سه حکایت (قسمت اول)

من : ای بابا ، چرا هوا یه دفعه اینقدر سرد شد؟

اون : کجا سرد شده؟ داری به خودت الهام می کنی.

من : نه ، دارم الهه می کنم.

———————————————————-

من : چندتا کپی بگیرم؟

اون : سه تا حداکثر یه دونه.

———————————————————

من : به به! به به! چه هوای دو نفره ای! …. اه ، نگاه کن با کیا اومدم بیرون.

اونا : برو گمشو! نمیخواد با ما بیای اصلا.

4 دیدگاه در “سه حکایت (قسمت اول)

  1. قبلنا این قسمت بیشتر بودا!!! :idea:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ دی ۱۰ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۲۴:

    نمی خواستم همه اشو توی یه پست خرج کنم.

    [پاسخ]

    yoosi پاسخ در تاريخ دی ۱۰ام, ۱۳۸۹ ۱۱:۲۷:

    این نا شناسه منم!!!! ویندوز عوض کردم یادم رف اسمو بزنم!!

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ دی ۱۱ام, ۱۳۸۹ ۱۲:۰۴:

    گرفتم. امکانات اینجا بیشتر از این حرفاس!

    [پاسخ]

    yoosi پاسخ در تاريخ دی ۱۲ام, ۱۳۸۹ ۲۰:۵۰:

    eeeeeeeee!
    دسته اینجا درد نکنه! :mrgreen:

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: