آرزوهام همه نقش بر آبه

و از ایده آل های من اینه که یه سوئیت وسط زمینی پر از درخت و چمن داشته باشم و درحالیکه آسمون کاملا ابریه و کمی هم سوز سرما وارد استخونام میشه ، فنجون نیم خورده ی قهوه امو روی میز ، کنار فلاسک بذارم و بعدش از روی صندلی بلند شم و گیتار الکتریکمو بردارم و دیوانه وار شروع به نواختن کنم و با شعر خودم بخونم.

وانگهی ، نه به همچین مکانی دسترسی دارم و نه همچین هوایی. و از همه غمبارتر اینکه نه گیتار الکتریک دارم و نه بلدم گیتار بزنم. و زنهار ، که این رویا سرابی بیش نیست.

آهنگ نوشت:

پی نوشت۱: میخوام برم برنامه ماه عسل آرزومو بگم شاید یه خیّری پیدا شد کمکم کرد. هرچند آرزوهای بزرگتری هم دارم که نه احسان علیخانی نه فرزاد حسنی و نه پرزیدنت و رئیس دفترش نمی تونن برآورده کنن.

پی نوشت۲: و مثل همیشه ، آه …

دیدگاهی بنویسید


حساس نشو

دچار حساسیت مزمن شدم. البته اصولا آدمی نیستم که بدبختی و مشکلات دیگران ناراحتم کنه و معتقدم وقتی نمی تونم به کسی کمک کنم دلیلی هم برای ناراحتی وجود نداره. من وقتی دختربچه ای رو می بینم که توی واگن شلوغ مترو از لابه لای مردا عبور و این جمله رو نوار وار تکرار می کنه که لواشک ترش و خوشمزه هزار تومن ، هیچ حس ترحمی بهش پیدا نمی کنم. یا وقتی تو اخبار میشنوم و می بینم که یکی مریضه داره می میره ولی پول درمان نداره و یکی کودک آزاری شده و دیگری قطع نخاعه و … ، به هیچ عنوان حس دلسوزی در من بوجود نمیاد.

اما وقتی یک نفرو می بینم که زندگی سختی داره ، دلم میخواد گریه کنم. وقتی بچه های دستفروشو می بینم دوست دارم فواره ی اشک راه بندازم. نه بخاطر بدبختی اون ، بلکه بخاطر خودم. اینکه چرا قدر زندگیمو نمی دونم. داشتن زندگی من آرزوی خیلی از جوونای کشورمونه اما من نه تنها شکرگزار نیستم ناراضی هم هستم.

این روزا قبل از افطار ، تلویزیون برنامه ی زنده ای داره که مجریش احسان علیخانیه. مهمونای برنامه هم آدمای زجر کشیده و مصیبت زده هستن. تو سایت قبلی گفته بودم که برخلاف شعاری که همه میدن ، معلولیت محدودیته و گله کرده بودم از عدالت خدا و اینکه چرا درجه ی حکمتش از عدلش بیشتره. گفته بودم کسی که معلوله یا کسی که تو محیط و خانواده ی بدی بزرگ میشه نباید به اندازه ی من قضاوت بشه. اما آیا واقعا این مسائل لحاظ میشه؟

یه حساسیت دیگه هم پیدا کردم و اونم اینه که از آدما متنفر شدم. علت این حساسیت هم می دونم اما نمیخوام اینجا بگم. من وقتی می بینم یکی داره غذا می خوره ازش بدم میاد. وقتی یکی می خنده ، وقتی داره با موبایل حرف می زنه ، کسی که پشت فرمون داره رانندگی می کنه ، اونی که داره درس می خونه و از همه بدتر آدمای متاهل و کسایی که با جنس مخالف رابطه ی صمیمی دارن. از همه اشون متنفرم. وقتی انسان همچین دیدی نسبت به زندگی پیدا کرد ، حتی اگه بهترین زندگی رو داشته باشه و بدنش سالم باشه ، روزگار بهش سخت میگذره. البته من بهترین زندگی رو ندارم و یه سری مشکلاتی هم هست که منطقا می تونم حلشون کنم اما عملا نمی تونم و نیاز به کمک دارم.

آدما یه شبه متحول نمیشن. شاید هم بشن. من دوست دارم فردا که از خواب بیدار میشم زندگیم زیر و رو شده باشه و زندگیم تغییر نمی کنه مگه اینکه فکر و اندیشه ی من تغییر کنه. به هر روی از اینکه سربسته نوشتم منو ببخشید ولی دوست داشتم بنویسم.

دیدگاهی بنویسید


دوش وقت سحر

رادیو : الـلـهـم انـی …

بابام : حامد شده جنی …

پی نوشت: البته ایشون مزاح می فرمایند. بـله.

دیدگاهی بنویسید


شورش در شهر

این یه ماهی که از پایان امتحانات گذشته ، جای اینکه بشینم طبق برنامه به تحصیل علم مشغول بشم و روزانه ورزش کنم ، نشستم و با اعضا و جوارحم ور میرم و اعتراف می کنم که تو این مدت هیچ فعل مثبتی انجام ندادم.

دقیقا روز قبل از شروع ماه رمضون تصمیم گرفتم برم چندتا بازی کامپیوتری بگیرم و اوقات گرسنگی و تشنگیمو به بازی بگذرونم. برای یافتن فروشگاه مورد نظر یا باید می رفتم راسته ی انقلاب یا یه مسیر طولانی رو طی می کرذم تا به یه پاساژ در حوالی خونه امون برسم. دیدم هوا گرمه و تصمیم گرفتم روزی دیگر با دوستی برم خیابون انقلاب و شال و کلاه کردم به قصد رفتن به پاساژ.

می دونین ، اون روز سه هفته بود که دست به محاسنم نزده و چهره ی خوفناکی پیدا کرده بودم. البته شاید شما یاد برخی دوستان در بعضی ارگان ها بیفتید ولی من بیشتر شبیه بن لادن و ملاعمر و طالبان میشم. تازه بابام میگه نزن ، ریشت اندازه مختار بشه. البته خودم هم بدم نمی اومد ولی بس که دچار خارش شدم قید مختار و ملاعمرو زدم. یادم میاد اوایل دانشگاه که جمعیت نسوان رو به هیچ می گرفتم ، دو ماه ریشمو نزدم و واقعا حس ترس و انزجارو در چهره ی دخترکان مشاهده می نمودم.

داشتم می گفتم. عازم سفر شدم و در راه مردمانی رو می دیدم که با مشاهده ی من پا به فرار میذاشتن. به هرطریق با کلی پیاده روی به پاساژ مورد نظر رسیدم و از یکی دوتا مغازه پرسیدم و گفتن ما نداریم. نمی دونم ، شاید هم از من ترسیدن. به هر روی یکی از مغازه ها گفت دارم ولی باید رایت کنم. گفتم سگ خورد ، این همه راه اومدم. بعد ناخودآگاه یاد خواهر کوچیکم افتادم که به جی تی ای علاقه داره و در اوان کودکی بازیایی مثل سان آندریاس و مافیا رو تجربه کرده و از اینکه با اتومبیل ملتو زیر بگیره لذت می بره. گفتم جی تی ای آی وی رو هم داری؟ گفت نه.

یه پسر بچه ی عینکی و فوفولی با مادرش تو مغازه بود و نمی دونم چه فکری کرده بود و اینکه آیا من شبیه پدر خدابیامرزش بودم یا چیز دیگه ای ، برگشت بهم گفت:«من دارم. ۱۶ گیگه.» خواستم بگم خب حالا که چی؟ چیکارت کنم حالا؟ اما نگفتم. فروشنده هم که دید من نشئه ی بازی ام گفت که نسخه جدیدترشو داره و گفتم بزن.

حدود یه ساعتی تو خیابون چرخ زدم تا رایت بازیا تموم بشه. راستشو بخواین من ظرف این چندسال دچار مشکلات روانی عدیده ای شدم و یکی از این مسائل اینه که فکر می کنم هیچ دختر زیبارویی تو دنیا وجود نداره که به دلم بشینه. وقتی تو خیابون گذری به چهره ی نوامیس مردم می نگریستم این حس در من تقویت شد.

بازیا رو گرفتم و قصد بازگشت کردم. هدف این بود که از یه مسیر دیگه برگردم و یه مقدار بیشتر پیاده روی کنم. در حال قدم زدن بودم که رسیدم به ساختمون عظیم مجتمع فنی. نگاهی به ساختمون شیشه ای انداختم و به این فکر کردم که آیا بعد از ماه رمضون توی کلاساش ثبت نام کنم یا که نه ، خودم بشینم تو خونه یاد بگیرم؟ در همین احوال بودم که دوتا دختر از در مجتمع اومدن بیرون.

یکیشون که پشتش به من بود ، موهای بلوندی داشت و از پوست روشنی بهره می برد. قدش دو برابر بود و وزنش سه برابر. از دیگر مشکلات روانی که بهش مبتلا شدم اینه که وقتی چهره ی دختر جوونی رو نمی بینم ، دلم میخوادش. دوست داشتم همونجا چشامو ببندم و دستشو بگیرم اما مطمئن بودم که وی دوست نداره همچین کاری بکنم. و من هم با کوله باری از عقده و بیماری و غصه به منزل بازگشتم و از معبود خواستم که حالمو زیبا کنه.

آه …

دیدگاهی بنویسید


اگر روزی رسد دستم به دامانت…

سلام خسوفکم!

نمی دونم از پدر و مادرم باید گله کنم یا خودم یا خدا.  نمی دونم دقیقا مقصر کیه که من دچار این وضعیت شدم. وضعیتی که بیسش رو اصل عاشق پیشگی استواره. یاد گرفتم و عادت کردم که همیشه کسی یا چیزی رو دوست داشته باشم و بسته به ارزشش ، میزان درجه ی عشق هم تغییر می کنه.

آره خسوف عزیز! من دوره ی سختی رو گذروندم. البته بسته به اینکه تعریفت از سختی چی باشه. به نظر خودم که سخت گذشته. اذیت شدم. الان هم دارم اذیت میشم. هدف دارم ولی انگیزه ندارم. مغزم مثل ساعت کار می کنه ولی حوصله ندارم. تو این حالت برای اینکه آروم بشم و بهترین روزای عمرمو از دست ندم چیکار باید بکنم؟ معتاد بشم یا دختربازی کنم؟ هان خسوفی؟

راهی که من انتخاب کردم رفتن به سمت معبوده. می دونی ، من از عشق زمینی به عشق خدایی رسیدم. یه روزی اومد که هیچ کس و هیچ چیزی مایه ی تسلام نمی شد. نیمچه اعتقادی به دینم داشتم ولی نه به قدری که طوفان هم نتونه تکونش بده. نماز می خوندم اما یکی درمیون. روزه می گرفتم ولی از حسب وظیفه. اما روزی رسید که تکیه گاهی جز نماز نداشتم. نماز خوندم و گریه کردم و آروم شدم.

خسوف خوبم!

یه زمانی تو نت می گشتم دنبال طریقه ی خوندن نمازای مختلف. من از وقتی که کوله پشتی پخش می شد با شب لیله الرغائب آشنا بودم ولی اعتقادی به این شب ها و دعا و آرزو نداشتم. رفتم نمازشو یاد گرفتم و خوندم. فکر کنم خوندنش حدود یه ساعتی طول کشید و زانوهام بس که ایستاده بودم ناخودآگاه خم می شدن. نماز شب می خوندم و وقت قنوتش اشکی بود که از چشمام سرازیر می شد.

خسوف جونم ، خدمتت عرض کنم که امسال هم میخوام روزه بگیرم. نه بخاطر اینکه خدا رو دوست دارم. نه بدلیل اینکه حاجت دارم و نه از سر تکلیف. روزه می گیرم چون آروم میشم. واسه اینکه اگه نگیرم افسردگی چیره میشه و کم میارم. خسوف نازنین ، تو این روزای بی عشق ، عاشق خدا شدم و اتفاقاتی رخ داده که موجب شده احساس نظرکردگی بکنم. کما اینکه شاید نظرکرده باشم. می دونی ، من هفت سال مرادم و پدر مادرم منو با کلی دعا و نذر و خواب و این مسائل از خدا گرفتن. اما من کمی یاغی شدم و عشق خدا رو پس زدم تا اینکه به این روز افتادم ولی برمی گردم. خسوفم! من عاشق خدام و خدا هم عاشق منه! شاید…

خسوف نامهربونم! باز برات دو بیت شعر گفتم. با اینکه شاید وزن و آهنگ درستی نداشته باشه اما پر از احساساتمه.

از ابتدا تا آخرش ، خسوف داره هر شبم

بالین سرد و یخ زده ام،آتیش می گیره از تبم

بیمارم و دلتنگ ماه ، کارم شده نگاه و آه

با این همه نمیشه ترک،ذکر خداوند از لبم

دیدگاهی بنویسید


شبستانه

چند وقت پیش اوایل شب یهویی برق رفت و از اونجایی که من شبا دیر می خوابم و وقتی هم وارد بستر میشم هی باید یه قل دو قل بزنم ، موندم توی خماری و گرما و عذاب الهی. با خودم گفتم چی کنم چی نکنم که یاد گوشیم کردم و به صرافت استفاده از رادیو افتادم.

یکی دوتا داستان شب گوش دادم و همچنان هوشیار و بیدار بودم. بازم با موجا ور رفتم تا رسیدم به کانالی که بحث روانشناسی داشت. مردم زنگ می زدن برنامه و مشکلات زندگیشونو بیان می کردن و کارشناس برنامه برای حل مشکلاتشون راه حل ول می کرد. می دونین ، من عاشق روانشناسی و مسائل مربوط به این مبحثم و قصد دارم بعد از گرفتن مهندسی و کارت معافیت یه بار دیگه کنکور بدم و دانشگاه آزاد رودهن روانشناسی عمومی یا بالینی بخونم. البته اگه تا اون موقع ازدواج نکرده باشم که دوست دارم کرده باشم هرچند می دونم که آخرش ازدواج منو … .

از اون شب مشتری برنامه شدم و هر شب از ساعت دوازده و نیم شب تا دو میشینم پای برنامه ی شبستانه که از رادیو فرهنگ پخش میشه. البته برنامه ی شبستانه بخشای دیگه ای هم مثل آهنگای درخواستی داره ولی گل برنامه همین بحث روانشناسیشه.

هر شب یه کارشناس میاد ولی من با دو سه تاشون بیشتر حال کردم. یکیشون دکتر پروین ناظمی ، تنها کارشناس زن برنامه اس. خانوم دکتر خیلی باحاله و زیاد سخت نمی گیره. مثلا یه آقایی زنگ زد گفت اگه یه خانومی رو تو محیط عمومی مثل مترو دیدیم و ازش خوشمون اومد چطوری بهش ابراز کنیم؟ خانوم دکتر گفت خب باید به به بهونه ای سر صحبتو باز کنین مثلا اگه چیزی دستش بود درباره اون ازش سوال کنین یا مثلا می تونین ساعت بپرسین و کم کم سر صحبتو وا کنین و شماره بگیرین. بعد مجری گفت اینطوری اشکال نداره؟ بد نیست؟ دکتر گفت: نه ، خب بالاخره باید شخص مورد نظر برای ازدواجو از یه جایی پیدا کرد دیگه.

یا مثلا یه دختری اس ام اس زده بود که اگه یه دختر از یه پسری خوشش اومد میتونه ازش خواستگاری کنه؟ دکتر گفت چرا نه؟ فقط خانوما مثل آقایون تحمل نه شنیدن ندارن و ممکنه ضربه روحی بخورن. والا من فکر کنم عکس این قضیه بیشتر صادق باشه. مثالش اون پسره که اسید پاشید میخوان کورش کنن یا همین پسری که مهسا رو فرت فرت بالای پل سوراخ کرد و نمونه ی بارزش خود من. البته من با دو مورد قبلی فرق می کنم و بیشتر ریختم تو خودم.

دکتر درویشی رو هم دوست دارم. چندتا تز داره به همه همینو میگه. میگه اگه از کسی بدتون میاد رو یه برگه هرچی میتونین لعنتش کنین و بهش فحش بدین بعد کاغذو پاره کنین بریزین دور. یا اگه کسی رو دوست دارین ولی بهش دسترسی ندارین جمله های عاشقانه براش بنویسین و بعد بسوزونینش. یا اگه یه فرد مذکر شما رو عصبانی کرد جای اینکه جوابشو بدین انگشت اشاره ی دست راستتونو ده بار نوازش کنین نوکشو فشار بدین. اگه مونث بود انگشت دست چپو نوازش کنین نوکشو فشار بدین. البته برای آقایون نقاط دیگه بدن هم قابل استفاده اس.(این جمله آخریو خودم گفتم)

دکتر البته یه عادت رو اعصاب داره که بعضی کلمات رو چندبار بلند تکرار می کنه. مثلا میگه تو زندگیتون صفا ، صفا ، صفا ، وفا ، وفا ، وفا داشته باشین. آسوده باشید ، آسوده باشید ، آرام باشید ، آسوده باشید ، آرام باشید و… . خلاصه شبی که ایشون هست بدتر دچار مشکلات روانی میشم. یه دکتر دیگه هم هست که استاد همه اشونه ، روزای کمتری هم میاد. دکتر اعتمادی که اولین شبی که این برنامه رو گوش دادم داشت کارشناسی می کرد.

در کل اگه شبا خوابتون نبرد یا تو زندگی مشکل دارین ، این برنامه رو از دست ندین. شنیدن مشکلات مردم هم خالی از لطف نیست. بعضیاشون آدمو می بره تو فکر. مثلا مادر یا پدری که پسرش عاشق یه مطلقه ی پنجاه ساله شده یا دختر شونزده ساله ای که چندساله پدر مادرش از هم طلاق گرفتن و جفتشون مجددا ازدواج کردن و کلی مشکلات دیگه. خلاصه اینکه آره.

دیدگاهی بنویسید