سه حکایت (قسمت سوم)

من : کاش همون موقع به حرف بابام گوش می دادما …

اون : خب ، چی می گفت؟

من : چه می دونم چی می گفت. من که گوش نمی دادم.

————————————————

من : فردا صبح ساعت ده بریم یونی درس بخونیم؟

اون : اوکی من میام.

… ساعت هشت صبح فردا …

اون (اس ام اس) : آقا شرمنده واسمون مهمون اومده نمی تونم بیام.

————————————————

همون (اس ام اس) : آقا ، ولی زاده می رید؟

من (اس ام اس) : اگه نمیرید که می ترکید.

3 دیدگاه در “سه حکایت (قسمت سوم)

  1. من هیچوقت خاله بازی نمیکردم… کل بچگیمو یا با پسرخاله م شوت یه ضرب بازی کردم یا با اون یکی پسرخاله م موتور سواری کردم یا با پسر دایی هام هندبال و فوتبال بازی کردم… بعضی وقتا هم با خان داداش سگا بازی میکردیم(سوپر ماریو… معرف حضور هستن که؟) خب حالا بگم کدومشون زنگ بزنن؟! :mrgreen:

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: