زمانی برای خداحافظی

برخلاف نرخ ارض که همینطوری بی حساب روند صعودی به خودش گرفته، وزن من در یک سقوط آزاد به سمت صفر میل می کنه و البته که همچین اتفاقی نخواهد افتاد چون فکر نمی کنم از وزن استخون هام کم بشه. وضعیت کاملا رقت باری دارم. کمربندم دیگه سوراخ نداره و شلوارم داره از پام می افته.

هفته ی قبل و بعد از آخرین روز این ترم دانشگاه، باید یه مقدار تا ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتم. مسیرم از وسط ترمینال آزادی میگذشت. توی اون شلوغی و همهمه بر سرعتم می افزودم تا زودتر به خونه برسم. حدود ده متر با مغازه ای فاصله داشتم. یه پسربچه ی شیش هفت ساله دم در مغازه بود درحالیکه یه پفک توی دستش داشت. مامان تپل و سبزه رو و چادریش چند متر اونورتر وایستاده بود. پسرک نگاه رقت انگیزی به مادر داشت. مامانش گفت برو بپرس چنده. پسر رفت تو و چند ثانیه بعد برگشت. بهشون رسیده بودم و داشتم کم کم ردشون می کردم. با نگاه مستاصل گفت هشتصد تومن. مامانش یکدفعه برافروخته شد و فریاد زد ولش کن بذار بیا ببینم. پفکو گذاشت و منم رد شده بودم. درحالیکه دارم این سطور رو مینویسم کاملا منقلب شدم و این برمی گرده به حال رقت آوری که دارم.

با دوستم رفته بودیم کافی شاپی که راست کار بچه روشنفکرای بی پول بود. هوای آلوده و بوی سیگار و سرما همراه با استرس بی مرزی که داشتم کاملا بی حسم کرده بود. حتی الان بعضی از اتفاقات رو بخاطر نمیارم. کاملا اوضاع رقت باری داشتم. وقتی به بقیه نگاه می کردم که جفت جفت و گروه گروه با آرامش کنار هم نشستن و با لذت گفتگو می کنن بر رقتم اضافه می شد. دلم لک زده برای یه صحبت در آرامش. بدون استرس. بدون ترس. بدون فکر. خیلی وقته که راحت حرف نزدم و مدت زیادیست که فکرم آزاد نیست.

بچه که بودم مثل الان نمی شد راحت از همه عکس گرفت. بعضیا رو که برام ارزشمند بودن در لحظه ی خداحافظی با دقت بیشتری نگاه می کردم. مثلا پسرخاله ام که تابستونا از شهرستان می اومد و همبازی دوران کودکیم بود. یا روز آخر مدرسه بعضی بچه ها که برام خاطره سازتر بودن رو نگاه می کردم و در لحظه تو ذهنم ازشون عکس می گرفتم. درحال نوشتن این کلمات کاملا منقلبم. هنوز هم تصاویر یادمه. پسرخاله ام توی ماشین با لبخند کاملا شاد و از فاصله ای تقریبا دور داره باهام بای بای می کنه. فقط یک اسکرین شات و نه بیشتر. یا دوستی که در روز آخر چهارم ابتدایی و سر زنگ ورزش وقتی تیممون گل آخرو زده و دو انگشت اشاره اشو از روی خوشحالی به سمت آسمون دراز کرده.

خیلی وقتا نشده چهره ی اطرافیامو به یاد بسپارم. مثلا خیلی از همکلاسی های دانشگاه که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدشون. یا همین دیشب یکدفعه یاد پدربزرگم افتادم. بابای بابام که سه سال پیش به طرز رقت باری فوت کرد. آدم خیلی عصبی و ساکتی بود. شهرستان زندگی می کردن. هروقت می رفتیم اونجا یا کنار پنجره روی زمین خوابیده بود یا دم در داشت به حرفای دوستای سالخورده اش گوش می داد. وقتی می نشست یه پاشو روی اون یکی مینداخت و دستاشو سر زانوش قلاب می کرد. مث بابام. وقتی مرد ناراحت نشدم. شاید کلا چند جمله با هم حرف زده بودیم. فقط بخاطر ناراحتی بابام یه کم دچار رقت شدم. اما دیشب که یه دفعه یادش افتادم و فهمیدم دیگه نیست به هم ریختم. دیگه کسی نیست که پای پنجره و زیر باد خنک تابستونی بخوابه. دیگه کسی نیست دم در خونه اشون بشینه و وقتی بهش سلام میدیم سرشو تکون بده. جدا به هم ریختم.

از بعضیا نمیخوام خداحافظی کنم. شاید گاهی اوقات مجبور بشم ولی دلم نمیخواد. میخوام باشن. میخوام ببینمشون یا نه، فقط به یادشون باشم و بدونم که هستن. غرورم سرجاش، ولی بعضیا رو نه می تونم از یاد ببرم و نه میخوام. روزای خوبی نیست.

چند وقت پیش کلیپی دیدم که سارا برایتمن خواننده ی اپرای زیباروی انگلیسی و آندره بوچلی معروف روی استیج و همراه با ارکستر می خونن. کاری به اینکه این آهنگو توی جوونی خوندن و به پشت صحنه کاری ندارم. ولی وقتی برایتمن صورت بوچلی رو بوسید و دستشو گرفت کاملا حال رقت انگیزی به من دست داد. اینکه بوچلی از بچگی نابیناس و اصلا نمی دونه طرفش چه شکلیه و جز لطافت پوست و صدای زیر هیچ چیزی از زنانگی برایتمن نمی فهمه. واقعا نمی دونم. نمی دونم باید خدا رو بخاطر سلامتیم شکر کنم یا بخاطر احوال رقت بارم به فکر مرگ باشم.

می تونین ویدئوی این کنسرت رو با حجم ۱۷ مگابایت و فرمت FLV از لینک زیر دانلود کنین و به قول دوستان دی جی Enjoy it!

 

دانلود Time To Say Goodbye از Andrea Bocelli ft. Sarah Brightman

 

دیدگاهی بنویسید


قایقم اسیر موجاس

بعضی وقتا برای انجام کارای کوچیک هم نیاز به داشتن اعتماد به نفس دارم. مثلا برای نوشتن و کامنت گذاشتن اصلا اعتماد به نفسی در من وجود نداره و حس می کنم اگه چیزی بنویسم مایه ی سرافکندگیم میشه. یعنی تا این حد اعتماد بنفس ندارم.

چند وقتیه خوابای سنگین زیاد می بینم. چند شب پیش خواب یکی از دانشجوهای همکلاسی رو دیدم. یه پسری که کلا شاید نیم ساعت با هم حرف زده باشیم. البته شخصیت اول خوابم نبود و نقش واسط رو داشت اما به هرحال باید از اینکه یه نفر بی هیچ دلیل خاصی یهویی خوابشو دیده خوشحال باشه. من که یادم نمیاد کسی بهم گفته باشه خوابتو دیدم. به نظرم حس جالبیه. حسی که شاید برای بعضیا مهم نباشه و حتی از اینکه کسی خوابشونو ببینه متنفر باشن.

نسبت به ترانه ی آهنگا حساس شدم. با خودم قرار گذاشته بودم که فقط آلبومای چاوشی رو بخرم مگه اینکه خواننده ای یه آلبوم فوق العاده منتشر کنه. آلبوم سیروان رو دانلود کردم و از ترانه ی چندتا از آهنگاش خوشم اومد و رفتم خریدمش. آهنگای قدیمی رو هم وقتی گوش میدم بیشتر از هر چیزی به ترانه هاشون توجه می کنم. بعضی وقتا احساس می کنم شاعر این شعرو برای وصف حال من گفته. اصلا دیگه نمی تونم از موسیقی لذت ببرم.

دوباره افتادم رو دور شعر گفتن. اسمشو شعر نمیذارم. ولی حرفایی هست که با وزن و قافیه گفتنشون لذت بیشتری داره. شعرایی که تو زمانای مختلف گفته بودمو رفتم خوندم. هر کدوم برای یه برهه ی خاص از زندگیم بودن و کاملا تاثیر حال و روحیه ام توشون مشهود بود. مثلا فلان شعرو وقتی گفتم که فلان اتفاق برام افتاده بود. حالا یه چندتا بیت از یه شعرو که توصیف این روزای منه رو اینجا میذارم و بازم تکرار می کنم که اینا فقط برای خودم قابل احترامن و ادعایی هم ندارم.

توی دریای طوفانی، روی قایقم نشستم، واسه ی یاری رسوندن، دل به هیچ کسی نبستم

با تمام حس و جونم، می کنم دائم تقلا، اما از تلاش بی سود، ساکت و مغموم و خسته ام

قایقم اسیر موجاس، انگاری آخر دنیاس، مونده از هرچی که داشتم، یه تبر کنار دستم

میگه هر نفس تو سینه ام، که هنوزم زنده هستم، اما مأیوسم و چشمو، رو به هرچی نوره بستم

دسته ی تبر تو مشتم، توی قلبم حسرت و یأس، با تمام زور دستم، قایقو زدم شکستم

پی نوشت: سعی می کنم بعدا بهتر بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


سلطان جدول

بابام: نام یک نقاشی اثر رامبراند

من:  :?: چند حرفه؟

-: پونزده حرف

-:  :| نمی دونم

-: موی پیچ و تاب خورده روی پیشانی

-: فکل؟

-: بذار بنویسم. فـ… کـ…لـ… عه چهار حرفه که… پس میشه فوکل…

-: :|

دیدگاهی بنویسید


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

نوشتن بعد از یه مدت نسبتا طولانی خیلی سخته. مخصوصا وقتی حس و انگیزه ای واسه نوشتن وجود نداشته باشه. پس با بی حوصلگی تمام شروع به تحریر این سطور می کنم!

چند شب پیش توی حال و به قول دوستی سالن خونه امون بودم که ناگه از خیابان صدای جیغ زنی میانسال و بعدش یه فحش کش دار بلند شد. جیغ ها ادامه دار بود و صدای گاز پرفشار موتور و فریادهای بگیرینش بگیرینش کاملا مشخص می کرد که یه موتوری کیف یه خانومه رو زده. دیر به صحنه رسیدم و هرچه از پنجره بیرونو نگاه کردم اثری ازشون نبود. بعد نشستم با خودم فکر کردم. اینکه اگه من توی خیابون بودم چه عکس العملی نشون می دادم؟ می پریدم با لگد می زدم به موتوریه یا مبهوت نگاه می کردم؟ اصلا اگه خودم جای زنه بودم چیکار می کردم؟ اصلا روم می شد داد بزنم؟ اون لحظه چه حسی داشتم وقتی اتفاقی افتاده که اصلا انتظارشو نداشتم؟ نمی دونم. از این به بعد سعی می کنم کیفمو محکم تر بچسبم.

دم در ورودی یکی از ایستگاهای مترو یه پیرزنی میشینه و جوراب مردونه میفروشه. همیشه هم اونجا هست. زمان هایی که قوت داشته باشه از همه خواهش می کنه ازش جوراب بخرن. میگه جوون یه جوراب بخر سر ظهره. خدا حاجتتو بده. و همینطور پشت سر هم میگه و میگه و میگه. هفته ی پیش چندتا پله که ازش رد شدم برگشتم. من آدمی نیستم که جلو چشم بقیه به کسی کمک کنم. با اینکه دلم بی نهایت میخواد از بعضی دستفروشا چیزی بخرم یا خودمو با ترازوشون وزن کنم اما جدا روم نمیشه. دیروز بازم تو یکی از ایستگاها زنی رو پله ها نشسته بود و یه ترازو گذاشته بود جلوش. هیچی نمی گفت، فقط رو ترازوش با ماژیک نوشته بود بچه محصل دارم. بیرون از ایستگاه دستفروشا غوغا می کردن و مردم هم ازشون می خریدن. ولی ندیدم کسی اینجا خودشو وزن کنه.

این همون پیرزن نیست ولی چه فرقی می کنه

از پله ها اومدم پایین و گفتم چنده جورابا؟ گفت اینا سه تومنه اینا دو تومن. طوریکه منو ترغیب کنه گفت این سه تومنیا نخ خالصه. گفتم حالا یه تخفیفی بده. گفت باشه دو و پونصد. می دونستم که سه جفت این جورابا این قیمتو داره. یه دونه برداشتم. گفت یه دونه میخوای؟ جدا دلم میخواست یکی دیگه هم بردارم ولی پول از جیب خودم نیست. گفتم آره.

همیشه حس خاصی نسبت به مرگ داشتم. بقیه رو نمی دونم اما من خیلی بهش فکر می کنم. اوقاتی که احساس ضعف وجودمو می گیره دلم میخواد تجربه اش کنم اما شدیدا ازش می ترسم. می ترسم چون تجربه ی جدیدیه و من همیشه با تجربه های جدید مشکل داشتم. به این فکر می کنم اونایی که تو اتوبوسن و یکدفعه دیگه نیستن شده به این فکر کنن که هر آن ممکنه بمیرن؟ اتوبوس رو از این جهت گفتم که این چند ماهه خیلی با اتوبوس سر و کار دارم. هر لحظه امکان داره تصادف بشه و منم بمیرم. اصلا امکان داره همین الان توده های سرطانی توی بدنم مشغول فعالیت باشن و منم بی خبر. واقعا فکر کردن به مرگ تمام انگیزه ها رو از بین می بره.

چند وقت پیش توی اف بی به پیجی برخوردم که صاحبش مُرده بود. حدودا یک سال و نیم پیش. دوستاش اما هنوز براش می نوشتن و روی والش یادگاری میذاشتن. عکس قبرشو گذاشته بودن عکس کاورش. حتی تصویری ساخته بودن که دختره بالای قبرش وایستاده و به دوربین لبخند می زنه. این موضوع واقعا برای من وحشتناک بود. اگه من بمیرم چه اتفاقی می افته؟ کیا ناراحت میشن؟ کِی از یاد همه میرم؟ میشه یکی که هیچ وقت منو ندیده از مرگم ناراحت بشه؟ تکلیف چیزایی که مال من بودن چی میشه؟ و n تا پرسش دیگه.

شاید اگه یاس و آمین می دونستن که با آهنگاشون چه تاثیری روی روحیه ی یه نفر میذارن، ترجیح می دادن آهنگای شیش و هشت بخونن! آهنگ جدیدشونو برای دانلود نمیذارم ولی این روزا زیاد گوش میدمش. خواستین دانلودش کنین. اما می تونین آهنگ مرگ قوی حبیب رو دانلود کنین. وقتی آهنگ شروع میشه و شروع به گیتار زدن می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه.

دانلود آهنگ مرگ قو از حبیب

لینک کمکی

آپدیت نوشت: متاسفانه امروز یعنی ۲۱ خرداد ۹۵ حبیب فوت کرد. با حجمی عظیم از خاطرات کودکی و نوجوانی من و خیلی از ماها. فکر نمی کردم یه روز بخاطر مرگ یکی از آدمای معروف انقدر ناراحت و غمگین بشم. نمی دونم چی بگم. شما  اگه دوست داشتین همینجا کامنت بذارین.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرند

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

دیدگاهی بنویسید


ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

موبایل راننده زنگ خورد. گفت بلیتا ردیفه و فقط مونده ویزا اوکی بشه. گفت به لیلا بگه خودش می دونه. گفت باشه. گفت قربانت. قطع کرد و دوباره زنگ خورد. گفت خانوم محمدی من تا آخر هفته بهتون می رسونم. گفت یه کاری برام پیش اومده. گفت خدافظ. دوباره نفر اول زنگ زد. گفت دستت درد نکنه. بعد برگشت به من گفت چند روز با خانواده میخوام برم استانبول دنبال کاراشم. گفتم دولار از کجا میاری؟ گفت با تور میرم … جور میشه.

یه نیگا بش انداختم که خیلی خوشحال بود. یه نیگا به خودم انداختم که ناراحت بودم. واقعا تو این وضع گرونی و قیمت عجیب ارز چه اصراری داری بری مسافرت خارج؟ من می دونم دیگه. زنت گفته چطو شوهر نازی بردتش سن پترزبورگ اونوقت تو منو تا شابدولعظیم هم به زور می بری. بعد انقد پرچ شده که راضی شدی ولی واسه خرج و مخارجش افتادی به پت پت و داری با پرایدت مسافرکشی می کنی. خوشحالم هستی؟ می خندی؟ رسول کربکندی…

حالا این هیچی. اینکه راننده تاکسی میخواد بره استانبول به من چه ربطی داره؟ من یک مسافر دون پایه ام که ماتحت پیاز هم نیستم. بابای من هم چنین اخلاقی داره که اخبار خونه رو رایگان در اختیار خاص و عام میذاره و کلا خانوادتا اینجوری شدیم. برای مثال، من اگه برم بقالی سر کوچه دوتا شور*ت بخرم بیام هنوز تن نزده تلفن زنگ می خوره که اِ حامد ش*رت خریده مبارکه. حالا البت من خودم کم کم آموخته ام که کمتر اسرار زندگیمو به کسی بگم ولی باز میگم دیگه چفت و بست که نداره.

یه عمویی هم دارم که اخلاقش سیصد و شصت درجه با بابام توفیر داره. یعنی یه سال بود بازنشست شده بود هیشکی نمی دونست. یا مثلا چند ماه بود ماشینشو عوض کرده بود و وقتی بقیه متوجه شدن که با ماشینش رفت شهرستان خونه مادربزرگم. خب اینجوری هم خوب نیست. حالا مثلا می خوردیم ماشینشو؟ چشم می زدیم؟ می مردیم؟

دبیرستان که بودیم یه پسری بود کنار من مینشست و اسمش پژمان ک بود. کلا پسر خوبی بود و چهره ای شبیه یوزپلنگ آسیایی داشت. این بچه هنو دو ماه از سال نگذشته بود که به همه گفت میخوام برم آمریکا. می گفت با باباش میخواد بره و هرچی می گفتیم چون چرا؟ می گفت میخوام اونجا درس بخونم. ما هم که خر بهمون گفته بود زرشک باور کردیم و پیش خودمون گفتیم لابد مامانش هم چندوقت دیگه بهشون جوین میشه دیگه. خلاصه این بشر به اندازه چاه فاضلاب دهنمونو سرویس کرد بس که گفت میخوام برم آمریکا. مثلا می گفت مامانم گفته میری اونجا سرت همیشه زیر باشه که اونجاها بده دیگه آره. مام که شناختمون از آمریکا در حد لیلا فروهر بود هی دهنمون آب می افتاد.

به هر روی روزی از روزها دیگه نیومد و من شدم سلطان نیمکت. اما همون روز یکی دیگه از دوستان برای تفنن اومد پیشم نشست و از هر دری زر زدیم تا اینکه گفت پژمان ک بهم گفت مشکل تنفسی داره و فقط آمریکا می تونن عملش کنن. واسه همین خونه اشون رو فروختن رفتن اندیشه (یه شهرکیه اطراف تهران) تا هزینه اش جور بشه. خدا بزنه تو دهنم اگه گفته باشم ولی نمی دونم چرا همه یهویی فهمیدن و سوژه خنده اشون جور شد. مثلا قبل از شروع کلاس یکی کله اش رو از در کرد تو و درحالیکه همه فریاد می زدن برو بیرون برو بیرون گفت سعید محمدی تو این کلاسه؟ بعد چندتا از بچه ها گفتن نه الان پیش پژمان ک عه. هار هار هار … و البته من چقدر از این سعید محمدی خاطره دارما.

خلاصه فرزندان و نوباوگان عزیز من. سعی کنین در پاسداشت اسرار خود و دیگران حد میانه رو رعایت کنین و دروغ نگین و چرت نگین و همه چی رو نگین و هرجا میرین به هم بگین نگین نگین نگین نگین. من در همین لحظه تصمین گرفتم اسم بچه امو بذارم نگین. والسلام. -: آقا مبارکه بچه اتون پسره. -: پسره؟ مشکلی نداره اسمشو میذارم چگین. هه هه هه …

دیدگاهی بنویسید


جرخوردگی علمی

پیش تر که تصمیم به درس خوندن واسه کنکور گرفته بودم، بیشترین انگیزش رو فرار از سربازی داشت و احساس می کردم سربازی ورزش سختی باشه و لکن دورشو یه خط ممتد کشیدم. اما از اونجایی که سربازی دست خودم نیست می دونم، نشستم رو کتابای درسی و دور فیلم و رمان و فوتبال و نود خط کشیدم رو دیوار.

حالا اولین روزای دانشگاه جدیدو از سر گذروندم و درحال حاضر از تصمیم پارسالم به غلط کردن افتادم و الان ترجیح میدم برم سربازی تا این همه پول و انرژی و آرامش روان و زندگیم و عشقم و عمرم و همه ی جونم و اونی که می خواستم و کی میخوای بدونی؟ تو دانشگاه سابق پنج سال خوردیم و نوشیدیم و عشق کردیم که دوباره بشیم  کلاس اولی که هیچ دوستی نداره و دنبال مامان می گرده؟ (منظور از مامان همونایی هستن که تو دانشگاها زیادن!)

واسه اولین روز زنگ زدم به دوستی که روز قبلش رفته بود دانشگاه. پرسیدم که چگونه باید رفت و چه باید کرد؟ گفت میری میشینی تو اتوبوس بعد از چند دقیقه راه می افته و یه ساعته می رسی، خیلی هم حال میده. خلاصه رفتم و اتوبوسشو پیدا کردم و سوار شدم و بعد از دو ساعت و خورده ای که رسیدم دانشگاه دقیقا همون حالی رو داشتم که نوعروس در زفاف داره. صندلیای تنگ و بغل دستی الاغ و جلویی مادر فلان که صندلیشو تا ماتحت می خوابونه. این بغل دستی منم که بیسکوییت می خورد آدم فکر می کرد داره سیمان کمپرس می کنه. حقش بود یه مشت می زدم تو دهنش.

سال ها قبل توی محیط چت از یکی از دوستان قدیمی پرسیدم کجا قبول شده و گفت باراجین. گفتم ها؟ گفت آزاد قزوین. و از همون موقع بود که حالم از کلمه ی باراجین به هم می خورد و این رو هم بدونین که اگه کسی گفت باراجین درس می خونه مثل این می مونه که بگه تو پایتخت زندگی می کنه جای اینکه بگه تو تهرانه. مثلا میخوان باکلاسش کنن. اتفاقا این دانشگاه یکی از پایین ترین ترازا رو تو دانشگاهای آزاد داره و حتی به نظر من دانشگاه قبلیم خیلی هم از این باصطلاح باراجین بیتر بوده و هست. اصلا شما تصویر پایینو ببینین. پسره در حال ور رفتن با فیص بوقه و دائما عکسای نیمه برهنه ی دخـ.. رو سیو و لایک می کنه. حقش بود می رفتم یه لقت می زدم زیر لپ تاپش و می گفتم آخه الاغ این اینترنتو گذاشتن بری تحقیق علمی کنی نه اینکه رون و سینه تفحص کنی. (این چه ربطی به دانشگاه داشت؟)

دانشگاه قبلی یه مدیر گروهی داشتیم که به اساتید امر می کرد بد نمره بدن و کسایی هم که اور بودن سوت می کرد بیرون. اینجا هم اینطوریه. سطح علمی تازه واردین پایینه و استادا هم سخت گیرن. فکر می کنن اومدن شریف. الان من کلی استرس بهم وارد شده و به قول اون دوست عزیز که گه رو تو دهن من و پرزیدنت انداخت گه خوردم که دارم ادامه تحصیل میدم. شما این مرد رو ببینین. عصرا میاد میره تو کلاسا سطل آشغالا رو خالی می کنه. نه استرسی نه خستگی و فشاری. حال می کنه واسه خودش. عشقشم اینه که وقتی میخواد سطل کلاسی رو تخلیه کنه که هنوز استاد داره توش درس میده بگه ااااااااااااااااااه …

دیروز که تنها بودم و همینطور ول می گشتم یکدفعه یه نفر زد رو شونه ام گفت بــَــه چطوری؟ از اونجایی که من تنهای مطلق بودم فکر کردم یه نفر داره باهام شوخی قزوینی می کنه اما وقتی طرفو دیدم یادم اومد که پیش دانشگاهی با هم بودیم. بیست ثانیه صحبت کردیم و زرتی گفت خدافظ. تف تو این رفاقتا. نکته اینه که وقتی تو پیش دانشگاهی می خواستن بهش کلیپ لب  خارجیا رو با گوشی نشونش بدن به شدت مقاومت می کرد و پایه نمازخونه و مسجد بود ولی الان یه جین فاق کوتاه ش*ت نما پوشیده بود با یه تی شرت تنگ. واقعا بسوزه بابای عاشقی.

خب حالا که منو از دانشگاه سابق تبعید کردن به این مکان دور و پراسترس، من هم سعی می کنم از فرصت پیش اومده حسن استفاده رو بکنم و همچون گذشته فرت و فرت از در و دیوار و ملت عکس بگیرم و بیام اینجا بهشون بخندیم. البته اگر صندلیای اتوبوس و اساتید لوس امون بدن.

دیدگاهی بنویسید