در جستجوی گابور

در سال هایی بسیار دور و زمانی که بچه بودیم، زنگ ورزش که می شد هر کس یه ژانگولری درمی آورد و باعث راه رفتن روی اعصاب خراب من می شد. یکی به شکل احمقانه ای یقه های تی شرتش رو مثل کانتونا می داد بالا، یه نفر به سبک واکی بایاشی کلاه آفتابی میذاشت، یکی ضربه آزاد رو با قر و قمبیل روبرتو کارلوسی می زد که اغلب هم اوت می رفت و یه اسکولی هم موهاشو مدل بی ریخت رونالدو توی جام جهانی کره و ژاپن کوتاه می کرد. اما همه مون در یک مورد مشترک بودیم و اون هم شلوار گرمکن گابور کرالی ای بود. یه چیز تو مایه های خمره و کوزه.

اردیبهشت پارسال با یکی از دوستان رفته بودیم یه پارک باکلاس شمال شهر. در گوشه ای از پارک تعدادی از دوستان خز که پهلو به کارتن خواب ها می زدن مشغول گل کوچیک بودن. گویا دروازه بان یکی از تیم ها هم ارادت ویژه ای به آقا گابور کرالی داشت و سعی کرده بود تا در حد بضاعت، خود ِ گابور کرالی بشه. واقعا احسنت به روحیه ش. با اینکه از همین فاصله هم معلومه که نصف دندوناش ریخته ولی آفرین به اعتماد به نفسش که وسط کلنی داف ها با این سکنات داره توپ بازی می کنه و خوشحاله. اجرش با سپتون اعظم.

گابور کرالی

دیدگاهی بنویسید


زیباکلام از من خوشش نمیاد

هر آدمی دوست داره که نسبت به هم نوعانش برتری داشته باشه. این حس برتری جویی حد میانگینی داره ولی بعضی ها من جمله خودم شورشو درآوردن دیگه. من که اوباما و مسی و دی کاپریو نشدم و منطقا هیچ وقت هم نخواهم شد و قدر مسلم خدا هم نمی تونم بشم اما بی اندازه دلم می خواد از همه بهتر باشم. وقتی احساس کنم شخصی از لحاظ جایگاه اجتماعی و تحصیلی و هوش و دانش و ظاهر و سلامتی و … از من پایین تره، ناخودآگاه حس فخرفروشی بهم دست میده و از طرف دیگه اگه با یه سلبریتی یا استاد دانشگاه و پزشک معالجی که فوق تخصصشو از آمریکا گرفته یا دخترای زیبا و هرکس که از من موفق تر و رفیع تره مواجه بشم، احساس حقارت و کمبود اعتماد به نفس می کنم.

نمایشگاه کتاب پارسال، حین گذر از راهروها، صادق زیباکلام رو دیدم که تنها داخل غرفه ی روزنه پشت میزی نشسته بود و تک و توک افرادی میومدن تا کتابشونو امضا کنه. منم چون می خواستم ما چگونه ما شدیم رو بگیرم، فرصت رو مغتنم شمردم و با استرس زیاد کتابو دادم برای امضا. یه نگاه بی حوصله ی تحقیرآمیزی بهم انداخت و گفت اسمتون؟ منم که سال قبلش تجربه ی امضاشدگی توسط کامران رسول زاده رو داشتم گفتم حامد. با ناراحتی و کلافگی گفت: فامیلیتون؟ فامیلیمو گفتم. نگو اینایی که برای امضا اسم کوچیک می نویسن آدمای عامه پسند و بی کلاسی هستن و حتما زیباکلام وقتی منو دیده پیش خودش گفته: «اه این جوونای شوت که اسم منو فقط تو بیست و سی شنیدن هم واسه ما آدم شدن اومدن کتابای منو بخرن. این بچه عمرا اگه لای کتابو هم باز کنه. قیافه ش که به بامداد خمار می خوره.»

نمایشگاه امسال هم بواسطه ی بیماری از فاصله ی نیم متر جلوتر به بعد رو وسط مه و دود می دیدم و خوندن اسم غرفه ها و تشخیص جزئیات صورت آدما برام مقدور نبود. از طرفی از دوست عزیزی هم ویروس سرماخوردگی گرفته بودم و بخاطر متاستاز عفونت به گوش هام، صداها رو هم از وسط کائوچو و یونولیت می شنیدم. کم بینایی و بدشنوایی باعث شده بود تعادلم هم حین راه رفتن دچار مشکل بشه و احساس ترس و ناامنی شدید بر من مستولی شده بود. از همه ی آدما می ترسیدم چون اون ها درست می دیدن و می شنیدن و من نمی تونستم. حالا از همه ضعیف تر بودم و همه از من برتر بودن.

قرار بود ساعت سه و نیم زیباکلام بیاد و کتابشو امضا کنه. نیم ساعت قبلش جلوی غرفه خیلی شلوغ بود و همه منتظرش بودن. من اما منتظر نموندم و همون ساعت سه، کتاب جدیدشو گرفتم و رفتم خونه. چند روز بعد عکسی ازش دیدم که سید احمد خمینی رو با ذوق و افتخار خاصی در آغوش گرفته و گویی از اینکه تونسته عکسی در کنار آقای نتیجه بگیره بسیار خوشحاله و احساس غرور می کنه. جا داره بگم که بله آقای زیباکلام، دست بالای دست بسیار است… .

صادق زیباکلام در نمایشگاه کتاب

دیدگاهی بنویسید


جامعه شناسی خودمانی نمایشگاه کتاب

همیشه حسرت می خورم که چرا زودتر با کتاب و کتابخونی درگیر نشدم. من تا قبل از بیست سالگی یه هری پاتر و سنگ جادو رو خونده بودم و سینوهه رو از روی اجبار و کل کل. یه بار که رفته بودم بازی پرو اوولوشن رو از خیابون انقلاب بگیرم، چشمم افتاد به کتاب بوف کور که توی بساط دستفروش بود. خریدم و خوندم و از اون به بعد دیگه افتادم تو خط کتاب و وحشیانه شروع به خرید کتاب کردم و کجا بهتر از نمایشگاه کتاب؟ امسال هم مثل سال های قبل هر دوست دانشجویی رو که داشتم خفت کردم و با سه چهارتا بن، آماده ی نمایشگاه شدم.
قبل از شروع نمایشگاه، تصورم این بود که فقط کسایی که اهل کتاب و مطالعه هستن راهی نمایشگاه میشن و در نتیجه باید با نمایشگاه خلوت تری مواجه بشیم اما روز عید مبعث که رفته بودیم با خیل جمعیتی مواجه شدیم که اکثر قریب به اتفاقشون کتاب نمی خریدن و چیزی دستشون نبود و یا با کیسه های تبلیغاتی قلم چی و ماهان و مدرسان شریف به تفرج می پرداختن. اما روز وسط هفته حتی به نسبت وسط هفته های سال های قبل خلوت تر بود و کسایی که اومده بودن واقعا کتاب می خریدن و لیست به دست دنبال ناشر و کتاب مورد نظرشون می گشتن. نتیجه اینکه پیش بینی من صد و هشتاد درجه غلط از آب دراومد و کسایی که برای تفریح و گذران اوقات فراغت دنبال بهونه و مکان می گشتن، مشتری نمایشگاه بودن و خریدارای کتاب ترجیح می دادن از مغازه ها و فروشگاه های نزدیک تر خرید کنن.
نمایشگاه های کتاب همیشه برای من پر از خاطرات و اتفاقات منتظره و غیرمنتظره بوده اما امسال جز دو بار عاشق شدن و شکست خوردن در لحظه، حادثه ی دیگه ای رخ نداد. فقط از همین تریبون بگم که من عاشق صندوقدار رمان های خارجی نشر چشمه شدم و حتی یه بار هم باهاش حرف زدم. پیمان خاکسار بصورت سرپایی داشت امضا می کرد که تا به من رسید گذاشت رفت. به معشوق گفتم تا نوبت من شد رفت که. گفت ساعت سه میاد. گفتم اوومممم. دختر شاد و شنگولی بود. دماغش رو هم تازه عمل کرده بود. چند روز قبل تر از شروع عشق آتشینم، دوستم به پیشنهاد من کتاب مادربزرگت را از اینجا ببر دیوید سداریس رو خرید. فروشنده کتاب رو پرت کرد. معشوق ما با خنده گفت: «مادربزگتو پرت کردی؟» هییییییییع. کاش روز آخر دوباره می رفتم می دیدمش ولی افسوسک که حال نداشتم دیگه.

دیدگاهی بنویسید


معنی کور شدن را گره ها می فهمند

تصور اغلب ما اینه که پدیده هایی مثل مرگ و بیماری برای دیگرانه و برای خودمون اتفاق نمی افته. نوع نگاه دیگه ای هم وجود داره که مسبب وقوع این پدیده ها رو شخص قربانی می دونن و هرچند شاید طرز فکر درستی نباشه اما حداقل خود من همچین نگرشی به این مقوله ها دارم. یعنی مقصر بیماری رو خود بیمار می دونم و مثلا در مورد یه بچه ی اوتیسمی، رو این نظرم که پدر و مادرش باید آزمایش های لازم رو قبل و حین بارداری انجام می دادن که بچه اینطوری نشه. در مورد سرطان و معلولیت و سرماخوردگی و غیره هم به همین منوال. اما حدودا یک ماه پیش اتفاقی واسه ام افتاد که این طرز فکرم رو تعدیل کرد.

از اوایل اسفند موقع کار با کامپیوتر و موبایل و هنگام مطالعه، جرقه هایی رو در گوشه ی چشم راستم می دیدم که اصطلاحا بهش مگس پران میگن و بیشتر در سنین بالا رخ میده و به مرور هم کم میشه و خطرناک نیست. اما اواسط اسفند، یک روز که از خواب بیدار شدم هر دوتا چشمم خیلی شدید درد می کرد و زیر چشمام پف کرده بود، گوشم سوت می کشید و بینایی چشم راستم تا حد زیادی از بین رفته بود و همه چیز رو با اون کج و معوج می دیدم. وقتی هم پلکم رو می بستم، لکه ی سفید بزرگی رو می دیدم و حدسم این بود که شبکیه چشم راستم پاره شده و به شدت وحشت کرده بودم. سعی کردم چند ساعتی بخوابم تا شاید بهتر بشم که بدتر شد و چشم چپم هم کمی از بیناییش رو از دست داد طوری که کلا هیچ متنی رو نمی تونستم بخونم.

صبح روز بعد در حالی که همچنان بینایی هر دوتا چشمم کمتر می شد به متخصص چشم مراجعه کردم که بعد از معاینه گفت شبکیه آسیب ندیده ولی منو به متخصص مربوطه ارجاع داد و یه عکس هم نوشت که از چشمام بگیرم. عکس ها رو به دکتر شبکیه نشون دادم و علائم رو گفتم. گفت برای اطمینان آنژیو هم انجام بدم. با دیدن عکس های جدید، بیماری رو تشخیص داد و برای درمانش کورتون با دز بالا تجویز کرد. یه هفته بعد از مصرف دارو، دید چشم چپم تقریبا بطور کامل برگشت و بعد از یه ماه چشم راستم هم حدود نود درصد بهبود پیدا کرده و البته تعداد قابل مشاهده ای از موهای سرم هم به خاطر این بیماری (سندروم VKH) سفید شدن.

VKH یه بیماری خودایمنیه که چشم و رنگدانه های پوست و مو رو درگیر می کنه و درمان قطعی نداره و تا آخر عمر با من هست و فقط باید امیدوار باشم که دوباره حمله نکنه چون مصرف این داروها باعث شده فعالیتم خیلی کم بشه و همیشه احساس ضعف و خسنگی و بی خوابی داشته باشم. نکته ی خیلی مثبت بیماری اینه که احتمالش هست که از خدمت سربازی که قراره چند ماه دیگه شروع بشه معاف بشم و الان در تناقض احساسی ام که باید خوشحال باشم یا ناراحت؟

پی نوشت: یه کتاب هم در این باره معرفی کنم. کتاب بیماری اثر هوی کرل یه توصیف فلسفی از دوران سخت بیماری لاعلاج ارائه کرده که خود نویسنده درگیرش بوده. تازه شروع به خوندنش کردم و به نظر کتاب خوبی میاد. کلا کتاب های “تجربه و هنر زندگی” نشر گمان کتاب های خوبی هستن و برای کسایی که به فلسفه با زبان ساده علاقه دارن می تونه جالب باشه.

بیماری - هوی کرل

آپدیت نوشت: اواسط اردیبهشت بیماری مجددا عود کرد منتها این بار توی بخش دیگه ای از چشم که باید قطره ی کورتون بریزم (اسم این عارضه یووئیت قدامی هستش. عارضه ی قبلی هم یووئیت خلفی یا کوروئیدیت). البته در حال حاضر تا حد زیادی بهبود پیدا کرده و تاری دید و قرمزی چشمم کمتر شده.

دیدگاهی بنویسید


هنر شفاف خوابیدن

وقتی دیدم دیجی کالا کتاب جدید فردوسی پور، “هنر شفاف اندیشیدن” رو با امضای خودش تخفیف گذاشته، اونو به همراه یه کتاب دیگه سفارش دادم تا ببینم امضای فردوسی پور چه طوره. وقتی هم رسید، آقای پیک یطوری کم محلی کرد که یعنی بخاطر دوزار خریدی که کردی این همه کوبیدم اومدم. صفحه اول کتاب هم امضای فردوسی پور بود و انتظار داشتم با عبارت “تقدیم به حامد از عزیرتر از جانم” مواجه بشم که نشدم.

هنر شفاف اندیشیدن

کتاب ۹۹ فصل داره که بخش اول کتاب رو خوندم. یه قسمتی از این فصل بصورت زیره:

“در زندگی روزمره، چون موفقیت بیش از ناکامی به چشم می آید، دائما شانس موفقیت خود را بیش از اندازه تخمین می زنی. تو هم به عنوان کسی که هنوز وارد ماجرا نشده، تسلیم یک توهم هستی و نمی دانی شانس موفقیت چه قدر پایین است.”

منظور آقای رولف دوبلی در اینجا اینه که الکی خودتو گول نزن که کاری که شروع کردی حتما موفقیت آمیزه. حالا این کار می تونه خوانندگی باشه یا یه کسب و کار. اگه به کارهایی که دیگران انجام دادن نیک بنگری، می بینی که قریب به اتفاق پروژه ها شکست خوردن و به احتمال زیاد تو هم شکست خواهی خورد. پس بشین نون و ماستتو بخور و حرف نزن.

دمت گرم رولف جان. من که تا الان هیچ کاری نکردم و با این حرفت مطمئن شدم که از این به بعد هم نباید هیچ کاری بکنم. الانم فکر کنم خوابم گرفته. برم بخوابم که شاعر میگه بخواب تا کامروا شوی.

دیدگاهی بنویسید


دلا خو کن به تنهایی

توی اتاقم روی صندلی نشستم و به این فکر می کنم که چقدر خوب می شد اگه الان می تونستم با یه نفر حرف بزنم. تلفن هست، اینترنت در دسترسه و حتی می تونم از اتاق برم تو هال و با هرکس که بود صحبت کنم ولی بی خیال حسش نیست. وقتی آدم یه مدت طولانی تنها می مونه دیگه حوصله بقیه رو نداره. اتفاقی که واسه من افتاده و به تنهایی عادت کردم. لکن باید سعی کنم این عادت رو تغییر بدم. پس شروع می کنم.

اولین کار اینه که با دوستام تماس بگیرم و هماهنگ کنم که یه دیداری داشته باشیم. با خوشحالی با نفر اول تماس می گیرم؛ اون: شرمنده فردا عروسی پسرعمومه نمی تونم بیام. -: فردا شهادته که؟ -: دیگه نمی دونم گرفتن دیگه… نفر بعد… اون: داداش سرم خیلی شلوغه خیلی کار دارم اصلا وقت ندارم. -: فردا تعطیله که یعنی دو ساعت هم وقت نداری؟ -: نه به جان تو…. نفرهای بعدی… هواشناسی گفته بارون میاد عینکم خیس میشه – لباس زیرمو شستم رو بنده دیگه لباس زیر ندارم بپوشم – بابام خوابیده در خونه رو باز و بسته کنم بیدار میشه و …

خب حالا چه کنیم؟ اشکال نداره، دوست واقعی نشد میرم سراغ دوست مجازی. حالا دوست نتی که حوصله حرف زدن داشته باشه از کجا بیارم؟ آهان از بیتاک مخصوصا نیربایش و بویژه از جنس مقابل! خب اونی که سه متر فاصله داره رو بی خیال میشیم و یه سیصد متری انتخاب می کنم. بسم الله الرحمن الرحیم، خدایا به امید تو. من: سلام. -: سلام داداش چطور مطوری؟ -: مرسی شما خوبی؟ -: نوکرتم. -: ببخشید فکر کنم شماره رو اشتباه گرفتم، بای.

شاید بهتر باشه فعلا یه کار موقت پیدا کنم تا قبل سربازی سرم گرم شه و از تنهایی دربیام. تو نیازمندی ها، شهرکتاب نزدیک خونه امون یه فروشنده پاره وقت میخواد و منم که عاشق کتابم. من: ببخشید ساعت کاریش چطوریه؟ -: از ساعت ۹ صبح میاین تا ۱۰ شب، یک روز در هفته هم تعطیلین که اون روز جمعه نیست. -: آخه نوشته بودین پاره وقت. -: درست نوشته. هم وقتتون هم خودتون پاره میشین. -: خیلی ممنون، حالا حقوقشو می تونم بپرسم؟ -: شیشصد تومن که تا شیشصد و پنجاه هم ممکنه برسه. -: خیلی ممنونم. -: خب مشخصاتتونو بگید بنویسم. -: خیلی ممنونم.

رو همون صندلی کذا، رو به روی مانیتور نشستم و تن ماهی می خورم و سایت های خبری رو رفرش می کنم. به این فکر می کنم که چقدر به چیزایی که اولشون “ت” داره عادت پیدا کردم: تنهایی، تنبلی، تن ماهی، تابناک … . میگن ترک عادت موجب مرضه. حالا اگه این عادت خودش مرض باشه، میشه مرض در مرض. نخواستیم ترکش کنیم اصلا. همینطوری خیلی هم خوبه. خودم با خودم حال می کنم.

دیدگاهی بنویسید