یک حادثه با دو روایت

توی یکی از صندلی های متروی تهران-کرج تنها نشستم و قصد رفتن به دانشگاه رو دارم. در میانه های مسیر، از یکی از مسافرین صدای عطسه ای بلند میشه. صندلی مسافر نزدیکه ولی هیچ دیدی ازش ندارم.

پسر: ببخشید شما دستمال دارین؟

دختر: بله … اجازه بدین [صدای باز شدن زیپ و گشتن توی کیف میاد] … بفرمایید

پسر: ممنون … این مامانا همیشه به فکر هستن (اشاره به اینکه یعنی مامان دختره دستمالو گذاشته تو کیف دخترش. دختر اما متوجه این موضوع نمیشه و فکر کنم فقط من فهمیدم منظور پسره چیه)

دختر: [با خنده] بله …

پسر: شمام دانشگاه کرج میرین؟

دختر: آره آزاد کرج

پسر: چی می خونین؟

دختر: میکروبیولوژی

پسر: عه، خیلی رشته ی خوبیه، موفق باشین. من عمران می خونم.

دختر: مرسی رشته ی شمام خوبه

پسر: درسای اصلیتون چی هست حالا؟

دختر: [بعضی از دروس رو با ذکر برخی جزئیات توضیح میده]

پسر: درسای جالبی دارینا، خوش به حالتون!

.

.

من پیاده میشم ولی تصور ادامه ی این ماجرا خیلی سخت نیست. گرفتن و دادن شماره و بعدش هم خدا بزرگه و به قول مهرداد پولادی، یا علی از تو مدد …

—————————————————————

توی تاکسی، صندلی عقب، وسط نشستم. دختری زیبا و شیک هم سمت چپم نشسته. راننده پسر کچلیه که دائما از چشماش اشک میاد و هر چند دقیقه عینکش رو برمی داره و با آستین اشک هاش رو پاک می کنه. وقتی هم ترافیک میشه بوق ممتد می زنه تا با استفاده از پژواک صدا بتونه فاصله از ماشین رو به رویی رو تشخیص بده و با اطمینان میشه گفت اصلا جلوش رو نمی بینه. غیر از این مسئله، مسیر رو هم بلد نیست و مدت ها توی ترافیک مشغول زدن دور شمسی قمری هستیم. به نزدیکی های مقصد می رسیم.

دختر زیبا: [خطاب به من] ببخشید همیشه اینقدر طول می کشه؟

من: الان می رسیم

دختر زیبا: خب باید اینقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: آخه به من گفته بودن یه ربع راهه ولی الان چهل و پنج دقیقه تو راهیم

من: نمی دونم

دختر زیبا: واسه شما همیشه چقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: شما قبلا این مسیرو اومده بودین؟

من: نه

دختر زیبا: ممنون

.

.

به مقصد می رسیم و درحال پیاده شدن هستیم.

دختر زیبا: [خطاب به راننده] ببخشید اون طرف میدون هم میرید؟

راننده ی کور و کچل: نع

5 دیدگاه در “یک حادثه با دو روایت

  1. شایدم بی منظورگفته
    ولی خوب بهاربود وفرصت خوبی برای آشنایی @-:

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ فروردین ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۱۹:۲۱:

    البته اون ماجرا مال چند سال پیش بود و الان یادم نیست چه فصلی. از نظر بعضی هر فصلی فرصت خوبی برای آشناییه

    [پاسخ]

  2. کلا از هر فرصتی برای دوستیابی استفاده می کنید دیگه حالا عطسه باشه یا هر چیز دیگه
    آقا این داستان دومیه رو دوست داشتم چون خودمم همینجوریم

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ فروردین ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۰۰:۳۲:

    و البته من به یبس بودنم افتخار می کنم!

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: