته ولی بعد از مدتی پی به اشتباه خودمون بردیم و بسیار شرمگین شدیم . واقعا من به خط خودم امیدوار شدم . دیگه از این به بعد اگه یه دختری بخواد جزوه امو ببره کپی کنه نمیگم برو از اون پسره بگیر. به هرشکل استاد حدود یه ربع درس داد و گفت چند دقیقه برید آنتراک . ما هم بیرون کلاس ول می گشتیم و در انتظار استاد دست به دعا شده بودیم . یه ربع گذشت شد نیم ساعت . نیم ساعت شد چهل و پنج دقیقه . بالاخره بعد از یه ساعت استاد خرامون خرامون به کلاس دخول نمودن . دوباره همون آش و همون بشقاب. (بعضیا تو بشقاب آش می خورن) دوباره بعد از یه ربع درس رفتیم آنتراک . دوستان پیشنهاد دادن که بریم بوفه یه گلویی تازه کنیم . منم گفتم بابا بی خیال الان استاد ما میاد حضورغیاب می کنه غیبت می خوریما . هیچ التفات نکردن و رفتیم بوفه به صرف کیک و ساندیس! البته ساندیس که نه ، از این رانیا که تو پاکته .

وقتی برگشتیم دیدیم استاد سرکلاسه . رفتیم نشستیم و یکی دو دقیقه بعد گفت خب درسمون تموم شد و چون من یادم رفته لیستمو بیارم از هفته ی بعد حضور غیاب می کنم . در حین خروج از کلاس بود و ما هم مشغول جون دادن پای تخته تا بتونیم کلمات قصار نوشته شده توسط استادو بخونیم که ناگهان استاد به یکی از بچه ها گفت بیا دفتر اساتید کارت دارم . البته این پسرک قصه ی ما هیکلش چهار برابر منه و هیچ ترسی به دلش راه نداد و رفت پیش استاد . وقتی اومد بیرون گفتم چی شد؟ گفت : « هیچی رفتم تو دیدم اتاق خالیه و فقط استاد رو صندلی نشسته . گفت بیا اینجا کنارم بشین . خوب شد نگفت بیا رو پام بشین . رفتم پیشش نشستم . گفت تو پراید داری؟ گفتم نه . گفت آخه صبح یکی با پراید بد پیچید جلوم خیلی شبیه تو بود . بعدش دیرم اومدی سرکلاس فکر کردم رانندهه تویی . آخه من با کسی سوء سابقه ندارم . بعدش پرسید بچه کجایی؟ گفتم شهریار . همینکه اینو گفتم یه متر پرید بالا .»

پنجشنبه و جمعه خیلی سریع گذشتن و شنبه شد . صبح کله سپیده! از خواب دل کندم و رفتم به سوی دانشگاه . استاده گفته بود شاید نیاد . حدود نیم ساعت صبر کردیم بعد دیدیم با استیل خاصش از دور نمایون شد . استیلش اینطوریه که پاهاش نیم متر جلوتر از خودش حرکت می کنن و همیشه یه جزوه ای کتابی چیزی هم زیر بغلشه . با اکراه و آه و ناله و عجز و لابه به سمت کلاس حرکت کردیم . اخلاق این استاد به شدت رو اعصابه . خیلی به ضایع کردن و تحقیر دانشجو علاقه منده . رفتیم نشستیم سرکلاس و نیم ساعت به در و دیوار نگریستیم و بعدش گفت می تونین برید دیگه . و رفت . کلاس چهار ساعته رو اینطوری پیچوند . قبلا هم که باهاش کلاس تئوری داشتیم همینطوری بود . البته ما از اینکه کمتر می بینیمش خیلی خرسندیم و از حرفای جذابش مثل این جمله که من مایه ی شرممه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست کمتر مستفیض می شدیم . بدبختانه مدیر گروه هم هست و نمیشه هیچی هم بهش گفت وگرنه حتما بهش می گفتیم ریز می بینیمت استاد . اینو بدون که اون *** برد . شایدم *** خورد . دقیق نمی دونم .

 

بعد از ظهر هم با همین استاد یه آزمایشگاه دیگه داشتیم . دو سه تا از دانشجوها ارائه اشونو آماده کرده بودن که یکیشون ارائه داد و وقتی نوبت به اون دوتا رسید استاد فرمودن که شما ارائه اتونو بدین وقتی هم تموم شد می تونین برین . و رفت . کلاس چهار ساعته رو تو یه ربع پیچوند . البته ناگفته نمونه که این هفته نوبت ارائه ی ماست و امیدواریم از این دست شانس ها برای ما هم اتفاق بیوفته . و اون روز تموم شد . البته یه مطلبی رو نگفتم . اون روز به یکی از بچه ها گفتم به اون دختر مزاحمه زنگ بزنه . زنگ زد و گفت ببخشید اشتباه گرفتم . صدای دختره یه مقدار بم بود . هرکی بود قطعا منو میشناخت و سایت قبلیمو می خوند . دو ماه پیش هم یکی از دخترای همکلاسی خیر سرش بخاطر سایت از من شکایت کرده بود و ما حدس می زدیم که اون باشه . از همین روی یه مطلبی توی سایت گذاشتم و خواستم عکس العمل مزاحمه رو ببینم . اولا که اون دختره که شکایت کرده بود خیلی قاطی کرد و مثلا خواسته بود یه مقدار عقده هاشو تو کامنت دونی سایت خالی کنه . ثانیا امروز و چند روز بعد از نگارش اون مطلب ، ساعت نه صبح زنگ موبایلم به صدا دراومد . قطعا هرکی که هست سایتو می خونه چون من توی سایت نوشته بودم که فقط ساعت دوازده ظهر زنگ می زنه .

خواستم یه جمله ی قصار بگم دیدم بهتره که شعر بگم . گر پسری کشته شود ، دختری ترشیده شود ، گر پسران کشته شوند ، کل جهان لیته شود . چی؟ وزن و قافیه نداشت؟ ولی حقیقت که داشت .

دیدگاهی بنویسید


زور داره ۱

خیلی زور داره . خیلی زور داره بشینی یکیو چند ساعت نصیحت کنی و آخرش وقتی تو صورتش نگاه می کنی به خودت افتخار کنی که طرفو متحول کردی بعد دو روز بعد ببینی حرفاتو به آرنجش هم نگرفته .

خیلی زور داره یکی تو کوچه خیابون ازت آدرس بپرسه راهنماییش کنی و بگه مرسی و تو هم از اینکه به خلق خدا خدمت کردی عروسی بگیری بعد هنوز چند قدم ازش دور نشدی از یکی دیگه هم سوال کنه .

خیلی زور داره یه دختری ازت جزوه بگیره که ببره کپی کنه و تو هم کلی با دمت! گردو بشکنی که بالاخره یکی هم از ما جزوه گرفت بعد دم در انتشارات ببینی از یکی دیگه هم جزوه گرفته چون خطت بد بوده .

خیلی زور داره وقتی پسرخاله یا دخترعموی کوچیکتر از خودت اومده خونتون و داره با بطری آب می خوره و تو هم شدیدا توبیخش می کنی بعد فرداش می بینی باز بطریو کرده تو حلقش .

خیلی زور داره … خیلی زور داره رضازاده …

دیدگاهی بنویسید


اولادکم فتنه

چشم شیطون کر ! حس می کنم هوا یه مقدار خنک تر شده .دیگه کولرو حوالی ساعت یک و دو روشن می کنن. قبلا بیست و چهار ساعته روشن بود . هرچی می گفتم آخه نکنین بابا می سوزه ها ! می گفتن بشین بچه حرف زیادی نزن . می گفتم یارانه ها رو برمی دارن پول برق میشه ۲.۵ برابر ، خدات تومن قبض میادا ! می گفتن مگه تو میخوای پولشو بدی؟ تو اگه هنر داشتی الان پول شهریه اتو می دادی . میگم من هنوز جوونم هنوز بیست و یک سالمم نشده. میگن ما هیجده سالمون بود چهارتا بچه داشتیم . میگم اون دوران فرق می کرد الان دوره زمونه عوض شده . میگن … میگن … هیچی ندارن بگن . فقط میگن بجای این حرفا برو بشین درس بخون معدل ضایعت یه ذره بیاد بالا . به هرحال اینم یه حرف منطقیه در نوع خودش . و بی ربط البته .

خب آخر هفته و مرور اخبار . خبر اول اینکه تعدادی از مردم استان لرستان به سریال فاصله ها و تقلید لهجه اشون اعتراض کردن و از عمو خواستن که پخش سریالو متوقف کنه . حالا ما به چند و چونش کاری نداریم . به نظر من این سریالا فقط اشاعه ی تجمل گرایی و روابط آزاد دختر و پسر دارن و دریغ از پخش یه سریال خوب از تلویزیون . مثلا میخواد قشر متوسط جامعه رو نشون بده . طرف تو بهترین نقطه ی تهران خونه ی ویلایی داره و ماشینای بالای ده میلیون سوار میشه ولی هشتش گرو نهشه . یا ما تعریف قشر متوسطو نمی دونیم یا فیلماسازای ما . غیر از اینا ، رابطه ی دو جنس رو هم خیلی راحت و صمیمی نشون میده . مثلا همین سریال فاصله ها که قسمت نشده چند دقیقه بیشتر ببینمش . پسره و دختره خیلی راحت با هم رابطه پیدا می کنن و تازه قصدشونم ازدواجه و مثلا سریال میخواد بگه اگه میخواین دوست باشین خیلی بده و زشته و این حرفا . همیشه سریالای ایرانی همین منوالو داشتن . روابط خارج از عرفی که آخرش منتج به ازدواج میشه .

خب ، حالا جوون این سریالو می بینه بعد میره مخ یکیو می زنه میگه میخوام باهات ازدواج کنم . بعد می بینه که هنوز دهنش بو شیر میده و نمی تونه . بعد از یه مدتی که از ارتباطاتشون گذشت دلشون زده میشه و میرن تو وبلاگ شخصیشون مینویسن که با فلانی به هم زدم و حالا با فلانی دوست شدم . و این رویه دنبال میشه تا طرف می رسه به چهل سالگی و میل شـ.وانیش فروکش کرده و یاد ازدواج میوفته . کاش می شد هرکس که با یه جنس مخالفش طرح دوستی می ریخت یه علامتی روش ظاهر می شد . مثلا رو پیشونیش خط میوفتاد . حیف که نمیشه هرچند که خدا یه سری تمهیدات اندیشیده ولی در دنیای امروز کافی نیست . اینجا حالا یاد یه جوکی افتادم . یه پسر و دختری مشغول کار خیر بودن بعد دختره خوشش میاد . برمی گرده به پسره میگه : عزیزم … بعده ازدواج هم اینجوری بهم حال میدی؟ پسره میگه : آره عزیزم … البته اگه شوهرت بیخودی گیر نده .

بحث ازدواج شد . میگن یه خانواده ی سیاه پوست تو انگلیس یه دختر سفیدپوست با موهای بلوند به دنیا تقدیم کردن. بعدش پزشکا رو این موضوع کلی تحقیق و تفحص نمودن و واسه خودشون تز دادن که آره ، شاید هفت نسل قبل بابای خانواده مادرشون سفیدپوست بوده و یا ژناشون ترکیب شده و این چرت و پرتا . حالا نمی دونم پزشکا خیلی بچه مثبتن یا اینکه ما رو خیلی مثبت فرض کردن . خب عزیزان من تابلوئه که مادر بچه خودشه ، ولی بابای بچه خودش نیست . متوجهین که ؟ حالا یاد یه جوکی افتادم . دوست طرف بهش میگه چه بچه خوشگلی داری یارو میگه حالا یه کاری برای ما کردی حالا هی منت بذار .

خبر بعدی درباره افشای نود و یک هزار و صد و بیست و پنج سند جنگ افغانستانه . والا من که هیچ موضوع جدیدی تو این اسناد افشا شده ندیدم ولی نکته اینجاست که یه سایت یا یه پایگاه خبری چطور به این همه سند دسترسی پیدا کرده ؟ یادمه قبلا که منم سایت داشتم به اسراری دست پیدا می کردم که حتی جرأت انتشارشونو نداشتم . البته تا جایی که تونستم این وظیفه ی سنگین و خطیر رو انجام دادم ولی استکبار جهان خوار ، دشمن دیرینه ، منافقین و کفار ، ما اهل کوفه ایم و از این قبیل صفات نذاشتن کارمو به اتمام برسونم . بیشتر اسناد من هم از فیس بوک و سیصد و شصت مرحوم بود . در برهه ای از زمان قصد داشتم در طبل رسوایی همه ی دانشجوها بکوبم ولی ترسیدم . حالا خیلی مصمم شدم که بعد از فارغ التحصیلی زندگی همه رو بریزم رو دایره. به امید آن روز . الهی آمین .

برگردیم به اخبار داخلی . خیلیا از من می پرسن ز…ذهنی یعنی چی؟ چطوری میشه؟ مکانیسمش چطوریه؟ منم میگم به من چه که جوابتونو بدم . برید از اونی که گفته بپرسین . میگن ما که به اون بابا دسترسی نداریم که . تو مارو روشن بفرما . منم با اینکه خیلی ماخوذم ولی مجبورم برای روشن شدن مردم این کلمه رو معنی کنم . ز… ذهنی یعنی اینکه وقتی شما اون دختر خوشگله ی ترک تبار رو تو اون فیلم عروسک نمی دونم چی چی می بینین ، ناخودآگاه ذهنتون میره به سمت فیلمای مبتذلی که قبلا دیدیدن . مثلا الان دوستان گرانمایه ی من افتادن تو خط سریال اسپارتاکوس و هرچه بنده سعی در تعلیم و تعلمشون دارم هیچ اعتنا نمی کنن . خب حالا ممکنه شما قبلا فیلم مبتذل و مستهجن ندیده باشین . مشخصه که خیلی بچه مثبت هستین . میشینین این سریالای پختی رو می بینین بعد با خودتون میگین که : خب حالا من که این فیلمو دیدم تحریک نشدم . پس اگه فیمای مستهجل! هم ببینم تحریک نمیشم . و میرید طرف کانال های دیگه نظیر جم۱ و کانالای بسته و کارتی و پارازیتی . بعدش میگه خب حالا من این فیلما رو دیدم طوری نشد که . زنهار میره تو عالم واقعیت که اینجا از ذکر جزئیاتش خودداری می ورزیم .

از همین روی سن این کارا تو کشور ما اومده پایین . شاهد زنده براتون میارم . تصور زیر متعلقه به بهراد کریم نژاد ، نوگل نوشکفته ی یازده دوازده ساله . این طفل صغیر یه آهنگی خونده به اسم دافی با این مضمون که : ماها عاشق دنگ و فنگیم ، بکسمونم مست و بنگی ، خیلی منگیم ، جوجه رنگی و …. بازم بگم؟ خودتون سرچ کنین آهنگشو دانلود کنین فقط اگه اینترنتتون دایال آپه به من فحش ندین . حالا یه جوکی هست که براتون تعریف می کنم. پسر بچه از ته کلاس میاد جلو به معلمش میگه: خانوم ، حاضرین با من ازدواج کنین؟ معلم میگه برو بگیر بشین ، من حوصله بچه ندارم. پسره میگه : خب اشکالی نداره پیشگیری می کنیم.

در آخر توجه شما رو می برم به سمت یه جمله ی خیلی خدا . توی ویترین زندگی هیچ وقت به عروسکی نگاه نکن که مال تو نیست ، چون اون فقط وسوسه ات می کنه که اونی رو که داری از دست بدی . حقیقتش من عروسک ندارم فقط یه چندتا از این ماشینای اسباب بازی از دوران بچگیم باقی مونده . حالا اگه کسی خواست به من عروسک بده یا احیانا عروسک من بشه با کمال میل و اشتیاق می پذیرم ! ترجیحا باربی باشه زیاد با سارا حال نکردم .

دیدگاهی بنویسید


سیگار استاد

خب تو قسمتای قبل خاطرات دانشگاه تا اونجا پیش رفتیم که ترم اول تموم شد و کم کم می خواستم وارد ترم دوم بشم . شب قبل از انتخاب واحد در خواب ناز بودم که یه دفعه …

-: پاشو … پاشو پسر الان چه وقت خوابه؟ -: ای بابا کیه این وقت شب؟ -: منم -: سرت به ..م . منم کدوم خریه دیگه؟ -: عزیز من تربیتو رعایت کن . منم جد بزرگوارت . -: هرکی حالا . نصفه شبی اومدی چیکار داری؟ -: اومدم یه توصیه ای بهش بکنم . -: خب زودتر -: میگم که فرزندم . چقدر خوب و نیکوست که تو بری نمایشگاه کتاب . -: الان که نمایشگاه کتاب نیست که. زمستونه الان مثلا . -: خودم می دونم . منظورم اینه که چندماه دیگه که نمایشگاه برگزار شد حتما برو -: اه مرتیکه لاابالی . برو روزیتو خدا یه جای دیگه حواله کنه . -: خجالت بکش. خیر سرم من جد بزرگوارتم ها ! -: میخوام نباشی . الان گمشو میخوام بخوابم . -: باشه میرم ولی برات یه چیزی آورده بودم. -: چی؟ -: همونی که همیشه آرزوشو داشتی -: من همیشه آرزوی چیو داشتم؟ -: کتی پری دیگه. بیا اینم کتی پری ، سالم و آماده -: اه اه … چه بویی میاد . چرا این کتی پریه بو میده پس؟ -: کو؟ بو نمیاد. کتی پری بو نمیده که بابام جان . -: خب حالا من اینو چیکارش کنم؟ -: نمی دونم خودت گفتی بیارمش -: نمی خوام . ببر پسش بده . اصلا می دونستی این باباش خیلی مذهبیه؟ -: نه نمی دونستم . اگه باباش مذهبیه پس چرا دخترش اینطوری شده؟ -: دیگه جزئیات زندگی مردمو نمی دونم . ولی الان خیلیا هستن که مثلا اسم باباهه عبدالباقره ولی اسم دخترش سایناس . -: خب چه ربطی داشت به روز پرستار؟ -: برو عمه اتو مسخره کن . برو میخوام بخوابم دیگه . -: باشه میرم ، ولی یادت باشه حتما نمایشگاه بری. -: باشه ، حتما .

اون ترم هم انتخاب واحدمون دستی بود. نمی دونم برحسب اتفاق بود یا رندوم که کسایی که اول فامیلیشون از حرف دال تا ی بود صبح انتخاب واحد می کردن و ما هم بعد از ظهر . من برای اینکه با جو انتخاب واحد بیشتر آشنا بشم صبح رفتم . اون موقع رو هیچ کس نظر خاصی نداشتم . فقط هدفم این بود که با مکانیسم انتخاب واحد آشنایی پیدا کنم . یکی از بچه ها که داداشش استاد بود و حرف اول اسمش هم ج بود خیلی زود کارشو تموم کرد و ۲۴ واحد انتخابیشو به ما نشون می داد. خیلی زورمون میومد . صبر کردم تا بعد از ظهر و بعد از ناهار. البته من که ناهار نخوردم ولی عزیزانمون توی گروه باید دلی از عزا درمیاوردن . رفتم یه دوری زدم و وقتی برگشتم دیدم دست بچه ها یه لیسته. گفتن اسمتو بنویس تا از روی این لیست اسمتو بخونن. خیلی زور داشت. منی که از صبح اینجا بودم باید دیرتر از کسایی که تازه اومده بودن انتخاب واحد می کردم .

واقعا رو کسی نظری نداشتم و هیچ کس برام مهم نبود . اصلا نفهمیدم کیا رفتن انتخاب واحد کردن و کیا موندن . دخترا خیلی لفت و لوفت می دادن . هرکدومشون نیم ساعت طول می کشید تا انتخاب واحد کنن . یه مشکل دیگه هم این بود که طرف باید می رفت یه ساختمون دیگه تا توی کامپیوتر براش چک کنن ببینن کلاس ظرفیت داره یا نه . اگه داشت که هیچی ولی اگه نداشت باید برمی گشت یه کلاس دیگه انتخاب می کرد . این شد که حوالی ساعت شیش نوبت به من رسید و بالاخره برگه رو پر کردم و رفتم برای تایید نهایی که از خوش شانسی من همون موقع تعطیل کردن و اصرار ما هم فایده ای نداشت و گفتن فردا بیایم . دیگه اطاله ی سخن نکنم ، وضعیت خیلی افتضاح بود .

کلاسا شروع شد و استادا یکی از یکی بدتر . منم کم کم داشتم با همه ی بچه ها آشنا می شدم ولی بیشتر با همون تعداد محدودی که ترم اول هم باهاشون بودم می گشتم . کلاسام که تموم می شد یه راست میومدم خونه و با خودم خوش بودم . می خواستم یه سایت بزرگ با انجمن راه بندازم منتها بودجه اشو نداشتم . غیرمستقیم به چندتا از بچه مایه ها رو انداختم ولی فقط قول می دادن . عشق و علاقه ی من شده بود سایت و انجمن ساز وی بولتین . دست آخر امتحانا رو خیلی بد شروع کردم و خیلی بدتر به پایان رسوندم . معدلم تا مشروطی هفتاد صدم فاصله داشت . همه ی درسا رو حفظ می کردم و هیچ ازشون نمی فهمیدم . قبل از امتحانا تصمیم گرفتم اینترنتمو پرسرعت کنم که کردم . تو خرداد و گرمای شدید هوا هم با چندتا از بچه ها می رفتیم تو کلاسای خالی دانشگاه درس بخونیم . کولر درست حسابی هم که نداشت .

یه بار اواخر کلاسا بود که یکی از دانشجوهای سن بالا و ترم بالایی گفت جزوه ی درس دیفرانسیلتو بده ببرم کپی کنم برات میارم . گفتم خب با هم میریم تو کپی کن بعد من میرم . ماشین داشت . داشتیم می رفتیم که دیدیم استاد دیفرانسیل و دوتا از دانشجوهای پسر هم تو پارکینگن . پسر سن بالاهه به استاد تعارف کرد ولی مثل اینکه اونا قرار بود با هم برن . اونا جلوتر از ما حرکت کردن و ما هم پشت سرشون راه افتادیم که یه دفعه هنوز به در خروجی نرسیده وایستادن . بعدش استاد و یکی از پسرا پیاده شدن و اومدن به سمت ما . گویا پسر راننده دوتا دختر همکلاسی می بینه و به استاد میگه اگه میشه اینا رو هم سوار کنم. استادم قبول نمی کنه و با پسر دومی که همونیه که داداشش استاده میان و سوار ماشین ما میشن . خلاصه نتونستیم کپی بگیریم و جزوه امو برد و گفت بعدا برات میارم. استاد هم وحشتناک سیگار می کشید و من چقدر از آدمای سیگاری بدم میاد .

همین استاد دیفرانسیل که خیلی هم جوون بود گفت که روز بیست و هشتم اسفند بیاین کلاس برگزار میشه . منم که اون موقع خیلی رو حضور غیابم حساس بودم پا شدم رفتم دانشگاه و غیر از یه دختر تو محوطه ی دانشگاه کسی رو ندیدم. با خودم گفتم تا مفسده ای پیش نیومده برگردم ولی تو اون روز و اون ساعت ماشین گیر نمی اومد . دورانی بود . یادمه اون زمان کلاسای عمومیمون مختلط بود و من اون ترم اخلاق اسلامی داشتم . چون از ساعتای قبل و بعد هم میومدن سرکلاس ما ، کلاس فوق العاده شلوغ می شد . وقتی هم که به اخلاق جن*سی رسیدیم عملا کلاس از کنترل استاد خارج شده بود و پسرا تیکه بازی رو شروع کردن . مثلا یکی می گفت ببخشید استاد خانوما تحریک نمیشن؟ استاد می گفت خانوما خودشون عامل تحریکن . و حالا شما تصور کنین که سی چهل تا دختر مجرد هم توی کلاسن . ادامه ی داستان در پست های بعد .

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <