تور مانع عبور توپ

در حالی که روی تخت افتاده بودم و به مدت هشت دقیقه به سقف خیره شده بودم ناگهان بعد از هفته ها زنگ موبایلم به صدا دراومد. جواب دادم. دوستی پشت خط بود و پیشنهاد داد که بریم مسابقه والیبال ایران لهستانو از نزدیک ببینیم. گفتم فقط مردا می تونن برن؟ گفت آره. گفتم پس من نمیام چون هرجا برم فقط با دوست دخترم میرم. گفت تو که دوست دختر نداری. منم در حالی که از رو شلوار خودمو می خاروندم با رخوت گفتم باشه بلیتو بگیر بریم.
چهار نفر بودیم در یک اتومبیل. وقتی نزدیک ورزشگاه رسیدیم عده ای بیرون استادیوم پرچم ایران رو با قیمت ۶ هزار تومن می فروختن. همه می دونن که من عشق پرچمم. دوستی گفت پیاده شو برو پرچم بگیر. گفتم عشقی باش، حتما تو خود محوطه هم می فروشن، کی حال داره پیاده شه حالا.
حدسم درست بود و بساط بساطیا در هر گوشه ای پهن شده بود. بعضیا هم مثل زامبی می اومدن به زور رو صورت مردم رژ لب می کشیدن و پول می گرفتن. از یکی از بساطیا پرسیدم این پرچم چند؟ گفت ده تومن. به خودم گفتم عشقی باش، حتما بقیه ارزون تر میدن. اطرافِ بساط یه پیرمردی شلوغ بود. رفتم سراغش و گفتم اینا چند؟ و به پرچمای بزرگِ پهن شده روی خاک اشاره کردم. برگشت و با لهجه ای نیمه آذری گفت ببم جان بزرگ ده تِمَن. بنا به دلایل و خطراتی، ترجیح دادم محل رو ترک کنم و پا از دست درازتر به سایر دوستان ملحق شدم.

عکس از اینترنت

رسیدیم به اونجایی که می گردنمون. مأموره با لبخند بهم گفت چیزی نداری که؟ گفتم نه فقط موبایل. یه نگاهی به قیافه ی درب و داغون و خسته و یول ممد من انداخت و بدون اینکه بگرده با همون لبخند گفت بیا برو… بیا برو…. بلیت رو هم اینترنتی خریده بودیم و با کارت ملی باید اونجا رسیدشو می گرفتیم. رسیدو که گرفتیم یه عده ی دیگه سی سانت جلوتر رسیدو ازمون گرفتن و پاره کردن. به هرحال مردم باید نون بخورن دیگه.
با اینکه دو ساعت و نیم تا شروع بازی مونده بود ولی تقریبا سالن پر شده بود و چهارتا جای خالی کنار هم پیدا نمی شد و اگه هم بود یه نره خری کنارشون نشسته بود و می گفت جا گرفتم. خلاصه با دست و پای دراز در به در دنبال جا می گشتیم تا اینکه بالاخره در بدترین جای ممکن با بدترین دید نسبت به زمین مستقر شدیم. جایی که نشسته بودیم محل تجمع گرمای کل سالن بود و بوی عرق ده هزار نفر در این نقطه جمع می شد. ضمن اینکه مغناطیس صدا هم داشت و اگه اون سر سالن یه پشه ویز می کرد صداش بغل گوش من بود. البته اولش که مشکل صدا نداشتیم که.
بیکار بودیم و دست به چانه. از اونجایی که ارادت خاصی به نیمی از مردمان اروپای شرقی داریم، سعی کردیم با دوربین گوشیمون زوم کنیم رو تماشاچی های لهستانی. هرچند جز چندتا پیکسل زردرنگ به نتیجه ی خاصی نرسیدیم ولی بازم خدا رو شکر. همینطور که همچنان دست به چانه نشسته بودیم ناگهان سرو صدای دهشتناکی به پا شد و صدای انواع بوق بود که پرده ی گوش ها رو پاره می کرد. شوکه به اطراف نگاه می کردیم ببینیم چه خبر شده؟ که دیدیم چهار نفر از زورخونه میل آوردن و وسط زمین میندازن بالا و ملت دارن تشویقشون می کنن مثلا. بعد از اینکه اونا رفتن چند دقیقه ای راحت بودیم تا اینکه با ورود بازیکنای لهستان دوباره اون دسته خرو کردن تو دهنشون و صدایی تولید شد که با صدای بوئینگ ۷۹۷ شرکت ایرباس در زمان تیک آف برابری می کرد. بابا شما می خواین روحیه بازیکنای حریفو خراب کنین ما چه گناهی کردیم آخه؟

بازیکنان لهستان درحال دلبری

به هرحال بازی شروع شد و یک لحظه صدا قطع نشد. ما هم دیدیم اینطوریه، شروع کردیم به عر زدن و وقتی لهستانیا می خواستن سرویس بزنن دستامونو تکون تکون می دادیم و هو می کردیم هرچند اونقدر فاصله زیاد بود که عمرا می دیدن ما رو. بعضیام اون دسته خرو می کردن تو دهنشون و بغل گوش ما بوق بوق بوق…. بین دو تا از ست ها هم رفتیم آب بخوریم دیدیم ۲۰ هزار نفر خم شدن تو همدیگه دارن آب می خورن. لکن سر از پا درازتر برگشتیم تا همون جای مزخرمون رو هم نگرفتن.

بچه جون، خوشت میاد بوقو بکنم تو حلقت؟ پس نزن

بالاخره بازی تموم شد و انقدر نعره زده بودیم و صدای بوق پرده گوشمونو پاره کرده بود که صدامون شبیه جواد محتشمیان شده بود و همه ی صداها رو با صدای محتشمیان می شنیدیم: تور مانع عبور توپ، توپ مانع عبور تور …. تقریبا هم نصف شب شده بود و پیرمرد دستفروش همچنان بساطش پهن بود و می فروخت. پیش خودم گفتم لابد الان که بازی تموم شده حتما نصف قیمت رد می کنه بره دیگه. رفتم گفتم این بزرگا چند؟ گفت ده تِمَن. هیچی دیگه، با دست و پا و سر و همه جای دراز به سرعت محل رو ترک کردم و همگی برگشتیم هوم.

9 دیدگاه در “تور مانع عبور توپ

  1. خعیلی خوب بود :)))
    اون بوقا وقتی خودت استفاده میکنی خعیلی حال میده ولی بقیه گوشخراش میشن ! مثه در خودکار ک خودت صداش میدی و متوجه نیستی :))
    دفعه دیگه از این پلاکارد ها ببرین جای مارو خالی کنید :)))

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۶ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۳۵:

    آخه فقط این نبود. بعضی از کسایی که بوق می زدن تو گوششون پنبه گذاشته بودن که صدای بقیه رو هم نشنون! ما تجربه نداشتیم.
    ایشالا دفعه بعد همه بتونن بیان.

    [پاسخ]

  2. هه
    خیلی باحال بود
    من بچه بودم با بابام می رفتم سالن برا دیدن کشتی
    در بزرگی هم بازی های هندبال خانم ها رو می رم می بینم
    اما هیچ کدوم از این ماجرا هارو ندیدم:)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۳ ۱۳:۵۹:

    ایشالا یه روز موقعیتش پیش بیاد که شما هم از نزدیک ببینی.

    [پاسخ]

  3. واقعا سطح اتکای بازیکن با زمین کم بود! چه ربطی داشت؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۰۴:

    درسته. پس حاصل یه دریافت خوب به کارگیری سرعت در خط حمله اس.

    [پاسخ]

  4. سلام
    چقدر خوندن وبلاگت خوبه… اینکه انقدر راحت مینویسی… اینکه از قضاوت شدن نمیترسی… در برابر خودم که اینقد وسواس پیدا کردم تو نوشتن بهت حسودی میکنم… شایدم تنبلم بیخود توجیه میکنم خودمو.
    از خیلی قدیم با یک ماه تاخیر تولدت مبارک…
    حکایتا بامزه بود ولی جمله ی پدرت خیلی به دل مینشست.
    با پست بعد هر خنده غمه بشدت موافقم هرچند مطمئنم اینم ضعف ماست… چون شاد بودن همیشه سخت تر از غمگین بودنه… شعر گفتنت هم که کولاکه!!!
    و اما والیبال… واقعن با همه ی تعریفای دقیقت بازم حاضری بری استادیوم؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۲۹ام, ۱۳۹۳ ۱۴:۱۸:

    سلام
    ممنونم. شما لطف داری ولی اتفاقا از ترس قضاوت شدن اینطوری می نویسم. چون کسایی که از نزدیک میشناسمشون آدرس اینجا رو دارن و عملا خیلی نمی تونم درباره خودم راحت بنویسم. اوایل که اینجا می نوشتم خیلی راحت تر بودم.
    بابت تبریک هم خیلی ممنون.
    اینکه شاد بودن سخت تره به این دلیله که فطرت آدما به غم گرایش داره و شادی هرچقدر هم که عمیق باشه پوچ به نظر میاد.
    در مورد استادیوم رفتن هم مگه تفریح دیگه ای داریم؟ البته دفعه ی بعد اگه بریم، پنبه هم حتما می بریم با خودمون!

    [پاسخ]

  5. سعی کن یه وب بزنی و بدون سانسور از خودت بنویسی … حال کن … به دور از قضاوت مزخرف اطرافیان … هرچی نظر واقعی داری بنویس … هرچی که دوس داری … آروم میشی …
    امیدوارم همیشه شاد و سرزنده باشی

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ شهریور ۳۱ام, ۱۳۹۳ ۱۷:۰۵:

    ممنونم ولی تجربه ی این کارو داشتم و موفق نبودم. درواقع ترجیح میدم تمرکزم فقط یه جا باشه و در لفافه بعضی حرفا رو بزنم.

    [پاسخ]

  6. مام رفتیم… دقیقن اولین روزی که ورود خانومارو ممنوع کرده بودن… بعدنشم رفتیم پارک ملت خودمون والیبال بازی کردیم با یه سری آقایونی که اونجا داشتن بازی میکردن… من ولی زیاد بازی نکردم مانتوم مناسب بازی با یه عده نره خر نبود رفتم آب طالبی خریدم و تو پاساژا چرخیدم تا شب که ساندویچ خریدیم خوردیم اومدیم خونه… این بود انشای من + تف تو روحشون که مارو راه ندادن :|

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ مهر ۶ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۰۷:

    ایشالا سال دیگه یه فکری می کنن. واقعا بی انصافیه که نمیذارن.

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: