سه حکایت (قسمت پانزدهم)

در راهروری ساختمان اداری دانشگاه…
پسر اول: ای بابا همش باید بریم این اتاق اون اتاق. خسته شدیما
پسر دوم: دیگه همینه دیگه. باید این پروژه رو طی کنی.
——————————————————–
اون: اصلا من نمک جمعم. هرجا میرم بیرون دفعه بعد میگن اینم بگید بیاد.
من: اتفاقا منم نمک جمعم. هروقت میریم بیرون دفعه بعد میگن اینو دیگه نیارین.
——————————————————–
پسری در جوار دوتا دختر نشسته و با هیجان خطاب به یکیشون درحال صحبته.
-: ببین یعنی یه عکسی گذاشته بود اینستا که اگه ببینیش پشمات می ریزه…

6 دیدگاه در “سه حکایت (قسمت پانزدهم)

  1. مگه میشه شما برید تو یه جمعی بعد بگن دفعه بعد دیگه نیاین؟؟ مگه میشه همچین چیزی؟ :))
    آقا یکم زود به زود تر پست بذارید آخه این چه وضعشه من اعتراض دارم لطفا پاسخگو باشید :d

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ مهر ۱۷ام, ۱۳۹۴ ۲۰:۵۵:

    چرا نمیشه؟ حداقلش کسی بهم نگفته دفعه بعد بیا
    هفته دیگه این پایان نامه تموم شه هر روز پست میذارم. این چندوقت نمی تونستم تمرکز کنم واسه نوشتن.

    [پاسخ]

  2. إع تو هنوز میری دانشگا؟؟؟ ایییینهمه مدت نبودم الان اومدم گیسام سفید شده با واکر راه میرم سمعک گذاشتم ٬ تو هنوز میری دانشگا؟؟؟؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۳۵:

    منو از واکر نترسون که خودم با ویلچر میرم دانشگاه. این همه مدت نبودی انگار من اون همه مدت بودم.
    خدا پل واکرم بیامرزه

    [پاسخ]

    متواری پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۴ ۰۰:۱۴:

    رحمت کناد…

    [پاسخ]

  3. راستی پایان نامه تموم شد بسلامتی؟

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آبان ۱۳ام, ۱۳۹۴ ۱۱:۳۶:

    تموم شد و حالا منتظرم برم بالا برجک

    [پاسخ]

    متواری پاسخ در تاريخ آبان ۱۴ام, ۱۳۹۴ ۰۰:۱۲:

    باز یه برجکی هس که بعد از دفاع منتظرش باشی… من که پایاننامه رو دارم الکی کش میدم ببینم بعدش چه خاکی میخوام سرم بریزم

    [پاسخ]

    حامد پاسخ در تاريخ آبان ۱۵ام, ۱۳۹۴ ۱۲:۳۰:

    بعدش شوعر کن. البته الانم دیر نیست. شایدم دیر باشه.

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

@-: :wink: :twisted: :roll: :oops: :mrgreen: :lol: :idea: :evil: :d :cry: :arrow: :?: ::-O ::) :-| :-x :-o :-P :-D :-? :) :( :!: