زرافه راه راه

چندی پیش با پدر گرام می خواستیم دوتایی جایی بریم که نمی شد با ماشین شخصی رفت. رفتیم سر خیابون و قصد سوار شدن به تاکسی داشتیم و هرچه مقصدمونو فریاد می زدیم چهره ی راننده بود که درهم می رفت. بالاخره پراید آلبالو رنگ براقی جلو پامون توقف کرد و با اینکه من فهمیدم که راننده‌ش زنه سوار شدیم. می دونین ، من اگه راننده ی تاکسی ای خانوم باشه سوار نمیشم. دلیلش هم همون مشکلم با نسوانه. به هر روی. یه نگاهی تو ماشینش چرخوندم و واقعا تر تمیز بود. حتی این لاستیکایی که زیر پام بود انگار همین الان خریده بود ، دلم نمی‌اومد خاکیش کنم. خود راننده هم با اینکه خوشگل نبود ولی سانتی مانتال بود. بعد یه دفعه متوجه شدم داره گاز تند میده و جلو ملت بوق و نوربالا نمی زنه. گفتم الانه که دوتا مرد دویست کیلویی بپرن بالا خفتمون کنن یا حداقلش خودش یه اسلحه ی کوچولوی طلایی دربیاره و مغزمونو نشونه بگیره. ولی نه ، خانوم خوبی بود فقط حیف که سنش یخده زیاد بود.

انصافا من خودم با این همه ریش سیبیل چیز نمی کنم جاهای خلوت سوار مسافربرای شخصی بشم و همیشه وقتی مجبورم در ظلمات شب پیاده برم بر سرعتم می افزایم که از خفت شدن مصون بمونم. وانگهی من پول و وسیله ی ارزشمندی همراهم نیست ولی خب اونا وقتی ببینن کسی بهشون حال نداده می زنن یه دستشو قطع می کنن همینجوری دورهمی. البته فوبیای خفت شدن ندارم ولی به هر حال خطر هر لحظه در کمینه.

حالا من که مَردم و اگر هم قرار بر خفت گیری باشه فقط پول و موبایله. من یادم میاد خفاش شب فوقش یه پولی طلایی چیزی می دزدید و یه کاری هم می کرد و بعد طرفو می کشت. اما الان و با پیشرفت تکنولوژی حرکات جدیدی هم از دوستان خفتگیر می بینیم.

مثلا همین عقرب سیاه که تازگیا تبرئه شد. البته بنده ی خدا مثل من بعضی وقتا سادیسمش اود می کرده و طفلک نمی تونسته جلو خودشو بگیره بیچاره و هرکیو سوار ماشینش می کرده به انواع و اقسام شکن*جه ها مهمون می کرده.

واقعا حیفه که خدا دست و پای مارو بسته وگرنه کلی کارا هست که حتی تو بهشت هم عمرا بذاره انجامشون بدیم. مثلا همین شکن*جه کردن آدما. وقتی فکر می کنم که یه نفرو تو یه زیرزمین زندانی کردم و هرچند وقت یه بار یه تفریحی باهم می کنیم و آزمایشات پزشکی ای که از اوان کودکی ذهنمو مشغول کرده روش پیاده می کنم مشعوف میشم اما بعد از مدتی سرخورده میرم چون نمی تونم این اعمال جذابو انجام بدم. صد افسوس …

الان دارم می گردم دنبال یه اسم دهن پر کن. کرکس و عقرب و خفاش و گوزن دیگه خز شده. می دونین من قبل از اینکه به سرنتی پیتی علاقه پیدا کنم یه عروسک بادکنکی زرافه ای داشتم که خیلی خوشگل بود و از همون موقع ارادت خاصی به زرافه ها پیدا کردم. هروقت هم می تونستم زرافهه رو با اعمال شاقه ملذوذ می ساختم. بنابراین من کنیه ی زرافه ی راه راه قرمز و مشکی (پیرهن میلان) رو برای خودم انتخاب می کنم و فعلا باید به فکر یه سواری باشم که کارمو باهاش انجام بدم. بدبختی محلش یادم نبود. یه خرابه ای چیزی هم باید جور کنم که صدا به صدا نرسه. گرفتاریم یکی دوتا هم نیست که ، ابزارش رو هم باید تهیه کنم. خداییش تو مملکت ما به جوونا بها نمیدن فقط یه او*ین هست. والا

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان ۱۹۸۴

تا حالا پیش نیومده که فکر کنم بیشتر تو حال زندگی می کنم یا گذشته و آینده. توفیری هم نمی کنه چون نمی تونم سبک زندگیمو تغییر بدم اما قدرمسلم همیشه حسرت گذشته رو خوردم. این حسرت معلول تنبلی و رخوت و انزواس و مستحضرید که آدم هرچی تنها و بی حوصله باشه و یه مدتی رو به همین منوال سر کنه دیگه تنهایی براش آرامش بخش میشه. الان دارم حسرت یه ماه گذشته رو که به بطالت سر شد می خورم درحالیکه کلی برای تعطیلات برنامه داشتم به هیچ کدوم عمل نکردم. البته گذشته رو نمیشه تغییر داد و فقط امید به آینده جبران مافات می کنه.

چند روز پیش هشتمین رمانی رو که بعد از جو کتابخونی خریده بودم تموم کردم. خب رمان مثل فیلم نیست که دوساعته تموم شه و چند روزی طول می کشه تا خوندنش تموم شه. از همین روی تاثیرگذاری رمان بیشتر از فیلمه و اگه رمان قوی باشه تاچند روز تو فضای رمان می مونم.

رمان ۱۹۸۴ یکی از بهترین رمان هاییه که نگارش شده و شاید ما ایرانیا با روایات کتاب همذات پنداری بیشتری داشته باشیم. داستان درباره کشوریه که توش انقلاب رخ داده و برای اینکه انقلاب دوباره ای صورت نگیره حاکماشون به شدت مردمو کنترل می کنن. یه چیز تو مایه های کره شمالی. البته اون موقع که جرج اورول رمانو نوشته سال ۱۹۴۸ بوده و شاید بیشتر تحت تاثیر آلمانای نازی و شوروی بوده اما به هرحال مطالب کتاب خیلی به حال روز مردم کره شمالی و البته کمی هم ما شبیهه. یه حزبی دارن و فقط هم همون یه حزبه که شدیدا اندیشه های مردمو کنترل می کنن. کردار مردم واسه‌شون مهم نیست فقط اندیشه هاشونه. باید اینطور فکر کنن که در بهترین حالت تمام تاریخ زندگی می کنن با اینکه همیشه در قحطی و جنگ بسر می برن و اگه غیر از این فکر کنن بعد از شکنجه و اعتراف ، اعدام میشن.

حزب گذشته ها رو به نفع خودش تغییر میده. چون ممکنه قبلا حرفی زده باشه که الان با اتفاقات دچار تناقض بشه و بنابراین تمام اسناد و روزنامه ها و مجلات رو تغییر میده. حتی وقتی با یه قدرت دیگه تو صلحه و بعد از مدتی وارد جنگ میشه اینطور القا می کنه که از اول با همین قدرت تو جنگ بوده. در کل وقتی کتابو می خونین فکر می کنین داره جامعه ی ما رو توصیف می کنه.

نسخه ای که من خوندم تنها نسخه ی موجود از این کتاب توی بازاره که صالح حسینی ترجمه‌ش کرده و درکل ترجمه ی خوب و روونی بود و غیر از اواسط کتاب که حوصله سر بر می شد بقیه جاها جذاب و پرکشش بودن.

کتاب به حدی جالب بود که الان فیلمش رو هم دارم از تورنت دانلود می کنم اما چند تیکه از فیلمو که دیدم چندان به دلم ننشست. با اون چیزی که تو ذهنم ساخته بودم فرق می کرد. واقعا کتاب خونی خیلی بهتر از فیلم بینیه. فقط یه عیبی داره اینه که خیلی طول می کشه تموم شه. حالا هم رمانام دارن ته می کشه و فقط دوتا رمان عاشقونه مونده که می دونم اگه شروع کنم به خوندن دوباره حالم به هم می ریزه از همین جهت تا دیدار معشوق دست از کتاب خوندن می کشم و اگه نزنه تو پرم اولین رمان عشقی عمرم رو می خونم!

دیدگاهی بنویسید


جدایی من از اون

راستش آخرین باری که بالاختیار رفتم سینما ، زمانی بود که مریم مقدس رو پرده بود و اون محلی هم که فیلمو اکران می کردن سینما نبود. سوله ای بود که فرهنگسرای نزدیک خونه مون برای نمایش فیلم برپا کرده بود. یه بار هم از طرف مدرسه مارو بردن دوئل که اگه به خودم بود نمی رفتم.

همونطور که استحضار دارین پربیننده ترین فیلم تاریخ سینمای ایران کلاه قرمزی و پسرخاله س. اون موقع که رو پرده بود من آمادگی می رفتم و قرار بود از طرف مرکز ببرنمون سینما که نمی دونم چی شد قضیه کان لم یکن شد. (گفتم کان لم یکن یاد کنکور افتادم. یه ماه دیگه باز باید کنکور بدم بدبختی) حالا از ذکر خاطرات اون زمان بگذریم که یکی از دلایل تنفر من از مدرسه همین دوره ی پیش دبستانی بود و خوب شد منو زود آوردن بیرون. همون زمان ها هم با خونواده سینما می رفتیم. یادمه رفتیم فیلم می خواهم زنده بمانم رو دیدیم که به هرحال من چیزی نفهمیدم.

خیلی دوست دارم برم سینما اما به دو دلیل رغبت نمی کنم. یکی اینکه فیلمای اکران شده اصلا در حدی نیستن که بشه یک ساعت و نیم توی سینما نشست و لال شد. علت دیگه ش هم نبود آدم پایه س. البته خب با خانواده میشه رفت اما به همون دلیل اولی که گفتم چندان مایل به دیدن فیلم روی پرده نیستم.

اصولا اکران نوروزی بهترین وقت برای اکران هر فیلمیه و کلا فیلمایی که تو فروردین اکران میشن پرفروشن. امسال هم چندتا فیلم اکران شده و البته دوتا از فیلما به نوعی رقیب هم به شمار میان. حقیقتش جدایی نادر از سیمین قطعا فیلمی فاخرتر و ارزشمندتر از اخراجیاس اما از طرفی مردم ما بیشتر به سمت شادی و خنده گرایش دارن و البته همه جای دنیا اینجوریه اما تو مملکت ما بیشتر.

حالا بعضی کوته فکرا هستن که بخاطر مسائل سیاسی حرفایی می زنن. البته فرهادی کارگردانی نیست که اهل سیاسی بازی باشه اما بعضی که دچار عقده و سرکوب شدن از هر راهی برای خالی شدن این حس استفاده می کنن. به هرحال کسی که دو قسمت قبل سری اخراجی ها رو تو سینما دیده و چند بار هم برای دیدنش رفته سینما اما الان میگه هرکی بره اخراجیا رو ببینه آدم نیست یه مقدار مشخصه که دچار مشکلات روانیه و مقصر هم جامعه س که اجازه ی تخلیه روانی رو به آدما نمیده.

زیاد وارد ریز مسائل نشیم. اما من خودم تو چهارسال اخیر به یاد ندارم فیلم ایرانی دیده باشم. چه تلویزیون باشه چه اینترنت و دی وی دی و این چیزا. فقط درباره الی رو دیدم و حتی با اینکه تلویزیون فصلی یه بار اخراجیا رو پخش می کنه ، هیچ کدوم از دو قسمت قبلی رو بطور کامل ندیدم و اکثرا وقتی تلویزیونو روشن کردم وسطش بوده. از طرفی آدمی هستم که به برخی مسائل مقیدم و فیلمای هالیوودی هم با اعتقادات و آرمان های من اختلاف نظردارن ولی از اونجایی که من عقده های فروخفته ندارم برام هم اهمیتی نداره که کسی حرفی بزنه که با عقاید من سازگار نیست. شاید مشکل از منه که باید حودمو اصلاح کنم و اگر اینطور نیست پس رو اعتقاداتم راسخم و دیدن و ندیدن و شنیدن و نشنیدن هم نمی تونه اونا رو تغییر بده.

خب گویا خیلی جدی شدم. اما حالا که حرف از سینمای ایران شد بهتون پیشنهاد می کنم که با عضویت در سایت IMDB و بعد مراجعه به صفحه ی فیلم جدایی نادر از سیمین ، به این فیلم امتیاز کامل بدین چرا که تو لیست بهترین فیلم های درام تاریخ فعلا سومین فیلم برتره و اگه تعداد آرا بالاتر بره شاید جزو برترین فیلمای تاریخ تو سایت IMDB هم بشه.

دیدگاهی بنویسید


با اینا سیزده‌مو در می کنم

نمی دونم اول دروغ سیزده بوده یا اول آوریل. نگشتم دنبالش که اول کدوم خری این رسم رو ابداع کرده ولی می خواستم امروز یه دروغ سیزده بگم و هرچی فکر کردم و دود چراغ خوردم چیزی به ذهنم نرسید. الان هم در اوج حماقت جای اینکه بیام با دروغم شما رو بذارم سرکار اومدم میگم چه دروغی سرهم کنم.

قبلا هم یادمه این سایت وبگذر که آمارگیر و امکانات واسه وبلاگ میده هر سال یه دروغی می بافت. یه سال گفت آدرس دقیق بازدیدکننده ها رو نشون میده که خیلیا هم باور کردن. یه سال دیگه هم گفت با کلیک روی فلان لینک می تونین از طریق وبکم بازدیدکننده هاتونو ببینین. ولی امسال که حرکتی نکرده.

اما غیر از این دروغ سیزده ما ایرانیا میریم تو پارک و جنگل و شروع می کنیم به گاهی دیدن طبیعت. خب الان هم یکی نیست بهم بگه این چه نکته ای بود گفتی و یکی دیگه هم نیست بگه وقتی سوژه نداری غلط می کنی مینویسی. حالا منم واسه خالی نبودن عریضه گوشه ای از خواب دیشبم رو تعریف می کنم.

خواب دیدم رئیس یه زندانم و واسه تعطیلات عید رفتم شمال. بعد زندانیا شلوغ می کنن و مجبور میشم برگردم یه سروسامونی به وضعیت زندان بدم. بعد وسطش یادم نیست اما یه دفعه میرم تو خونه ی یکی از زندانیا مهمونی و فک و فامیلش هم اونجان. این زندانیه یه پسر خردسالی داره که میاد برامون چندتا حرکت می زنه که یادم نیست دقیقا چیکار می کنه. بعد از چند روز زلزله میاد و من انگار عضو هلال احمرم و میرم که لش و جنازه ها و زیرآوارمونده ها رو بکشم بیرون. همینطوری یلخی به یه تختی می رسم و تخته ی روشو برمی دارم و زیرش کلی جنازه‌س که همه شون سیاه شدن. من دماغمو می گیرم ولی بوی بدی نمیاد. چندتا جنازه ی جزغاله شده میارم بیرون و بعد یه دفعه پسر همون زندانیه درحالیکه سوخته از زیر تخت میاد بیرون و همون حرکاتی رو که تو مهمونی زده بود می زنه.

امروز هم مثل روزای قبل تا حوالی ساعت سه خواب بودم. البته وسطش یکی دو ساعت بیدار شدم رژه رفتم تو خونه و دوباره خوابیدم. سایر اعضای خونه هم برای روشن نگه داشتن رسومات و حفظ سنت دیرینه و پارینه رفتن پارک روبه‌روی خونه‌مون بساط کردن و از اونجایی که من از این حرکات استقبال نمی کنم چون حوصله‌م سر میره ، گرفتم سیر خوابیدم. ساعت سه هم نیم ساعتی رفتم نشستم و پیرمرد پیرزنا و دختربچه های نابالغو دید زدم و برگشتم و الان هم در خدمت شمام.

ارائه ی من حدود یه ماه دیگه‌س. خانوم هم دو هفته دیگه ارائه داره و البته کلاسش با من یکی نیست لکن اگه بذاره میخوام برم سرکلاسش ببینم چیکار می کنه. برخلاف من اعتماد بنفسش خیلی خوبه. می دونین ، من می تونم از بچه هایی که ترم قبل ارائه داشتن مطالبو بگیرم و پنج دقیقه حرف بزنم درحالیکه نه خودم و نه استاد و نه دانشجوها چیزی حالیشون نمیشه. ولی اینطوری خوشم نمیاد. میخوام ارائه‌م تک باشه. فعلا موضوع خاصی مدنظرم نیست شاید درباره سیستمای مدیریت محتوا یا شاید درباره تصاویر سه بعدی. ولی اینا منو راضی نمی کنه. اگه سوژه ای دارین که در رابطه با کامپیوتر و آی تی و حتی مطالب علمیه ، لطف می کنین به من بگین که ظرف این یکی دو هفته کار ارئه‌م تموم بشه و خیالم از این بابت راحت باشه.

دیدگاهی بنویسید


یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


بانوی موسیقی و گل

من حیث المجموع درس خوندن موردی نیست که بهش علاقه داشته باشم مخصوصا ریاضیات که هیچ وقت نتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم و حالا دارم مهندس رشته ای میشم که غیر از ریاضیات چیز دیگه ای نداره و برای حل مسائلش مغزت به فسفرسوزی شدید میفته. نه اینکه به کامپیوتر علاقه نداشته باشم اما موضوع اینه که زیاد دوست ندارم از مغزم بیش از حد کار بکشم کما اینکه تواناییش رو دارم. در این مبحث مثلا بیشتر راغبم بخونم تا بنویسم.

حقیقتش بازم خوابشو دیدم. البته این دفعه خیلی کوتاه بود و جزئی از یه خواب طولانی بود که مثل فیلم از تو ذهنم رد می شد. خوابم یه چیز تو مایه های اینسپشن بود منتها جزئیاتش چند ثانیه بعد از بیدار شدنم از یاد رفت. داشتم می گفتم. خواب ایندفعه تحت تاثیر اتفاقات گذشته و خاطراتم بود. می دونم که این همه علاقه ی یکطرفه شاید تو زمانی که ما داریم زندگی می کنیم چندان عقلانی و عرف نباشه و من شخصا ندیدم کسی رو که مثل من پیگیر و دلسوخته باشه و با اینکه این حالتو دوست دارم اما تو روحیه ام شدیدا تاثیر گذاشته و انزوا رو به در جمع بودن ترجیح میدم.

وقتی از بالا و دید سوم شخص به ماجرا نگاه می کنم به این نتیجه می رسم که کنار کشیدن بیشتر از تقلا برام مفید فایده­ س. نه اینکه اعتماد به نفس نداشته باشم اما اگه ته کار به جایی نرسم و در حقیقت بهش نرسم به عینه عمرمو تو این چند سال تلف کردم. از یه طرف خیلی دوسش دارم و از یه طرف از نرم کردن دلش عاجزم. البته عرفا راضی کردنه یه خانوم مهندس فوق العاده زیبا و نجیب و خانواده دار و کمی هم باهوش کار سختیه.

خواب دیدم که ازش شماره میخوام که باهاش حرف بزنم و نمیده. بهش یه سیمکارت ایرانسل دادم گفتم علی الحساب اینو بنداز یه ذره بتونم باهات صحبت کنم. بعد گفت نه این سیمکارت خشکه میخوای هک کنی. همین. حالا اینکه سیم کارت خشک باشه یا خیس ، صفر باشه یا کارکرده چه ربطی به هک کردن داره باید از ضمیر ناخودآگاه مشوشم بپرسم که خب بهش دسترسی ندارم.

دلم نمیخواد حرفای تکراری بزنم. اما انصافا دختر خیلی خوبیه. می دونین ، چند ماه پیش اتفاقاتی افتاد و خودش هم چون ازم خسته شده بود یه حرکتی زد که بیشتر به بازی کردن می مونست. خب البته بازی دادن دل آدما اصلا کار درستی نیست و منم چند مدتی خیلی حال گرفته و مایوس بودم و واقعا اگه ادامه پیدا می کرد دچار مشکل می شدم. اگه می خواست ادامه بده می تونست. منم کاری نمی تونستم بکنم و باید با افسردگی سر می کردم. اما خانومی کرد و راستشو گفت و منم بهش قول دادم که مزاحمش نشم اما نتونستم خب. واقعا راهکاری به ذهنم نمی رسه وقتی شماره­ش رو نمیده و تو دانشگاه دوست نداره جلوی بقیه باهاش حرف بزنم و حتی رغبت نمی کنه نگاش کنم.

به هر روی وقتی خودم با اینگونه مطالب مواجه میشم شاید فوقش یکی دو خط اولو بخونم ولی اگه اجازه بدین منم یخده خودمو خالی کنم جای دوری نمیره. فکر هم نکنین که مثلا اینا رو نوشتم بخونه خوشش بیاد که اولا اصلا دوست نداره درباره ش بنویسم ثانیا هر چند ماه یه بار میاد اینجا عکسای صفحه اولو نگاه می کنه میره. خلاصه اینکه آره … شاعر هم میگه که یه عاشق چیزی جز عشق تو سرش نیست ، یه عاشق فکر سود و ضررش نیست ، همه خوب و بده قصه شو میخواد ، یه عاشق نگرون آخرش نیست. از همین خواننده ی این شعر هم یه آهنگ میذارم که دانلود کنین و از برای من عق بزنین.

دیدگاهی بنویسید