آقای اعتماد به نفس

چند روز پیش و اولین روز الکامپ با چندتا از دوستان رفتیم نمایشگاه و از اونجایی که تحصیلات آکادمی ما مربوط به کامپیوتر و نصب ویندوزه، افت داشت اگه نمی رفتیم. وانگهی از همون قبلش هم می دونستیم که در حد آمیب دو سلولی هم از قضایا سر در نمی کنیم و اهل لاس زدن هم که نبوده و نیستیم و بیکارم نیستیم و کنکور داریم و یکی هم پیدا نمی شد به ما بگه اسکولا کجا دارین میرین این وقت ظهر؟

والده ی گرامه برام نسکافه آورده بود و نوشیدم و الان سرم داره گیج میره. بهش گفته بودم بریزه تو چایی بابام که معاف کفالت بشم، گویا فکر کرده گفتم بریزه تو نسکافه ی من ناکار بشم معافی پزشکی بگیرم.

تو نمایشگاه همینطور احساس خیار می کردیم و از این مدل خیارا که راه راهه. گوشه ای نشسته بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی سابق(!) از جلومون رد شدن و یکیشون انگار خر در چمن دیده باشه با شگفتی به من می نگریست و من هم مانند الاغی که بهش واکسن زدن همچین خماری بهشون نگاه می کردم. بعد این دوست کناریم یه کله ای به نشونه ی سلام تکون داد که با توبیخ من مواجه شد. البته من ناراحت این بودم که چرا پس من سلام نکردم؟ این چه خلق و خوی گهیست که من دارم؟

اثرات نسکافه ی مسموم در جسم و روحم داره پدیدار میشه و باید در این واپسین لحظات وصیتمو بکنم و شما رو بدرود کنم. بدرود دوستان و بدرود بغداد.

حالا داشتم زر می زدم. بعد شاید هر خر دیگه ای جای من بود می گفت این مشنگ پشنگا رو ببینا. آخه شما چی حالیتون میشه از الکامپ ملکامپ؟ دخترو چه به علم روز؟ هان؟ اما من انسان فرهیخته و متجدد و متحجری هستم و مایندم هم فریکه، پیش خودم گفتم الان اون دخترا دارن به هم میگن این خره احمقه چی می فهمه از زندگی پا شده اومده نمایشگاه. قیافه رو نیگا. عین بز می مونه پسره ی گوساله. هرچند از این حرفا بوی توهین به مشام می رسه ولی با واقعیت چندان فاصله ای نداره.

میگن اگه پدر مادر بچه اشونو بکشن دیه و قصاص نداره و البته اگر هم داشت که به من چیزی نمی ماسید چون تا دقایقی دیگه دارم با واسیلی الکسیف شطرنج می زنم.

دیروز تو تاکسی نِشده بودم و احساس خوش تیپی می کردم که ناگهان ترک آهنگ عوض شد و سیستم آهنگی پخش کرد که خیلی تو گوشم آشنا می زد ولی اسم خواننده اشو نمی رسیدم. منتهای مراتب کل ترانه رو حفظ کردم که وقتی اومدم خونه سرچ کنم و یاروشو بریزم. متن ترانه این بود که یه “یه راهی پیش روم بذار، یه کم بهم فرصت بده، برای عاشقتر شدن، خودت بهم جرأت بده، یه کاری کردی عاشقت، هر لحظه بی تابت بشه، من جونمو بهت میدم، شاید بهت ثابت بشه”.

آه مادر! تو مادر منو کشتی. مادر تو منو کشتی. منو کشتی… منو کشتی… دوباره زنده کردی. دوسش داشتم، دوسم داشتی، دوباره زنده کردی…

خب دیدین که چه شعر بامسمایی بود و از دهان من متساطع می رفت. گروه هفت اینو خوندن اما الان میخوام یه آهنگ دیگه بهتون معرفی کنم که شاعرش از اعتماد به نفس پایین رنج می خورده و گویی من تو وان زیر دوش نشستم و این ترانه رو سروده شدم. وین آهنگ چیزی نیست جز یکی از آلات سیا قمیشی که می فرماند: “آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم، تا فدای چشای مثل بهار تو کنم …” می بینین، اعتماد به نفسم در حد لیبرتادورس.

و همچون اسبق و سابق آه … و باز آه …

پی نوشت: امروز تولدمه. به قمری البته. به کفتر …

دیدگاهی بنویسید


حامد شود سبب خیر

امروز یه پراید نو اومد اومد جلوم وایستاد. یه پسره راننده اش بود و یه دختره کنارش. پسره ازم آدرس پرسید. می خواستن برن قلیون بکشن. من باید آدرس می دادم. من همیشه باید آدرس بدم. آدرسو دادم. آدرس غلط دادم. عذاب وجدان دارم.

پی نوشت: اصلا گور باباشون. از کجا معلوم؟ شاید خدا منو انداخته سر راه که مسبب خیر بشم. شاید اصلا پسره دختره رو بلند کرده بود. شاید اگه درست آدرس می دادم چند متر جلوتر تصادف می کردن می ترکیدن. چه می دونم، شاید مغرور می شدم و به زیردستانم ظلم می ورزیدم.

دیدگاهی بنویسید


غرق تو بهت یه تصویر

شاید بعضی اوقات بهتر این باشه که ندونی. که بی خبر باشی. و بعد یکدفعه و ناگهانی باخبر بشی و دیگه کاری از دستت برنیاد. در غیر این صورت عذاب وحشتناک زمینی بر روحت نازل میشه و می خوره و می بره.

دو سه هفته اس برام خبری از اخبار خوب نیست. همه چیز در هم تنیده شده و تشخیص سره از ناسره ناممکنه. بطور بی سابقه ای نگران آینده هستم و روالی که برای زندگیم چیده بودم از ریشه خراب شده. اخبار بد تمام برنامه ها رو مختل کرده و فقط کاش وقتی خبردار می شدم که کار از کار گذشته بود.

این روزا با بهت و حیرت فقط نظاره می کنم. رمان عاشقانه ی زندگیم به ژانر معمایی تغییر حالت داده و من از معما و راز هیچ خوشم نمیاد. واقعا ته این فیلم چی میخواد بشه؟

پی نوشت: بعد از ایام عزاداری سعی می کنم از بهت دربیام و مثل آدم بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


TS

امروز بعد از سه ماه رفتم آرایشگاه. هر وقت میرم تا حد خیلی زیادی موهامو کوتاه می کنم ولی چندی نمیگذره که مثل پشم گوسفند رویش فصلی پیدا می کنم و دیگه شونه کردن مصیبتی میشه برام. البته چون مجبورم برای رام کردن این موهای سرکش از عدواتی مثل ژل استفاده کنم لکن احتمالا در آینده ای نه چندان دور کچل ِ روغن کله پاچه میشم.

تو سلمونی نشسته بودم و با مجلات و روزنامه ها و خودم ور می رفتم تا نوبتم بشه. یه پسر هیچده نوزده ساله زودتر از من اومده بود و رفت رو صندلی نشست. موهای قهوه ای کمرنگ و پوست روشن و میمیک دخترونه ای داشت و اگه دختر بود بلاشک خاطرخواش می شدم!(یعنی الان نشدم؟) حالا هی ما میخوایم حیا پیشه کنیم و از این افکار موهوم و قبیح دور بشیم ولی نمیذارن که. پسره به آرایشگره گفت موهامو فشنی کن. (چیزای دیگه ای گفت ولی من همینو فهمیدم. آخه من زیاد تو آرایش کردن وارد نیستم. بلتی میخواد)

آقا چشمتون روز بد ببینه، این خوشگل شد و رفت. یعنی از دخترا هم خوشگلتر. از هیرسا هم قشنگتر! میگن یکی از علائم آخرالزمان همین چیزاس. متاسفانه عده ای هم فریب این فرامانوسرها! و آنتی گادها و ساتان پرست ها! و رائفی پور رو می خورن(چه کلماتی از خودم ول دادما … باریکلا … باریکلا به خودم) و ظاهرشون طوری تغییر می کنه که تشخیص جنسیتشون دشوار میشه.

تغییر ظاهر عوارض دیگه ای هم داره. مثلا هورمون قالب آقایون تستسترونه و مغز به صورت غیر ارادی این هورمونو ترشح می کنه. وقتی یه پسری به پوشش زنونه و زیورآلات گرایش پیدا کنه، این هورمون جای خودشو به آندروژن که هورمون زنانگیه میده و کم کم اندام فرد شروع به تغییرات می کنن. کم حجم شدن عضلات و ریزش موهای بدن و ایضا خوجلتر شدن از عواقبه این جوانبه!

کافیه نگاهی به تصاویر ده پونزده سال پیش بندازین. افتخار پسرا و مردا به پرپشتی سیبیلاشون بود و کمتر پسری پیدا می شد شلوار تنگ و جین بپوشه. به سایر کشورا کاری ندارم، اما امروزه اگه اینجا برای خانوما پوشش خاصی وجود نداشت، سخت می شد بعضی پسرا رو از دخترا تشخیص داد. جالبترک هم اینه که این تیپ پسرا فکر می کنن نسبت به دیگران که ساده‌ن برتری دارن و دخترای جوون تیریپ آیسونی هم بیشتر با این پسرا حال می کنن.

راستشو بخواین با اینکه تو شهر و جوی زندگی می کنم که فرهنگ بیگانه عرف و بی قید و بندی کلاسه اما تا جایی که بتونم سعی می کنم قبح این رفتارا ریخته نشه و بدینسان لاجرم از شخصیت خودم خرج می کنم و شاید در آینده یه ذره تندتر بنویسم. البته قبلش باید با بالا هماهنگ کنم و اگه اجازه دادن اونوقت …

و مثل همیشه آه …

پی نوشت: باباشون هیچی نمیگه؟ عمو؟ داییشون؟ شوهرخاله؟

هیرسا نوشت!: هیلسا جونم، عجقمی، جیگلتو بخولم، تولتت چه لنگیه؟ چلا ناناحنی؟ وای نازی …. دالم میام پیچت که تهنا نباشی. بوچ … بوچ!

دهخدای مرحوم نوشت!: هیرسا : هیرسا. (ص ) پارسا و آن شخصی است که در تمام عمر با زنان نزدی&کی نکرده است . (برهان ). پرهیزگاری که در مدت حیات با وجود قوت و قدرت با زنان نیام*یزد.

دیدگاهی بنویسید



بی وضعیتی

کلا خیلی اهل سریال بینی نیستم و الان هم شیش هفت ماه میشه که یه فیلم سینمایی هم ندیدم. البته بعضی برنامه ها رو جسته گریخته دنبال می کنم اما این روزا تنها برنامه و سریالی که از اول و بدون وقفه تماشا کردم، وضعیت سفید بوده. اینم نمی خواستم ببینم و قسمت اولشو از دست دادم ولی برو بچ خونواده نگاه می کردن و منم گذری یه دیدی زدم و خوشم اومد.

چند قسمت اولش کمی حوصله سربر بود و فقط بخاطر تیزرای اغواکننده اش بود که میشستم پای تلویزیون اما از وقتی که ماجرای عشقی اون پسره امیر پیش اومد دیگه هرطور شده هر شب برنامه امو تنظیم می کنم تا بتونم به سریال برسم. با بقیه ماجراهای سریال زیاد حال نکردم ولی این قضیه عشق و عاشقیه کاملا رو من تاثیر گذاشت!

انگار فیلمنامه نویسا و کارگردان خودشون تجربه ی همچین وضعیتی رو داشتن چون رفتارای امیر برام خیلی ملموس و محسوس بود. مثلا اونجا که درحالیکه دستاش می لرزید کادو رو تو کیف دختره گذاشت رو دقیقا می فهمم، چون تجربه اش کردم! یا همین افکاری که تو اوقات تنهایی میان سراغش با چند لِول پایین تر تو من هم وجود داره. اینکه سعی می کنه از طرف بدش بیاد و بعدش نمی تونه و یا دنبال بهونه بودنش برای حرف زدن با شیرین. حتی اون تمارضش وقتی پاش مصدوم شده بود هم تجربه اش کردم.

من شخصا دوست ندارم رفتارم مثل سایرین باشه اما چون بالذات شبیه دیگرانم، اعمال و رفتارم هم قابل پیش بینی و مثل بقیه اس. من کسایی رو که عاشق و ذلیل می شدن به سخره می گرفتم و وقتی از فراق معشوق می نالیدن مورد غضبم واقع می شدن. خب، فکر نمی کردم یه روزی همین مصائب شیرین سرم بیاد وگرنه رعایت می کردم.

به هرحال همونطوری که امیر وضعیت سفید به عقل اومد منم کم کم باید منطقی تر عمل کنم و زین بعد با استفاده از تجربه ام طوری رفتار کنم که اگر هم به کسی علاقمند شدم در جهت مثبت و آرمان های امـ…ر… گام بردارم و مسببات پیشرفتم رو فراهم آورم. به امید آن روز!

و مثل گذشته … آه …

دیدگاهی بنویسید


بی تو من تنهایم

خواب دیدم تو دفتر ازدواج و طلاقم. تعداد زیادی زن و مرد رو صندلیا نشستن و نگرانن و با همدیگه صحبت می کنن طوری که صدای همهمه توی اتاق پیچیده. از اتاق میرم بیرون وارد یه سالن میشم که شبیه سالن انتظار بیمارستاناس. یه دختری خیلی ناراحت و غمگین روی یکی از صندلیا نشسته. بدون اینکه کسی بهم بگه خودم متوجه میشم که این دختره عروسه و قراره توی این دفتر با یه پسری عقد کنه.

اما گویا این خانوم به یه پسر دیگه علاقه داشته و به تازگی با اون به هم زده و الان هم نگران و افسرده اس. اما در همین حین بین یه دفعه همه خوشحال میشن و صدای آهنگ شاد میاد.(نمی دونم دقیقا از کجا ولی صدای تنبکه) به یکی از اعضای خونواده خبر می رسه که اون پسر قبلیه با یکی دیگه ازدواج کرده و دختره وقتی این خبرو میشنوه کلی خرذوق میشه و میره تو اتاق. از اینجا به بعدشو دیگه یادم نمیاد.

پی نوشت۱: دیگه انصافا خواب درام سنگینی بود که فیلمنامه ی خوبی هم داشت.

پی نوشت۲: نقش من غیر از هویج تو این خواب چی بود؟ اصلا میشه اونی که خواب می بینه توی خوابش هویج باشه؟

دیدگاهی بنویسید