واقعا چرا؟

خب منم مثل همه ی مردم (هفتاد و پنج میلیون نفر) میخوام بخاطر همدردی با مردم فقیر بدبخت بیچاره پسته و آجیل نخرم. حالا یه سال عید جلو مهمونا جای پسته آناناس بذاریم نمی میریم که. تازشم، منو پاپی (قطعا منظور حسین پاپی بازیکن سپاهان نیست) و مامی میخوایم بریم لاسّ وگاسّ و بعدش میرم پیش اون خانومه که داره تو اون تبلیغ شبکه من و تو از استخر میاد بیرون! پسته؟ کی گفت پسته؟ کی اسم دختر منو به زبون آورد؟ کی جرأت کرد؟

دو سه هفته پیش بعد از یک ماه خورد و خوراک راهی دانشگاه شدم ببینم دست کیه. خب بالطبع باید سوار اتوبوس های کذایی می شدم و دوباره صندلی نفر جلویی بود که تا خرتناق عقب کشیده می شد و باید دو سه بار تا می خوردم تا بلکم سر جام جام بشه. برای اینکه بوضح این عمل رو نشونتون بدم و بتونین معنی خرتناق رو با اعماق درک کنید، یه عکس از خرتناق گرفتم هرچند به معنای واقعی کلمه، خرتناق رو نشون نمیده. خرتناقی که خرتناق نباشد خرتناق نیست.

حالا غیر از خرتناق، شانس بیارم بغل دستیم از نظر جسمی و تنفسی سالم باشه. وگرنه باید صدای خرناس به علاوه ی خروج باد محتوی بوی پیاز خام توی صورتم رو به جان بخرم و هیچ غلطی هم نتونم بکنم. بگذریم.نه که من کلا خیلی آدم خوش شانسی هستم، همیشه اتوبوسی که توش سوارم اولین اتوبوسیه که می رسه دانشگاه و هنوز خورشید خانم آفتابو نکرده که باید از جای تنگ و مطبوعم بلند شم پیاده شم. گفتم آفتاب، یه عکسی رو دوربین گوشیم شکار کرده که نشون میده وسط راهروی دانشگاه دوتا آفتابه گذاشتن واسه کسانی که خیلی تنگشون گرفته و بدبختی دستشوییا پره. با این آفتابه ها می تونن همون وسط کارشونو راه بندازن فعلا تا مستراح ها خالی بشه.

جدای از اینکه سر کلاسا همیشه خوابم و جام توی رختخوابم و سعی می کنم پشت هیکل گنده های کلاس بشینم و بخوابم، اتفاقاتی سر کلاس می افته که هیچ به درد سوژه شدن نمی خوره. والا ما تو دانشگاه قبلیمون از در و دیوار سوژه می اومد. خلاصه واسه خالی نبودن عریضه، دوستی تصویری ارسال کرده از جوراب یکی دیگه از دوستان. والا ما طفیل بودیم از جوراب اناث عکس مینداختیم و خوش بودیم و آخرش حراستی شدیم و دیگه الان چشممون ترسیده ولی فکر کنم این پا متعلق به یک فرد ذکور باشه و اصلا اگه به کفشش دقت کنین متوجه میشین که کِشتیه و در نتیجه طرف مذکره. اما از طرفی اگه به جورابش توجه کنین می بینین که دختر عمه ی مادربزرگ من از این جورابا می پوشیده و این امکان وجود داره که طرف تران&چوا^ل باشه.

بحث این صوبتای بی ناموسی شد، یکی از خواهرهای همکلاسی به چشم خواهری، کلا علاقه ای به اپیل کردن نداره و دست پشمکی من جلو دستش لنگ میندازه بعد میره لاک نارنجی می زنه. حالا که دارم بی ناموسی بازی درمیارم بذارین یه خاطره ی مزخرفی هم تعریف کنم که همین دو هفته پیش رخ افتاد.

آقا من شب قبلش دو ساعت خفته بودم و از ساعت ۴ صبح تا شیش و نیم عصر یه کله سر کلاس و اتوبوس و اینا بودم. در حالیکه چشام نیم کاسه های خون شده بود، دوستی بهم گفت بیا ببین این چی میگه؟ (یه کم ملایم تر گفت البته). سر برگردوندم دیدم دو تا دختر به چشم خواهری مستاصل وایستادن. گفتم هان؟ یکی از چشم خواهریا گفت شما فلان درسو دارین چی گفته استادش؟ گفتم تمرین داره ۴ نمره. با تعجب گفت ۴ نمره؟ گفتم آره، سمینار داره شیش نمره. با وحشت گفت سمینارم داره؟ گفتم آره، یه کتاب پی دی اف انگلیسی هم داره اندازه یه خری هم اسلاید. دیگه درحالیکه از چشاش مشخص بود به سر حد مرگ رسیده گفت کتابم داره؟ گفتم داره دیگه پس دو ساعته تو پیت دارم چیز می کنم؟ گفت خب شما اسلایداشو دارین؟ میشه ایمیلتونو بدین؟ گفتم دارم ولی برو از اون پسره بگیر. و اشاره کردم به جمع سی چهل نفره ای از پسرا.

بعد از اینکه رفتیم دوستم بهم گفت واقعا چرا؟ نه چرا ایمیلتو ندادی؟ و من از اون روز تا به حال بارها و بارها از خودم پرسیدم واقعا چرا؟ در مسیر منزل و درحال پیاده روی بودم و این واقعا چراها در ذهنم متلاطم بود که نگاهم به چشم خواهری به مانتوهای باز خانمی در خیابون افتاد که شلوارش به طرز عجیبی عجیب بود. کمی که نزدیک تر شد متوجه شدم طرف اصلا شلوار نداره و در این هنگام زرتی وارد مغازه گشت. دو قدم بیشتر نرفته بودم که یه پسری درحالیکه کف دست بر سر می کوفت به دوستش گفت: واااااای فقط حواست به مغازه ی علی آقا باشه واااای. و در این لحظه به خودم غبطه خوردم که در این دنیای فانی هستند کسانی غیر از من که این صحنه ها رو از نزدیک ندیده باشن. و إن احسنتم احسنتم.

و برخلاف همیشه … او مای گود …

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت نهم)

من: ببینم، مهمترین اتفاق زندگیت چی بوده تا حالا؟

اون: مهمترین اتفاق زندگیم این بود که یه ماه پیش رفتم کلاس زبان.

-: خب؟

-: هیچی دیگه. دارم زبان یاد می گیرم. میگم تو هم بیا خیلی حال میده. مجبور میشی یاد بگیری اصلا جَوش یه طوریه روحیه اتو عوض می کنه ……… استاده اومد بهش گفتم ….. دمشو گذاشت رو کولش الان دو جلسه اس یکی دیگه …… بعد می دونی چیه، چون کلاسش مختلطه اصلا روت نمیشه ولی مجبوری که ……… حالا این استاده خیلی گیره یه دختره هم هست فکر می کنه من خیلی بارمه …….

من:

———————————————–

من: کلا من خیلی به روانشناسی و این چیزا علاقه دارم، بیشتر علاقه ام سمت این چیزاس.

اون: آره منم خیلی دوست دارم.

-: جدا؟

-: آره. مثلا الان بگو کدوم یکی از انگشتا رو بیشتر دوست داری؟ [کف دستش را رو به روی صورت من می گیرد]. هر کدومش یه معنی داره. مثلا انگشت دومی رو اگه دوست داشته باشی یعنی به عشقت خیلی وفاداری. اولی هم یعنی ……

من: :cry:

———————————————

اون: الان سیستم بیچاره رو از دیشب همینطوری روشن گذاشتم داره فیلم دانلود می کنه واسه خودش  :mrgreen: .

من: نسوزه یه وقت؟ حالا چی دانلود می کنی؟

-: نه بابا پوستش کلفته. یه فیلمی هست یه یارو آرژانتینیه میره انگلیس ولی هیچی انگلیسی بلد نیست. دو تا انگلیسی باهاش آشنا میشن می خوان بهش انگلیسی یاد بدن.

-: فیلمش کمدیه؟

-: نه آموزش زبان انگلیسیه دیگه. فکر کن حجمش سی گیگ بیشتره. اولش میرن یه بار …… میخوایی به تو هم بدمش؟ خیلی واسه زبان کمکم کرده……

من:

دیدگاهی بنویسید