خجالتم زیاده

راستش من اگه مینویسم صرفا بخاطر علاقه اییه که به نوشتن دارم و از اوان کودکی این علاقه رو هم بروز دادم. من هماره باید بنویسم حالا چه وبلاگ باشه چه توی کاغذ باشه یا چه هرجای دیگه. اما بعضی وقتا – مثل الان –  مسائل خیلی خیلی مهمتری وجود داره که اگه چند وقت هم از علایقم دور بشم باز ازرششو داره.

امروز هم مثل روزای قبل از خواب بیدار شدم و تصمیمم بر این بود که چند ساعتی زودتر برم دانشگاه. حالا شاید این سوال برای شما پیش بیاد که مگه من مریضم یا دیوانه ام یا احمقم که چند ساعت زودتر از خواب ناز بلند شدم. جواب شما هم اینه که دقیقا درست فکر می کنین. به هر روی رفتم سر یکی از کلاسام نشستم. منتهای مراتب من یه ساعت دیگه ی اون درسو برداشته بودم و بالطبع آخر ساعت باید به استاد می گفتم تا حاضری بزنه.

کلاس قانونا کلا چهل و پنج دقیقه بود و یکی از دانشجوها که ته لهجه ای هم داشت اومد که درباره مطالب یه کتاب ارائه بده. این بنده خدا سی و پنج دقیقه حرف زد و هرچی ما دست می زدیم و و سوت می کشیدیم و خسته نباشید می گفتیم کوتاه نمی اومد. حتی استاد هم وقتی دید کلاس ساعت بعدش چند دقیقه اس که شروع شده بهش گفت یه جمع بندی کن اما پسرک شنوا نبود. خلاصه اونقدر ساعت بعدیا ورود و خروج نمودن که صدا به صدا نمی رسید و استاد بهش گفت با یه صلوات تمومش کن.

حالا باید می رفتم که حاضری بزنم اما پسر شهرستانیه باز اومده بود دم گوش استاد و تند تند حرف می زد طوری که نمی فهمیدم چی می گفت. به هر شکل با کلی مکافات کارو به سرانجام رسوندم و سه ساعت بیکاری پیش روم بود. موقع ناهار اکثریت دوستان تصمیم گرفتن برن مرکز شهر و اونجا ناهارشونو بخورن اما یکیشون گفت چون تربیت بدنی داره ناهار نمی خوره و بنابراین اصلا نمیاد. من که کلا افتادم رو دور دیوانگی و پریشان حالی با اینکه کمی احساس گشنگی می کردم و قصد دارم برای کسری وزنم رژیم بگیرم لکن نرفتم و پیش همین دوست چلمن باقی موندم.

ساعتی بعد دوستان بازگشتند و قرار شد یکی که به تازگی لپ تاپ خریده بهمون شیرینی بده. رفتیم بوفه و رانی و بستنی گرفتیم و عینهو الاغا بستنی به دست اومدیم بیرون. کاملا الاغیت رو احساس می کردم. به هر ترتیب من به تنهایی رهسپار کلاس خودم شدم و خیلی دلم می خواست یه سری حرفا رو بزنم که هم جایز نیست و هم اینکه خجالت می کشم.

استادمون یه خانومیه که لره ولی لهجه نداره. چون یه جلسه نیومده بود یه جلسه بعد از همین کلاسش برامون جبرانی گذاشته بود و گفته بود حضور در کلاس دو نمره داره. خسته و وامونده سر کلاس نشسته بودیم که استاد با یه شی میله مانند و چهارتا حلقه وارد کلاس شد و بیان نمود که قصد داره ریسک پذیری رو بهمون درس بده و تک تک ما باید بریم جلوی کلاس و این حلقه ها رو از هر فاصله ای که خواستیم پرت کنیم تا بیوفته تو میله. حالا من در این برهه ی زمانی نه تمرکز درست و حسابی دارم و نه اعصاب و روان آرومی و بدتر از همه در پایین ترین حد از اعتماد به نفس قرار دارم. یعنی تا این حد اعتماد به نفسم پایینه که وقتی تو کوچه خیابون راه میرم از خجالت عرق می کنم. حالا باید بیام جلو تعدادی دختر که چندتاشون هم آشنا می زنن حلقه پرت کنم و اونا هم بهم بخندن.

چندتا از دخترا با وجود اصرار و تهدید استاد راضی به انجام این کار نشدن اما خب من پسرم و واقعا مایه ی وقاحتم بود اگه این دلقک بازی رو انجام نمی دادم. هرچند به مرحله ای از پستی و خواری رسیدم که اگه دویست هزار نفر هم بهم بخندن احساس ذلت نکنم. به هر حال چندتا پرتاب کردم و اتفاقا خوب هم از آب دراومد و کمی اعتماد بنفسم بالا رفت و الان هم اومدم اینجا یه پست نوشتم. چند بیت شعر هم تو راه برگشت و تو اتوبوس از خودم درآوردم که شاید پست بعدی باشه.

2 دیدگاه در “خجالتم زیاده

  1. بابا به اینا میگی خجالت و…!!!اینم کار شما سر کلاس میکنی؟!؟
    ریسک پذیری ما سر کلاسامون nبرابر شماس که! :mrgreen:
    میبینم که اومدی…این خودش خیلی خوبه… :-) این چند وقت واقعا منتظر بودم پست جدید بذاری… :-)

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: