گزارش یک آهن ربایی

هر روزی که از این روزها میگذره امیدم برای قبولی کمرنگ تر میشه و همتم برای درس خوندن کمتر. البته قبول نشدن خیلی برام وحشتناک نیست اما اکثر برنامه هایی که واسه آینده ریختم به هم می ریزه و من می مانم و حوضم.

دیروز برای اینکه یکی دو تا کتاب درسی بگیرم رفتم انقلاب. بعد از اینکه کتابا رو گرفتم مطابق عادت همیشگی راه افتادم تا محصولات فرهنگی دستفروشان محترم رو هم بی نگاه نذارم و گوشه چشمی هم به اون ها داشته باشم. به اولی که رسیدم دیدم یه دختر سپیدروی تپلی همراه با پدرش برای خرید کتاب مقدس و یه کتاب داستان درپیت با فروشنده چونه می زنه و آخر سر هم فروشندهه کرد تو پاچه اشون و خوشحال و خرسند رفتن رد کارشون. نگاهی به کتابا انداختم و وسوسه ی دهشتناکی بر من مستولی گشت. منم مثل خانوما که در مقابل زیورآلات و لوازم آرایشی بهداشتی تاب مقاومت ندارن دچار فشار از ناحیه ی تحتانی بر نواحی فوقانی شدم اما مثل همیشه سعی کردم بر این فشار فائق بیایم.

آخرین باری که زیر این وسواس خناس شکستم، دوران نمایشگاه کتاب بود که سه بار رفتم نمایشگاه و در کل بیش از صدهزار تومن کتاب خریدم و البته بعدها هم در نمایشگاهی دیگر حدود پنجاه شصت تومن کتاب خریدم و از همین دستفروشا هم چندتایی تعبیه(!) نموده ام. بدبختانه کتابای درسی هم شامل این وسوسه میشن و عین الاغی که با چوب در فلانش می کنی به خرید کتب درسی هم علاقمندم فقط نمی خونمشون. گویا بابام هم این مرض رو داشته چون تعداد متنابهی کتاب داره که خیلیش هم شر و وره.

به دستفروش بعدی رسیدم درحالیکه اندام میانی دچار انقباض شده بودن. گفتم کتاب مقدس چند؟ گفت پوست پیازیه اصله خارج ده تومن چون تویی هشت تومن. گفتم حالا کاغذش که مهم نیست. گفت چیش پیس چیش نه نگو. تمامی جوانح و جوارحم سیخ شده بودن و نفس اماره ی بیچاره هم ول کن نبود. دیوان فروغ فرخزاد رو برداشتم نگاه کردم. یه دختری اومد به دستفروشه گفت این کتاب چنده؟ (کتاب مارکز بود) گفت فلان تومن. گزارش یک آدم ربایی رو هم دارما. و در این هنگام بود که عنان از کف بدادم و آب رفته به جوی بازنگشت و هر دو کتاب مارکز و دیوان فروغ و یه کتاب از زرین کوبو برداشتم. یارو داشت حساب می کرد که گفتم ایرج میرزا رو هم برمی دارم تخفیف بده. و برداشتم. گفت اگه بازم میخوای انتخاب کن. گفتم اگه به من باشه که همشو برمی دارم. و سپس درحالیکه احساس کرختی و رخوت داشتم به راه خودم ادامه دادم و باز دستفروش دیدم و کم مونده بود کتابای صادق چوبک و عمه ی صادق هدایت و جزوه ی ابراهیم حنفیه رو هم بخرم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به یک شو& فروش. یعنی دستفروشی که شو* مردونه میفروخت. اتفاقا فروش خوبی هم داشت. چند روز پیش عده ای معلوم الحال از مردم خیلی یه کاره پا شدن رفتن هایپراستار و هرچی به ذهنشون می رسید رو شخم زدن. از نسکافه و چایی و برنج بگیر تا خمیردندون و کرم و شو*. بله درست خوندین. قسمتی که فلان مردونه میفروخت خیلی شلوغ و پرمشتری بود و احتمالا مردم فکر کردن قراره شو* هم تحریم بشه و بناچار به برند مامان دوز روی بیارن. وانگهی، نمی دونم مامان دوزاش چطوریه و همیشه فکر می کردم و می کنم که طرف مثلا شو& کاموایی پوشیده.

بگذریم. از بحث فرهنگی دور نشیم. هرچند شو% هم تاثیر بدون انکاری در فرهنگ ملل داره که از توضیحات بیشتر در این زمینه چشم پوشی کرده و به ادامه ی زر زرهامون می پردازیم. رسیدم خونه و کتابا رو دیدم زدم. یکی از کتابا رو جلد یه چیزی نوشته بود و توش یه چیز دیگه. مثلا در این حد که رو جلد زده بود همسر و داخلش نوشته بود روث*. خلاصه، کتاب ایرج میرزا رو هم از نظر گذروندم که پر از نقطه چین بود و از سر ناچاری مجبور شدم یه سوراخی قایمش کنم تا دست کسی بهش نرسه و خدا هم نتونه پیداش کنه. (نه اشتباه حدس زدین. تو زیرشلوارم قایم نکردم. باور نداری بیا بگرد.)

حالا من موندم و حجم وسیعی از دروس نخونده و از یاد رفته و یک گالم(!) کتاب توقیف شده و نشده و بی تربیتی و باتربیتی. و در آخر بیان می کنم که سلام سرباز! بزن سرباز! و در خواب می بینم که تیری وسط دو پیشانی فرمانده کوفته ام.

و چون اسبق آه … و سابقا آه …

8 دیدگاه در “گزارش یک آهن ربایی

  1. اتفاقا یه کتاب داره مارکز گمونم اسمش این بود خاطرات روس&پیان سودا زده ی من یه لحظه با دیدن عنوان این کتاب یاد اون کتاب افتادم
    در کل ترجیح می‌دهم بخوابم و به مارکز فکر کنم تا اینکه کتاباشو بخونم و به خواب فکر کنم و چشام دو-دو بزنه
    چند روز پیش نمایشگاه کتاب رفتم چن نفر رو دیدم دزدی فرهنگی می کردن پولم نداشتم چیزی بخریم فقط تیتراشو نیگاه می‌کردم !

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۳:

    اتفاقا همونه. یه ذره تعدیل شده فقط.
    منم تیتر روزنامه ها رو با گردن کج می خونم.

    [پاسخ]

  2. وسوسه نشدی صدسال تنهایی مارکز رو بخونی و گریه کنی؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۴:

    کتابشو دارم که بعد از کنکور می خونم ولی فکر نمی کنم گریه کنم. شاید البته چون مستعدش هستم!

    [پاسخ]

  3. احتمالن دو قرن سکوت زرین کوب نبود؟
    مشابه چنین حسی رو دارم متاسفانه

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۴:

    چرا خودش بود. خونه که اومدم دیدم با مجوزش هم هست.

    [پاسخ]

  4. منم این مرضو دارم متاسفانه :?

    دیروز به طرز کاملا یه هویی ای یادم اومد که تقریبا دو هفته دیگه کنکور دارم… از ته طحالم دلم خواست PES بازی کنم… ,واقعا چی باعث میشه فک کنم کنکور قبول میشم؟ :?:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۶:

    آره بابا قبول نمیشی که دلت خوشه. ارشد واسه تنبل منبلاس جای شما نیست که. معدل بالا ۱۹ ها رو راه نمیدن اصلا.

    [پاسخ]

  5. من که به خریدن هیچچچچچچچچچی علاقه ای ندارم شخصا!و باید یه عده ای بیان کلی درخواست کنند که من یه چی بخرم!من اصف…ی نیستم! :mrgreen:
    کنکور قبلی یعنی کارشناسی کلی کتاب خریدم و نخوندم و قشنگ سوختم و این شد که الان هیچ کتابی جز یه کپی از کتاب دوستم ندارم!
    امسال که گذشت ایشالا سال بعد :mrgreen: اصن میرم دمبال کار :|

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۰۷:

    بله خب شما که سربازی نداری. حالا سال بعد، کار، بی خیال و …

    [پاسخ]

  6. وای…بیا با من دوس شو:دی
    من عخشه کتابمـــــــــــــ
    میخامــــــــــــ
    برعکس این سری که رفتم طه اصلا کتاب برا خودم نخریدمـــــ
    کتاباتو قرض میدی ؟؟؟
    توبرو کنکورتو بخون تا میخونی منم کتاباتو میخونم:دی

    وایییییییییییییییییی میخااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام :cry:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۱۱:

    نه نمیدم بشین درس بخون جای این قرتی بازیا. کتاب واسه سوسولاس.

    [پاسخ]

    نشیمو پاسخ در تاريخ بهمن ۲۶ام, ۱۳۹۰ ۰۱:۴۵:

    من تو ترمم هم کتاب میخونم ! اوخی سوسول :P

    منم کتاب میخام :(

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ اسفند ۳ام, ۱۳۹۰ ۱۸:۴۳:

    حالا کاغذیش نشد تو اینترنت پره کتابه

  7. سلاممممم

    کنکور …واییی خدا هیچی ب اندازه دوران کنکور تو زندگیم عذاب اور نیست …آدم پا در هواست و وضعیت زندگیش مشخص نیست
    هر چندم دانشجو ک میشی هیچ تحفه ای نیست !!!!

    اما برای آقایون باز راهیه برای فرار از سربازی

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ بهمن ۲۵ام, ۱۳۹۰ ۱۵:۱۱:

    واسه شما که آره دانشگاه کشکه. واسه همینه هفتاد درصد دختران تو دانشگاه.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: