سه حکایت (قسمت هشتم)

در محیطی کاملا جدی و رسمی:

پسر: شما … (فلان درسو) چند شدین؟

دختر: واای خیلی بد شدم، بهم داده نوزده و نیم.

پسر: بابا شما که خوب شدین، من چی بگم شدم هیجده و هفتاد و پنج؟

————————————————————

دختر: ببخشید شما می دونین اتوبوسا ساعات چند حرکت می کنن؟

پسر: تایم دقیقی نداره، ساعت پنج حرکت می کنن، البته یه کم تلورانس داره.

من توی مغزم: نه … فلورانس داره.

————————————————————

اون: من دو ماه رفتم سربازی برگشتم دیدم چقدر دنیا عوض شده، چقد من عقب افتادم از زندگی.

من: چطو شده مثلا؟

اون: واسه سی شارپ WPF اومده و من خبر نداشتم اصلا.

من:

———

همون: … (فلان استاد) دهن سرویس می کنه، یعنی من سر کلاسش خیس عرق شدم، همینطوری هم فحش میده به همه ضایع می کنه بعدش واسه پروژه اش باید پاشیم بیایم دانشگاه بهش گزارش بدیم. تازه گفته بیست پنج تا مقاله رو تو یه هفته بخونین بیارین اینجا تا چندتاشو انتخاب کنم. نمره هم که میگن خیلی بد میده ولی بازم باهاش حال می کنم، آدمو می سازه…

من:

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان شب های روشن

حدودا یک سالی میشه که مرضی افتاده تو جونم که بی خود و بی جهت و بی وقفه استرس دارم. مثلا همین الان که دارم این سطورو مرقوم(!) می کنم دچار استرسم و هیچ دلیلی هم براش نمی یابم. همیشه که نباید عذاب به شکل سیل و زلزله و شهاب سنگ و بیماری باشه که. خلاصه که انواع و اقسام روش ها رو امتحان کردم و روز به روز هم بر این استرس افزون میشه.

یه ماه پیش که مثل الان دچار استرس و یأس مفرط بودم و به پوچی مطلق رسیده بودم یکی از کتابای داستایفسکی رو برداشتم که بخونم. پارسال از خوندن قماربازش تجربه ی خوشایندی داشتم. شخصیت اولش انگار خودم بودم. یه بنده خدای خود کم بینی که عاشق دختر ژنراله و دختره هم کوتاهی نمی کنه و تا می تونه حال این بیچاره رو می گیره. آخرش هم طرف بخاطر حرفا و خواسته های دختر ژنرال می افته تو قمار و بدبخت میشه میره پی کارش.

رمانی که تازگیا از داستایوسکی خوندم شب های روشن بود. یه رمان کوتاه که فرزاد مؤتمن هم با همین اسم یه فیلم ساخته و اصطلاحا از رمان داستایسکی اقتباس آزاد کرده. چون تعریف فیلمو زیاد شنیده بودم اولش که شروع کردم به خوندن منتظر یه اتفاق عجیب و کوبنده بوم که منو میخکوب کنه و البته اواسط داستان تا آخرش هی کوبید و اشک ما رو هم درآورد. داستانش انگار توصیف خودم بود و اتفاقی که واسه شخصیت اولش افتاد دقیقا همونی بود که برای خودم هم افتاده بود.

شاید پیش اومده باشه که ترانه ای شنیده باشین و شعر یا داستانی خونده باشین و فیلمی دیده باشین که نه بخاطر دلایل فنی، بلکه به این دلیل که شبیه اتفاقی بوده که براتون افتاده عاشقش شده باشین و برید رو اعصاب ملت و هرچی بقیه بگن بابا فلان فیلمه که مزخرف بود تو چطوری خوشت اومده؟ و شما هم با تعصب ازش دفاع کنین. خب من الان نسبت به فئودور همچین حسی رو دارم.

نکته ی خوب این دو تا رمانی که خوندم این بوده که توش هیچ مسئله ی جن*ی و شه*انی وجود نداره و کلا این نگاه رو در هنر بیشتر دوست دارم تا چیزی که تو رمانای غربیا و فیلمای هالیوود وجود داره. در آخر هم پیشنهاد می کنم برید شب های روشن رو پیدا کنین و بخونین و اگر هم عاشق نبوده و نیستین ترجیحا سمتش نرین که بعدش میرید رو اعصابم.

دیدگاهی بنویسید


عقشولانه ۹

پسر: الو …؟

دختر: الو؟ بفرمایین؟

-: آه ای عشق من! تو را بسی بسیار دوست می دارم و خونه و ماشین و کارخونه و ویلا و کد یک و فوق لیسانس و خلاصه همه چیز هم دارم.

-: پس چی نداری؟

-: دو تا دست و دو تا پا

-: اصل کاری رو داری دیگه؟

-: اختیار دارین پس با چی شماره اتونو گرفتم

دیدگاهی بنویسید


جرخوردگی علمی

پیش تر که تصمیم به درس خوندن واسه کنکور گرفته بودم، بیشترین انگیزش رو فرار از سربازی داشت و احساس می کردم سربازی ورزش سختی باشه و لکن دورشو یه خط ممتد کشیدم. اما از اونجایی که سربازی دست خودم نیست می دونم، نشستم رو کتابای درسی و دور فیلم و رمان و فوتبال و نود خط کشیدم رو دیوار.

حالا اولین روزای دانشگاه جدیدو از سر گذروندم و درحال حاضر از تصمیم پارسالم به غلط کردن افتادم و الان ترجیح میدم برم سربازی تا این همه پول و انرژی و آرامش روان و زندگیم و عشقم و عمرم و همه ی جونم و اونی که می خواستم و کی میخوای بدونی؟ تو دانشگاه سابق پنج سال خوردیم و نوشیدیم و عشق کردیم که دوباره بشیم  کلاس اولی که هیچ دوستی نداره و دنبال مامان می گرده؟ (منظور از مامان همونایی هستن که تو دانشگاها زیادن!)

واسه اولین روز زنگ زدم به دوستی که روز قبلش رفته بود دانشگاه. پرسیدم که چگونه باید رفت و چه باید کرد؟ گفت میری میشینی تو اتوبوس بعد از چند دقیقه راه می افته و یه ساعته می رسی، خیلی هم حال میده. خلاصه رفتم و اتوبوسشو پیدا کردم و سوار شدم و بعد از دو ساعت و خورده ای که رسیدم دانشگاه دقیقا همون حالی رو داشتم که نوعروس در زفاف داره. صندلیای تنگ و بغل دستی الاغ و جلویی مادر فلان که صندلیشو تا ماتحت می خوابونه. این بغل دستی منم که بیسکوییت می خورد آدم فکر می کرد داره سیمان کمپرس می کنه. حقش بود یه مشت می زدم تو دهنش.

سال ها قبل توی محیط چت از یکی از دوستان قدیمی پرسیدم کجا قبول شده و گفت باراجین. گفتم ها؟ گفت آزاد قزوین. و از همون موقع بود که حالم از کلمه ی باراجین به هم می خورد و این رو هم بدونین که اگه کسی گفت باراجین درس می خونه مثل این می مونه که بگه تو پایتخت زندگی می کنه جای اینکه بگه تو تهرانه. مثلا میخوان باکلاسش کنن. اتفاقا این دانشگاه یکی از پایین ترین ترازا رو تو دانشگاهای آزاد داره و حتی به نظر من دانشگاه قبلیم خیلی هم از این باصطلاح باراجین بیتر بوده و هست. اصلا شما تصویر پایینو ببینین. پسره در حال ور رفتن با فیص بوقه و دائما عکسای نیمه برهنه ی دخـ.. رو سیو و لایک می کنه. حقش بود می رفتم یه لقت می زدم زیر لپ تاپش و می گفتم آخه الاغ این اینترنتو گذاشتن بری تحقیق علمی کنی نه اینکه رون و سینه تفحص کنی. (این چه ربطی به دانشگاه داشت؟)

دانشگاه قبلی یه مدیر گروهی داشتیم که به اساتید امر می کرد بد نمره بدن و کسایی هم که اور بودن سوت می کرد بیرون. اینجا هم اینطوریه. سطح علمی تازه واردین پایینه و استادا هم سخت گیرن. فکر می کنن اومدن شریف. الان من کلی استرس بهم وارد شده و به قول اون دوست عزیز که گه رو تو دهن من و پرزیدنت انداخت گه خوردم که دارم ادامه تحصیل میدم. شما این مرد رو ببینین. عصرا میاد میره تو کلاسا سطل آشغالا رو خالی می کنه. نه استرسی نه خستگی و فشاری. حال می کنه واسه خودش. عشقشم اینه که وقتی میخواد سطل کلاسی رو تخلیه کنه که هنوز استاد داره توش درس میده بگه ااااااااااااااااااه …

دیروز که تنها بودم و همینطور ول می گشتم یکدفعه یه نفر زد رو شونه ام گفت بــَــه چطوری؟ از اونجایی که من تنهای مطلق بودم فکر کردم یه نفر داره باهام شوخی قزوینی می کنه اما وقتی طرفو دیدم یادم اومد که پیش دانشگاهی با هم بودیم. بیست ثانیه صحبت کردیم و زرتی گفت خدافظ. تف تو این رفاقتا. نکته اینه که وقتی تو پیش دانشگاهی می خواستن بهش کلیپ لب  خارجیا رو با گوشی نشونش بدن به شدت مقاومت می کرد و پایه نمازخونه و مسجد بود ولی الان یه جین فاق کوتاه ش*ت نما پوشیده بود با یه تی شرت تنگ. واقعا بسوزه بابای عاشقی.

خب حالا که منو از دانشگاه سابق تبعید کردن به این مکان دور و پراسترس، من هم سعی می کنم از فرصت پیش اومده حسن استفاده رو بکنم و همچون گذشته فرت و فرت از در و دیوار و ملت عکس بگیرم و بیام اینجا بهشون بخندیم. البته اگر صندلیای اتوبوس و اساتید لوس امون بدن.

دیدگاهی بنویسید