من نه اینم

راستشو بخواین من به نوشتن و نخ سوزن روزنوشت نویسی خیلی علاقه دارم و اگه جلومو نمی گرفتن بلاشک الان یکی از بلاگنویسای معروف فارسی می شدم. اینکه دوستات و اطرافیات و همکلاسیات مطالب وبلاگتو بخونن و از اینکه تو اونا رو نوشتی تعجب کنن ، خیلی بهم انگیزه می داد. اما الان ده ماهه که نتونستم مثل قبل بنویسم و غیر از یکی دو پست ، بقیه رو به زور نوشتم. هیچ کدوم از مطالب این سایتو دوست ندارم ولی صرفا چون به آینده امیدوارم مینویسم.

دوست ندارم اینطوری باشم. یبس و منفی و بی انگیزه. صریح بگم ، علتش همون قضیه ی عشق و عاشقیه کلیشه ای و سوژه خنده اس که یه پسری تو دانشگاه از یکی خوشش میاد و دچار عشق یکطرفه میشه. خیلی حالت چیپیه. می دونم. ولی کاری نمی تونم بکنم. اوایل که اصلا دلم نمی خواست بگم این وضعیتو دارم اما نتونستم زیاد خودمو نگه دارم. الانم اصلا برام مهم نیست وقتی درباره این ماجرا مینویسم شما عقتون بگیره و صفحه رو ببندین و دیگه هم برنگردین. البته که این کارو نمی کنین!

می دونین مشکل کجاست؟ تو دانشگاه یه تصور خیلی بدی از من وجود داره و خواهران همکلاسی بلااستثنا درباره من فکر سوء دارن و هرچی صفات منفی وجود داره به من نسبت میدن. از اسکول و کمرو و پخمه بگیر تا بدلباس و بی ادب. ترم اول و دوم هم اصلا برام مهم نبود که درباره من چطوری فکر می کنن و اصلا اهل رسیدن به خودم نبودم و حتی یه بار پیش اومد که نزدیک به دوماه سرو صورتو صفا ندادم و هیبت مهیبی پیدا کرده بودم. با بیست کچل می کردم و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشیدم کما اینکه الان هم توی دانشگاه زیاد تغییر نکردم چون اگه بخوام تغییرشون بدم با تیکه و تمسخر رو به رو میشم. ترجیح میدم توی دانشگاه تاحدودی همون تیپ سابقو داشته باشم اما بیرون از دانشگاه یه طور دیگه هستم.

مطالب سایت قبلی هم مزید بر علت شد تا حس تنفر نسبت به من تشدید بشه و خلاصه کسی از من خوشش نمی اومد و نمیاد. از دخترا البته. مثلا فرض کنین من و چندتا از دوستام یه جا وایستادیم بعد دوتا دختر میان و بچه ها بهشون سلام می کنن ولی من دیوارو نگاه می کنم. از این رفتارا زیاد داشتم. خب منم باشم از طرف بدم می اومد. اما واسه من اصلا مهم نیست که نسوان همکلاسی از من خوششون بیاد یا ازم متنفر باشن وانگهی سر این قضیه عشقی به مشکل خوردم.

مثل وبلاگای تین ایجری!

خب دخترا از من بدشون میاد و حس خوبی نسبت به من ندارن و اون هم دختره. مثلا دوستش بهش گفته که می دونی کی ازت خوشش اومده ها ها ها ها … . همین خود ما. یکی از بچه ها عاشق یه دختری شد که چهره ی خوبی نداشت و مسلما ما دید جالبی ازش نداشتیم. چقدر این بنده خدا رو گرفتیم دستگاه. هر دختر داغونی که رد می شد یه تیکه بهش مینداختیم. به هرشکل نه تنها خانوم بلکه هر دختر تاپ دیگه ای هم بود منو قبول نمی کرد و شاید رفتار خیلی بدتری هم پیش می گرفت و شاید هم از علاقه ی من سوء استفاده می کرد اما با اینکه من خانومو حسابی اذیت کردم اصلا رفتار زننده ای با من نداشته که تربیتشو نشون داده.

چند بار ، نخ سوزن وقتی به ناامیدی رسیده بودم سعی کردم از آدمای دیگه خوشم بیاد. دنبال دخترایی می گشتم که شبیهش باشن و چندتایی هم پیدا کردم. خواستم ببینم منی که این همه وقتمو گذاشتم سر یه نفر ، اگه واسه یه نفر دیگه هم بذارم جواب میده؟ خب نشد. نمی تونم. اصلا من هر دختری رو می بینم یادش می افتم. حتی لفظ دخترو که میشنوم اولین تصویری که میاد جلو چشمم اونه. از طرفی از همه نظر اون کسیه که من میخوام و فکر هم نمی کنم حرکتی ازش ببینم که بدم بیاد و حداقلش تا الان ندیدم غیر از اون یه مورد که گفته بود با یکی دیگه دوسته.

تا حالا شاید بیست بار تو دانشگاه و تو خیابون ازش خواستم شماره تماسشو بده تا بتونم باهاش حرف بزنم. نمی دونم حالت لجبازی و کل کل داره یا نگرانه از شماره اش سوء استفاده کنم یا اینکه می ترسه بهش زیاد زنگ بزنم و شاید توی خونه راحت نیست و هر دلیل دیگه ای. اما صد در صد مطمئنم اگه اجازه بده باهاش صحبت کنم و بذاره خودمو بهش بشناسونم قطعا تصورش نسبت به من عوض میشه. اصلا هم اهمیتی نداره که شماره اصلیشو بده فقط میخوام یه راه ارتباطی باشه که هرچندوقت یه بار ، مثلا ماهی یه بار بهش زنگ بزنم و درباره همه چی باهاش حرف بزنم. ضمنا نمیشه که من عاشقش باشم و هیچ کاری هم براش نکنم کما اینکه تا الان نکردم ولی اگه یه ذره سخت نمی گرفت تا جایی که زورم می رسید هواشو داشتم. متاسفانه تصور اشتباهی که از من توی ذهنشه کارو خراب کرده طوری که به این نتیجه رسیده که از همه لحاظ کلی باهم فاصله داریم و قبول کردن درخواست من واسه اش شکست محضه.

اما برنامه ی من واسه آینده اینه که خودمو بیشتر اصلاح کنم و روش تعقیب و گریزی رو که جواب نداده بذارم کنار. البته تو این بیست روز نمی تونم اساسی تغییر کنم و الان هم از نظر اعتماد به نفس در حد پایینی هستم اما تا یه درصدی بهتر میشم. لیکن خیلی دوست داشتم توی عید باهاش حرف بزنم و حداقل حداقلش عیدو بهش تبریک بگم که خب نمیشه چون هیچ راه ارتباطی بین ما وجود نداره. البته اگه بهش می گفتم میخوام عیدو بهت تبریک بگم می گفت عید واسه من مبارک هست. به هرحال امیدوارم خدا توی این روزای شادی کمی دل بنده ی لطیفشو نرم کنه و دست آخر همه ی عاشقا رو به معشوقاشون برسونه! در آینده دراین باره بیشتر مینویسم ولی لوثش نمی کنم. امیدوارم خانوم هم دلخور نشه هرچند اگه اجازه می داد باهاش صحبت کنم بیجا می کردم درباره اش اینجا چیزی بنویسم اما اگه خودمو تخلیه نکنم انصافا خیلی اذیت میشم. خیلی …

پی نوشت : آهنگ زیبایی سلطان چاوشی باب طبع این پسته اما چون تازه منتشر شده نمیذارم. الان که بیشتر فکر می کنم می فهمم که کل آلبومش به درد این پست می خوره. اصلا همه آلبومای همه ی خواننده ها …

10 دیدگاه در “من نه اینم

  1. چیپ نیست بابا…کمتر کسیه که تو زندگیش یکی نباشه که دوستش داشته باشه و بهش نرسه…
    کار درستی نمیکنه من فکر میکنم آدم نسبت به کسایی که دوستش دارند مسئولیت داره! نباید همینجوری ولت کنه حداقل تا وقتی که تو رو قانع نکرده!
    امیدوارم بهش برسی و همه چی رو به راه شه به هر حال من حالا که بزرگ شدم میبینم این که آدم با کسی باشه که اون دوستش داره خیلی از اینکه با کسی که دوستش داری باشی بهتره!!میدونی!

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۲۳:۲۱:

    به هرحال قانونا و عرفا وظیفه ای نداره اما شاید اگه من جاش بودم یه ذره بیشتر مسامحه می کردم. ولی درکل دختر خوبیه اما تحت تاثیر اطرافیانشه.
    درسته اما من الان هم حس خوبی دارم. حالا اگه دوطرفه بود که خیلی بهتر می شد.

    [پاسخ]

  2. حامد به نظر من باید خودت رو تغییر بدی.می دونی وقتی یه پسری به خاطرت خودش رو تغییر می ده حس خوبی داره.
    البته همیشه غرور و اعتماد به نفست رو حفظ کن چون اصولا دخترا جذب یه ادم زیادی فرو تن و بی اعتماد به نفس نمی شن.خوب حامد یه کار چشمگیر بکن دیگه.
    یه کاری که هم غرورت سر جاش بمونه هم اینکه نشون بدی دوسش داری.
    وای نمی دونم این حرفا رو از کجای ذهنم نوشتم… :!:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۲۳:۲۴:

    درسته. خودمو جلوش خیلی کوچیک کردم. اما آدمیه که ارزش شکستن غرورمو داشته. حالا سعی می کنم پسرتر یا به قولی مردتر بشم.

    [پاسخ]

  3. :| (منم مثه همیلا ازینا میزنم فقط!)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۲۳:۲۴:

    اونلی؟

    [پاسخ]

    hamila پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۸۹ ۱۹:۵۸:

    همیلا وقتی میاد اینجا و نمیخونه ازینا میزنه
    وقتی که میخونه حرف میزنه :x

    [پاسخ]

    yoosi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۵ام, ۱۳۸۹ ۲۳:۳۵:

    ببخشید بابا :( چرا خشن شدی ییهو منظوره بدی نداشتم!!

    [پاسخ]

  4. الهییییییییییی،من الان اینارو خوندم،الانم دلم میخواد بشینم های های گریه کنم :(
    دیگه هرکاری میخوای بکنی زودتر،چون ترم آخری فکر کنم،اگه اینجوریه و قبول نمیکنه بی خیالش شو و انقدرخودت اذیت نکن،سخت هست ولی بالاخره با گذشت زمان میشه فراموش کرد،هیچ کس ارزش اینو نداره که تو خودتو انقدر واسش داغون کنی و اذیت شی.
    خیلی خوب و لذت بخشه که یه نفر انقدر آدم و دوست داشته باشه،
    اون الان اینو نمیفهمه،یکیو پیدا کن که قدرتو بدونه

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۲۳ام, ۱۳۸۹ ۲۳:۲۸:

    به هرحال سعیمو می کنم که دلشو نرم کنم. اونم دختر خوبیه و اگه از من خوشش نمیاد تقصیر خودمه. خیلی هم دوسش دارم نمیخوام همینجوری ولش کنم.
    بعد اینکه دوست داشتن منم دوست داشتن نبوده که. فقط براش مزاحمت و اذیت داشتم وگرنه دختر مهربونیه.

    [پاسخ]

    yoosi پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۸۹ ۱۴:۵۶:

    ببین چیکار کردی همیلا به حرف اومده!!! :mrgreen:
    کاملا هم حرفش درسته!
    دیگه خود دانی!

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۲۵ام, ۱۳۸۹ ۱۷:۰۱:

    همیلا؟ حمیلا؟

    hamila پاسخ در تاريخ اسفند ۲۶ام, ۱۳۸۹ ۰۷:۴۱:

    همیلااااااااااااااااااااااا

    hamila پاسخ در تاريخ اسفند ۲۴ام, ۱۳۸۹ ۱۹:۵۴:

    نمیدونم،یادته یه بار لا دره اتوبوس گیر کرده بود،ناراحت نشیا،من درست ندیدم که کیه ولی دوستاش که خیلی نانجیب بودن
    یه جوری بودن
    نمیدونم نمیدونم :|

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: