هرگونه کاهش نرخ کرایه ها غیرقانونی است

اول تیر امتحان داشتم و چقدر هم خوشحال بودم. این روز دقیقا روزیه که کرایه ی تاکسی و اتوبوسا یه دفعه نزدیک به دو برابر اضاف شد. هنگام برگشت یکی از دوستان ماشین شخصی داشت و بدم نمی اومد تو این گرما راحت تر برسم خونه. اما قسمت نشد و این دو دلیل داشت. یکی اینکه یکی از بچه ها مسیرش به ما نمی خورد و اگه من باهاش نمی رفتم باید تنها برمی گشت و از اونجایی که من قلمبه ی مرام و معرفت و صداقت و عصمت و بزرگواری هستم تصمیم گرفتم قید راحتی و آسایشو بزنم و میله به دست رهسپار بشم. دلیل دوم هم این بود که بعضی از دوستان که یا اولین بار بود رویت می شدن و یا چندان دوستی گرمی با ما نداشتن ، به سفر سهل علاقه داشتن و بالطبع وقتی این دوستان برن دیگه جایی واسه بنده نمی مونه و این هم مزید بر علت شد که گرما و ترافیک و میله ی اتوبوس رو به جان بخرم و از افزایش جالب کرایه ها باخبر بشم و چقدر هم خوبه که انسان به روز باشه. مثلا فرض کنید کرایه ای که دویست تومن بوده شده سیصد تومن. بعد من چند روز بعد از این افزایش به راننده دویستی بدم و بعد راننده بگه خوابی عمو؟ و من درین هنگام خجل شم و احساس پخمگی و خواب آلودگی بهم دست بده.

هفتم تیر بازم امتحان داشتم و همچنان خوشحال و  شاد و خندان بودم. سوار تاکسی شدم و صندلی جلو نشستم چون خالی بود و آدمی هستم که اگه صندلی جلو خالی باشه حتما با شیرجه می پرم میشینم. بله ، من اینجور آدمی هستم. به هرحال. کمی نگذشته بود که راننده شروع کرد به فک زدن. در این مواقع اصولا هیچ واکنشی نشون نمیدم اما چون اون روز خوشحال بودم کمی لبخند زدم و حتی جواب هم می دادم هرچند بحث به جاهای مزخرفی کشیده شد و خودم از اینکه چرا دهن وا کردم پشیمون شدم. به قول شاعر لعنت بر دهانی که بیهوده باز بشه.

حرف کرایه ها شد. گفت به ما گفتن کرایه ی مسیر شما میشه پونصد تومن. گفتم نه شیشصد تومنه. گفت نه این مسیر کرایه اش میشه پونصد. گفتم من الان چند ماهه دارم شیشصد میدم چی میگی تو؟ تازه الان کرایه ها زیاد هم شده. گفت حالا ما از شما پونصد می گیریم. خواستم بگم تو غلط می کنی. تو گه می خوری. من خودم نرخ تعیین می کنم. من تو دهن این نرخ می زنم. من به پشتیبانی این چیز نرخ تعیین می کنم. ولی نگفتم چون چیزشو نداشتم که بگم.

دیروز هم از خونه اومدم بیرون اما خوشحال نبودم. سر خیابون با رخوت مطلق ایستاده بودم که دیدم همون راننده با تاکسی سمندش داره میاد و برام چراغ می زنه. صندلی جلو خالی نبود ولی با این حال ندا در دادم متروووو … . وایستاد و درو باز کردم. گفت از آریاشهر میرما. گفتم به شخمم. البته اینو نگفتم ولی قیافه ام داد می زد که این عبارتو میخوام بگم. سوار شدم و باز شروع کرد به زر زدن و من نه تنها مثل قبل هیچ حس و حوصله نداشتم ، بلکه عقب هم نشسته بودم و ترجیح دادم به جای گوش دادن به غر غرای راننده به درختای خیابون خیره بشم و در دنیای متلاطم و غمبار افکارم غوطه بخورم. آره … و این نیز نگذرد.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: