من چرا نمی میرم؟

امروز تو ایستگاه تاکسی وایستاده بودم که راننده یکی از تاکسیا از ماشینش پیاده شد و از پشت ماشین اومد سمت در شاگردو نگاه کرد و گفت بمب نذاشته باشن یه دفعه؟ در همون لحظه به این فکر کردم که حامد؟ تو چرا نمی میری؟

فردا صبح شهلا رو اعدام می کنن. واقعا حامد ، تو کی می میری؟

امروز درحالیکه بهم ریده شده بود ، تو قسمت اتوبوسرانی ایستگاه مترو صادقیه یه پسره اومده می پرسه : ببخشید آقا میخوام برم صادقیه از کجا برم؟ من که کنار اتوبوسای پونک ایستاده بودم گفتم همینو سوار شو برو. گفت مگه اینجا ایستگاه صادقیه نیست؟ پس چی؟ منم که خیلی عصبانی بودم گفتم برو بابا ! و راهمو کشیدم و رفتم درحالیکه پسره از فرط تعجب به خنده افتاده بود. خداییش من چرا نمی میرم پس؟

مرگ حقه. ولی انگار واسه من ناحقه.

بچه تر که بودم ، تو خونه مادربزرگم یه استخری بود که هیچ وقت از آب پر نبود. می رفتم توی استخر و شروع می کردم با چوب مورچه ها رو قتل عام می کردم و حتی اسم یه ناحیه رو هم گذاشته بودم قتلگاه. در همون دوران وقتی ماهی قرمز عید می مرد ، سرشو از تنش جدا می کردم و سرشو یه جا و تنشو یه جا دیگه خاک می کردم و منتظر میشستم تا نفت شه. حالا سوال اینه. چرا تقاص این کارامو پس نمیدم؟ چرا نمی میرم آخه؟

محسن خان چاوشی در جایی می فرماید که : غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من. و در جایی دیگر : منتظر کدوم خوشی بمونم ، دنیا مگه چی داشته و رو نکرده. هلاکتم چاوشی! دهنت سرویس با این شعرات!

این همه تصادف تو کشور رخ میده و کلی آدم کشته و ناقص میشن ولی من تا حالا هیچ تصادفی نکردم. یعنی نمی خوام بمیرم؟

دیروز دوستم می گفت نشستم با این gprs موبایلم کل آهنگای تیلور سوئیفتو دانلود کردم. بعد گفت خاک تو سرمون همسن ماست و ما هیچ پخی نشدیم. منم گفتم خاک تو سرمون. ما چرا نمی میریم اصلا؟

امروز یکی از شخمی ترین روزای عمرم بود. هنوزم باورم نمیشه این من باشم که این اتفاقات براش افتاده. حالا هم می خوام بمیرم اما نمی دونم چرا این اتفاق نمی افته.

الانم اصلا به لحاظ جسمی و روحی حالم خوب نیست و میخوام چندتا قرص مسکن بخورم و بخوابم. شاید خوابیدم و زنده پا نشدم. شایدم حداقل خواب مردنمو دیدم. به امید آن شب!

پی نوشت : چایی میخوام! میخوام یکی برام چایی دم کنه بریزه بیاره بخوره!

دیدگاهی بنویسید


مرده ی یه لبخندم!

خب بازیای آسیایی هم تموم شد و همچین خرکی مدال گرفتیم. دمشون گرم ورزشکارا – و نه مسئولا – خیلی زحمت کشیدن. اما از این حرفا گذشته ، یه صحنه ی جالبی تو این بازیا دیدم که خیلی حالی به حولی شدم. تیم ورزشی ویتنام تا روزای آخر بازیا حدود سی تا مدال گرفته بود ولی تو این مدالا طلا نداشت. یه وزنی تو کاراته بانوان بود که ورزشکار ما تصادف کرد و به بازی نرسید و از تهران یکیو جاش فرستادن و برنز گرفت. اما نفر اول این وزن یه دختر ویتنامی بود که تلویزیون ما روی سکو رفتنش رو پخش نکرد اما یه لحظه نشونش داد درحالیکه خنده ی شیرین و بانمکی می کرد و می شد شادی یه ملتو تو خنده اش دید. واقعا حیف می شد اگه ورزشکار ما مصدوم نمی شد و طلا رو تصاحب می کرد و این خوشحالی رو از مردم یه کشور فقیر می گرفت. با اینکه ربطی نداره ولی بعضیا هستن که خیلی کم می خندن ولی وقتی یه لبخند می زنن فشارت می افته و دلت غنج میره. هیییییییییی !

پی نوشت : le Bich Phuong دختره کاراته کای ۵۵ کیلوگرمه که تنها طلای ویتنامو گرفته و فقط هیجده سالشه!

دیدگاهی بنویسید


چراغ ها را من خاموش می کنم

حدود یه هفته پیش تو وبلاگ یکی از بچه های دانشگاه مطلبی نوشتم که تقریبا حرفایی بود که همینجا می زدم منتها یه مقدار چاشنی طنزشو بیشتر کرده بودم. انتظار داشتم کلی بازخورد مثبت بگیرم و همه بخاطر نگارش حرفه ای و روون ازم تمجید کنن اما دقیقا برعکسش اتفاق افتاد. دخترا که بخاطر اهانتی که بهشون کرده بودم شاکی بودن و یه عده هم بخاطر نوشتن مطالب خلاف عفت عمومی. خلاصه خیلی تو ذوقم خورد.

کلا از بچگی علاقه ی وافری به خوندن داشتم. حالا شاید شما فکر کنین منم مثل شرکت کننده های نکست پرشین استار از بچگی و از چند ماهگی آواز می خوندم و از همون دوران علاقه ی خاصی به ابی پیدا کردم و اتفاقا صدام هم خیلی شبیه ابیه. ولی سخت در اشتباهید! بهتره جمله رو اینطوری اصلاح کنم که از دوران طفولیت و از وقتی مدرسه رفتم به مطالعه و مخصوصا خوندن مطالب غیر درسی علاقه پیدا کردم و اولش کتاب داستانای این و اونو می گرفتم می خوندنم دیگه بهشون پس نمی دادم.

کم کم با مجلات کودک و نوجوان آشنا شدم و هر هفته سه شنبه ها کیهان بچه ها می خریدم. آرشیو عظیمی از کیهان بچه ها درست کرده بودم که متاسفانه والدین گرامی این آرشیو غنی رو معدوم نمودند. یه داستان دنباله دار هم داشت که از وقتی شروع کردم به خریدن ، شروع شده بود و وقتی هم که خرید کیهان بچه ها رو متوقف کردم ادامه داشت. اسم داستانش هم فکر کنم خاطرات یک الاغ بود و یا همچین چیزی. ماجرای یه خری رو تعریف می کرد که مثلا داره خاطراتش رو بازگو می کنه. لامسب مگه تموم می شد. بخش همشاگردیش رو هم خیلی دوست داشتم و از همون دوران بود که فهمیدم به طنز و نوشته های خنده دار علاقه مندم.

وقتی با بچه ها گل آقا آشنا شدم کم کم کیهان بچه های تکراری رو کنار گذاشتم. آرشیو عظیمی از بچه ها گل آقا درست کرده بودم که ایضا معدوم شد. تب و تاب کاریکاتور در من نفوذ نمود و شروع کردم به کشیدن نقاشی های شلوغ پلوغ همراه با حباب هایی که بالای سر آدما شکل گرفته بود و توشون از زبون اونا چیز نوشته بودم. دقیقا مثل کاریکاتور. اما بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدم که هیچ استعداد نقاشی ندارم و همون بنویسم بهتره. اینم بگم که من از همون دوران ابتدایی دستی در نوشتن داشتم و کلی هم برگه سیاه کرده بودم که اینا هم معدوم شدن و فقط آرشیو ده سال پیش نوشته هامو که توی یه سررسید نوشته ام محفوظ نگه داشتم. پنج سال هم هست که تو وبلاگ می نویسم و آرشیوش هم موجوده.

کم کم بزرگ شدم و دنبال یه مجله ی طنز بزرگونه تر می گشتم. با گل آقا زیاد حال نمی کردم و تنها مجله ی طنز غیر گل آقایی هم ماهنامه ی طنز و کاریکاتور بود. سال ۸۱ بود و استقلال تازه قهرمان جام حذفی شده بود و روی جلد مجله هم کاریکاتور بازیکنای استقلال بود. خوشبختانه هنوز آرشیو عظیم طنز و کاریکاتور رو دارم و این بار توی روی پدر مادرم وایستادم. کاریکاتورا و مطالبش فوق العاده بود مخصوصا با کارای علی درخشی خیلی حال می کردم. اما کم کم مجله رو به افول گذاشت و الان فقط از سر ارادتی که به جواد علیزاده پیدا کردم مجله رو می خرم وگرنه هیچ ارزش هزینه کردن نداره. راستی اینم بگم که پنج شیش سال پیش عشق بازی شده بودم و انواع و اقسام مجلات بازی رو می خریدم ولی کم کم تبش فروکش کرد.

پارسال اواسط دی ماه بود و به شدت افتاده بودم تو خط وبلاگنویسی و برای اینکه تو این عرصه خودمو تقویت کنم رو آوردم به خوندن همشهری جوان. کم کم سایر مجلات هم پاشون باز شد. از سرنخ و دانستنیها و همشهری مثبت و داستان بگیر تا چلچراغ و مجله هایی که از جلدشون خوشم می اومد. این وسط والده ی گرام هم چند سالی میشه مجله ی روزاهای زندگی می گیره و تا خط به خطشو نخونه بی خیال نمیشه. من که بعضی مطالبشو می خونم میخوام بالا بیارم مخصوصا اون عاشقونه هاشو. به هرحال بعد از حدود یه سال لحن نوشتاریم خیلی بهتر شده و روز به روز داره به سمت حرفه ای تر شدن پیش میره فقط حیف که داره هرز می پره!

شاید حدود ده جلد از مجله ی چلچراغو تهیه کرده باشم اما از دید مادی گرایی و دنیایی مجله و همچنین تیکه های ریز و غیرمستقیم سیاسیش خوشم نیومد. اما اگه از رو جلدش خوشم می اومد می خریدمش و باز به خودم می گفتم غلط بکنم دیگه بخرم! البته از حق نگذریم اکثر مطالبش جالب و جوون پسند بود ولی به نظرم انگار برای یه قشر خاصی می نوشتن. به هرشکل گذشت و گذشت تا اینکه هفته ی پیش توقیفش کردن. دلیل توقیفش هم انتشار مطالب خلاف عفت و تکرار اون بوده. حقیقت من خودم اینو قبول دارم اما به نظرم دلیل اصلی توقیفش تیکه های غیرمستقیم سیاسی بود. مثلا پرداختن به اتفاقات جشن خونه ی سینما و استفاده از عباراتی مثل رئیس دولت نهم و خیلی چیزای دیگه که فعلا حوصله ی گشتن و پیدا کردنشون رو ندارم.

تیکه های غیراخلاقی هم کم نداشت علی الخصوص وقتی امیر ژوله و بزرگمهر حسین پور گَل هم افتاده بودن. مطالبشون طوری بود که حتی من تو سایت قبلیم هم جرأت نمی کردم اینطور بنویسم. اما با این حال به نظرم توقیف نکردنش خیلی بهتر از کردنش بود و با چاپ نشدن چلچراغ یکی از سرگرمی های مفید جوونای ایرانی از بین رفته. البته اگر هم رفع توقیف بشه فکر کنم اونقدر احتیاط به خرج بدن که دیگه مثل قبل نباشن و بشن مثل روزنامه ی شرق. به امید آن روز!

پی نوشت : آخی! چقدر از خودم تعریف کردما !

دیدگاهی بنویسید


دندون مغز

همونطوری که قبلا گفتم یه هفته میشه که سرماخوردم و هنوز هم کامل بهبود پیدا نکردم و جدا از این دندون عقلم هم شاخ شده و عملا فکم بسته نمیشه و نمی تونم غذاهای جویدنی بخورم و بعد از اینکه یه لقمه هم می خورم معده ام درد می گیره چون نتونستم غذاها رو کاملا بجوم. حالا الان دیدم که سقف دهنم دوتا آفت نسبتا بزرگ زده و همین روزاس که بزنیم تو کار سرطان و شیمی درمانی و پیوند استخون و این حرفا.

هنوز پیش دندنپزشک نرفتم. یعنی رفتم ولی دکتره نگاه نکرد و منشیش گفت باید عکس بگیری بعد دکتر میگه که کشیدنیه یا نه. از اینکه دکتر دندونام رو ندید دلخور شدم و واسه گرفتن عکس هم نرفتم. اما عذاب نخوردن مواد غذایی امونمو بریده و باید به یه دندونپزشک دیگه مراجعه کنم و احتمال زیاد دندونای عقلمو خوهد کشید. منم یه سرچی تو اینترنت کردم ببینم وضعیت چطوریاس که اونقدر از درد و خونریزی و تورم حین و بعد از کشیدن دندون نوشته بودن که لرزه بر تمام وجودم سایه افکنده و منی که تجربه ی خیلی بد عصب کشی رو هم داشتم واقعا  سختمه که بخوام این عملیات رو انجام بدم. دو سال پیش برای عصب کشی دندون نیشم رفتم دکتر و به حدی درد زیاد بود که قند خونم افتاد و دکتر با قاشق قند میداشت تو حلقم.

همه چیز هم از اون روزی شروع شد که رفتیم بوفه و دوستم عین گاو ساندویچشو کوفت کرد و هی به من گفت بدو بدو. منم مجبور شدم محکم تر بجوم و از اونجا بود که درد دندونم شروع شد. دیشب هم نزدیک به یازده ساعت پشت سر هم خوابیدم و یه مقدار غیر عادی بود و فکر کنم تحت تاثیر فیلم اینسپشن تو لایه های خواب گم شده بودم. اما احتمال میدم همین روزاس که بمیرم و حتما اگه مردم میام به خواب یکیتون و وصیت می کنم که سایتو چیکارش کنین.

دیدگاهی بنویسید


تو خیالمی هنوزم

قرار نبود امشب و بعد از یک روز خسته کننده بشینم پای کامپیوتر و این سطور رو بنویسم. البته اصولا اعتقادی به داشتن لپ تاپ ندارم و بالطبع ندارم هم. می بینین که اهل کلاس گذاشتن نیستم. مانیتورم هم از این سری لبخنداس که باصطلاح بهش میگن فلترون ، یعنی هم از تو و هم از بیرون تخته. همچنان بیل بیلک (اسکرول) موسم گیر کرده و قصد بیرون اومدن نداره و منم یه شلوار سورمه ای به پا دارم که نمی دونم چرا جلوش یه شکاف وجود داره. احتمالا باید برای قضای حاجت باشه که همچین شکاف پت و پهنی رو بالای خشتک شلوارم کار گذاشتن.

دقیقا یک هفته و یک روز پیش بود که سرماخوردگی و یا همون آنفولانزای حاد سراغم اومد. اول گلوم می سوخت و بعدش سینوسام به طرز وحشتناکی شروع به ترشح چرک کردن و بعدش هم سرفه های شدید شروع شد طوریکه وقتی تو واگن مترو سعی در خفه کردن سرفه های گوش کر کن داشتم ، اشک از چشمام سرازیر شد و ترجیح دادم سرفه کنم تا اشک بریزم. البته خوشبختانه الان تقریبا بهتر شدم. اما چند روزی میشه که یکی از دندونای عقلم بازی درآورده و دمار از روزگارم نیز. اولش فقط آبسه کرده بود اما بعد از خوردن مقادیری غذا ، مرتبا لپمو گاز گرفتم و الان توی لپم یه حالت گوشت اضافه بوجود اومده که اجازه ی بسته شدن فکم رو نمیده. چند روزی میشه که غذا خوردن بر من حرام گشته و مجبورم بعضی خوراکیا رو بذارم تو دهنم تا با بزاقم آم*یزش کنن و بتونم از حلقوم بفرستمشون پایین. دکتر هم رفتم و تا خوب شدن کامل آبسه باید صبر پیشه کنم.

چند کیلویی کسری وزن دارم و صرفا با خوردن هم نمیشه به وزن ایده آل رسید و باید حتما سری به باشگاه سر کوچه امون بزنم اما کلا آدم گشادی شدم و انگیزه و همت ورزش کردن رو ندارم. البته این کسری شیش هفت کیلویی برمی گرده به سنین بلوغ و زمانی که توی مدرسه تا ساعت چهار پنج بیرون از خونه و توی مدرسه بودم و درست حسابی هم غذا نمی خوردم. این شد که این شدم و الانم از همه باید طعنه بشنوم که چرا اینقدر لاغرم. لاغرم که هستم. عوضش همه چی می تونم بخورم. هرچند که این دندونه نمیذاره هیچی بخورم.

خواستم برای بارم چندین هزارم شانسم رو امتحان کنم بنابراین از دوستام درباره ی فیلم اینسپشن سوال کردم. یکی گفت چی چی پشن؟ اون یکی گفت وسط فیلم خوابم برد. یکی دیگه گفت من اره تری دی رو دیدم. آخری هم ابراز داشت که دانلودش کردم تو کلکسیونمه ولی هنوز ندیدمش. خوبه ، وضعیت هنوز فرق نکرده و خورشید از مغرب طلوع ننموده و زمینم هنوز داره دور خودش می گرده.

با اینکه دیروز تعطیل بود و وقت برای استراحت بسیار اما امروز هم توی اتوبوس و مترو و هم توی کلاس خوابیده بودم. یعنی قشنگ گرفتم خوابیدم. توی تاکسی هم چون با دوستم بودم خوابم نبرد وگرنه مستعدش بودم. اما وقتی میام خونه خواب از سرم می پره و دلم میخواد فکر کنم. هی فکر کنم و فکر کنم تا درنهایت خوابم ببره و پر واضحه که از این همه فکر کردن هیچ سودی نبرده و نمی برم و بی جهت دارم وقتمو تلف می کنم. شما نمی فهمین. من می فهمم. من این حالو خیلی دوست دارم با اینکه چند سال منو از دنیا عقب انداخته اما حس دلچسبیه.

دقیقا یه هفته پیش تو اتوبوس یه دختری که هیکلش دو برابر من بود با دوست پسرش که دور از جون شما سه برابر من بود روی صندلی جلویی ما نشسته بودن. قطعا ما جسارت نمی کنیم بریم قسمت بانوان درنتیجه این زوج خوشبخت هم تو قسمت آقایون بودن و تعدادی پسر جک جوون هم میله به دست ایستاده بودن و در دل به مایی که نشسته بودیم فحش رکیک می دادن. این دختر و پسر قصه ی ما مشغول انگولک همدیگه بودن و جاده تاریک و مسیر دراز و راه زیر چنگ راننده و شب سیاه و قلندر بیدار و … . دختره با انگشت سیخونک می زد تو کلیه ی پسره و پسره با مشت می خوابوند تو شیکم دختره. دختره چهره ی موقر و زیبایی هم داشت (و بینی اش نیز کوچک بود) اما این حرکات جلفو جلوی چشم پسران عذب انجام می دادن و البته نمی دونم دیگران چه حالی داشتن ولی حال من مصداق ترانه ی آهنگ دیگه دیره ی فرزاد فرزین شده بود. میگه که تو خیالمی وقتی هرکسی با …. .

دانلود آهنگ دیگه دیره از فرزاد فرزین

دیدگاهی بنویسید


آنتی گرل

اصولا همه ی اتفاقاتی که توی اینترنت می افته چندان تو واقعیت تاثیر نمیذاره و خب منم فکر می کردم این قضیه در مورد خودم هم صدق می کنه و حتی وقتی درباره دانشگاه می نوشتم فکر نمی کردم یه وبلاگ با مطالبی که هیچ حالت جدی نداره اینقدر روی دنیای حقیقیم اثر بذاره. خلاصه این وبلاگنویسی پدر منو درآورده.

کلا با اینکه آدم فراخی هستم و مخصوصا از سال دوم دانشگاه چه جسمی چه مغزی به غایت گشادیسم رسیدم و درحال ترویج این مکتب می باشم اما اگه کسی ازم سوالی بپرسه یا چیزی – مثلا جزوه – بخواد دریغ نمی کنم. جنس طرف هم زیاد برام فرقی نمی کنه ولی یه دوستی دارم که واقعا آنتی دختره و یکی از فعالیتاش اینه که ته کلاس پیش من بشینه و دونه دونه دخترا رو مسخره کنه و روشون اسم بذاره و حتی بعضا پیش میاد که ما اسم واقعی طرف رو نمی دونیم و همگی به لقب میشناسیمش. البته منم کمکش می کنم اما اون دیگه آخرشه. یه کلاس آزمایشگاهی داریم که باید با کامپیوتر و فلش و نرم افزار و این چیزا کار کنیم. مکانسیمش اینطوریه که با یه نرم افزار کار می کنیم و حاصل کار رو توی فلش مموری ذخیره می کنیم. حالا توی ساعتی که ما هستیم فقط من و این بنده خدا پسریم و ازقضا استاد هم زنه. حالا چون مغز ما پونصد گرم سنگین تره و ضریب هوشی بالاتره و حافظه هم که زیاده تو یه ربع اول کارمون تموم میشه و دخترا هنوز نتونستن فایلی که قبلا سیو کردنو بالا بیارن.

یکی از جلسات یه دختری با ما از کلاس اومد بیرون و فلش مارو گرفت که بریزه تو فلش خودش. وقتی رفت تو کلاس من به دوستم گفتم : نزنه فایلامونه دیلیت کنه یه دفعه؟ وقتی دختره اومد فلشو داد دوستم بهش گفت : کاتش کردی؟ دختره با تعجب گفت آره دیگه ! جلسه ی بعد اومد فلش بگیره دوستم گفت نمیدم! جلسه ی بعدش یه دختری سوال پرسید خواستم جواب بدم یه دفعه دوستم گفت نمیگم! اتفاقا دخترای خوش برو رویی هم بودن! بهش گفتم از جلسه ی بعد من میرم با اون دختره همگروه میشم ، شبیه خدابیامرز همسر سابقمه! از این تیپ دوستا بازم دارم منتها همیشه در روی پاشنه نمی چرخه (؟!) و بالاخره مچ یکیشونو گرفتم. تو تصویر زیر یکی از دوستان رو ملاحظه می کنید که با اینکه ادعای ضد دختری داره اما حدود چند دقیقه با چندتا دختر بزک بوزوکی درحال مذاکره اس.

کلا کسی از ما جرات نداره جلوی جمع با دختری حرف بزنه چون کارش با کرام الکاتبینه. حتی به یکی از بچه ها اونقدر تیکه انداختیم که دیگه واحداشو با ما برنمی داره و درسشو یه ترم زودتر داره تموم می کنه. البته بعضی اساتید هم مرامشون مثل ماست. مثلا میگن یه دختری به کلاس دیر رسیده و استاد راهش نداده. بعد اونم تا آخر کلاس صبر کرده و بعد از کلاس رفته به استاد گفته که چرا هفته ی پیش یه پسره نیم ساعت دیر اومد ولی گذاشتین بیاد سر کلاس ولی من فقط پنج دقیقه دیر کردم که استاد هم در جواب گفته من به هرکی که دلم بخواد میگم بیاد و هرکی هم که نخوام نمیذارم. بگذریم. یکی دو هفته پیش همینطوری وارد یکی از کلاسا شدیم و دیدیم زنهار! یکی از صندلیا خونیه نافرم. اینجا بود که هرکی یه ایده ای داد که نمی تونم بگم اما آخرش به این نتیجه رسیدیم که یه دختر چاقی ساعت قبل روی صندلی نشسته بوده.

سر یکی از کلاسا درحالیکه استاد داشت درس می داد یه دختری که صندلیش کنار پنجره بود از جاش بلند شد کنار پنجره وایستاد. چون قبلا هم از این دست اتفاقات افتاده بود و یه دختری وسط کلاس پا می شد وایمیستاد ، دوستان شروع به ایده پردازی کردن. اولین ایده چیزی بود که نمی تونم بگم. یکی دیگه گفت شاید بواسیر حاد داره. اون یکی گفت نه بابا اگه اونطوری بود که اصلا نمی تونست بشینه. منم اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. یکی دیگه گفت حامله اس. یکی فرمود آره من دیدم حلقه دستشه. دیگری گفت چه ربطی به حلقه داره ، یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ گفتم شاید بنده خدا عرق سوز شده باشه. گفتن بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس چطوری عرق سوز شده آخه؟ تو راه برگشت هم این بحث ادامه پیدا کرد و البته به نتیجه ی قطعی نرسیدیم و قرار شد روز آخر دانشگاه بریم از خودش بپرسیم. البته تصویر زیر هیچ ربطی به دختره نداره و فقط یکی از دوستان مسن رو نشون میده که وسط درس استاد و در پیشگاه وی ، پاهارو داده هوا.

یه مدیر گروهی داریم که علاوه بر قهوه ای کردن دانشجو ، علاقه ی وافری به استفاده از کلمات انگلیسی داره. مثلا یه بار موقع انتخاب واحد یه دختری رفته بوده پیشش و بهش گفته که بین کلاسام خیلی ساعت خالی دارم و استاد در جوابش فرموده که خانوم آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟ حالا من که اون موقع معنی گپ رو نمی دونستم تا اینکه سر کلاس اندیشه اسلامی ، استاد حرفای خوبی زد. بحث رسیده بوده به انحرافات اخلاقی کشیشا و کودک آزاری و بعضی بازیاشون که کم کم رسیدیم به بحث پوشاک خارجی و یه دفعه استاد گفت اصلا شما می دونین این مارک گپ یعنی چی؟ بعضی پسرا گفتن استاد می دونیم ولی نمیگیم. خود استاد با هیجان خاصی فریاد برآورد یعنی شکاف ، یعنی سوراخ. اینارو روی لباسای زیر زنونه مینویسن بعد مثلا این خانوم (اشاره به یکی از دخترا) می پوشه معنیش هم نمی دونه. کلا بحثای جالبی می کنه که اونقدر جالبه که من نمی تونم همه چیزشو اینجا بگم.

آخرش اینکه خیلی دوست دارم پنجشنبه تعطیل بشه چون بیشترین کلاسام تو همین روزه. یکی از بچه ها هم می گفت دوست استادمون تو شورای شهر …. (همون شهرستانی که توش درس می خونیم) به استاد زنگ زد گفت پنجشنبه تعطیله. حالا شایدم طرف آدم با نفوذی باشه ولی شهری که ما توش درس می خونیم حتی تو نقشه هم نیست و اسم دانشگاهمون هم توی لیست دانشگاها برای کنکور ارشد نبود. پس چی؟ زنهار !

دیدگاهی بنویسید