سه حکایت (قسمت پانزدهم)

در راهروری ساختمان اداری دانشگاه…
پسر اول: ای بابا همش باید بریم این اتاق اون اتاق. خسته شدیما
پسر دوم: دیگه همینه دیگه. باید این پروژه رو طی کنی.
——————————————————–
اون: اصلا من نمک جمعم. هرجا میرم بیرون دفعه بعد میگن اینم بگید بیاد.
من: اتفاقا منم نمک جمعم. هروقت میریم بیرون دفعه بعد میگن اینو دیگه نیارین.
——————————————————–
پسری در جوار دوتا دختر نشسته و با هیجان خطاب به یکیشون درحال صحبته.
-: ببین یعنی یه عکسی گذاشته بود اینستا که اگه ببینیش پشمات می ریزه…

دیدگاهی بنویسید


دفاع از توالت ایرانی

همونطوری که محققان دانشگاه ایالتی ویالتی ماساچوست گفتن، یک سوم عمر انسان گلاب به روتون تو مستراح میگذره. بنابراین این بخش از محل سکونت، از اهمیت بسیار بالایی برخورداره. مثلا عموی من دوست داره محیط دستشویی بزرگ باشه. دلیل این علاقه ش به وسعت دستشویی هم به این برمی گرده که دستشویی خونه شون نیم متر در نیم متره و وقتی میخوای از بین موانع وارد دستشویی بشی مثل این می مونه که بخوای بدون میله استریپ تیز کنی. بعد وقتی هم میشینی که کارتو بکنی، سر و تهتو با هم قاطی می کنی.

یا میگن دستشویی ایرانی طوریه که وقتی میشینی به تمام اصوات درونی و بیرونی اکو میده. ولی فرنگی اینطوری نیست و صدا رو تو نطفه خفه می کنه. اما واقعا سوالی که از غربی های ریاضتی دارم اینه که وقتی رو کاسه میشینن، غیر از اینکه آیا چندششون نمیشه، آیا اصلا می تونن در همچین پوزیشنی، دستشویی شماره دو (یعنی بزرگ) بفرماین؟

احتمالا دو سه ماه دیگه باید از پایان نامه ام دفاع کنم و یک روز همراه با دوستی که همچین وضعیتی داره، رفتیم دانشگاه تا تجربه کسب کنیم و چندتا جلسه ی دفاع رو ببینیم.دقایقی دیر رسیدیم و دفاع های صبح شروع شده بود. درب دو تا از کلاس ها بسته بود و نمی شد درو باز کنیم و درحالیکه ده جفت چشم و بیست جفت پا دارن با تعجب ما رو نگاه می کنن وارد کلاس بشیم. اما در دو تا از کلاس ها طاق باز واز بود و حالا باید تصمیم می گرفتیم وارد کدوم یکی بشیم. من گفتم کلاس ۳۱۰. دوستم هم گفت کلاس ۳۱۰. و بعد عین بز سرمونو انداختیم و رفتیم تو کلاس ۳۱۱ چون ما خیلی آوانگارد و متفاوتیم ارواح خیکمون.

ارائه ی پسره تموم شد. داور شماره ی یک پرسید: خب برنامه ای نوشتید رو میشه اجرا کنین؟ پسره گفت: نرم افزارش نصب نیست اگه میخواین الان نصب کنم. یکی از استادا گفت: نه بابا نیم ساعت طول می کشه نصبش، خب کدهای برنامه رو نشون بده. پسره گفت: اینجا ندارم اگه میخواین زنگ بزنم خانومم بفرسته. داور شماره ی یک گفت: پس ما هم خودکار نداریم نمره ی شما رو بدیم. در همین کش و قوس بود که داور شماره ی دو، آسشو رو کرد که بعدها فهمیدیم بی بی خشت بود.

داوره گفت: «این پایان نامه ای که دست منه واسه خانوم شهیدیه که من استاد راهنماشم. از روی این می خونم، شما با پایان نامه ی خودت مقایسه کن.» این استاده هرچی می خوند گویا نعل به نعلش توی پایان نامه پسره هم بود. آخرش پسره گفت: «به خدا نمی دونم چرا اینطوری شده، این خانوم هم که شما میگین نمیشناسم، من خودم یه ساله دارم رو پایان نامه م کار می کنم، استاد هم شاهده.» و به استاد راهنماش اشاره کرد. استاد راهنما گفت: نه من هیچ اطلاعی ندارم به من ربطی نداره. در اینجا بود که خانوم شهیدی که بطور نامحسوس در میان حضار استتار کرده بود از جا بلند شد و فریاد برآورد: به خدا نمی دونم این آقا چطوری به پایان نامه من دسترسی پیدا کرده، حتما وقتی پایان نامه ام رو دادم دوستم ویرایش کنه، با این آقا ارتباط داشته داده بهش. استادا هم گفتم برید کمیته انضباطی مشخص میشه.

خلاصه دعوا شد و مایی که دلمونو صابون زده بودیم نوشیدنی های رنگ و وارنگ می خوریم، کرک و پر ریزون از کلاس خارج شدیم و وارد کلاس دیگه ای شدیم که دفاعش تازه داشت شروع می شد. پسره دفاع کرد و تموم شد. حالا داورا شروع کردن به سوال پیچ کردن و قوزفیش کردن طرف و پسره هم زیرش زایید چون کارو خودش انجام نداده بود. استادا هم آخرش گفتن اینو خودت انجام ندادی خدافظ شما. جو خیلی سنگین بود و همه توی خلسه به همدیگه نگاه می کردن و ما هم چون می دونستیم همچین بلایی قراره سر خودمون هم بیاد، نحوه ی قضای حاجت روی توالت فرنگی رو روی صندلی درک کردیم اما از تجربیات گذشته هم درس گرفتیم و کیک و آبمیوه مون رو وسط بهت جمعیت برداشتیم و در رفتیم که عکسش و سندش رو هم ملاحظه می فرمایید.

کیک و آبمیوه بعد از دفاع از پایان نامه

رفتیم دستشویی تا کثافات ساعت قبل رو از خودمون بشوریم. بعد داخل دستشویی روی در چی نوشته باشن خوبه؟ شماره … باید دقت داشت که درسته که دانشگاه پر از کیس هست، ولی این دلیل نمیشه که دستشوییش مختلط باشه. مراسم چیز پراید که نداریم اینجا.

شماره تلفن در دستشویی مردانه

ساعت بعد، یه پسری دفاع داشت که کل خاندان خودش و خانومش رو آورده بود و اگه شئونات اجازه می داد همونجا چند مورد از فامیلاشون رو نقدا خواستگاری می کردیم. بعد از دفاع، مجددا داورا شروع کردن به کشیدن خشتک طرف روی سرش و ما هم دیگه چیزی داخل دستگاه گوارشمون نبود که دوباره تجربه ی توالت فرنگی داشته باشیم. آخر کار هم شیرینی پای آناناس بهمون داد که یکیشو خوردم فاسد و مونده بود و نیاز به توالت ایرانی پیدا کردم و دوستم شیرینی خودشو داد من بخورم باز. خب نمی خوری واسه چی برمی داری آخه؟

خوردم و دوباره رفتم دستشویی و وقتی برای بار هفتم چشمم به شماره افتاد، به خودم گفتم خاک تو سرت که این شماره دختره. این زن زندگیه. در همین افکار خوشحال بودم که صدای انفجار مهیبی از اتاقک کناری بلند شد و ترجیح دادم هرچه سریعتر محل رو ترک کنم.

دیدگاهی بنویسید


حامیت: نبرد سه ارتش

با اینکه ابزارهای ارتباط جمعی اونقدر زیاد شده که تقریبا همه درگیرش هستن اما هنوز هم بعضی ها پیدا میشن که به سنت پایبندن و به گذشته ی خودشون افتخار می کنن و همچنان مسلک بزرگان پیش از خودشون رو سرلوحه ی زندگیشون قرار میدن. به امید آن روز…
چند روز پیش همراه با دوستی رفتیم به یکی از پارک های باکلاس شمال شهر. بعد از کمی قدم زدن، برای فرار از هرم گرما، نیمکتی در سایه پیدا کردیم و نشستیم. دقایقی به صحبت گذشت تا اینکه یه دختر حدودا بیست ساله یا کمتر، چندمتر جلوتر از ما روی چمن ها مستقر شد، دفتر دستک و کاغذهاشو روی زمین پخش کرد و بندهای مقنعه و مانتو و شلوارش رو برای تنفس بهتر باز کرد و مشغول درس خوندن شد.
ما آدم های با جنبه ای هستیم و انتلکتوئلی ازمون فوران می کنه، لکن هیچ وقعی به دختر ننهیدیم و مشغول گفتاردرمانی خودمون شدیم. در همین حین و بین، پسری بیست و چندساله دائما دور محوطه ی استقرار دخترک مانور می داد و تیررس نگاهش تماما روی دختر بود. بعد از اینکه یکی از نیمکت های نزدیک به سوژه خالی شد، پسر فرصت رو مغتنم شمرد و متاسفانه نیمکت سقوط کرد و بدست پسر افتاد. برای اینکه دقیقا متوجه موقعیت ژئوپلتیک منطقه بشین، عکس زیر رو نگاه کنین و به مسیر نگاه پسر هم توجه داشته باشین.

دید زدن در پارک
شاید این سوال پیش بیاد که دلیل این رفتار پسره چی بود و چرا یکدفعه نمی رفت کارو یکسره کنه؟ چرا فقط اصرار به حملات هوایی و توپخانه ای داشت و از طریق زمینی اقدام نمی کرد؟ جواب ساده س. چون دو تا ناو نر خر – که ما باشیم – در منطقه ای در حوالی سوژه، پایگاه ایجاد کرده بودیم. حتی یک بار هم که پلیس مشغول گشتزنی بود، پسره مثل چله ی از کمان رها شده از انظار دور شد و بعد از رفتن پلیس دوباره سر جای قبلیش برگشت و تمام این ادله ها دال بر ترسو بودن پسر و نداشتن برخی اعضا و جوارح داشت.
درگیری سختی بین سه ارتش درگرفته بود و با مقاومت جانانه ی ما، دختر به دست پسر اشغال نمی شد. از ساعت سه بعد از ظهر تا هفت و ده دقیقه نبرد ادامه داشت و روی نیمکت فلزی نشسته بودیم و تشنگی و سر شدن عضلات تحتانی و پرشدن مثانه تاب تحمل رزمندگان غیور رو بریده بود. هیچی دیگه، ما دوتا خسته شدیم پا شدیم رفتیم. والا… بیکاریم مگه

دیدگاهی بنویسید


آرزو دارم که مرگت را ببینم

هرچند منم مثل ایناریتو سه گانه ی مرگم کامل شده (در راستای من و ایناریتو رو کجا می برین؟) اما چیکار کنم که الهه ی مرگ دست از سرمون برنمی داره و هراس های بیهوده، تا بوده همین بوده.

همونطوری که شاید بدونین، پریشب چندتا مرگ خبرساز اتفاق افتاد. یکیش تصادف بی ام و و مرگ سه تا پسر مست بود که با ۱۸۰ تا داشتن دور دور می کردن. یکی دیگه هم تصادف پورشه ی سابق خوشگل پسر قلعه نویی بود که به تأسی از خدابیامرز پل واکر، کوبیده شده بود به درختا و یه دختر داف به کام مرگ رفت و احتمالا یه پسر پاف(!) هم همینطور.

تصادف پورشه هوتن قلعه نویی

بچه ها بحث جدی شد دیگه. روزی کلی نفر آدم توی تصادفات و غیرتصادفات می میرن و جز خانواده ها و اطرافیانشون هیچ کس این اتفاق براش مهم نیست. اما بحث اجتماعی پیش اومده اینه که آیا خوشحال شدن از مرگ عده ای خاص صرفا بخاطر سبک زندگیشون، ناهنجاری اخلاقی به حساب میاد یا که نه اشکالی نداره؟ قبل از فکر کردن درباره ی این موضوع بهتره نگاهی به صفحه ی اینستاگرام دختر فقید پورشه سوار و دوست دختر پسر مرحوم بی ام و سوار بندازین:

پورشه: (راستش دلم سوخت عذاب وجدان گرفتم لینکو برداشتم. شاید روحش راضی نباشه ملت سیستم میستم بیرون افتاده شو دید بزنن)

با نگاهی به کامنت های عکس های اخیر و همچنین نظرات مختلف توی سایر شبکه های اجتماعی، متوجه احساس رضایت و خوشحالی قریب به اتفاق کاربرا از مرگ این افراد میشیم و این قضیه رو هم میشه با شدت بیشتری به دنیای واقعی تعمیم داد. شاید دلیل اصلی این رضایتمندی، سرخوردگی و عقده ی فروخورده ای باشه که این افراد با فخرفروشی سطحیشون به دل آدمای سطح پایین تر از نظر اقتصادی انداختن. شاید هم حسرتی باشه که تبدیل به عقده شده و حالا که من ندارم پس چقدر خوبه که اونایی که دارن بمیرن.

اما مسئله ی مهمتر فلسفه ی زندگی آدماس. من معتقدم فلسفه ی وجود ما اینه که روی دیگران تاثیرات مستقیم و غیرمستقیم داشته باشیم و حتی بعد از مرگ هم این اثرات ادامه داشته باشه و یاد و اسممون باقی بمونه حتی اگر زندگیمون پر از سختی و مشکل و بدبختی باشه. ولی خیلی از آدما اصل زندگی رو بر لذت بردن گذاشتن و اینکه ما مگه چقد عمر می کنیم که حالا بخوایم عشق و حال نکنیم و سختی بکشیم؟ البته مصداق این تضارب ایدئولوژی ها رو هم میشه تو همین صفحات اینستاگرامی که گذاشتم دید. چند سال زندگی لذت بخش با خوشگذرونی توأمان و مرگی که باعث رضایت و شادی دیگرانه و عمری که جز ثبت چندتا عکس نیمه برهنه، هیچ ثمر ملموس دیگه ای نداشته.

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت چهاردهم)

من: تا حالا سینما رفتی؟
اون: نه
-: میخوای بریم؟
-: باشه بریم…… بعد هر فیلمی که بخوایم میذارن واسمون؟
-: وات ده هل؟ جان؟
——————————————————–
اون: سلام خوبی؟ کجایی؟
من: سلام خونه م
-: وقت داری بریم این کش شو*تم شل شده بدم گارانتی درستش کنه؟
-: وات ده هل؟ what خب باشه بریم
——————————————————–
ده سال پیش توی چت روم های یاهو مسنجر، وبلاگم رو تبلیغ می کردم. دختری بهم پیام داد و خودش رو بیتا بیست و نه ساله از تهران معرفی کرد:
بیتا: یو ای اس ال پلیز؟
من: حامد پونزده تهران.
بیتا وویس داد: (با صدایی زنونه) سلام چطوری جوجو؟!
من بدون بیان وات ده هل و در حالی که رعشه گرفته بودم مسنجر رو بستم، اینترنت رو قطع و سیستم رو خاموش کردم و دیگه هم هیچ وقت با اون آی دی لاگین نکردم…

دیدگاهی بنویسید


هر آنچه دیده ام همه تزئینی‌ست

خانواده ی یکی از خاله هام به همراه عروس و داماد و نوه ها، ایام عید رو در سفر خارج می گذرونن و قرار شد در این مدت به خونه اشون سر بزنیم و گلدونا رو آب بدیم و در ادامه، سلام همسایه رو جواب بدیم. و خب منم که درحال حاضر پُرم از روزای تکراری و باز زاری و وقت اضافی واسه هر کاری. پس رفتم.
خونه اشون نزدیک میدون تجریش و در جوار رودخونه درکه س. ساختمونش از چهار طرف توی فضای باز قرار داره. وقتی وارد پارکینگ شدم اولین چیزی که جلب توجه می کرد ماشینای عجیب غریبی بودن که حتی عکسشون رو هم ندیده بودم. یکیش نمی دونم آلفا رومئو بود چی بود حتی برندشو هم نمی دونستم چیه. دومین چیزی که جلب توجه می کرد تعداد زیاد دوربین هایی بود که تو سقف کار گذاشته شده بودن. احساس همه عالم محضر خداس داشتم. و از طریق همین دوربین ها بود که نگهبانا چراغای هرجایی که قدم میذاشتم رو پیشاپیش روشن می کردن که یه وقت تاریک نباشه زمین بخورم اوف شم (مثلا من تاجر و جهانگرد بزرگی هستم و دارم سفرنامه می نویسم و تو دهات ما هنوز سنسور اختراع نشده).

آلفا رومئو
خب می رسیم به بخش خوشمزه ی امشب. درب خونه با کارت باز می شد و کارتو توی هر سوراخی می کردم باز نمی شد و نگهبان هم داشت از دوربین نگام می کرد. خلاصه نمی دونم کارتو کجا کشیدم که در باز شد و شاید هم نگهبانه درو باز کرد هرچند عملا نباید می تونست. به هر حال. وارد خونه ی چهارصد و خرده ای متری شدم. نیمی از پنجره ها و بالکن ها رو به رودخونه بود و نیم دیگه به کوه دید داشت. حالا در همین احوالات شیدایی بودم که برف شدیدی هم گرفت و من به یاد عشق از دست رفته م، توی بالکن شروع به گیتار زدن کردم با دهن.

برف در شمال تهران
همین. برگشتم خونه. و در راه به دختر دست فروشی فکر می کردم که تو میدون اصلی شهر لباس زیر مردونه می فروخت و باعث شد ایده ی داستان دخترک شو*ت فروش به ذهنم برسه که حتما داستانشو واستون تعریف می کنم بعدا.

دیدگاهی بنویسید