سه حکایت (قسمت سیزدهم)

سال ها پیش عصر یک روز دوشنبه ی زمستونی یکی از همکلاسی ها رفت از بوفه یه دونه ساقه طلایی گرفت و چندتایی خورد. ناگهان با کائنات اتصال برقرار کرد و ساقه طلایی رو به همه تعارف کرد و گفت خیرات بابابزرگمه براش فاتحه بفرستین.
رفته بودیم جلوی دکه ی انتشاراتی واسه کپی. دوست عزیزمون هم ول کن معامله نبود و همچنان برای پدربزرگش خیرات پخش می کرد. تا اینکه توی شلوغ پلوغی، یکی از ساقه طلایی ها روی زمین افتاد و کسی لگدش کرد. یکی از بچه ها با خنده گفت: “بابابزرگت له شد! ببین بابابزرگتو!…” و یکی دو نفر دیگه هم دست گرفتن.
خیلی هم طول نکشید که اتصال این دوستمون قطع شد و شروع کرد به فحش دادن به خودش: من به …. ننه م خندیدم، من ننمو ….
—————————————————-
-: تشییع جنازه محسن واشقانی رفتی؟
-: یا خدا محسن واشقانی کیه دیگه؟
-: بابا همین خوانندهه سرطان داشت تازه مرده دیگه. نمیشناسیش؟ خیلی معروفه که….
-: جان؟
—————————————————
-: خب حکم چیه؟
-: آس
-: :-|

8 دیدگاه در “سه حکایت (قسمت سیزدهم)

  1. عه مجید واشقانی ^____^
    ایقد دوس دارم من این بشر ُ :))

    + حکم بی بی :|

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آذر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۰۹:

    البته فامیلی یکی از استادامون هم واشقانی بود

    [پاسخ]

  2. سلام
    —————————————————————–
    حرف خوبی نزده اگه گفته بابابزرگت له شد!
    اصلا خوب نبود :-x
    —————————————————————–
    اون خوانندهه رو منم نمی شناختم!
    کی مرده حالا؟ ::-O
    —————————————————————–
    حکم آن چه تو فرمایی
    برگ آنچه تو اندازی!!خخخ :)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آذر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۱۶:

    حالا شوخی بوده. البته این حرفو اول نفر من گفتم بعد یکی دیگه آشکارش کرد.
    منظورش پاشایی بوده احتمالا

    [پاسخ]

  3. سلام داداش.
    الان یه، یه ماهی میشه که هر از چند گاهی پست هات رو میخونم!
    اکثرا خیلی جالب و واقعا نوستالژیک ند!
    بیشتر ، پست هاییت رو دوست دارم که مربوط میشه به خاطرات روزانه ت.
    خیلی از جاها نوشتی که قبلا یه سایت دیگه داشتی و ظاهرا خیلی از مطالبت اونجاست.خودت آرشیوی از پست های قدیمی ت داری که اینجا بذاری؟

    [پاسخ]

    گمگشته پاسخ در تاريخ آذر ۲۰ام, ۱۳۹۳ ۰۲:۰۴:

    راستی.
    تا تابستون سال ۹۰ ت رو خوندم.دیگه نفهمیدم که ارشد قبول شدی یا نه.
    الان چه میکنی؟ ارشد خوندی (میخونی؟)؟ یا مشغول به کاری؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آذر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۲۳:

    فعلا که پایان نامه ی ارشدم. بعدشم خدمت

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آذر ۲۳ام, ۱۳۹۳ ۲۲:۲۲:

    سلام. ممنونم
    بعضی از مطالبی که می شد گذاشت رو گذاشتم. بقیه اش تاریخ گذشته اش و بیشتر هم درباره دانشگاه بوده که شاید الان خیلی جذاب نباشن دیگه.

    [پاسخ]

  4. اون تیکه بابابزرگه له شد خیلی خندیدم :)))))))))))))))
    اتصال؟؟ :lol:
    ولی اون قسمتی که به خودش فحش داد خیلی کار زشتی بود!! :roll:
    راستی سلام عرض میکنم.. من از وبلاگ گمگشته وارد شدم… جالب بود چندتا از مطالبو خوندم :)

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ دی ۲۲ام, ۱۳۹۳ ۲۳:۰۱:

    خیلی ممنون. لطف کردین.
    به خودش فحش نمی داد به کی می داد؟

    [پاسخ]

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: