عقشولانه ۸

آه ای عشق من! من تو را بسی بسیار دوست می دارم و جانم را فدای تو می کنم. با من سخن گوی که ارتعاشات امواج صدایت نیکوست.

– : از ماشین بیا پایین ، زود باش ، دستاتو بذار پشتت و پیاده شو !

– : چی شده جناب سروان ؟

– : حرف نزن ! پاهاتو باز کن ! بچسب به دیوار !

ناگهان تیری شلیک می شود.

صدای آژیر اتومبیل های پلیس فضا رو پر کرده.

دو نفر رو با دستبند سوار ماشین می کنن.

 تیر به اشتباه شلیک شده ولی خوشبختانه به زمین اصابت کرده و کسی مجروح نشده.

پس از تزریق مقدار زیادی آدرنالین به خون ساکنان ، آژیر کشان محل رو ترک می کنن.

نکته : خیلی ستمه که وسط افکار و خیالات عشقولانه ، حدودا نیمه های شب ، توی کوچه اتون تعقیب و گریز پلیسی با دستگیری به پایان برسه. هرچی رویا ساخته بودی به یکباره می پره. بدتر از اون دیگه خوابت نمی بره و بدبختانه باید ساعت ۸ صبح هم پاشی بری دانشگاه.

2 دیدگاه در “عقشولانه ۸

  1. از این بد تر نیست که بری تو دستشویی بعد نشستی همینجوری داری فکرای عاشقانه می کنی یهو آبو بپیچونی شیلنگ افسار گسیخته تو هوا بچرخه بعد بخوره تو چشت کور شی :mrgreen:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آذر ۴ام, ۱۳۹۰ ۲۱:۳۲:

    تو دستشویی جای این کاراس؟ اونجا باید […] به این زندگی!

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: