دانشمندان امروز ایران

والا

تازه وارد مقطع راهنمایی شده بودم و دهنم بوی شیر که چه عرض کنم بوی گه می داد. مدرسه ی ما طوری بود که باید بعد از اتمام کلاسا می رفتیم نمازخونه و نماز ظهر و عصرو می خوندیم. اواسط سال تحصیلی بود و تو نمازخونه بودیم که اسم یکی از بچه های سوم رو پشت بلندگو خوندن و گفتن از جاش بلند شه همه ببیننش. حالا ما موندیم این بنده خدا چیکار کرده ز*ا کرده لوا* کرده چه گناهی مرتکب شده که وسط جمعیت بلندش کردن. اما برخلاف همه باورها ناظممون گفت بچه ها این پسره بخاطر تحقیق علمیش بدون کنکور میره دانشگاه و سربازی هم معافه. حالا همگی یه جیغ و یه هوراااااااااااااااااااااا … و اینم فک ما بود:

ما پیش خودمون گفتیم یعنی چه تحقیقی می تونسته کرده باشه که تا این حد بهش پاداش میدادن. البته پسره رو هم تا حدی میشناختیم. یه فرد دیلاق قوزی و کمی تا قسمتی هم شوت. رفتیم پرس و جو کردیم و پی به موضوع تحقیقش بردیم. بله ، تحقیقش درباره این بوده که اگه محیط خونه سبز رنگ باشه به آرامش ساکنین کمک می کنه.

همین چند سال پیش بود که تلویزیون با یه دختری مصاحبه کرد که گویا تونسته بوده مسئله ی مدال های اتمی انیشتین رو حل کنه و تا اون موقع هم هرکی زور زده بوده که حلش کنه فقط ری… بوده. دختره حدودا بیست اینا سنش بود و از بیست و سی گرفته تا اخبار جوانه ها ، مصاحبه اش رو پخش کردن. بعد از مدتی گند کار دراومد و فیزیکدانا گفتن که اصلا همچین مسئله ای وجود نداشته که کسی بخواد حلش هم بکنه. و در اینجا ما موندیم و یه دختر الکی معروف و غرور ملی‌مون.

از این دست اتفاقات زیاد پیش بیاد. میگن ایران بیشترین رشد رو در تعداد مقاله های علمی داشته و همه امون می دونیم که اکثر این مقالات کپی شده و یا به دردنخور هستن. نمی دونم تا حالا دقت کردین که جوانان این مرز و بوم یه ماده ای رو اختراع می کنن که مثلا در صنعت موزامبیک سازی کاربرد داره و دانش تولیدش فقط در دست چند کشور از جمله آمریکاس. خب مایی که سررشته داریم نمی فهمیم اما قطعا این علم به هیچ دردی نمی خورده که کشورای دیگه دنبالش نرفتن. یا مثلا انبوهی از اختراعات هست که فقط ثبت میشن و به تولید انبوه نمی رسن چون کاربرد ندارن.

همین یکی دو هفته پیش باز تلویزیون شاهکار دیگری رو کرد و با دختر بیست ساله ای مصاحبه کرد که تونسته بود در چهارده سالگی و تو پارکینگ خونه اشون از پلاستیک بطری آب معدنی ، بنزین بگیره. جالب این بود که با دختره تو نمایشگاه نمی دونم نفت یا صنعت یا هرچی ، مصاحبه کرده بودن. خبرنگاره می گفت این دستاورد یک انقلاب عظیم به راه میندازه و بهتره که مسئولان از این پژوهشگر مخبه حمایت کنن. حالا نمی دونم دختره باباش فر… بوده ، وزیر بوده ، مدیر مدیره بوده چی بوده اما واقعا این رسمش نیست که ما رو الاغ فرض کنن و بخاطر مشهور شدن همچین دروغ هایی رو سرهم ببافن. پیشنهاد می کنم برن بازیگر سینما شن و در این فا… خونه هم نقشی ایفا نمایند.

به امید آن روز … (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت ششم)

در اتوبوس …

یکی از مسافرا : نمی دونم تو این چند ساله چرا همه با هم دشمن شدیم. قبلا یکی غذا درست می کرد می رفت به همه همسایه هاش کاسه کاسه غذا می داد. ولی الان … ببخشید ولی خاک تو سرمون. هممون بی غیرتیم. هممون بی ناموسیم. پو….یم هممون. حرومزاده ایم. و مف….

————————————————————

قبل از شروع کلاس – سر و صدای بسیار زیاد

دانشجوی حدودا سی ساله : این جزوه رو شما از کجا گرفتی ؟

من : بله ؟

دانشجو : از انتشارات ؟

من : کی ؟

دانشجو : همونی که زیر آلاچیقه دیگه

من : نمیشنوم

دانشجو : الان بازه برم بگیرم ؟

من : چی ؟

دانشجو : قیمتش چنده ؟

من : جان ؟

دانشجو : چقدر طول می کشه آماده اش کنه؟

من : هان؟

دانشجو : آقا دستت درد نکنه لطف کردی.

من : خواهش می کنم.

————————————————————

در رستوران …

یکی از دوستان: ما تعریف شما رو خیلی شنیدیم ، کلی هم گشتیم تا اینجا رو پیدا کردیم. از هرکی می پرسیدیم کدوم رستوران خوبه شما رو معرفی می کردن. دویست کیلومتر راه اومدیم غذای شما رو بخوریم.

گارسون : خیلی خب حالا از اینجا پاشین … میز رزو شده.

دیدگاهی بنویسید


زوج در پاگشا

من باید بخوابم

نمی دونم چرا وقتی عبارت زوج جوون رو میشنوم جای اینکه یاد مسائل دیگری بیفتم ، یاد گازگرفتگی و خفه شدن میفتم. یعنی تصور من از زوج جوون بودن اینه که شب بخوابن گاز بگیرتشون. مبرهنه که زن جوون هم با روسری و مانتو می خوابه و شوهرش هم در اتاق مجاور می آرمه. بله ، این تصور من از زوج جوونه.

هماره نگران این هستم که اگه احیانا خودم هم زوج جوون شدم ، چطوری باید با فامیل همسرم ارتباط برقرار کنم و تصورم اینه که میرم خونه اشون و اونا هم منو دست میندازن و می گیرنم دستگاه. یا فوقش حرفای پیرمردونه و قیمت گوشت و برنج و کرایه تاکسی می زنن که منم وسطش خوابم می گیره. راستی من چقدر خوابم میاد.

یه بار دخترخاله ام که به تازگی عروسی کرده بود قرار بود با شوهرش واسه نمی دونم پاگشا ، پاتختی ، پاگیر یا هرچی بیان خونه امون. اون موقع ماه رمضون بود و یکی دو ساعت قبل از اذان وارد منزل شدن و وقتی ازشون پرسیدن که آیا روزه هستن یا خیر؟ دوماد جواب داد که آره و با ندای قبول باشه مواجه گشت. دخترخاله ام هم زیر لب گفت آره چقدر هم روزه اس که این جمله رو فقط من و دوماد شنیدیم چون بقیه تو آشپزخونه بودن.

خوابم میاد. می فهمی؟

بعد از غذا من و دوماد و دخترخاله رو کاناپه نشسته بودیم و سایرین مشغول تمیزکاری بودن. زوج جوون در ضلع شرقی و من در ضلع شمالی سکنی گوزیده بودیم و بقیه تو آشپزخونه بودن که یه دفعه دیدم دوماد دستشو برد بالا و شتلق! کوبید روی رون دخترخاله. خب من صحنه را دیدم و شوربختانه نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم و سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم. واقعا دلیل این عملیات رو متوجه نشدم و آیا واقعا چه لزومی داشت که یکدفعه روی رون همسر بکوبه. شاید واسه هضم غذا مفید باشه.

اصولا به دلیل چهره ی مثبتی که دارم از سه هزار میلیارد کیلومتری داد می زنم که اهل خلاف و کارای بد بد نیستم. از همین روی هرگاه تو متروی تهران کرج تنها یه گوشه میشینم یه دختر پسری هم میان کنار من و لاو می ترکونن. یادمه یه بار پسره جلوی من نشسته بود و دستاش وضعیت وحشتناکی داشت طوری که کاملا مشخص بود کارگره. دختره هم تیپ دانشجویی داشت و کنارش نشسته بود. اصلا گویی من با مقدار متنباهی ریش و پشم وجود داخلی و خارجی ندارم و غیر از بوس هرکاری می شد به انجام رسوندن. بعد دختره گوشیشو درآورد و عکسای بی ناموسی خودشو و دوستاشو به پسره نشون داد که متاسفانه جاگیریشون طوری بود که من نتونستم این تصاویر قبیح رو از نظر بگذرونم.

عین سیبی که از وسط نصفش کرده باشن خوابم میاد

یه بار هم یه دختره با بوت و شلوار و تی شرت کنار دوست پسرش که رو به روی من قرار داشت نشسته بود و هی سعی می کرد منو تحریک کنه و هی این پا رو اون پا و از این کارا. بعد که دید از من آبی سرد نمیشه ، افتاد به جون پسره و هرچی جوش و کبره و عن دماغ بود از صورتش پاک کرد. فکر کنم می خواستن برن پاگشا. وانگهی ، اول ازدواج می کنن بعد میرن پاگشا ، در نتیجه داشتن می رفتن پارتی.

دو مورد هم پیش اومد که به حدی منو منقلب کرد که نزدیک بود همونجا از جام بلند شم و یقه امو جر بدم. یه بار پسره زل زده بود تو صورت دختره و به مدت حدودا نیم ساعت بدون وقفه این کارو ول نمی کرد. جالب هم اینجا بود که دختره رو به روی من نشسته بود و پسره کنارش. یک بار هم دختره زل زده بود تو صورت پسره که بسیار هم داغون و چارچشمکی بود. و دراینجا شاعر می فرمایند که هر گاگولی که دیدیم یه دوست دختر/پسر داره ، ما بدبختا نداریم ، خیلی هستیم بیچاره.

دیگه خواب بر من مستول گشته و یک شاعر گرانقدر دیگه می فرمان : روزا رو خوابیم و ، شبا رو پارتی ، موزیک باحال و ، دیوونه بازی. و سوالی که مطرح است این است که پس گلم شما نون از کجا میاری بخوری؟

و آه آه آه آه آه آه آه آه … (خب بابا ، رفتم دستشویی)

دیدگاهی بنویسید


در وصف تو

از همون اوان کودکی و زمانی که یاد گرفتم بنویسم ژاله و اکرم به نوشتن علاقه داشتم. شعر هم می گفتم و کم کم با ممارست تونستم به تکنیک شعر گفتن دست پیدا کنم و کمی استعداد هم داشتم اما شوربختانه قریحه ی شاعری نداشته و ندارم. مثلا بیت زیر از حافظ گویی از زبان من خارج میشه ولی حتی اگه من دو هزار سال هم تلاش می کردم نمی تونستم همچین بیتی بسرایم:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب     بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

اواخر دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوره ی فراز شعری من بود و ابیات شاهکاری از خودم ول می دادم که وقتی الان می خونمشون متعجب میشم از اینکه چطور تونستم همچین شعری بگم.

دوره ی راهنمایی برای من دوره خاطره انگیزی بود. بعد از اینکه تموم شد دیگه ارتباطی با بچه ها نداشتم و خب اون موقع هم موبایل فراگیر نشده بود و من خوشم نمی اومد زنگ بزنم خونه طرف بعد مامانش گوشیو برداره و بگم ببخشید … علی آقا هستن … . چهارسال گذشته بود و رفته بودم دانشگاه امیرکبیر تا کارت کنکورمو بگیرم. تو صف وایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های همون دوره ، کارتشو گرفته و داره میره. فامیلیش سرخوش بود و اندازه یه خرسی لپ داشت. یاد دوران بلوغم افتادم و می خواستم برم باهاش احوالپرسی کنم که نرفتم و اونم از انظار دور شد. بعدش خیلی ناراحت بودم و در راه برگشت تو اتوبوس چند بیت زیرو گفتم :

سرخوشم!

همیشه یادت با من بود، خودت اما پیشم نبودی

تو رو دیدمت به یکبار ، نه تو التفات نمودی

خاطراتم جلو چشمام ، رژه رفت و تو ندیدی

گفتمت با بی صدایی، چیزی هرگز نشِنیدی

رفتی و چشمای کم سوم، در پی‌ت بی نفع و بی سود

پیاپی با زدن پلک ، رج زدن خط های مقصود

اما قلبم از تو دور و ، وجودت در حال رفتن

بلورای رنگی مهر ، بی صدا با من شکستن

روند رو به رشد و تکامل شعریم ادامه داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و مسیر عوض شد و الان چند ساله که نتونستم مثل سابق شعر بگم. الان حجم عظیمی از ابیات رو دارم که یا وصف حال خودمه یا توصیف شخصیتی خاص. اوایل کار صرفا توصیف بود :

تو برترین خلایقی ، واسه غریقا قایقی

برای من که عاشقم، مثل گل شقایقی

بعد کار به پرستش رسید:

اون برام مثل یه بت بود، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شِناسم ، من همینم که هستم

وقتی دیدم آدم ضعیفی هستم و رسیدن به اهداف برام ناممکنه به مرگ رو آوردم و تو یک دوره ی چندماهه خیلی به مردن علاقه داشتم و این علاقه رو هم بروز می دادم که اعصاب همه رو به هم می ریخت.

آرزوم مردنِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته‌ی مرگ، اگه غرق خون لباشه

از همه چیز و همه کس مایوس شده بودم. دوره منفی بافی و تلخی شروع شد. زمستون:

قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی

شوقی نداد به چشمام، روی لبام نیاورد، نه خنده ای نه حرفی

و بهار:

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن، درون من گذاشتن، حجم عظیم اندوه

و در آخر وقتی حکایت به پایان رسید و دفتر بسته شد:

طلایه دار قلبم ، رفته که برنگرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

حتی خدا نگاهی، به حال من نکرده ، سینه ی من پر از غم، پر از عذاب و درده

راستش اکثر شعرامو با ریتم و ملودی میگم و بعضیاشون رو هم خوندم و صدامو ضبط کردم اما روم نشد بذارم واسه دانلود. خلاصه این بود ماجرا.

و مثل قدیم ، آه …

دیدگاهی بنویسید


آنارشیسم و یا همچین چیزی

در اینکه جابز آدم مهمی بوده شکی نیست هرچند دوست داشتنی بودنش رو نمی تونم قبول کنم. دقیقا روز مرگ جابز تعدادی از ایرانیا عکسای پروفایل های شبکه های اجتماعیشون رو به عکسی از جابز تغییر دادن. به درست یا غلط بودنش کاری ندارم اما قطعا این کار هیچ سودی واسه هیچ کس نداره و فطرت آدمی هم طوریه که کارای بی منفعت انجام نمیده. با این حساب میشه اینطور نتیجه گرفت که این دوستان تحت تاثیر جو قرار گرفتن و نخواستن جلو بقیه کم بیارن. صریح بگم ، این تیپ آدما هیچوقت آدمای بزرگی نمیشن. یه زندگی معمولی و یه مرگ عادی.

حدودا سه سال پیش عضو فیص بوق شدم و دلیلش هم تبلیغ سایتم بود. اون موقع تعداد کاربرای ایرانیش خیلی کم بود و منم بی خیال تبلیغات شدم. تقریبا یه سال میشه که تب این سایت فراگیر شده و حتی مادربزرگایی که بلد نیستن موس دستشون بگیرن پروفایل دارن. کاملا مشخصه که این یه تبه و به زودی هم فروکش می کنه اما کسایی گرفتار این جو میشن که نمی تونن در برابر ایدئولوژی غالب ایستادگی کنن و به قولی همرنگ جماعت میشن. من هنوزم فلسفه ی فعالیت تو فیص بوق رو نفهمیدم و درک نمی کنم ایجاد و پاسخ به سوالی با این مضمون که “متولد چه فصلی هستی؟” چه منفعت و سودی برای فرد و افراد داره. نمی فهمم در نوشتن یه جمله ی عاشقانه و عارفانه و لایک زدن و کامنت گذاشتن پای جمله ها و تصاویر چه حکمتی نهفته اس. نمی فهمم فلسفه ی عکس گذاشتن چیه و خیلی چیزای دیگه رو نمی فهمم. اما می دونم که این ها همه متاثر از جوگرفتگی ِ عوامه.

دقت کنید! من نمیگم این کار خوبه یا بده. فقط برداشت خودمو دارم میگم. بله. این همرنگ شدن فقط متعلق به فضای مجازی نیست. مد شدن یه لباس خاص و همه گیر شدن تب سریال بینی و یا حتی کشیدن قلیون! من بخاطر ندارم که چند سال پیش ملت اینقدر قلیونی شده باشن درحالیکه قلیون از دومیلیارد سال نوری قبل از میلاد مسیحی وجود داشته. پس مبرهنه که عوام رو جو کشیدن قلیون گرفته.

عده ای از همین عوام عام! هستن که کاملا تحت تاثیر جو هستن اما میخوان نشون بدن که متفاوتن. مثلا بعضیا دچار آنارشیسم مذهبی – دینی شدن و فکر می کنن بی دینی یک نوع عصیانگری در یک جامعه ی دینداره. اما این افراد عموما دو دسته هستن. یکی کسایی که اطرافیانشون از دین برگشتن و بالطبع اونا هم جوگیر هستن و ادعای بی دینی می کنن. دوم اونایی که از قید و بند مذهب خوششون نمیاد و این هیچ ربطی به آنارشیسم دینی نداره و عصیانگری محسوب نمیشه. یه مطلب خارج از موضوع بگم. تو پروفایل یکی دیدم در پاسخ به پرسش ِ از چیزایی متنفری؟ نوشته که دروغ و مذهب.

قصدم این نیست که خودمو برتر و بالاتر از بقیه نشون بدم که اگه این کارو بکنم یعنی دچار خودبزرگ بینی و اعتماد بنفس کاذب شدم. من آدم مهمی نبوده و نیستم اما نسبت به هرچی که مد میشه موضع مخالف می گیرم. شاید بشه گفت به نوعی آنارشیسم اجتماعی دارم. شاید هم نه. دقیقا اسمش رو نمی دونم اما قطعا آدم آنارشیستی هستم. متاسفانه این طرز فکرم رو به دو دلیل نمی تونم تو وبلاگم نشون بدم. یکی اینکه هیتلر میشم و دوم اینکه مخاطبم رو از دست میدم چون اصولا آدما از آنارشیست ها خوششون نمیاد.

بله. خلاصه بدرود!

دیدگاهی بنویسید


لب شیکری

راستش با اینکه هیچ ارادتی نسبت به جابز نداشتم اما نمی دونم چرا دیروز متاثر از مرگش بودم. احتمالا دلیلش عادت کردن به چهره اش توی اخبار و روزنامه ها و مجلات و سایتا و وبلاگا بوده. اصلا اگه بنابر انتخاب باشه ، من محصولات آندرویدی و ویندوزی رو ترجیح میدم اما این دلیل نمیشه که به احترام استیو جابز از جام بلند نشم و دست نزنم! (احمقو نگاه کن. الاغ این کار واسه یه وقت دیگه اس نه الان)

چند روز پیش بالای لبم یه جوش کوچیک زده بود و اینقدر باهاش ور رفتم که کمی متورم شد. بعد والدین پیشنهاد کردن از مایعی که بهش می گفتن “دتول” استفاده کنم و تاکید می کردن که به صبح نرسیده جوشه رفته رو هوا و پودر شده. منم گفتم لابد اطلاعات موثق و صحیحی در این مورد دارن و از اون مایع با پنبه مالیدم به بالای لبم و کمی هم روی لبم. اولش یه مقدار می سوخت که فرمودن طوری نی داره خوب میشه. شب موقع خواب سوزشش بیشتر شد و این جمله به ذهنم اومد که طوری نی داره خوب میشه.

صبح از خواب بلند شدم و احساس کردم یه ذره لبم سر شده. فکر کردم محلوله کار خودشو کرده و جوش رو ترکونده. رفتم جلو آینه و مشاهده کردم که یک چهارم از لبم علاوه بر تورم به شدت قرمز شده طوری که انگار ماتیک غلیظ قرمز کشیدم روش. قضیه رو مطرح کردم که باز ندا اومد طوری نی داره خوب میشه. کم کم علاوه بر سر بودن و تورم و تغییر رنگ ، کمی لبم چروکیده شد و باز به ایشان مراجعه کردم و در انتظار شنیدن جمله ی طوری نی داره خوب میشه بودم. اما گفتن واسه اینکه لبت نترکه و خون نپاچه در و دیوار و تا یه ماه از سر و شکل بیفتی ، بیا اینو بمال به لبت. بعد والده ی مکرمه یه چیزی شبیه رژ لب به سمتم تعارف کرد و منم مثل کسی که بهش کراک تعارف می کنن از جا پریدم و گفتم نه …. امکان نداره …. . جواب اومد که بابا نوشته فور من. رژ رو گرفتم و هرچی سر و تهش رو وارسی کردم کلمه یا عبارتی مبنی بر فور من بودنش نیافتم.

از ضایعترین پروفایل های فیص بوق

چاره ای نبود. لبم از ریخت افتاده بود و می خواستم برم نمایشگاه دیجیتال و مستحضر هستید که چه دخترایی میرن اونجا. بله. ماتیک بی رنگ رو به لبم مالیدم و بعدش رفتم جلو آینه ببینم چطور شده که دیدم همه سیبیلام سفیدک سفیدکی شده و حالا بیا اینو درستش کن. خوشبختانه سیبیلم تا حدی میاد پوشش میده و نمیذاره رنگ قرمز نصف لبم تو چشم بزنه اما شوربختانه مکانیسم ریش سیبیل من طوریه که فرفریه و یه ذره که بلند میشه کات می گیره و برمی گرده سمت پوستم و دچار خارش مفرط میشم.

حالا هی بگین اخه و بده. الان اگه این اتفاق واسه یه دختره افتاده بود در عرض چند دقیقه درستش می کرد. والا. دخترا کبره هم ببندن و کپک بزنن باز میشینن درستش می کنن. واسه همین همه اشون شبیه هم میشن و من همیشه اشتباه می گیرم و چندبار کم مونده بود بندکیف چند نفرو به اشتباه بکشم. آخه من مرض کشیدن بند کیف دارم.

و آه …

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 3
  • 1
  • 2
  • 3
  • <