محو تدریجی

ساعت چهار و بیست دقیقه ی بامداد. من خواب آلودم. کمی هم افسرده. از پنجره شهرو نگاه می کنم. چراغا چشمک می زنن و به این فکر می کنم چراغای خونه هاس یا خیابونا و اتوبانا؟ یه دوست چت میخی دارم که فکر می کنه وقتی باد میاد چراغای شهر چشمک می زنن. هرچی توضیحات علمی تخیلی واسش میریم ، بی فایده اس.

مسنجر یاهو رو بالا میارم و لاگین می کنم. میخوام ببینم چند نفر آنلاینن. از وقتی سایتمو بستن کمتر با مسنجر کار دارم. امشب از نظر آنلاین رکورد می زدم اگه این دختره نبود. اولین بار می شد که هیچ کس توی لیست عریض و طویلم چراغش روشن نبود. اما این دختره ی همکلاسیم لامپشو روشن گذاشته. تا حالا باهاش چت نکردم و بخاطر سایت به لیستم اضافه اش کردم. تو دانشگاه هم یکی دوبار بیشتر با هم حرف نزدیم. مثلا یه بار از همه پرسید چند شدی ، از منم پرسید و جواب دادم. دیگه اینقدرام یبس نبودم که جواب ندم. گفت خوش بحالت. اینقدر یبس بودم که هیچ نگفتم.

اما یه خاطره تعریف کنم. دقیقا ترم سوم بود. با یکی از دوستان قرار بود برگردیم خونه. ماشین داشت و منو تا یه جایی می رسوند. در لحظه ی آخر گفت دوتا از دخترای همکلاسی هم میان. گفتم پس من نمیام. اما زبون ریخت و منم که حس با اتوبوس رفتنو نداشتم بنابراین قبول کردم.

من جلو نشسته بودم. دخترا کم کم می اومدن. یکیشون همین دختری بود که الان آنلاینه. اون یکیشون اما این نبود چون دو نفر در آن واحد نمی تونن یک نفر باشن. اون یکی خیلی مورد علاقه ی دوستم بود. می گفت یه بار سوار ماشینش کرده و بوق زده. البته ملتفین که. این بوق با بوق دوچرخه فرق می کنه. اکثر ذکور علاقه به بوق زدن دارن و جالب اینجاست که عده ای از نسوان جوان و و زنان مطلقه! از مردایی خوششون میاد که علاقه به بوق زدن داشته باشن و از این بابت براشون تاسف می خورم. برای این دسته از نسوان.

داشتم می گفتم. عقب نشستن و راه افتادیم. من با دوستم کمی حرف زدم ولی تا آخر مسیر هرگز با اونا همکلام نشدم. همین دختره که الان آنلاینه چندبار تقلا کرد منو وارد بحث کنه و کلامی از زیر زبونم بیرون بکشه ولی موفق نشد. من بدم نمی اومد یه ذره باهاشون حرف بزنم. قطعا از این امر لذت می بردم و نمی خواستم ببرم. چون دلم جای دیگه بود و این یک خیانت محسوب می شد. شوخی نمی کنم. خیلی جدی میگم. با اینکه تو دانشگاه و مخصوصا دانشگاه ما فرصت های لاس زنی فراوانی داشتم و حتی بخاطر سایتم از موقعیت ویژه ای برخوردار بودم اما خیانت نکردم. هرچند … فقط در ذهن خودم خیانت بود و این ناشی از تربیت غلطه که براصل خوب بودن استواره.

دارم اونسنس گوش میدم. بالاخره بعد از پنج سال آلبوم جدید داده. می دونین ، من به عنوان هنرمند از هیچ شخصیت زنی خوشم نمیاد. و این اصل تنها یک مثال نقض داره و اونم امی لی و یا به قولی ایمی لیه. به نظرم حتی بهترین خواننده ی دنیاس. و همچنین آلبوم فالن بهترین آلبوم دنیا. وانگهی هرچقدر زمان گذشته بیشتر به سمت راک و متال کشیده شده که من خوشم نمیاد. اما از صدای جادویی این خانوم نمیشه راحت رد شد. اندازه یه خری نفس داره. مگه نفسش بند میاد اصلا.

آهنگ لیثیوم یکی از بهترین آهنگای خارجیه که گوش کردم. کل آهنگ هم فقط به صدای خواننده استواره. دوست داشتین دانلود کنین.

دانلود آهنگ Lithium از Evanescence

پی نوشت : همچنان از معبود دلخورم. ولی فکر کنم همین روزا از دلم دربیاره!

دیدگاهی بنویسید


اون که عمری توی خیال من بود…

مثل یه سیکل ماهانه ، تقریبا بیشتر روزای ماه حالم خیلی بد نیست ولی یه چند روزی هم هست که حسابی به هم می ریزم. بخاطر یه اتفاق خیلی کوچیک حالم دگرگون میشه و این حالت باقی می مونه تا اینکه اتفاق خوشایندی بیفته و یا اینکه اون اتفاق بد از یادم بره. الان روزای بدم شروع شده و دیشب باز کابوس دیدم. با این حال دوست دارم همش بخوابم.

تا حالا شعر تو سبک غزل نگفته بودم و گفتنش واسم سخت بود. کلا یکی دو ساله نمی تونم مثل گذشته شعر بگم. بچه تر که بودم شعرای قشنگتری می گفتم. شعر زیر هم بعضی جاها از وزن میفته ولی واقعا نمی تونم درستش کنم. این شعر رو هم روی یه ریتم پرسوزی گفتم که اگه روم می شد می خوندم میذاشتم اینجا.

———————————————————-

آرزوهام همه نقش ِ بر آبه ، بخت و اقبال واسم همیشه خوابه

اون که عمری توی خیال من بود ، حالا اینجاست ، فقط درون قابه

هرچی کاشتم ، واسه خوشی فردا ، حالا آفت زد و گند و خرابه

روزگاری پر از عشق حقیقی ، عین رویا ، توهم یا سرابه

حس و حالم دیگه دست خودم نیست ، مثل طفلی روی تخته ی تابه

ناامیدم ، وحشت از آینده دارم ، هر دقیقه ام ، شب و روز اضطرابه

کار خیرم ، تلقی به ریائه ، فعل عمرم پر از صرف عتابه

هیچ رفیقی دریغا فکر من نیست ، هواخواه نداره عجز و لابه

قلب من باز ، درون شعله افتاد ، گُر گرفته ، از درون سوخت و کبابه

قصه ی من ، تموم شد با یه غصه ، آخر خوب ، توی بطن کتابه

خستگی رو به سختی میگذرونم ، انتظارم واسه لحظه ی نابه

لحظه ای که خدا منو ببینه ، که آخر بگه ، دعاهاش مستجابه

ماه من رو از خسوفش دربیاره ، روشنایی که در پشت حجابه

دیدگاهی بنویسید


پراگماتیسم و یا همچین چیزی

شاید تا پارسال قبول داشتم که احتمالا خدایی هم وجود داره اما الان کاملا بهش ایمان دارم. یه سری نشونه هایی بوده که غیرطبیعی و مشخصا از طرف کسی فرستاده شده که به همه چیز مسلطه. من شاید خیلی مذهبی نباشم ولی به خدا اعتقاد داشتم و کارایی که می گفت بکن رو می کردم و نهی شده ها رو هم تا اونجایی که می تونستم انجام نمی دادم. اما دیگه واقعا خسته شدم. انصافا بریدم.

همچنان به خدا یقین دارم اما ازش ناامیدم. هرچند ناامیدی از خدا هم از مصادیق کفره. تا حالا سعی کردم خودمو گول بزنم اما امروز به این نتیجه رسیدم که من پراگماتیستم. از وقتی سعی کردم خودمو به خدا نزدیکتر کنم حالگیریا هم شروع شد. هرچی بیشتر صداش می کردم اونم بیشتر غمگینم می کرد. بهش می گفتم که من اهل امتحان و آزمایش الهی و این حرفا نیستما. من آدم ضعیفی هستم ، یه ذره بهم فشار بیاد ازت دور میشم.

می دونی خدای من ، دیگه نمیخوام تو زندگیم باشی. از اینکه هر کار خبطی کردم فی الفور یه حال اساسی ازم گرفتی خسته شدم. نمی دونم به چه زبونی بگم نمیخوامت. هردفعه مایوسم کردی و منم فحش دادم به هرچی اعتقاداته ، دو روز بعدش امیدتو تو دلم انداختی. بابا نمیخوام. بذار راحت باشم. این همه دعا و نماز و روزه و گریه و زاری به خدا همه اش کشک بوده. غیر از افسردگی هیچی برام نداشته. خواهشا ولم کن. بذار بچسبم به دنیا. بذار عشق و حالمو بکنم.

نمی تونم بخاطر وضعیت زندگیم ازت تشکر نکنم. خیلی ازت متشکرم که معلول خلقم نکردی. ازت ممنونم که یه پدر مادری دارم و یه زندگی نرمالی. ولی باور کن اینا کافی نیست. من حاضر بودم تو کوره دهاتای افغانستان به دنیا می اومدم ولی شاد بودم. نمی دونم ، واقعا می فهمی مایوس بودن یعنی چی؟ می دونی وقتی دلت میخواد افسرده باشی ولی نمی تونی چه معنی میده؟ درک می کنی که وقتی یه پدر موفقیت بقیه بچه ها رو میشنوه و فرزندش تواناییشو داره و نمی تونه چه حس و حالی داره؟ می فهمی کسی که میخواد درس بخونه و علاقه هم داره و امکاناتش هم هست ولی نمی تونه یعنی چی؟ می فهمی وقتی یکی چند ساعت یه کنجی می افته و فقط فکر می کنه و فکر … آره ، می فهمی.

خب حالا گوش کن. خالق منی ، صاحب منی ، هرچی هستی باش. من دیگه تو رو نمیخوام. هرباری که نماز خوندم و روزه گرفتم آخرین بار بوده. تا وقتی شادم نکردی خواهشا دوباره منو نکشون سمت خودت. نمی دونم ، اگه بذاری بمیرم که لطف کردی و اگه خوشحالم کنی لطف مضاعف. اما در غیر اینصورت دیگه بی خیال من شو. به قول فردوسی پور : خداحافظ معنویات ، خداحافظ خالق من.

دیدگاهی بنویسید


من کی ام؟ اینجا کجاست؟

انقدر نخوابیدم که مجنون شدم. نه روز خوابم می بره نه شب. درد همه ی مفاصلمو فرا گرفته و غذا از گلوم نمیره پایین. سیستم دفاعی بدنم گویا پلمیده. شاید ایدز گرفته باشم. دارم فکر می کنم کجا کار خبطی کردم که ایدز گرفتم. هیچی یادم نمیاد. حافظه ام هر چند دقیقه مغشوش میشه می زنه کانال دو. میخوام رکورد گینسو تو نخوابیدن بشکنم. حسابی چت زدم ، یعنی الان اصلا نمی فهمم دارم چی میگم. ساعت چهار و سی دقیقه ی صبحه …

دماغش مدل پاک کنی بود. از این پاک کنا که گوشه های تیزش رفته و لکه های سیاهشو کشیدی به موکت و فرش. خواستم برم بهش بگم چطوری دماغ پاک کنی ، منم لاک غلط گیرم. ولی نگفتم. با انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و کبابه ، دستی به دماغ خودم کشیدم و دیدم دماغ خودم هم پاک کنیه. می خواستم برم بگم منم دماغ پاک کنی دارم که دیگه نگفتم. پیاده شدم.

میگن مهندسشو از شهرداری بازنشست کردن. مثل بلاژویچ. اما انصافا از هر طرف بهش نگاه کنی گیج میشی. لامصب انقدر پیچ در پیچه که فکر می کنی آدم فضاییا شونزده هزار سال قبل از میلاد میداوودی عنر عنر اومدن اینا رو ساختن بعد برگشتن لونه اشون. حالا موندم راننده ها چطوری باید مسیرشونو پیدا کنن. بس که پیچ تو پیچه.

از بابام پرسیدم چنده خب؟ گفت صدو پنجا تومن. بعدش الان شصت هزار سال نوریه که این قضیه رو دست گرفته هرجا تو بحث کم میاره میگه. اصلا فکر نمی کنه من پسرشم. میگه تو مگه کجا قبول شدی که چشمت بزنن؟ میگم آره من دانشگاه آزادی ام ، من خنگم پس امسال ارشد قبول نمیشم. میگه خب حالا چقدر زود به خودت می گیری. منظورم اینه که تلاش کن. میخواستم بگم آره حتما تلاش می کنم. اصلا کاش دختر بودم و جای اینکه من تلاش کنم ، تلاش می اومد منو …

سفره ی دلمو پیشش وا کردم. می خواستم بگم خیلی خاصم. بهش گفتم که بچگیم چهار سال از سر لجبازی با کسی حرف نزدم. به قیافه اش نمی خورد تعجب کرده باشه. فکر کردم چون صورتش جدیه ، لابد قبول کرده. نگو سوژه گیر آورده واسه دستگاه گرفتن. من دیگه عمرا وا کنم … سفره امو میگم.

بعد از اینکه نیمه جون می شدن مینداختمشون رو مورچه ها. بندگان خدا چه تقلایی می کردن. ولی مورچه ها خیلی خر بودن. سرگرمیمون همین بود دیگه. مادربزرگم که همیشه ی خدا پیر بوده و هست یه دفعه اومد هرچی رشته بودم پنبه کرد. با جارو خاک اندازش افتاد به جون مگسا و مورچه ها. حالا انگار جاروشون کنه کم میشن. والا. تفاوت نسلاس دیگه.

از این حرکتا هیچ خوشم نمی اومد. آقا من نمی خورم. من هیچ وقت گشنه ام نمیشه که بخورم. حتی اگه گشنه ام هم بود حاضر نبودم عین الاغ کله امونو بکنیم تو آخور. میگه دم پنجره بشینیم دخترا رو نگاه کنیم. فکر می کنه اونا ما رو نمی بینن. اصلا دوست ندارم جلو دخترای سانتی مانتال کله امو بکنم تو خورجینم و نشخوار کنم. حتی اگه مثانه ام هم بترکه جلوی تانیث! جماعت نمیرم دستشویی …. من همینم. حس قلمان بودن دارم.

هی به ناخونم نگاه می کنه. منم که شدید استرس گرفتم. ناخن شستمو با چشمش گرفته ولم نمی کنه. شاید انتظار داره ناخونما مانیکور پتیکور کنم. به لپم نگاه می کنه. اصلا فکر نمی کنه استرس می گیرم. منم پا میشم میرم قبل از اینکه با چشاش بخوردتم.

سیگاری تیر بود. می خواست بیاد تو یه گالن ادکلن رو خودش خالی می کرد که بوی سیگارش تابلو نشه. گمان برده بود با یک عده نفهم طرفه که نهصدهزار سال قمری از دنیا عقبن. اما ما می دونستیم. چندبار تو آبدارخونه رویت شده بود که با چه هوسی از سیگار کام می گیره. انگار سیگار معشوقه اش باشه. صورتش با غلامرضا عنایتی مو نمی زد. یه بار عکس عنایتی رو از مجله دنیای ورزش کندم بردم سر کلاس ، بچه ها چسبوندن به دیوار پشت میزش. قبل از اینکه بیاد یکی از بچه مثبتا رفت عکسو جر داد.

هوووووووووففففففففففففففف … ساعت پنج و بیست دقیقه ی کله ی سپیده و سحر و سودابه.

دیدگاهی بنویسید


اسکیزوفرنی هات دارم

عده ای توی پارک رو به روی خونه امون تولد گرفتن. از نعره ها و عربده هاشون مشخصه که تولد یک شخص نر خره. البته واژه ی نر خر از علاقمندی های پدر محسوب میشه و به همه این صفت رو اطلاق می کنه ، حتی اگه طرف مونث باشه. از واژگان مورد علاقه ی والده هم می تونم به بنده ی خدا اشاره کنم که هر وقت قصد تخریب و تحقیر بنده رو داره به من میگه بنده ی خدا. انگار خودش نیست. مثلا میگه یه کم غذا بخور بنده ی خدا داری از ضعف می میری. خب وقتی نمی تونم بخورم و غذا از گلوم پایین نمیره ضعف می کنم دیگه. میشم شخصیت اول رمان مسخ که اینقدر غذا نخورد تا مرد.

البته گویا روزهایی خاکستری و تاریک من رو به پایانه. ظرف دو روز سه پیشنهاد برای کلاسای آموزشی و درسی بهم شده یک پیشنهاد کاری هم داشتم که بخاطر درس و کنکور رد کردم. حالا یه وقت فکر نکنین چه آدم با کلاسی هستم و میخوام کلاس بذارم. نه ، اصلا اینطوری نیست اما آدم باکلاسی هستم کلا. برفرض به اسم کوچیک من دقت کنین. حامد. یکی از های کلاس ترین اسم هاس و اگه می تونستم اسم بچه امو میذاشتم حامد. وانگهی اگر بچه دختر بشه باید این آرزو رو به گور ببرم و از اونجایی که طبق قانون مدنی نمی تونم اسم بچه امو همنام خودم انتخاب کنم ، لکن در هر صورت این آرزو رو به گور می برم.

گفتم گور. این زبون قاصرم چند مدتیست که دچار مشکلات عدیده شده و فی الحال اون درز وسطش یه قاچ عظیم خورده و هرچی می خورم – حتی بزاق – دچار سوزش میشه. جوش های قرمز بدون درد روی زبونم پر شده و این ها از علایم سرطان زبانه. البته من همیشه از خدا می خواستم که منو بمیرونه و یه فرصتی هم بهم بده که هارد کامپیوترمو پاک کنم و بعدش خیلی ریلکس بمیرم. اما خیلی ضایعس که بعد از مرگم بگن طرف سرطان زبون داشت. پیش خودشون میگن بچه اینقدر حرف نزد که زبونش ترکید.

حالا فکر کنین بخاطر سرطان زبونمو ببُرن. باید کم کم به فکر یادگیری زبان باغچه بونی باشم. من الان فقط شکلک آخ*ند رو بلدم که یه دایره اس. ضمنا به لطف کم خوابی و استفاده ی مفرط از مانیتورهای مختلف ، چشمای بلوریم هم رو به کوریه و بعد از اینکه کور شدم و زبونمو بریدن ، فقط می تونم صداهای اطرافمو بشنوم و دقیقا میشم مثل شخصیت اول رمان مسخ.

خب ، چراغای پارکو خاموش کردن که نر خرها تشریف ببرن خونه اشون. عرض کنم که من تا حالا پامو تو پارک رو به روی خونه امون نذاشتم ولی تو پارک اونوری زیاد رفتم. بیشتر حالت لجبازی داره. مادر گرام میگه چقدر ضعیف شدی بنده ی خدا برو یه ذره تو این پارک رو به رو با این دستگاها ورزش کن یه ذره عضله بیاری. واقعا عضله بیارم که چی بشه؟

طفیل که بودم قد یک الاغ انرژی داشتم و صبح تا شوم بالا پایین می پریدم. با پسرداییام و بکس کوچه می رفتیم فوتبال و دوچرخه سواری. یه دقه آروم نداشتم. اوقات تنهایی هم توپو می زدم به دیوار برمی گشت شیرجه می زدم می گرفتمش. یه بار نشد دیواره بی معرفتی کنه توپو پس نده. دمش گرم.

واقعا همین دیوار درس بزرگی به ما میده. میگه که نیاز به بقیه ی آدما نیست و فقط اگه می شد مثل حلزون از خودمون بارور می شدیم ، اون وقت هیچ نیازی به هیچ کسی نداشتیم. اما من صد در صد با نظریه ی دیوار موافق نیستم ولی نود و هشت و دو دهم درصد موافقم. البته من خودم یه نظریه دارم که اسمشو گذاشتم تئوری پیش فرض یا دیفالت. با این مضمون که برای هر اتفاق و پدیده ای یک پیش فرض وجود داره و اگه اتفاقی غیر از پیش فرض بیفته ، در نتیجه پیش فرض نقض شده. مثلا پیش فرض شوت زدن به دیوار اینه که توپ برگرده ولی اگه توپ بره تو شیکم دیوار پیش فرض نقض شده.

در انتها یک توصیه ی اخلاقی به شما می کنم. اگه ظرف مدت چهل و هشت ساعت سرجمع هفت ساعت خوابیدین و اگر در همین مدت ، تنها دو وعده ی غذایی تناول کردین ، به هیچ عنوان تصمیمای بزرگ نگیرین و قول های اساسی ندین زیرا وقتی که به هوش بیاین می فهمین که چه شکری خوردین. چون من الان یادم نمیاد دیروز چه کارهایی انجام دادم و چه تصمیماتی گرفتم و مغزم به قدری قوزفیش شده که الان یادم نیست پاراگراف اول درباره چی بود.

حالا باور می کنین اگه بگم از پارک رو به روی خونه امون داره صدای عرعر میاد؟

دیدگاهی بنویسید


ده فیلم برتر من

در وضعیت رقت باری به سر می برم. ساعت نه صبح می خوابم و سه بعد از ظهر بیدار میشم. ناهارمو ساعت ده شب می خورم و دو ساعت می خوابم. ساعت پنج صبح شام می خورم و تا وقتی خوابم ببره چرت می زنم. به هم ریختن تنظیماتم واقعا گیج و منگم کرده. الان عملا در طور بیست و چهار ساعت شاید فقط سه ساعت وقت مفید داشته باشم و بقیه اش یا خوابم یا کسل. تو این هیر و ویر رمان مسخ رو هم خوندم و دیگه می ترسم بخوابم.

پنج شیش ماهی هست که فیلم ندیدم. آخریش هری پاتر و یادگاران مرگ بود. حوصله ام نمی گیره دو ساعت بشینم و تصاویر مرده رو نگاه کنم. از طرفی روزای پرکاریم هم کم کم داره شروع میشه و شاید کمتر فرصت فیلم دیدن پیش بیاد. واسه اینکه خودمو واسه فیلم دیدن قلقلک بدم ، میخوام ده تا از بهترین فیلمایی رو که دیدم معرفی کنم.

۱-  Inception . همچین ایده ای واسه فیلم به ذهن جن هم نمی رسه. من نمی دونم این نولان چی میزنه که همچین ایده هایی به ذهنش میاد. قبلا درباره تلقین نوشتم و بدون شک بهترین فیلمیه که تا حالا دیدم.

۲- American Beauty . تا قبلا از اینکه اینسپشن رو ببینم جایگاه اولو داشت. زیبایی آمریکایی یکی از معدود فیلماییه که روی من و رفتارم تاثیر گذاشته. خیلی از ویژگی ها توی فیلم تعریف میشن: عشق ، آزادی ، خشونت ، نفرت ، انتقام ، خیانت ، شکست و خیلی چیزای دیگه. اصلا نمی دونم فیلمساز واقعا قصد داشته این همه نکته رو توی فیلم بگنجونه یا همینطوری دیمی پرنکته شده. الان هر اتفاقی بیفته می تونیم ربطش بدیم به این فیلم. مثلا همین جریانات نه شنیدن و انتقام گرفتن از طرف.

۳- Forrest Gump . تنها فیلمی که موقع دیدنش گریه ام گرفت. البته زمانی که فیلمو می دیدم اصلا حال و روز خوبی نداشتم. واقعا خیلی غم انگیزه وقتی بعد از دو ساعت دیدن و فیلم و بالا پاییناش ، فارست گامپ به دختر مورد علاقه اش می رسه ولی بعد از یه مدت کوتاه دختره می میره. اون موقع که فارست بالا سر دختره داره گریه می کنه واقعا متاثرکننده اس.

۴- Pulp Fiction . سبک فیلمسازی تارانتینو رو خیلی دوست دارم. شاید پالپ فیکشن غیر از خشونت پیام خاصی رو به مخاطب عام منتقل نکنه اما روایت سه داستانی که هر کدوم یه جا به هم وصل میشن واقعا هنرمندانه اس. سه داستان که هر سه تاشون به هم متصلن و در واقع یه داستان واحد رو تشکیل میدن. من Kill Bill تارانتینو رو هم خیلی دوست داشتم و اگه لیستم یازده تایی بود حتما فیلم یازدهم می شد.

۵- Big Fish . از فیلمای اخیر تیم برتون این بهترینشه. وقتی فیلمو دیدم دلم واسه بابام سوخت. اینقدر اذیتش می کنم. پیام کلی فیلم هم اینه که رویا خیلی قشنگتر از واقعیات و خاطراته.

۶- Million Dollar Baby . فیلم عزیز میلیون دلاری برنده ی اسکار شده و یکی از فیلماییه که انگار فیلم نیست و داره یه زندگی رو روایت می کنه. وسط فیلم هم شوک قشنگی به بیننده وارد میشه و گویا کلینت ایستوود هم طرفدار اوتانازیه.

۷- The Dark Knight . بازم کریستوفر نولان. پیام فیلم خیلی قشنگه. سه نفر هستن که یکی نماد خیره و یکی شر و اون یکی هم آدم ساده. آدم خوبه و آدم بده نمیخوان خودشون برنده باشن بلکه هدفشون پیروزی خیر یا شره. طوری که آخر فیلم ، آدم خوبه حاضره خودش شکست بخوره ولی خیر برنده شه.

۸- ارباب حلقه ها. بچه سال بودم که دوبله شده اشو از تلویزیون دیدم. از جلوه های ویژه ی فیلم و مخصوصا جنگای بزرگش که شبیه بازیای استراتژی بود خیلی خوشم اومد. همین. من کلا عاشق جلوه های ویژه ام و پیتر جکسون هم استاد این کارا.

۹- Memento . بازم قبلا درباره اش توضیح دادم و بازم نولان. روایت داستان از آخر به اول و ایده ی فوق العاده اش یعنی مردی که حافظه اش هر یک ربع یه بار ریست میشه و حالا میخواد قاتل زنشو پیدا کنه ، هرکسی رو جذب فیلم می کنه. همه چیز فیلم درست و بجا بود.

۱۰- The Silence of the Lambs . فکر کنم اسم سکوت بره ها رو شنیده باشین. یکی از شخصیتایی که من خیلی ازش خوشم میاد ، دکتر لکتر ، روانشناس جانیه. این دکتره با هرکی حرف بزنه طرف منقلب میشه و آخر سر یه کاری با خودش می کنه. البته به نظرم آخر فیلم درست تموم نشد.

اما تاثیرگذارترین فیلمی که دیدم و زندگی منو متحول کرده ، فیلم Mean Girls خانوم لوهانه و مطمئن باشین اگه اول فیلم لیندسی لوهان رو نمی دیدم عمرا همچین فیلمیو تا آخرش می دیدم چه برسه به اینکه چندباره هم ببینمش. کلا از فیلمای صورتی و تین ایجری منزجرم اما لوهانه دیگه. هرچی فیلم بازی کرده دیدم!

در آخر امیدوارم به همه امون خوش بگذره!

دیدگاهی بنویسید