تلویزیون خریدن ، یه دوست مهربونه

والا . نزد انگلیسم به دنیا بیایم نه ماه از سال هوا ابری باشه بارون بیاد بریم قدم بزنیم نفس بکشیم حال کنیم. البته از طرفی خوب شد همینجا به دنیا اومدم چون الان انگلیس بحران اقتصادیه و زمستون برف زیاد میاد و پروازا لغو میشه و آتشفشان فوران می کنه. تازه ، تازه جووناشو بگو … همشون کک مکی مو قرمز.

البته از مزایای انگلیسی بودن اینه که فیلما و سریالای آمریکایی رو میشه بدون زیرنویس نگاه کرد و وقتی زن و مرد تو فیلم یه کارایی می کنن حرصت نمی گیره و به مرده فحش نمیدی.(چه ربطی داشت؟!) جدا از اینا حداقل چهارتا فیلم خوب و فیلمنامه دار می دیدی. مثلا این سریالای نوروزی ما رو نگاه کنین. اگه عق نزنین حتما یکی دیگه از علائم ح*املگی رو از خودتون بروز میدین.

موضوعی که روشنه اینه که هیچ شبکه ی فارسی زبانی نمی تونه با صدا سیما رقابت کنه و حتی تو منطقه خاورمیانه غیر از ترکیه هیچ کشوری بودجه و استعداد و ظرفیت رسانه ملی ما رو نداره. حالا عده ای از مدیرای ارشد رو میارن به نوعی از کمدی که به هچ کس برنخوره و کسی ناراحت نشه و نتیجه میشه سریالای باصطلاح طنزی که می بینیم.

شاید این سریالایی که تو این یکی دوساله از تلویزیون پخش شده رو چند سال پیش عمرا کسی نگاه می کرد اما بخاطر سیاستای اعمال شده ، سطح سلیقه ی مردم پایین اومده و وقتی بازیگره میگه “خون آلوده ی خودتو کثیف نکن” به جای عق زدن هار هار هار می خندن. من خودم از سر بیکاری و الواتی چند قسمت اول سریالا رو دیدم و فقط عق زدم. والا . پس فردا بچه هم میزام لابد با این وضعیت. البته همه سریالا اینطوری نیستن. یکی دوتا برنامه هستن که قابل تحمل ترن و بعد از عید درباره اشون مینویسم.

در مورد موسیقی هم همین وضعیته. به حدی سطح سلیقه ها پایین اومده که حتی خواننده های شاخ اونوری هم خودشونو به گند کشیدن که با هرچی سنگ و کلوخ هم پاک نمیشه. در مورد شعر و داستان هم که چهل ساله که داستان نویس درست حسابی نداریم و م.م پور و م.م.پور (یکی مرتضی یکی ماندانا. این زن و شوهر محترم … به ادبیات مملکت دوتایی) و اقوام ، رو و توی بورسن و بعد از قیصر هم که شاعر تاپ نداریم و دور شاعرای مکتب مریم حیدرزاده ای شده. خب بعد من ِ بچه مثبت میشینم فیلمای خانوم کیت وینسلت و بانو نااومی واتسو می بینم و دچار تهاجم میشم. ویدئوی دوشیزه لیدی گاگا رو از نظر میگذرونم و دچار تناقض فرهنگی میشم. داستان غربی می خونم و متوهم میشم که طرف داستان نوشته یا توصیف…و. شعرای شکسپیر رو می خونم و هی عق می زنم و تولید فاضلاب انسانی می کنم. خوبه اینجوری آخه؟

حالا فارغ از این همه زر ، من چون به شخصیت شناسی و جامعه شناسی علاقه دارم ، می تونم از روی علاقه مندی آدما شخصیت کلیشون رو حدس بزنم. حتی از روی علاقه به سریالا و برنامه های نوروزی تلویزیون. به جان خودم اگه دروغ گفته باشم. تا شم از وسط اگه خالی بندی کنم. اصلا علت اینکه آدما زود جذابیتشونو برام از دست میدن و تکراری میشن به علت همین چارچوبیه که همه دارن و داریم. کاملا میشه رفتارشون رو پیش بینی کرد و خب این اصلا حال نمیده. من خودم از هم گه ترم. رفتارم از دویست کیلومتر هم قابل رد زدنه مگه وقتایی که ماه تو آسمون کامل میشه و اون موقع چت می زنم. والا.

در آخر توجه شما رو به بیتی متوجه می کنم که شاعر مربوطه تا جایی که در توان داشته تر زده به شعر اصلی از مولانا :

این همه مغرور مشو دور مشو ، خانه خراب می کنی خانه بر آب می کنی ، خانه سراب میکنی ، ناز مکن ناز بیا ، خانه برانداز بیا ، باز مرو باز بیا ، دورمشو دور مشو

دیدگاهی بنویسید


دلیل خواب شب‌هام

من کلا اعتقادی به خیلی چیزا ندارم. مثلا چشم زدن و چشم زخم و احضار روح و جن گیری و عقوبت اعمال بد تو همین دنیا و تعبیر خواب تو واقعیت و فال و … . البته قبلا به تاثیرگذاری دعا هم مشکوک بودم و با اینکه اثر دنیا رو روی خودم دیدم اما هنوز شَکم وجود داره.

همه ی ما خواب زیاد دیدیم و خیلی از خوابامون هم یادمون مونده. خوابایی که من تا حالا دیدم هیچ کدوم مهم نبودن و اکثرا که چه عرض کنم ، همه شون تحت تاثیر خاطرات و اتفاقات روزمره بوده. اما بعضی خوابا هست که وقتی بیدار میشم تا چند ساعت منگم و دست و دلم به هیچ کاری نمیره. اینجور خوابا هم بیشتر جنبه ی روایی دارن و مشوش نیستن.

بیش از هرچیز تو خوابای من گربه گنده و سیل و تعقیب و گریز وجود داره. تعبیر همه اشون هم رفتم خوندم که بدبختی و فلاکت و خاک تو سری و اینا بود که البته اصلا اعتقاد ندارم. جدا از اینا خواب اون خانوم رو هم زیاد دیدم. قبلا که باهاش حرف نزده بودم فقط من و بقیه حرف می زدیم و اون صامت بود. شاید ده بار خوابشو دیده بودم. دیشب هم دیدم منتها با این تفاوت که اونم حرف می زد. کلا خواب خوبی بود. حیف شد بیدار شدم. امروز هم تلویزیون دوبله شده ی تلقین رو پخش کرد و بازیگر مکمل زنش هم که شبیه. خلاصه حالم گرفته اس.

با این موجی که راه افتاده و بسته شدن وبلاگا و سایتا سرعت گرفته و حتی گذاشتن عکس بازیگر زن ایرانی هم باعث مسدود شدن وبلاگ میشه ، نوشتن هم سخت شده. برای منی که سیاسی نویس نیستم خیلی زور داره وبم هیتلر بشه چون عملا مخاطبم رو از دست میدم و خیلی مصیبته که بخوام دوباره از نو شروع کنم. واقعا وضعیت وبلاگستان وحشتناکه ولی خب یه کاریش می کنیم. همین دیگه. حس نوشتن نیست.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید


بانوی مو سیاهم

شاید عقتون بگیره. من خودم عقم می گیره وقتی تو وبلاگا شعرای عشقی می بینم و فی الفور صفحه رو می بندم. همیشه عقم می گرفته حتی همین الان که دچارش شدم نیز همین وضعیته. اما چون شعر خودمه خیلی هم باهاش حال می کنم و عقم نمی گیره ولی شاید شما عقتون بگیره و اگر عقتون گرفت بجای بستن صفحه مطالب دیگه ی سایتو بخونین. منم برم عقمو بزنم. فکر کنم گویی حام*له شدم.

—————————————————————

بانوی مو سیاهم ، دلم میخواد بیای و ، بشینی تو نگاهم

برای من بمونی ، برای من که هرجا ، آروم و سر به راهم ، برای دیده ی تو ، تنهاترین پناهم

عمریه چشم به راهم ، منتظر حضورت ، غرق فغان و آهم ، از سختی و غرورت

برای حفظ این عشق ، خون دلایی خوردم ، سعی و تلاشای من ، اگه نگیره مُردم

بهار من نداره ، گرمی و سبزی اصلا ، اگه بخوای بگیری ، این عشق خوبو از من

فرشته ی خدایی ، روی زمین خاکی ، تو دنیای کثیفش ، فقط تویی که پاکی

دقایقی رو بگذار ، ثانیه هایی کوتاه ، صداتو من بشنوم ، فرشته ی موسیاه

اگه تو رو نبینم ، میفتم و می میرم ، تو بغلم همیشه ، زانوی غم می گیرم

اما صدات مرهمه ، تسکین هر دردمه ، گرمای تو کلامت ، ضد دل سردمه

نذار دلم بمیره ، دلی که گوشه گیره ، نذار با بخت تیره ، رنگ سیاه بگیره

نذار که این دلخوشیم ، حالت شک بگیره ، عشق سفید قلبم ، سیاه شه لک بگیره

—————————————————————

زیر بارون راه میرم ، خیره شدم به مردم ، به چهره ها صورتا ، که توی شب میشن گم

توی خیابون هرکی ، رد میشه از کنارم ، فکر می کنم تو هستی ، تنهاترین نگارم

دلم میخواد سکوت و ، هوای بارونی و ، یک شب تاریک و خیس

دلم میخوادش تو رو ، تویی که تو زیبایی ، برام شدی یه تندیس

نوای آسمونیت ، تو رویای شبامه ، صدای زیر و نابت ، با هر صدا باهامه

برای ذهن خسته ام ، برای تشویش قلب ، بیا بشو تسلا

زخمای روح من رو ، با نفس مسیحا ، با دستای لطیفت ، سریع بکن مداوا

بانوی خوبِ ماهم ، درگذر از گناهم ، تا وقتی دنیا هستم

بانوی مو سیاهم ، کمی بکن نگاهم ، منی که تنها هستم

ای بت شش دست هند ، عبادت تو خوبه ، هر تپش از قلب من ، به یاد تو می کوبه

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان تهوع

کلا همیشه به فلسفه و روانشناسی و ادبیات علاقه داشتم اما عقل سلیم حکم می کرد که دور علایقم خیط بکشم و به فکر خربزه باشم که چیز … که نمی دونم چی آبه. هرچند معتقدم کسایی که وارد ریاضیات و علوم ریاضی و مشتقاتش میشن ذهن آماده تری واسه پذیرش سایر علوم دارن و اینو به عینه و وقتی با دانشجوهای حقوق همکلام میشم می فهمم. یا دانشجوهای مدیریت که ضرب و جمع معمولی هم براشون کابوسه. چکیده ی کلوم اینکه ریاضی مغزو فرش! (یعنی تازه) نگه می داره.

خب من یکی از رشته های مهندسی رو دارم به اتمام می رسونم و درحالیکه به علوم انسانی علاقه دارم. اصولا هم کسایی که مهندسی می خونن بیشتر به فکر کار و درآمد و پول هستن و اصلا براشون مهم نیست که آدما رو رفتارشناسی کنن و جامعه رو فرضا آسیب شناسی. سرشون تو جبین خودشونه و بعد از یک عمر زندگی ایده آل می میرن و بعد از چند سال شروع به پوسیدن می کنن و چندسال بعدترش بسته به موقعیت مکانی تبدیل به نفت یا گاز و حتی زغال سنگ میشن. حالا در این اوضاع من به علوم انسانی علاقه دارم و اکثر کسایی که میشناسم این علوم رو پست تر از تفاله ی بینی می دونن و اگه بهشون بگی فلان فیلسوفو میشناسی؟ کتاباشو خوندی؟ میگن اگه پول توشه بده ما هم بخونیم.

خب با این اوصاف نباید انتظار داشت که مثلا من معنی اگزیستانسیالیسم رو بفهمم حتی اگه یه کتاب دویست صفحه ای درباره اش خونده باشم. راستش یه جایی از کتاب اندیشه اسلامی درباره اعتقاد اگزیستانسیالیست ها به جدایی علم از دین پرداخته بود و من از کلمه ی اگزیستانسیالیسم خیلی خوشم اومد و اولش سعی کردم سه بار پشت سر هم تکرارش کنم و هنوز موفق بدین امر نشدم اما از تلاش دست برنخواهم داشت و تا رسیدن به مقصود از زور زدن دریغ نخواهم نمود.

خب بعد یه گشتی زدم و به کتاب تهوع ژان پل سارتر رسیدم که معروفترین رمان ادبی درباره اگزیستانسیالیسمه. تو خود کتاب اشاره مستقیمی به بحث اصلی این جریان نمیشه اما در قالب داستان تقریبا همه ی درونمایه های فلسفه ی سارتر رو بیان می کنه. البته کتاب بیشتر از اینکه داستانی باشه فلسفیه و اصلا داستان خاصی نداره و اتفاقات و گفتگوها طوری چیده شدن که سارتر منظورشو برسونه. مثلا یکی از شخصیتای داستان ، آنی ، دوست دختر آنتوان رو کانتن (شخصیت اصلی کتاب) که چند سالی با هم گشتن و خوردن و حال کردن و حالا چهارساله که از هم جدا شدن ولی طرف هنوز دلش پیش دختره گیره و بالاخره می بینتش و جای اینکه بغلش کنه و لاو بترکونن داره باهاش درباره وجود و تهوع حرف می زنه.

گرخیدین؟

یا یه شخصیت دیگه داره که باصطلاح بهش میگن دانش اندوز. الاغ میشینه به ترتیب حروف الفبا همه کتابا رو می خونه و درکل آدم زاغارتیه که هیچ کس ازش خوشش نمیاد. این دانش اندوز بدبخت هم مثل من ، انسان دوسته و حاضره از حق خودش بگذره تا سایر آدما احساس آرامش داشته باشن. شخصیت اصلی هم کلی باهاش بحث می کنه و حسابی هم حالشو می گیره. آخرش هم وقتی دانش اندوز تو کتابخونه نشسته دوتا پسر نوجوون پیشش میشن و اونم چون انسان دوسته، بدون منظور یکی از پسرا رو نوازش می کنه و آخرش هم از نگهبان یه کتک مفصل می خوره و دچار یاس فلسفی میشه و خودشو گم و گور می کنه.

کتاب تهوع هفتاد و خورده ای سال پیش نوشته شده و اون زمان سارتر و سیمون دوبوآر و کمی هم آلبر کامو سردمداران جریان ادبی و فکری این مکتب تو قرن بیستم بودن و هستن که نویسنده های بزرگ قرن بیستم هم تشریف دارن این دوستان. اما از من حقیر نخواین فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو براتون توضیح بدم چون خودم کاملا نخو نگرفتم هرچند یه چیز کلی دستگیرم شده ولی پیشنهاد می کنم برای مطالعه بیشتر به صفحه ویکی پدیای اگزیستانسیالیسم رجوع کنین. و بدرود!

دیدگاهی بنویسید


سالی که نکوست از اونجاش پیداست

پارسال همین موقع ، شاید تصور همچین روزایی رو داشتم. ته ذهنم می دونستم که اتفاقاتی که قراره سال هشتادو نه برام بیوفته چیا هستن. در رابطه با بقیه آدما هم یه تصویر کلی از آینده اشون داشتم و الان هم می بینم که تصورم درست بوده. در رابطه با کل دنیا و مسائل کلی کشور هم تا نه ماه اول سال اتفاق خاصی رخ نداد. غیر از مسابقات ورزشی مثل جام جهانی و بازیای آسیایی ، اما این سه ماهه ی آخر پر از خبر و اتفاقات غیرمنتظره بود. مخصوصا این اواخر.

اوایل امسال (تا چند روز دیگه پارسال) تو اوج اعتماد به نفس بودم. فکر می کردم الویس پریسلیم. آخه موهامو مدل پریسلی آب شونه می کردم و می کنم! دلیلش هم سایتم بود. بالاخره بازخورداشو می گرفتم و از اینکه یه کار جدید انجام دادم خرکیف بودم. اما دوماه از سال نگذشته بود که ترتیبشو دادن. منتظر وقوعش بودم. حتی انتظار بدترشو هم می کشیدم. اوایل آبان هم که هیتلر شد و تیرخلاصی به پیکره ی سایتی بود که حال خیلیا رو گرفته بود و به خودم و خیلیا هم کلی حال داده بود.

چند روز بعد از اینکه تعهد دادم تو سایت درباره دانشگاه ننویسم ، اتفاقات عجیبی رخ داد و به شکل خیلی مسخره ای برای اولین بار با خانوم حرف زدم. می دونستم نرم کردن دلش خیلی سخته و پیش بینی می کردم همینجوری هلو برو تو گلو نباشه. الان هم ده ماهه که دست و پا می زنم و تو این مدت سر این قضیه اتفاقات زیادی افتاده که شاید تو رمانا و خاطرات عشقی زیاد خونده باشین.

کلا هشتادو نه سال بهتری از هشتادو هشت بود و هشتادو هشت هم بهتر از هشتادو هفت. امیدوارم سال نود هم برای من هم برای همه بهتر از امسال باشه. اما نکته اینه که واسه من نود خیلی مهمتر از سال های قبله. امسال باید تصمیم بگیرم برای کنکور بخونم یا تو کلاسای آموزشی خارج از دانشگاه شرکت کنم. کار کنم یا درس بخونم. از بچه های دانشگاه جدا میشم و درگیر مسائل سربازی و شاید هم معافی میشم. مهمتر از همه تکلیف عشق فعلا بی سرانجامم شاید مشخص بشه. درکل اگه حادثه ی غیرمنتظره ای اتفاق نیوفته سال خوبی رو واسه خودم پیش بینی می کنم و قدر مسلم اینه که نود بعد از هشتادو شیش که کنکور دادم ، مهمترین سال زندگیمه.

اما با پایان امسال ، دهه ی هشتاد هم به آخر خط می رسه. ده سال پیش من بچه بودم و تو مقطع راهنمایی درس می خوندم. از نظر درسی و معدل نفر اول مدرسه بودم و بخاطر شخصیت خاصی که داشتم بیشتر دانش آموزا و معلما منو میشناختن. در رابطه با شخصیت و رفتارم تو دوران کودکی و نوجوونی بعدا توضیح میدم. به هرحال اون موقع فکر می کردم ده سال بعد تو یکی از دانشگاهای تهران درس می خونم که نشد و حالا سال دیگه فارغ التحصیل دانشگاه آزاد میشم. کلا اون موقع برنامه ی وتصویر خاصی از آینده نداشتم اما درکل دهه ی هشتاد خیلی می تونست بهتر رقم بخوره.

اما دهه نود خیلی برای من که بیست و خورده ای سن دارم مهمه. بیس زندگیم تو این دهه شکل می گیره. استقلال ، شغل ، مسئولیت ، مسکن ، استرس غیر درسی و شاید هم ازدواج که این آخری رو بیشتر از بقیه دوست دارم! دهه نود واسه همه هم سن های من مهمه. شاید تو این مدت خیلی از کسایی که میشناسیم فوت کنن و شاید هم خودمون ریق رحمتو هورت بکشیم.

حالا اگه ده سال پیش فکر می کردم که ده سال بعد از یه دانشگاه معتبر مدرک می گیرم – که نگرفتم – الان هم فکر می کنم ده سال بعد یه شغل مناسب و یه خونه ی راحت و یه زن خوشگل! و یه زندگی آرومی دارم هرچند دوست دارم تاثیرگذار هم باشم. صریح تر بگم ، دوست دارم آدم شناخته شده ای باشم. ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد.

در آخر عیدو سال جدیدو بهتون تبریک میگم و شاید از ته دل نباشه ، اما دوست دارم امسال همه خوشحال باشن و غم نداشته باشن و به آرزوهاشون برسن.

دیدگاهی بنویسید