آدما کلا دو دسته‌ن!

زنهار! چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با اینکه ترم هشت هستم و نباید هفته ی آخر برم یونی لکن انگیزه های دیگه ای غیر از درس منو به این راه کشوند. اون روز خیلی کسل و استرسی بودم. خب شاید بگین که چی حالا؟ ملت فوج فوج تو ژاپن دارن افقی میشن و تو لیبی جنگ داخلیه و بودجه نود هنوز بسته نشده و چند روز دیگه کنسرت ابیه و اون وقت تو نشستی میگی وقتی که از خواب پا شدم سرد بود؟ منم میگم که چیزی ندارم بگم.

درحالیکه من باید چند ترم پیش درس شیوه ارائه رو برمی داشتم اما به علت تداخل ساعتاش و به هم ریختن برنامه ام برنداشتم و این ترم مجبور شدم هر روز و ساعتی که شده بردارمش. از اسم درس هم مشخصه ، باید بیایم سرکلاس یه مطلبی رو ارائه بدیم. ترمای قبل بچه های خودمون سرکلاس بودن و حالا اکثرا ورودی های جدید هستن و دختراشون هم هیکلشون دو برابر منه. من از ارائه دادن باکی ندارم و قبلا هم سر یه درس دیگه این کارو کرده بودم اما چند روز پیش یکی از بچه ها داوطلبانه ارائه داد و مطلب خیلی قوی و جذابی تو چنته داشت و حدود نیم ساعت هم حرف زد. خب من خیلی دوست داشته و دارم که ارائه ی من آس باشه و حتما خلاقیتی توش وجود داشته باشه اما اولا من تو مباحث تخصصی خیلی سررشته ندارم و ثانیا وقت ارائه من حدود پنج دقیقه اس! اینطور شد که استرسم بیشتر شد.

ساعت بعدش هیچ کدوم از دوستان نزدیکترم نیومده بودن و من عین هویج تنها نشسته بودم یه گوشه. می دونستم آخرین روزیه که می تونم خانومو ببینم اما استادی که ساعت بعد باهاش کلاس داشت نیومده بود و احتمال قوی خودش هم نمی اومد دانشگاه. گفتم گداخورد یکی دو ساعت وایمیستم شاید اومد. بعد از کلاس با دوتا از بچه ها که خیلی باهاشون حال نمی کنم همراه شدم که اگه نمی شدم تنها می موندم. تو چندساعتی که باهاشون بودم متوجه مطالبی شدم. اینکه چقدر طرز فکر من باهاشون فرق می کنه. اصلا دوتا دید متفاوت نسبت به دنیا داریم. اصولا همکلاسیای من دو دسته هستن. یکیشون کسایی که دید مادی نسبت به دنیا دارن و هر کاری می کنن تا از زندگیشون لذت ببرن برخلاف من که اصلا مخالف همچین عقیده ای هستم. یه عده دیگه کلا بی خیال دنیا هستن و هیچ برنامه ای واسه آینده ندارن و پیرو جمله ی هرچه پیش آید خوش آید هستن. حرفای جدی نمی زنن و اگه بخوای جدی باشی سوژه میشی. و باز من با این تفکر مشکل دارم هرچند کمتر از اون یکی.

من خودم بیشتر بُعد معنوی زندگی رو می بینم و از فعالیتایی که جنبه ی روحی داره بیشتر استقبال می کنم. مثلا همین بلاگنویسی که غیر از تخلیه ذهن و هیجان سود دیگه ای نداره. آدمایی که طرز فکر مشابه من دارن تقریبا مخالف مذهب و دینن اما من چون معتقد هستم دچار مشکل و تناقض شدم. کلا خیلیا هستن که مثل من فکر می کنن اما من تو بچه های دانشگاه خودمون پیدا نکردم. دلیلش هم مشخصه دیگه. دانشگاه آزاد ، نزدیک تهران ، تراز پایین ، شهریه بالا. معلومه کیا میان اینجا دیگه. زیاد وارد جزئیات نشم. اما خب با دختراش که حرف نزدم ولی می دونم اونا بدتر از پسرا کاملا تو یه دنیای دیگه هستن. اما چندباری که با خانوم حرف زدم از اینکه هرچی می گفت طوری بود که انگار خودم دارم اون حرفو می زنم واقعا لذت بردم. هرچند نمی دونم اونا حرف خودشه یا کسی بهش گفته اینارو بگو. به هرحال.

تو راه برگشت با همون دو دوست سوار اتوبوس شدیم و دوتا از دخترای ورودی جدیدتر هم اومدن و کنار ما نشستن. یعنی ما سمت راست اتوبوس و اونا سمت چپ. یکیشونو میشناختم. عکساشو تو فیس بوک دیده بودم. قبلا که سایت داشتم هم به لیست دوستان مسنجرم اضافه اش کرده بودم و حتی درباره سایت و دانشگاه هم باهاش چت کرده بودم. خب اینا که چی حالا؟ دختره اسمش گلریزه ولی یحتمل تو خونه بهش میگن گلی! به هرحال دختر قشنگیه و عملا خیلی قشنگه و مهمتر اینکه شباهتی هم با خانوم داره. همینطوری که داشتیم حرف می زدیم یکی از اون دوتا دوست گفت حامد سمت چپیه رو میخوای؟ گفتم نه من راستی رو میخوام!! البته شوخی کردما و دوستان هم فهمیدن و شوخی شوخی ، شوخی کردن. خلاصه یه مقدار تابلو بازی درآوردن و فکر کنم دختره فهمید که بین ما سه تا خبرایی هست ولی زیاد برام مهم نبود و نیست. دیگه از ذغال سیاه تر که نداریم که.

خلاصه اینکه احساس تنهایی می کنم. یه جمله ای هست که فکر کنم از امام علی باشه که میگه ضعیف اونیه که نتونه دوست پیدا کنه و ضعیفتر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. البته من دوست و رفیق دارم ولی با کسی صمیمی نیستم و دلیلش هم آدمایی بودن که سر راهم قرار گرفتن. اما بالاخره بعد از بیست و خورده ای سال بالاخره یکیو پیدا می کنم که طرز فکرش به من نزدیک باشه. حتما… شاید … نمی دونم.

دیدگاهی بنویسید


من نه اینم

راستشو بخواین من به نوشتن و نخ سوزن روزنوشت نویسی خیلی علاقه دارم و اگه جلومو نمی گرفتن بلاشک الان یکی از بلاگنویسای معروف فارسی می شدم. اینکه دوستات و اطرافیات و همکلاسیات مطالب وبلاگتو بخونن و از اینکه تو اونا رو نوشتی تعجب کنن ، خیلی بهم انگیزه می داد. اما الان ده ماهه که نتونستم مثل قبل بنویسم و غیر از یکی دو پست ، بقیه رو به زور نوشتم. هیچ کدوم از مطالب این سایتو دوست ندارم ولی صرفا چون به آینده امیدوارم مینویسم.

دوست ندارم اینطوری باشم. یبس و منفی و بی انگیزه. صریح بگم ، علتش همون قضیه ی عشق و عاشقیه کلیشه ای و سوژه خنده اس که یه پسری تو دانشگاه از یکی خوشش میاد و دچار عشق یکطرفه میشه. خیلی حالت چیپیه. می دونم. ولی کاری نمی تونم بکنم. اوایل که اصلا دلم نمی خواست بگم این وضعیتو دارم اما نتونستم زیاد خودمو نگه دارم. الانم اصلا برام مهم نیست وقتی درباره این ماجرا مینویسم شما عقتون بگیره و صفحه رو ببندین و دیگه هم برنگردین. البته که این کارو نمی کنین!

می دونین مشکل کجاست؟ تو دانشگاه یه تصور خیلی بدی از من وجود داره و خواهران همکلاسی بلااستثنا درباره من فکر سوء دارن و هرچی صفات منفی وجود داره به من نسبت میدن. از اسکول و کمرو و پخمه بگیر تا بدلباس و بی ادب. ترم اول و دوم هم اصلا برام مهم نبود که درباره من چطوری فکر می کنن و اصلا اهل رسیدن به خودم نبودم و حتی یه بار پیش اومد که نزدیک به دوماه سرو صورتو صفا ندادم و هیبت مهیبی پیدا کرده بودم. با بیست کچل می کردم و پیرهن و شلوار پارچه ای می پوشیدم کما اینکه الان هم توی دانشگاه زیاد تغییر نکردم چون اگه بخوام تغییرشون بدم با تیکه و تمسخر رو به رو میشم. ترجیح میدم توی دانشگاه تاحدودی همون تیپ سابقو داشته باشم اما بیرون از دانشگاه یه طور دیگه هستم.

مطالب سایت قبلی هم مزید بر علت شد تا حس تنفر نسبت به من تشدید بشه و خلاصه کسی از من خوشش نمی اومد و نمیاد. از دخترا البته. مثلا فرض کنین من و چندتا از دوستام یه جا وایستادیم بعد دوتا دختر میان و بچه ها بهشون سلام می کنن ولی من دیوارو نگاه می کنم. از این رفتارا زیاد داشتم. خب منم باشم از طرف بدم می اومد. اما واسه من اصلا مهم نیست که نسوان همکلاسی از من خوششون بیاد یا ازم متنفر باشن وانگهی سر این قضیه عشقی به مشکل خوردم.

مثل وبلاگای تین ایجری!

خب دخترا از من بدشون میاد و حس خوبی نسبت به من ندارن و اون هم دختره. مثلا دوستش بهش گفته که می دونی کی ازت خوشش اومده ها ها ها ها … . همین خود ما. یکی از بچه ها عاشق یه دختری شد که چهره ی خوبی نداشت و مسلما ما دید جالبی ازش نداشتیم. چقدر این بنده خدا رو گرفتیم دستگاه. هر دختر داغونی که رد می شد یه تیکه بهش مینداختیم. به هرشکل نه تنها خانوم بلکه هر دختر تاپ دیگه ای هم بود منو قبول نمی کرد و شاید رفتار خیلی بدتری هم پیش می گرفت و شاید هم از علاقه ی من سوء استفاده می کرد اما با اینکه من خانومو حسابی اذیت کردم اصلا رفتار زننده ای با من نداشته که تربیتشو نشون داده.

چند بار ، نخ سوزن وقتی به ناامیدی رسیده بودم سعی کردم از آدمای دیگه خوشم بیاد. دنبال دخترایی می گشتم که شبیهش باشن و چندتایی هم پیدا کردم. خواستم ببینم منی که این همه وقتمو گذاشتم سر یه نفر ، اگه واسه یه نفر دیگه هم بذارم جواب میده؟ خب نشد. نمی تونم. اصلا من هر دختری رو می بینم یادش می افتم. حتی لفظ دخترو که میشنوم اولین تصویری که میاد جلو چشمم اونه. از طرفی از همه نظر اون کسیه که من میخوام و فکر هم نمی کنم حرکتی ازش ببینم که بدم بیاد و حداقلش تا الان ندیدم غیر از اون یه مورد که گفته بود با یکی دیگه دوسته.

تا حالا شاید بیست بار تو دانشگاه و تو خیابون ازش خواستم شماره تماسشو بده تا بتونم باهاش حرف بزنم. نمی دونم حالت لجبازی و کل کل داره یا نگرانه از شماره اش سوء استفاده کنم یا اینکه می ترسه بهش زیاد زنگ بزنم و شاید توی خونه راحت نیست و هر دلیل دیگه ای. اما صد در صد مطمئنم اگه اجازه بده باهاش صحبت کنم و بذاره خودمو بهش بشناسونم قطعا تصورش نسبت به من عوض میشه. اصلا هم اهمیتی نداره که شماره اصلیشو بده فقط میخوام یه راه ارتباطی باشه که هرچندوقت یه بار ، مثلا ماهی یه بار بهش زنگ بزنم و درباره همه چی باهاش حرف بزنم. ضمنا نمیشه که من عاشقش باشم و هیچ کاری هم براش نکنم کما اینکه تا الان نکردم ولی اگه یه ذره سخت نمی گرفت تا جایی که زورم می رسید هواشو داشتم. متاسفانه تصور اشتباهی که از من توی ذهنشه کارو خراب کرده طوری که به این نتیجه رسیده که از همه لحاظ کلی باهم فاصله داریم و قبول کردن درخواست من واسه اش شکست محضه.

اما برنامه ی من واسه آینده اینه که خودمو بیشتر اصلاح کنم و روش تعقیب و گریزی رو که جواب نداده بذارم کنار. البته تو این بیست روز نمی تونم اساسی تغییر کنم و الان هم از نظر اعتماد به نفس در حد پایینی هستم اما تا یه درصدی بهتر میشم. لیکن خیلی دوست داشتم توی عید باهاش حرف بزنم و حداقل حداقلش عیدو بهش تبریک بگم که خب نمیشه چون هیچ راه ارتباطی بین ما وجود نداره. البته اگه بهش می گفتم میخوام عیدو بهت تبریک بگم می گفت عید واسه من مبارک هست. به هرحال امیدوارم خدا توی این روزای شادی کمی دل بنده ی لطیفشو نرم کنه و دست آخر همه ی عاشقا رو به معشوقاشون برسونه! در آینده دراین باره بیشتر مینویسم ولی لوثش نمی کنم. امیدوارم خانوم هم دلخور نشه هرچند اگه اجازه می داد باهاش صحبت کنم بیجا می کردم درباره اش اینجا چیزی بنویسم اما اگه خودمو تخلیه نکنم انصافا خیلی اذیت میشم. خیلی …

پی نوشت : آهنگ زیبایی سلطان چاوشی باب طبع این پسته اما چون تازه منتشر شده نمیذارم. الان که بیشتر فکر می کنم می فهمم که کل آلبومش به درد این پست می خوره. اصلا همه آلبومای همه ی خواننده ها …

دیدگاهی بنویسید


فدای تو چشام

صبحی که از خواب پا شدم سرد بود ، حسی نبود که پاشم ، تنم پر از درد بود

با اکراه و با نفرت ، از خونه دل رو کندم ، خواستم که خوشحال باشم ، خواستم همش بخندم

خسته و ناامید و ، زار و ضعیف و داغون ، خوشحالم و ولیکن ، فکر می کنم خر هستم ، روی دوشم یه پالون

قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی

شوقی نداد به چشمام ، روی لبام نیاورد ، نه خنده ای نه حرفی

توی ایستگاه نشستم ، مترو بیاد سوار شم ، تا لحظه ی وصالش ، رو صندلی نشستم

حواس من نه اینجاس ، حواس من نه اونجاس ، حواس من با من نیست ، حواس من … حواس من …. حواس من به بیجاس

آدما از خندیدن ، افتاده ان به قاه قاه ، حسود نیستم ولی خب  ، بی خیال… ، من رسیدم دانشگاه

دلتنگی و استرس ، از صورت و رفتارم ، از سر تا پام می باره

مشهوده گیجی توی ، راه رفتن و نگاهو ، دلم که بی قراره

دخترای دانشگاه ، با خودشون می گفتن ، این پسره اسکوله ، بالا و پایین میره ، مضطرب و منگوله

حرف حساب اونا ، جواب واسه ام نذاشته ، این سرنوشت بد (خوب؟) رو ، کی تو کاسه ام گذاشته؟

————————————–

تو یکی از کلاسا ، صورت مهتابیشو ، به یکدفعه می بینم

جادو میشم ناگهان ، روی زمین راهرو ، دلم میخواد بشینم

اخمالوام ولیکن ، دست و پاهام می لرزه ، از چشمای نافذش ، خیلی دلم می ترسه

نگاهای من به اون ، نگاهای اون به من ، تفسیر این یه بیته ، واقعا و کاملا :

“نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من

از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم رو پلکای ساحل من”

از پشت شیشه ی در ، تو کلاسو می بینم ، از دیدن صورتش ، خسته و سیر نمیشم

گوشام توی کلاسه ، چشام به سوی داخل ، یک پسری یکدفعه ، تیکه میره ناغافل

کل کلاس منفجر ، غیر از یکی فرشته ، این سرنوشت بد (خوب؟) رو ، اون واسه من نوشته

نگاه پر خواهشم ، تاثیری بش نداره ، کاشکی که سیم برقو ، مستخدم دانشگاه ، تو دست من بذاره

میخوام ببینمش سیر ، از ابروها و دستاش ، موهای ژولیده اشو ، برق درون چشماش

نمیذاره نمیخواد ، با دل من نمیاد

————————————–

نمی تونم ببینم ، که از دلم دور شده ، چشم دلم از عشقش ، منهدم و کور شده

با نگاه و با خشمش ، با صحبتای تندش ، غم تو رخم می پاشید

کاش توی سرما و سوز ، یک سیلی از مهربون ، تو صورتم می خوابید

سوار مترو میشم ، مقصد من کلی دور ، ولی باید بمونم ، باید بمونم صبور

حسن آباد خمی&ی ، خستگی و خستگی ، نمی بینم تنش رو ، تیره میشه زندگی

عاقبت و سرانجام ، به خونه برمی گردم ، خسته و زار و مایوس ، پر از هراس و دردم

با این همه ولیکن ، اینا نشد تسلی(تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به …

با همه ی تفاسیر ، نمی تونم نخوامش ، فقط میخوام بمیرم ، دنیا بشه به کامش

کاشکی که فردا روزی ، بیوفتم و بمیرم ، خانوم راحت شه از این ، حیله ها و شریرم

دختر مهربونو ، به ته خشم رسوندم ، باید به جای این کار ، زهرو توی حلقومم ، آهسته می خوروندم

… ی مهربونم ، کدوم خری من هستم ، که قلب کوچیکت رو ، با دشمنی شکستم

دو چشم بی فروغم ، دو چشم پر دروغم ، دو چشم غرق خاک و ، از عشق تو شلوغم

فدای خیرگیه ، مردمکای چشمات ، فدای سِرّ و سرده ، پوست لطیف دستات

————————————–

خواب سفید شب هام ، رنگ چشاتو میخواد ، سیاه سفید دو رنگی ، به دنیامم که میاد

دلم میخواد بخوابم ، به خواب تو رو ببینم ، تو بیداری نشد که ، کنار تو بشینم

شاید بشه تو این خواب ، دستتو هم بگیرم ، بدتر از اونم بشه ، به زیر پات بمیرم

————————————–

با خودم قرار گذاشته بودم راجع به این مسئله بطور مستقیم و غیرمستقیم چیزی ننویسم ولی بعد از یه ماه و نیم سرکوب به مرز انفجار رسیدم و وقتی نمی تونم با خودش حرف بزنم مجبورم یه جایی خودمو تخلیه کنم. سر این قضیه کم کم دارم به مرز جنون می رسم و کارایی که قبلا واسه خودم تابو و ممنوع کرده بودم دارم انجامشون میدم. هرچند حسابی داره اذیت میشه و انصافا آدم فوق العاده اییه و منم به هیچ عنوان دلم نمیخواد ناراحتش کنم اما راه بدست آوردن دلو بلد نیستم. کاش خودش هم کمی با من مسامحه می کرد و منو دست کم نمی گرفت و اجازه می داد هیجان درونی من به طرق مثبت منتشر بشه. امیدوارم هستم بخاطر این پست دلخور نشه و امیدوارم سعی کنه جنبه های مثبتو بیشتر ببینه. صرفا امیدوارم و اصلا غیر از این هم نمی دونم باید چیکار کنم.

پی نوشت : یه هفته ای میشه که اینترنتم قطعه. به محض وصل شدن بیشتر آپدیت می کنم. ضمنا این پست یه آهنگ دانلودی هم داره که اونم میذارم. کامتنا رو هم حتما جواب میدم.

آهنگ نوشت : اینم همون آهنگی که گفته بودم. دومین آهنگ معروف امین حبیبی.

دانلود آهنگ فدای تو چشام از امین حبیبی .

دیدگاهی بنویسید


بوزینه ی فراخینه

خیلی زشته ، خیلی بده واسه منی که ترم هشتم هفته ی اول ترم برم دانشگاه. البته یکی از مزایای رفتن می تونه این باشه که اگه از استاد خوشت نیومد می تونی درسو حذف کنی ولی با این حال من امروز نرفتم دانشگاه.

میگن شنیدن کی بود مانند دیدن یا میگن آدم تا با چشمای خودش نبینه باور نمی کنه. البته این ضرب المثلا هیچ ربطی نداره اما من وقتی می بینم مردم تو لیبی تیکه پاره شدن و عکس جنازه های آدما رو می بینم که شیکمشون پکیده و پایین تنه ندارن هیچ حس ترحم و ناراحتی در من ایجاد نمیشه اما مادامی که دارم از کنار یه عابر بانک رد میشم و مشاهده می کنم که مردم کشورمون واسه برداشت یارانه هاشون توی صف های چندمتری ایستادن خیلی غمگین میشم. باز این برمی گرده به حال این روزای من که علاوه بر این سنگینی و غمگینی خیلی مهربون و زودرنج هم شدم. شدم یه چیز تو مایه های مریم تو همون برنامه ای که از شنبه تا سه شنبه هرشب پخش میشه. همون مریمه که با منصوره و وین بود و ایضا اون پسر چاقه با زن تپلش و که همیشه موهاشو می ریخت تو چشماش و خیلی هم اعتماد به نفش داشت و عکسای عروسیشونو زده بودن به در و دیوار. مریمه حرف که می زد فکر می کردی الانه که بزنه زیر گریه. ای خاک تو سر زن صفت من کنن. برم زیر ابروهامم بردارم یه دفعه. یا حتی بدتر از اون ، سیبیلامو تیغ بزنم. ای خاک …

حالا ببینین تا چه حد مهربون شدم. روز حذف و اضافه دوستم گفته بود اگه فلان کلاس باز شد براش بردارم. این بنده خدا با کمک مدیرگروه سگمون تونسته بود بیست و سه واحد برداره و وقتی اون درسی که می خواست ظرفیت داده شد یکی از درساشو حذف کردم و خواستم درس دلخواهشو بردارم که با خطای تعداد واحد انتخابی شما بیش از حد مجاز است مواجه شدم. خلاصه هم درسشو حذف کردم و هم نتونستم اون کلاسو براش بردارم. روز بعدش رفت دانشگاه و خواست کلاسشو برداره که مدیرگروهه یبسمون بهش گفته ارور میده و باید شهریه ات رو کامل بریزی. در همین احوالات بود که بهش زنگ زدم ببینم چیکار کرده که جریانو تعریف کرد و من عین گاو عذاب وجدان گرفتم و خواستم همون موقع اینترنتی شهریه اشو بریزم اما این عقل وامونده نذاشت. عقل ناقصم مواقعی که باید نذاره، میذاره و اوقاتی که لازمه بذاره، نمیذاره. خلاصه بذار بذاره.

با این همه هیچ دلم واسه دوستان و دانشگاه تنگ نشده و اصولا آدمی نیستم که دلم تنگ بشه. غیر از خونواده و یک نفر دیگه که به هرحال یه وابستگی عاطفی بهشون دارم اما چون با هیچ کدوم از دوستام صمیمی نیستم متعاقبا دلم واسشون تنگ نمیره. البته بعضیاشونو قبلا دیدم اما اگه مشتاق بودم بازم ببینمشون حتما می رفتم دانشگاه و روزایی هم که کلاس نداشتم می رفتم. ولی الان اصلا رغبتی واسه دانشگاه رفتن ندارم و حالم از دانشگاه و مسیری که باید هر روز طی کنم و همه ی اساتید و اکثریت دانشجوها به هم می خوره. والا به خدا. تو این چهارسال یه نفر نبود باهاش حرفای فلسفی اجتماعی بزنم و یکی نبود بتونم باهاش درباره مسائل روان شناختی و جامعه شناسی صحبت کنم. هرچند یه نفر بود و هست اما خودش دوست نداره با من حرف بزنه. به قولی ، اونی که دوسش داری دوسِت نداره و اونی که دوسِت داره دوسش نداری. عجب بوزینه هایی هستیم ما. ببخشید من. چه بوزینه ای هستم من. چه شامپانزه ام.

غیر از حساسیت به نسوان و مهربونی و زودرنجی دچار گشادی هم شدم. هرچند گشاد بودم لیکن تر شدم. یعنی گشادتر شدم. راستش که شما غریبه نیستین که البته هستین وگرنه بهتون نمی گفتم. من در طول عمر دانشگاهیم تابه حال برای آزمایشگاه ها گزارش کار ننوشتم و همیشه کلاسامو طوری تنظیم می کردم که با بچه های خرخون همگروه بشم و بعد بهشون می گفتم من گزارش مزارش تو کارم نیست و اونا هم برای گرفتن نمره مجبور می شدن گزارش کار بنویسن. تا به حال نه پروژه ای رو خودم آماده کردم و نه برای درسایی که تحقیق لازم داشته رفتم تحقیق کردم. غیر از یه مورد که باید سرکلاس ارائه می دادم و اون هم فقط یه صفحه بود. درس هم که نمی خونم. پس من چیکار می کنم؟ چقدر فراخی آخه؟

به هرحال شما انتظار ندارین که با این همه حساسیت و مهربونی و زودرنجی و عدم دلتنگی و گشادی و لیبی، بیام اینجا مطلب بنویسم و چرت و پرت هم نگم. البته تجربه ثابت کرده همه ی این ها در برابر انگیزه هیچی نیستن و من اگه انگیزه داشته باشم دست و پای هلن کلر رو می بندم بعد تیربارونش می کنم و جنازه اشو میندازم کنار جاده. و در آخر توجه شما رو به این جمله ی قصار جلب می کنم که شاهکار خودمه :

آن کس که نداند و نداند که بداند ، در ظرف مرکب ابدالدهر بماند .

پی نوشت مهم : چند وقتیه ذهنم شدید مشغول شده ، خواهشا اگه می تونین کمک کنین. این تیکه کلام “یه دونه باشی” واسه کدوم بازیگره؟ هرچی فکر می کنم یادم نمیاد ولی احتمالا باید بازیگر تلویزیون باشه و همچنین به اندازه ی دانشگاهمون حالم ازش بهم می خوره.

دیدگاهی بنویسید


کنکور فوق ارشد دکترا

بالاخره کنکور هم گذشت و حذف و اضافه هم تموم شد و یه ذره بار روانی و استرسم کمتر شد. آزمون ما رو به دو پارت تقسیم کرده بودن. علت دقیقش رو نمی دونم ولی احتمالا چون زمان آزمون حدود چهار ساعت بود و ساعت شروعش هم سه بعد از ظهر ، احتمالا نمی خواستن به شب بخوره. پارت اول روز پنجشنبه بود و محل برگزاری آزمون دانشگاه امیرکبیر. اولین بار بود که وارد یه دانشگاه معروف می شدم. خدا وکیلی تفاوت دانشگاه رو با دانشگاهچه ی خودمون فهمیدم.

آزمون قرار بود ساعت دو و نیم شروع بشه و گفته بودن ساعت دو در ورودی رو می بندن. اما عملا ساعت سه شروع کردیم به باز کردن بسته ی سوالات و تا چند دقیقه بعدش هم داوطلبا رو راه می دادن. چهار سال پیش و سر کنکور سراسری هم همچین وضعی داشتیم. من شروع کرده بودم به زدن تستا که یکی اومد نشست سر جلسه. همون روز تلویزیون دخترای کنکوری رو نشون می داد که چند ثانیه دیر رسیده بودن و نگهبانه راهشون نمی داد و گریه می کردن. به هر حال کنکور شروع شد و منم از قبل می دونستم که هویج بهتر از من تست خواهد زد بنابراین به اون شکل استرس نداشتم که دستشوییم بگیره. از مجموع هشتادتا تست ۱۰ تا تست زبان زدم و یه دونه ریاضی و یه دونه تخصصی. خیلی هم از اینکه به این تعداد تست زدم خوشحالم و به خودم می بالم.

ادامه ی آزمون جمعه صبح بود و من با نهایت افتخار و بالندگی تونستم دوتا تست بزنم و بیسکوییت و ساندیسمو بگیرم و بیام بیرون. بعد از کنکور هم با اینکه تا چند ساعت بعدش راهپیمایی شروع می شد ولی یه گشتی همون حوالی دانشگاه زدم و یه مقدار پیاده روی کردم و از مناظر و ساختمونا لذت بردم.

دوشنبه ، یعنی دیروز ساعت شیش بعدازظهر حذف و اضافه شروع می شد. صبحش که چه عرض کنم ، ظهرش غرق خواب بودم که یکی از بچه ها زنگ گفت چه نشسته ای که همه اومدن اینجا و اون کلاسی رو که میخوان و میخوای برداشتن. گفتم الاغ مگه نگفتم وقتی میری یونی به منم بگو بیام؟ گفت نمیشنوم چی میگی اینجا موتور رد میشه صدات نمیاد و بعدش قطع کرد. چون من یه درسی رو می خواستم و ترم آخرم هم هست فی الفور حاضر شدم و رفتم دانشگاه. البته با اینکه خیلی زور زدم زود برسم ولی یک ساعت و نیم تو راه بودم و خب ، از این زودتر هم نمی شد. خوشبختانه مدیرگروه سگ ما هنوز تو اتاقش بود و مشغول پاچه گرفتن. قبلا وصف این استاد گرام رو براتون گفته بودم. بدبختی هشت واحد هم باهاش داشتم و بدترین نمراتم رو هم از این بابا گرفتم.

گفت چیکار داری؟ گفتم فلان درسو میخوام. گفت اون یکی درسو برداشتی؟ گفتم آره. گفت اون یکی رو چی؟ گفتم تداخل داره. گفت ترم آخرته؟ گفتم آره. یه چندتا سوال دیگه هم پرسید که با تسلط خاصی جوابشو دادم و تکشو با پاتک جواب دادم و نتونست مثل بقیه حال منو بگیره. اما من چه ساده بودم و خر. بالاخره بعد از کلی دروغ بافی اون درسی رو که می خواستم برام برداشت. البته من ترم آخرم می تونه باشه ولی برای فرار از سربازی یک سال درسمو کش میدم و چون فقط دوتا خواهر دارم و تک پسرم و بابام دو سال دیگه پنجاه و نه سالش تموم میشه معاف میرم. خوش به حالم.

عصری رسیدم خونه و حذف و اضافه شروع شد. بعد دیدم که بَه! مردک واسه من کلاس ساعت بعدشو برداشته. یعنی من یکی از کلاسام ساعت ۱۲ تموم میشه و تا ساعت ۴ فضای گپ دارم. خلاصه زنگ زدم به داداش همون استادی که باهاش کلاس داشتم و گفتم یه جوری اینو درستش کنه و اونم قبولید. بعدش یه ذره گند زدم به انتخاب واحد دوستام و کلی حال کردم. اونایی هم که پسوردشونو به من ندادن ضرر کردن چون من همیشه بهترین انتخاب واحدو واسه همه انجام میدم و خیلی هم الاغم.

در آخر بگم که راستش تا به حال پیش نیومده که آلبوم خواننده ای رو برم بخرم و همیشه دانلود کردم و خیلی هم غلط کردم و می کنم. اما از اونجایی که به محسن چاوشی ارادت دارم دوتا آلبوم اخیرش رو خریدم. این آلبوم آخری هم مثل کارای قبلی ترانه های فوق العاده قشنگی داره و چون بعضی از شعراش دقیقا وصف حال منه بیشتر باهاش حال می کنم. مخصوصا ترانه ی آهنگ زیبایی. اما متاسفانه به نظرم یه مقدار توی آهنگسازی و تنظیم عجله کرده و واقعا دلیلی نداره که هرسال یه آلبوم ریلیز کنه. خلاصه اینکه به لحاظ آهنگ و تنظیم ضعیف تر از سه تا آلبوم قبلیش بود. درکل همین.

دیدگاهی بنویسید


آه! ولنتاین من!

یکی از فیوریت های من (مگه مجبوری آخه؟ بگو علاقمندی) اینه که تو سرما قدم بزنم اما وسط قدم زدن یهو حوصله ام سر میره و افکار منفی و پوچ هجوم میارن و تا مدتی دپ می زنم. سر یکی از همین قدم زدنا بود که تو ایستگاه اتوبوس وایستاده بودم و رو به روی ایستگاه هم یه سینما بود که بلیتای جشنواره رو میفروخت. جمعیت نسبتا زیادی صف کشیده بودن. مردی که پیش من ایستاده بود پرسید اونجا چه خبره؟ یه پسری گفت مثل اینکه بلیت میفروشن. بعد یه ذره شروع کردن به غر زدن که چقدر مردم بیکارن و چه حوصله ای دارن بخاطر یه فیلم تو صف وایستادن و اسکولن و خوشی زده زیر دلشون و … . تو اون جمعیت مذکور تعداد زیادی دختر جوون و نوجوون هم بودن که احتمالا بخاطر دیدن بازیگر مورد علاقه اشون تو سینما بوده که حاضر شدن یکی دو ساعت تو صف وایستن.

حقیقتش من مثل اون دو دوستمون فکر نمی کنم. یعنی فکر می کردم اما الان اینطور نیست. قبلا وقتی می دیدم خانوما جلو طلافروشی وامیستن و زل می زنن به انگشتر و النگو و درباره ی قشنگی و قیمت و خریدشون با هم بحث می کنن ، پوزخند می زدم و می گفتم ببین چه دنیای کوچیکی دارن این بندگان خدا. اما الان اینطور فکر نمی کنم. اونی که دم سینما صف می کشه ، جلو طلافروشی وایمسیته ، پاساژگردی می کنه و چیزی نمی خره حداقل یه هدف و آرزویی داره. هدفش اینه که فیلم ببینه. آرزوش اینه که مثلا قشنگترین گردنبندو بخره. حتی اگه آرزوش خیلی کوچیک باشه اما بالاخره نقطه ای هست که امیدوارش می کنه. واقعا غبطه می خورم به این حالت و از فرط غبطه خوردن میخوام بشینم زمین های های زار بزنم.

از کنار یه پسر هفت هشت ساله ای رد میشم که یه ترازو گذاشته کنار دستش و کتاب درسی و دفتر مشقش جلوش بازه. می دونم که این دفتر و کتاب الکیه و فقط واسه اینه که احساسات مردمو تحریک کنه و من هم نه رابین هودم نه حاتم طایی اما وقتی این صحنه رو می بینم دلم میخواد فواره ی اشک راه بندازم. از اینکه پسرک مجبوره برای کسب درآمد دست به هرکاری بزنه و غیر از وزن کردن مردم و پول گرفتن هدف دیگه ای نداره. نمی دونم ، شایدم هدف دیگه ای هم داشته باشه اما به همین حداقل هدفش هم غبطه می خورم. قطعا از زندگیش راضی نیست ولی سعی می کنه زندگی کنه.

می خواستم سوار مترو بشم و ایستگاه ما هم خیلی شلوغ بود. هنوز سوار قطار نشده راننده درو بست و ملت هم برای اینکه جا نمونن شروع کردن به هل دادن. در دوباره باز شد اما دست یه پیرمرده لای در گیر کرد و وقتی سوار شدیم هی آه و ناله می کرد و نق می زد که شما هل دادین دستم موند لای در. دور از جون شبیه ترمیناتور بود. چشم راستش سبز و سفید شده بود و شاید بخاطر همین قضیه بوده که ندیده انگشتشو کجا میذاره. با خودم گفتم چه پیرمرد سوسولی. حالا دستت مونده لای در دیگه اینقدر کولی بازی نداره که. اما وقتی دستشو نشون داد دیدم اولین بند انگشت کوچیکش در رفته و پوستش هم کنده شده. ولی نمی دونم چرا هیچ دلم نمی خواست زار بزنم. راستش اصلا ناراحت نشدم اما هیچ نمی خواستم این اتفاق واسه خودم بیوفته.

این روزا دلم خیلی میخواد با یه دختربچه ی دو سه ساله ور برم. دوست دارم لپشو بکشم یا انگشتمو بذارم تو دستش و اونم دستشو مشت کنه. میخوام لپشو بوس کنم. میخوام بغلش کنم. میخوام بوش کنم. (چقدر لوس و فوفولم ولی حقیقت همینه)

احساس می کنم دوباره دچار مشکلات روانی شدم. دوباره نسبت به همه چی حساس شدم. خداییش صف کشیدن دم سینما و وایستن جلو طلافروشی و پسرک ترازویی و پیرمرد ترمیناتوری چقدر اهمیت دارن که اینقدر ذهن منو مشغول کردن و حال منو گرفتن؟ انصافا چند وقته نه می تونم با آرامش یه فیلمو تا آخر ببینم و نه می تونم یه کتابو تا ته بخونم. وسطش یه دفعه غمگین میشم. ذهنم منحرف میشه و نمی تونم ادامه بدم. میرم تو وبلاگا می گردم. اونایی که اهل حاشیه نیستن درباره ولنتاین و قلب و لاو و شکسپیر و این صوبتا نوشتن. اصلا هم به این فکر نمی کنن که شاید یکی ببینه و دلش ولنتاین بخواد. بعد امروز یکی از نمره هام اومد. درحالیکه خیلی بیشتر از این انتظار داشتم و باز حالم گرفته شد. پنجشنبه و جمعه هم کنکور دارم و یه مقدار دچار استرس شدم درحالیکه مطمئنم هیچ تستی رو نمی تونم بزنم. به هر روی این روزا هم میگذره و یه روز خوب میاد. البته شاید هم نیاد و روزای خوبم همین الان باشه. شاید هم آینده ای نباشه که بخواد خوب هم باشه.

دیدگاهی بنویسید