حامد بی حنجره !

شنبه که شد با کلی امید و آرزو و امین و اکرم! رفتم دانشگاه تا بعد از یه مدت مدید با برخی دیداری تازه کنم و چشام از دیدن بعضی ضعیفه ها پرنورتر بشه. یه کلاس داشتم که بهش میگن شیوه! که مخفف شیوه ی ارائه ی مطالب علمی و فنیه. استادمون هم زن بود و نمی دونم این مدیر گروهمون چشه که همش خانومای مجرد و خوشگل میاره واسه تدریس. قبلا درس شبکه داشتیم با یه خانومی که بین اساتید به خوش استیلی معروف بود و توی وبلاگ دانشگاهیم حسابی از خجالتش دراومده بودم.

قبل از شروع کلاس با یکی از بچه ها که ساعت قبل از ما بود مشغول مباحثه بودیم که این سوالو ازش پرسیدیم که استاد چطوریاس؟ خوشگله؟ گفت من چه می دونم!(دروغگوی کذاب!) رفتیم سر کلاس نشستیم و یه باصطلاح داف برنزه اومد تو کلاس درحالیکه موهاشو بلوند مایل به قهوه ای با رگه ای طلایی کرده بود و از شرح استایلش هم بگذریم که خودش خطاب به یکی از دوستان اینطور توصیف کرده : «استیلو داری؟[درحالیکه فیگور می گیرد] ببین زیرش چیه دیگه». از ذکر باقی شوخی دستی ها هم می گذریم.

درحقیقت برخلاف تصور عمومی ، من با ارئه دادن مشکل دارم. چه اینکه مثل درس شیوه ی این ترم ، موضوع آزاد باشه و حتی درباره ی روش های جلوگیری از بارداری هم بتونی ارائه بدی چه اینکه مطلب تخصصی باشه. مشکل از این نیست که توی جمع نتونم حرف بزنم. عیب کار اینجاست که اصلا نمی تونم حرف بزنم. جمله هارو می خورم و از یه موضوع می پرم به یه موضوع دیگه. سه شنبه گذشته یه درس تخصصی داشتیم که استادش گفت باید بیاین اینجا پرزنت کنین یا بدین.(فعلشو دقیق نمی دونم.) بعدش خطاب به جمع فرمود حالا دونه دونه تک تک بگین برای چی اومدین رشته ی کامپیوتر و حالا در این ترم های آخر نظرتون چیه.

اول از دخترا شروع کرد و بلااستثنا مثل چی تند تند جمله بود که به هم می بافتن. رسید به پسرا که درمقابل تعداد خواهران چون موری بودیم دربرابر کوه.(فکر کنم تشبیهم اشتباه بود. تشبیه مقداری بود درحالیکه باید تعدادی می بود. همین “می بود” هم یک کلمه ی از بیخ و بن اشتباس) دو نفر جلوتر از من بودن که عملا درجا *یدن. اولی که شعر سرود و دومی هم بیان کرد نظری ندارم و استاد هم گفت پس تو از اینایی هستی که دنیارو به فلانجات می گیری و فقط اومدی مدرکه رو بزنی زیر بغل و یه زن بگیری و بعدش بچه و خلاصه … .(البته که اینارو نگفت. ولی می شد اینچنین برداشت کرد)

نوبت به من رسید. خواستم متفاوت باشم.  شروع کردم و باز همون مشکل همیشگی و خوردن جملات. فکر می کنم باید یه ذره بیشتر تمرین کنم ولی چطوری؟ تو خونه بشینم با خودم حرف بزنم؟ بعد بابام نمیگه چرا بچه ام اسکول شده رفته؟ اگه تغییر جنسیت بدم حله؟ اصلا چرا انثی مسلط تر حرف می زنن؟ می دونین چرا؟ چون وقتی با همدیگه گرم صحبتن خیلی جدی و مودبانه سخن بر زبون می رونن. ولی ما جرأت نمی کنیم با همدیگه جدی حرف بزنیم و ایضا از هر پنج تا کلمه ای که به کار می بریم دوتاش منافی عفت نباشه.

قبل از هرچیز(شاید هم بعد از هرچیز) خدا رو شاکرم که این دوتا درسو حذف کردم و جاش دروس دیگه اختیار نمودم. ولی نگرانم. پس فردا میریم خواستگاری بابای دختره میگه خب دیگه چه خبر جیگررررر. منم بالطبع میگم خبری نیست. سلامتی. و عین بز به میوه ها می نگرم. راستش اعتراف می کنم که با این سن و سال و یال و کوپال هنوز بلد نیستم سیب و خیار پوست بکنم. اگه باباهه بگه دوماد گلم بیا خیار بخور منه بی نوا چه کنم؟

نمی دونم چرا ، اما با آلبوم جدید رضا یزدانی خیلی حال می کنم. انگار یه سبک جدید توی موسیقی ایرانی بوجود آورده هرچند که چاوشی شعراش قشنگ تره. وقتی گوش میدی گه زده میشه به احوالت. بعدش اینکه دیشب همینطوری تلویزیون رو شبکه ۴ بود که یه دفعه شنفتم روی عکسای خبری آهنگ کات شده ی متین دو حنجره گذاشته بودن. جالبیش اینجاست که کلیپ این آهنگ ده پونزده روز پیش ریلیز شده. آهنگ قشنگیه یعنی فقط تنظیمش قشنگه. کاش یه شعر درست درمونی روش میذاشتن یا یه خواننده ی خوش صداتر می خوند حداقل.

دانلود آهنگ همراه از متین دو حنجره

دیدگاهی بنویسید


آقای پیری

نشستن توی اتاق و لم دادن روی صندلی و خیره شدن به مانیتور هیچ وقت نمی تونه اون حس هنری آدمو زنده کنه . الان و تو همچین وضعیتی بیشتر دوست دارم بخونم تا بنویسم . می ترسم سوژه هایی رو که قبلا به ذهنم رسیده سوخت بشن . فعلا تا باز شدن مدرسه ها! صبر می کنم .

حدود بیست روز پیش آخرین هفته ی ترم تابستونی بود و قرار بود من و دو تن دیگه از دوستان یه مطلبی رو سر کلاس ارائه بدیم. البته استاده که مدیر گروه هم هست برای اینکه وقت بگذره این ایده به ذهنش رسیده وگرنه اصلش اینه که درس بده و یه ذره اونجای مبارکو هم تکونی بده . به هرحال به هر زحمتی بود چند صفحه مطلب جور کردیم و یه روز که من و یکی دیگه از دوستان کلاس داشتیم قرار گذاشتیم پاورپوینت قضیه رو هم درستش کنیم . اون یکی دوستمون که کلاس نداشت بهمون خبر داد که بخاطر آماده کردن پاورپوینت رفته لپ تاپ نهصد تومنی خریده و ما هم از حسودی تا مرز ترکیدن پیش رفتیم . حتی هفته ی بعدش منم می خواستم برم لپ تاپ بخرم اما با خودم گفتم که من همیشه ی خدا که تو خونه ام . کامپیوترم هم که بازیای جدیدو اجرا می کنه دیگه واسه چی برم لپ تاپ بخرم؟ اینارو میگم اما بعضی اوقات جو گیر میشم. نمی دونم . شایدم تا قبل از دانشگاه خریدم .

اون روز با کلی دردسر و ناهماهنگی یه چندتا اسلاید درب و داغون درست کردیم و باقی کارا رو هم واگذار کردیم به خدا . می دونین ، حقیقت اینه که این دوتا یکی دوساعت با خودشون ور رفتن نتونستن چندصفحه مطلبی رو که از اینترنت گرفته بودمو مرتب کنن اما من ظرف چند دقیقه هم مطلبو آماده کردم هم پاورپوینتو . خداییش اگه یه ذره همت می کردم الان مدیر پروژه ای چیزی شده بودم . بعد از اینکه رفتیم خونه و یه خرده استراحت کردم بخشایی که هرکس باید ارائه می داد رو مشخص کردم و بعد از اینکه فایل مطلب رو براشون فرستادم بهشون زنگ زدم که از صفحه ی فلان تا فلان مال توئه . خودمم چون می دونستم استاده اصلا گوش نمیده چی میگیم و دانشجوها هم که نمی فهمن زیاد نگرانی نداشتم و تا شب قبل از ارائه حتی یه بار هم مطلبو نگاه ننداختم.

روز موعود فرا رسید . مطلبی که قرار بود من ارائه بدم حدود چهار صفحه بود که خوندنش نزدیک بیست دقیقه طول می کشید . وقتی داشتیم با هم تمرین می کردیم نمی تونستیم جلوی خنده امونو بگیریم و نگران بودیم که نکنه وسط ارائه هم این کنترلو رو خودمون نداشته باشیم . به هر ترتیب رفتیم سر کلاس و اول یه دختره ارائه داد که بعدا درباره شخصیتش بهتون توضیح میدم . حدود پنج دقیقه درباره ویندوز ویستا و اینکه منوش کجاست و ویندوز مدیا پلیرش چطوریه حرف زد . بعدش استاد که اصلا گوش نمی داد دختره چی میگه بهش گفت اینا که داستانه اصل موضوع رو بگو . دختره هم گفت تموم شد استاد . بعد استاد هم خنده ای شیطانی کرد و گفت باشه . بعدش به ما گفت من ساعت سه جلسه دارم ارائه اتونو تو یه ربع تمومش کنین . حالا ارائه ی هر کدوممون بیست دقیقه اس . موضوع ما هسته ی لینوکس بود که یه موضوع خیلی تخصصی و سنگینیه . یکی از دوستان شروع کرد و عملا دو سوم مطالبو نگفت و نوبت به من رسید . هنوز دو سه کلمه از دهنم خارج نشده بود که یه دفعه بلندگوی کلاس به صدا دراومد و گفت : آقای پیر هرچه سریعتر به دفتر پژوهش مراجعه کنن. آقای پیر … . سعی کردم نخندم و فقط یه لبخند زدم . یکی دو خط دیگه ادامه دادم و یارو دوباره گفت آقای پیری بیا دفتر . دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و درحالیکه کل کلاس و دوستایی که کنار دستم نشسته بودم داشتن ریسه می رفتن یه پوزخند کوتاهی زدم و ادامه دادم . هنوز یک دقیقه نگذشته بود که استاد گفت نفر بعد … افتضاح بود . حالا خوبه اصلا گوش نمی داد چی میگم و داشت با یه استاد دخترباز حرف می زد . دوستم شروع به ارائه کرد و بازم استاد گفت اینا داستانه . مطلب تخصصی بگو . حدود بیست نفر ارائه دادن و به همشون همینو گفته . بدبختی مدیر گروه هم هست نمیشه بهش چیزی گفت .

این پیری هیچ جا ولمون نمی کرد

یه هفته قبل از این ماجرا برای اینکه در مورد کارآموزی توجیه بشیم با یکی از دوستان که قراره با همدیگه بریم شرکت باباش و الکی مهر بخوریم ، رفتیم پیش استاده . حالا استاده کیه؟ همونیه که رئیس دانشکده اس و بخاطر سایت ازم تعهد گرفته بود . خلاصه گفتش که به جای گزارش کار برام سایت طراحی کنین میخوام نمره هارو بذارم توش . ما هم گفتیم خب خودش میگه ساده دیگه زنهار قبول کردیم و قرار شد هفته ی بعد درباره جزئیاتش بیشتر توضیح بده . هفته ی بعد رفتیم و اونم شروع کرد . سایتو با asp.net طراحی کنین . بعد چندتا بخش داشته باشه . یه قسمت یه جدول باشه که بتونم لیست نمره ها رو توش بذارم . بعد وقتی رو این جدوله کلیک می کنم فیلدا باز بشه تا اگه خواستم تغییری بدم بتونم . یه گزینه ی اعتراض هم داشته باشه . بعدش یه صفحه ی اخبار میخوام . یه قسمت هم برای فرم تماس باشه که توش گزینه های اعتراض و پیشنهاد و انتقاد داشته باشه و اینا رو تو صفحه ی مدیریت دسته بندی کنه . یه دیتابیس هم داشته باشه که هر دانشجویی برای اعتراض اسمشو ثبت کرد بره توی دیتابیس .

نمی دونم استاده چه فکری کرده بود . اصولا این کارا رو برای درس پروژه میدن . ما هم موندیم تو رودرواسی و هیچی نگفتیم . به دوستم میگم ما نمی تونیم این سایتو طراحی کنیما . من فقط بلدم وردپرس و جوملا و این چیزا رو نصب کنم. میگه اشکال نداره یاد می گیریم خب . میگم asp.net خودش تنهایی یه دوره ی شیش ماهه کلاس آموزشی داره غیر از اون پیاده سازیش هم هست . قبول نمی کنه . حالا هم میخوام زنگ بزنم بهش ببینم چه گلی زده به سرمون .

دیدگاهی بنویسید


کفر نعمت ، نعمتت افزون کند؟!

طاقواز روی تخت دراز کشیدم . باد خنک و مطبوع کولر فضای اتاقو پر کرده . در اتاقم بازه و یه نور ملایم سفیدرنگی وارد اتاق میشه . احساس آرامش می کنم . این بیشترین لذتیه که از زندگی می برم . کلا با روند زندگیم حال نمی کنم . ازش لذت نمی برم .

نگرانم . از این می ترسم که اومدیم و روزه گرفتم ، نماز خوندم ، سعی کردم طبق اصولی که یاد گرفتم آدم خوبی باشم ، حیا داشتم و زیر این همه فشاری که به هر جوونی وارد میشه تسلیم نشدم ، خودمو از لذتای جسمی و مادی محروم کردم و آخرش هیچی به هیچی . می ترسم که نتونم تحمل کنم و آخرش بند اعتقادات سستم پاره بشه .

توی دوستای دانشگاهیم کم پیدا میشن که اهل مذهب باشن . یا اگر هم باشن فقط نماز خوندن و روزه گرفتنشو یاد گرفتن . بعضیاشون خیلی صریح اعلام می کنن که مشروب می خورن و هر از چندگاهی رابطه ی جن*سی دارن و بعضی دیگه هم این کاراشونو حداقل از من مخفی می کنن ولی از وجناتشون مشخصه که اهلشن . خیلی هم شاد و خوش خرمن و محبوب قلب ها . اما منو امثال من دچار یاس و سرخوردگی شدیم . از مسلمون بودن خیری ندیدیم . نه لذتی نه آرامشی نه موفقیتی .

تاثیرشو کاملا حس می کنم . تا همین دو سه سال پیش خیلی به شبای قدر معتقد بودم و با اینکه اهل مسجد و قرآن به سر گرفتن نبودم ولی از تلویزیون و رادیو دعاها رو گوش می کردم . الان دیگه اینطوری نیستم . هیچ حسی نسبت به این شبا ، هیچ حسی به ماه رمضون ، کلا هیچ حسی نسبت به مراسم و شئونات مذهبی ندارم . نمی دونم ، شاید سال دیگه که اینجا سر زدین ، بگم که کافر شدم . مثل خیلی از همکلاسیام .

دیدگاهی بنویسید


هرمیون گرنجر

به شخصه تا حالا پیش نیومده که گناه خیلی سنگینی انجام داده باشم و عذاب وجدان روحمو سوراخ کرده باشه . ولی خب ، مثل خیلی جوونای دیگه گناهای ریز داشتم که چندان به ترکشون تو این ماه امیدی ندارم . نمی دونم ، شاید یه روزی تو همینجا اومدم و اعتراف هم کردم .

پارسال پاییز دسته جمعی رفته بودیم … بخشید به گیرنده هاتون دست نزنین . تاثیر این پارازیتاس . البته برای کم شدن تاثیرش و جلوگیری از مبتلا شدن به سرطان راهای زیادی وجود داره که یکی از راها رو در ذیل! براتون شرح میدم . داشتم می گفتم . پارسال آبان ماه بود و حمید عسکری تازه آلبوم داده بود . یکی از دوستام توی دانشگاه دائما با تلفن حرف می زد و همه اش از شرکت و حاج احمد و دفتر و این چیزا صحبت می کرد . خیلی کنجکاو شده بودم ولی کلا با سوال کردن مستقیم حال نمی کنم . یعنی اصلا با حرف زدن مستقیم میونه ای ندارم و تفکرم هم اینه که طرف باید خودش از رفتار و صحبتای من بفهمه چی میخوام. یه چند روزی گذشت تا اینکه دوستمون به حرف اومد و گفت فردا میام دنبالت که بریم شرکت . گفتم چه شرکتی؟ گفت بیا خودت میفهمی . خب منم فکر کردم الان می برتم یه شرکت کامپیوتری و دوزار تخصص یاد می گیرم . خلاصه خیلی خوشحال بودم که بالاخره کار پیدا کردم .

دنبالم نیومد . زنگ زد گفت با مترو بیا من راهنماییت می کنم که کجا پیاده بشی . منم که همچنان فکر می کردم با یه شرکت کامپیوتری مواجه خواهم شد با ذوق و شوق قبول کردم و راه افتادم سمت شرق تهران . با کلی دردسر و مکافات منو پیدا کردن و راه افتادیم سمت دفتر . بعد از چند دقیقه پیاده روی رسیدیم و به دفتر شرکت کامپیوتری! دخول کردیم . چند نفر تو یه آپارتمان حدودا هفتاد متری تو همدیگه می لولیدن . به چندتاشون سلام و عرض ادب نمودیم و رفتیم تو یه اتاق خالی . از زور بیکاری نگام رفت به در و دیوار . دیدم عکس دستبند و گردنبند زیورآلاته . با خودم گفتم زرشک! حتما الان میگن بیا برامون بازاریابی کن اینا رو بفروش به خلق الله . قبل از اینکه صاحابش بیاد بچه ها گفتن بیا بهت یاد بدیم چیکار کنی که یه وقت نرینی . انصافا ترسیدم . گفتم الان چیکارم میخوان بکنن . گفتن قلاب بگیر . یا خدا . قلاب گرفتم و بعد گفتن با مشت تو دستت فشار میدیم تو دستتو باز نکن خم هم نشو . مشتو فشار داد و خیلی سریع سقوط کردم . بعد یه دستبند بستن به دستم و دوباره فشار دادن که هیچ از جام تکون نخوردم هرچی زور زدن . گفتن حالا خم شو دستتو بزن به نوک پات . منی که دستم به زانوهام هم نمی رسید انگشتامو زدم به زمین . یه چندتا آزمایش دیگه هم کردن که من کلی تعجب کردم . تازه می گفتن سرطانم خوب می کنه . می گفتن این دستبندا حالت مگنتیک دارن و امواج رادیویی رو میفرستن تو باقلواها .

بالاخره صاحابش اومد و هی ور زد و آزمایش انجام داد . دوستان عزیزتر از جانم هم تو سررسیدشون چیز می نوشتن. حرفاش که تموم شد متوجه شدم که درست متوجه شدم و باید کار بازاریابی انجام بدم . اما دوستام گفتن که بره رو پلن بی! (یکی دو روزه افتادم تو خط کال آف دیوتی!) بعد از چند دقیقه تنفس دوباره اومد و کم کم دوریالیم افتاد که بله ، شرکت هرمیه و زیرمجموعه و الانم دارن منو پرزنت می کنن . جلسه خیلی طول کشید چون من زیاد سوال می پرسیدم . بعد از جلسه هم منو با اعضا آشنا کردن . یکیشون باباش مرده بوده و تا یه ماه پیش سرچهار راها جوراب میفروخته . یکی باباش ورشکسته شده و خونه اشون از فرشته اومده قیطریه . یکی ظرف یه سال ویتارا خریده چون می خواسته که پولدار بشه و زحمت کشیده و خاک صحنه خورده . نکته ی بارزش هم این بود که همشون و حتی دوستای گل من به شدت سیگار می کشیدن و همه اشون از دم مصرفشون بالا بود . اون روز هم گذشت و قرار شد یه روز دیگه هم بیام ولی موقع خداحافظی دوستم یه حرفی زد . گفت حامد حالا چقدر پول داری؟ گفتم صد تومن دویست تومن . گفت کمه . گفتم خب سیصد تومن . گفت نه باید یک و دویست جور کنی . گفتم ندارم . گفت فردا بیا با هم صحبت می کنیم . گفتم خب الان صحبت کن گفت نمیشه فردا بیا اون یارو بهتر برات توضیح میده .

دوباره رفتم اونجا یه مقدار بحث کردم اونام هی توجیه می کردن . حوصله نداشتم زیاد جنگ و جدل کنم . خواستم خودمو راحت کنم گفتم من اونقدر پول ندارم . گفتن اشکال نداره الان ما یه راهی جلو پات میذاریم که پولت جور بشه . گفتم خب ، شاید الان یه تبصره ای چیزی داشته باشن یا مثلا به من اعتماد کنن و دستبندا رو مجانی بدن تا براشون بفروشم و بعد پولشونو پس بدم . ولی زهی خیال پوچ! یه برگه دادن بهم و گفتن اسم هرکیو میشناسی توش بنویس . گفتم کیارو ؟ گفتن فامیل دوست آشنا همکلاسی . اسم همکلاسیای دبستانت هم بنویس . گفتم بابا من که دیگه اونا رو تا ابدالدهر نمی بینم که ، گفتن نه تو چیکار داری بنویس . یه هشتاد تا اسم شد . بعد گفتن حالا بنویس چقدر پیششون اعتبار داری از پنج بهشون نمره بده . بعد گفتن حالا بنویس هرکدوم اگه ازشون پول بخوای چقدر بهت پول میدن . گفتم خب بستگی داره که چقدر پول بخوام . مثلا اگه واسه تاکسی باشه فرق می کنه با اینکه افتاده باشم رو تخت بیمارستان . کلی سر این موضوع بحث کردیم آخرش رفتن پیش رئیسشون . داشتم لب خوانی می کردم . گفت این بچه اینا رو میگه چی بگم صداشو بندازم؟ رئیسش گفت هرچی گفت بگو آره همونه تو درست میگی . بعد اومد پیشم و گفت فکر کن تو بیمارستانی داری می میری . دیگه وارد جزئیات بیماریش نشدم و مبالغو وارد کردم . یکی هزار تومن یکی پنج هزار تومن . کر خنده بود این قسمتش .

بعد که کارم تموم شد گفت حالا شماره تلفن همه اینارو هم بنویس و بهشون زنگ بزن . دیگه اینجا بود که با جدیت وارد شدم و گفتم من حاضر نیستم به دوست دخترم رو بندازم بهش بگم دوسِت دارم اونوقت زنگ بزنم شوهرخاله ام که چندساله ندیدمش بگم به من کمک کن؟ عمرا . زکی خیال واهی! گفتن برای پول درآوردن باید تلاش کنی. فکر کردی همینطوری پول ریخته؟ گفتم من اهل مادیات نیستم . گفتن تو نیستی ، شاید اون باشه پس باید پولدار باشی . خلاصه هرچی می گفتم یه چی می گفتن ولی آخرش من کوتاه نیومدم و تیرخلاصو زدم . گفتم شرکت هرمیه من نمیخوام بیام . کلی هم دوستام ناراحت شدن که به ما اعتماد نداری و و شک داری و سکوت قلبتو بشکن و برگرد ، نذار این فاصله بیشتر از این شه و این صوبتا . با این حال قضیه ختم به خیر شد و دست از سر با موهای پرپشت من برداشتن .

چندماه گذشت . کم میومدن دانشگاه و واحد کم برمی داشتن تا به امورات دستبند فروشی و زیرمجموعه داریشون برسن . تا اینکه یه ماه پیش همون دوستم بهم اس ام اس داد و گفت فردا بیا بریم دفتر جدیدو بهت نشون بدم و یه سری خبرای خوب بهت بگم . بعدش هم میریم یه جای توپ حال کنی . نه نگفتم . فکر کردم لابد می دونن که من کار نمی کنم . فردا با ماشین اومدن دنبالم و رفتیم یه جای جدید تو همون شرق تهران . منو بردن دفترشون که مثلا نشون بدن چقدر بزرگ شده و ملت کرور کرور میان اونجا دستبند بخرن و پرزنت کنن. دختراشم زیاد شده بودن که تعدادیشون جوراب هم نپوشیده بودن!!! یه اتاق کنفرانس پیشرفته هم درست کرده بودن واسه کسایی که می خواستن محصول بخرن و از اونجایی که نمی شد رو دختر مردم آزمایشاتشونو تست کنن از سیستمای مولتی مدیا بهره می جستن . دخترایی رو می دیدم که با خانواده اومده بودن تا اونا رو به خرید راضی کنن. قسمت بالکنشون هم کرده بودن برای سیگار کشیدن و چقدر هم می کشیدن . مصرفشون از اون دفعه بالاتر زده بود . علاوه بر این دائما حرف از سمینار و کوالالامپور و سنگاپور و ویزا و این چیزا بود . بعدش هم منو بردن بیلیارد . یه ذره خودشون بازی کردن و بعدش به منم یاد دادن که مثلا نمک گیر بشم و یه زیرمجموعه بهشون اضافه بشه . به دوستم میگم تو الان یه ساله داری کار می کنی ماهی چقدر درمیاری؟ میگه فعلا چیز زیادی درنمیارم ولی سال دیگه همین موقع ماهی شونزده میلیون درآمد دارم . راستی اینم یادم رفت بگم که اسم این شرکت تو لیست وزارت اطلاعاته و اگه تا الان جمع نشده احتمالا بخاطر اینه که مردم متوجه نمیشن که دستبند سی هزارتومنی رو سیصد هزار تومن می خرن .

به هرحال از نوع رفتار سرد من متوجه شدن که من اینکاره نیستم و دیگه باهام تماس نگرفتن . حقیقتش اگه از دستگیر شدن و دستمالی کردن مردم واسه عضو شدن بگذرم نمی تونم از درآمد حرومش بگذرم. تازه اونم درآمدی که بعد از دوسال شاید رو دور بیوفته . مطمئنا اگه کار و کاسبی درستی بود ظرف چند روز اون پولو جور می کردم و میوفتادم دنبالش ولی این پولا خوردن نداره . پس فردا بچه ام کج و کوله به دنیا میاد . راستی گفتم بچه . میگم که با اجازه بزرگترا واسه بچه ام دنبال مامان می گردم . اگه یه مادر خوب و زحمتکش وخوشگل! سراغ دارین مارو هم از الطافتون در این ماه رحمت بی نصیب نذارین و مطمئن باشین حتما تو عروسیتون جبران خواهم کرد ! الهی آمین!

دیدگاهی بنویسید


لولو برد

سلام جهان ! یکی از عالی ترین آب و هوایی که میشه برای یه منطقه متصور شد هوای تابستونی اما ابریه . دقیقا مثل هوای امروز . دوست دارم برم تو خیابون قدم بزنم ولی همتشو ندارم . یه کاری هم هست که یه ماهه میخوام انجامش بدم ولی می ترسم . اگه خدا این تنبلی رو ازم می گرفت دیگه هیچ مشکلی نداشتم .

خب میریم که یه مروری کنیم اخبار دانشگاه رو . چهارشنبه ی هفته ی پیش بالاخره چشممون به رخ پرجمال استاد مزین گردید و استاد گرام با حدود یه ساعت تاخیر با عشوه و ناز و بیگودی! وارد کلاس شد . اول پای تخته شروع کرد به نوشتن لوح داریوش و ما فکر کردیم استاد کلاس اندیشه اسلامی رو با تاریخ اشتباه گرفته ولی بعد از مدتی پی به اشتباه خودمون بردیم و بسیار شرمگین شدیم . واقعا من به خط خودم امیدوار شدم . دیگه از این به بعد اگه یه دختری بخواد جزوه امو ببره کپی کنه نمیگم برو از اون پسره بگیر. به هرشکل استاد حدود یه ربع درس داد و گفت چند دقیقه برید آنتراک . ما هم بیرون کلاس ول می گشتیم و در انتظار استاد دست به دعا شده بودیم . یه ربع گذشت شد نیم ساعت . نیم ساعت شد چهل و پنج دقیقه . بالاخره بعد از یه ساعت استاد خرامون خرامون به کلاس دخول نمودن . دوباره همون آش و همون بشقاب. (بعضیا تو بشقاب آش می خورن) دوباره بعد از یه ربع درس رفتیم آنتراک . دوستان پیشنهاد دادن که بریم بوفه یه گلویی تازه کنیم . منم گفتم بابا بی خیال الان استاد ما میاد حضورغیاب می کنه غیبت می خوریما . هیچ التفات نکردن و رفتیم بوفه به صرف کیک و ساندیس! البته ساندیس که نه ، از این رانیا که تو پاکته .

وقتی برگشتیم دیدیم استاد سرکلاسه . رفتیم نشستیم و یکی دو دقیقه بعد گفت خب درسمون تموم شد و چون من یادم رفته لیستمو بیارم از هفته ی بعد حضور غیاب می کنم . در حین خروج از کلاس بود و ما هم مشغول جون دادن پای تخته تا بتونیم کلمات قصار نوشته شده توسط استادو بخونیم که ناگهان استاد به یکی از بچه ها گفت بیا دفتر اساتید کارت دارم . البته این پسرک قصه ی ما هیکلش چهار برابر منه و هیچ ترسی به دلش راه نداد و رفت پیش استاد . وقتی اومد بیرون گفتم چی شد؟ گفت : « هیچی رفتم تو دیدم اتاق خالیه و فقط استاد رو صندلی نشسته . گفت بیا اینجا کنارم بشین . خوب شد نگفت بیا رو پام بشین . رفتم پیشش نشستم . گفت تو پراید داری؟ گفتم نه . گفت آخه صبح یکی با پراید بد پیچید جلوم خیلی شبیه تو بود . بعدش دیرم اومدی سرکلاس فکر کردم رانندهه تویی . آخه من با کسی سوء سابقه ندارم . بعدش پرسید بچه کجایی؟ گفتم شهریار . همینکه اینو گفتم یه متر پرید بالا .»

پنجشنبه و جمعه خیلی سریع گذشتن و شنبه شد . صبح کله سپیده! از خواب دل کندم و رفتم به سوی دانشگاه . استاده گفته بود شاید نیاد . حدود نیم ساعت صبر کردیم بعد دیدیم با استیل خاصش از دور نمایون شد . استیلش اینطوریه که پاهاش نیم متر جلوتر از خودش حرکت می کنن و همیشه یه جزوه ای کتابی چیزی هم زیر بغلشه . با اکراه و آه و ناله و عجز و لابه به سمت کلاس حرکت کردیم . اخلاق این استاد به شدت رو اعصابه . خیلی به ضایع کردن و تحقیر دانشجو علاقه منده . رفتیم نشستیم سرکلاس و نیم ساعت به در و دیوار نگریستیم و بعدش گفت می تونین برید دیگه . و رفت . کلاس چهار ساعته رو اینطوری پیچوند . قبلا هم که باهاش کلاس تئوری داشتیم همینطوری بود . البته ما از اینکه کمتر می بینیمش خیلی خرسندیم و از حرفای جذابش مثل این جمله که من مایه ی شرممه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست کمتر مستفیض می شدیم . بدبختانه مدیر گروه هم هست و نمیشه هیچی هم بهش گفت وگرنه حتما بهش می گفتیم ریز می بینیمت استاد . اینو بدون که اون *** برد . شایدم *** خورد . دقیق نمی دونم .

 

بعد از ظهر هم با همین استاد یه آزمایشگاه دیگه داشتیم . دو سه تا از دانشجوها ارائه اشونو آماده کرده بودن که یکیشون ارائه داد و وقتی نوبت به اون دوتا رسید استاد فرمودن که شما ارائه اتونو بدین وقتی هم تموم شد می تونین برین . و رفت . کلاس چهار ساعته رو تو یه ربع پیچوند . البته ناگفته نمونه که این هفته نوبت ارائه ی ماست و امیدواریم از این دست شانس ها برای ما هم اتفاق بیوفته . و اون روز تموم شد . البته یه مطلبی رو نگفتم . اون روز به یکی از بچه ها گفتم به اون دختر مزاحمه زنگ بزنه . زنگ زد و گفت ببخشید اشتباه گرفتم . صدای دختره یه مقدار بم بود . هرکی بود قطعا منو میشناخت و سایت قبلیمو می خوند . دو ماه پیش هم یکی از دخترای همکلاسی خیر سرش بخاطر سایت از من شکایت کرده بود و ما حدس می زدیم که اون باشه . از همین روی یه مطلبی توی سایت گذاشتم و خواستم عکس العمل مزاحمه رو ببینم . اولا که اون دختره که شکایت کرده بود خیلی قاطی کرد و مثلا خواسته بود یه مقدار عقده هاشو تو کامنت دونی سایت خالی کنه . ثانیا امروز و چند روز بعد از نگارش اون مطلب ، ساعت نه صبح زنگ موبایلم به صدا دراومد . قطعا هرکی که هست سایتو می خونه چون من توی سایت نوشته بودم که فقط ساعت دوازده ظهر زنگ می زنه .

خواستم یه جمله ی قصار بگم دیدم بهتره که شعر بگم . گر پسری کشته شود ، دختری ترشیده شود ، گر پسران کشته شوند ، کل جهان لیته شود . چی؟ وزن و قافیه نداشت؟ ولی حقیقت که داشت .

دیدگاهی بنویسید


گردیدن

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !!

یکی از مشکلاتی که بهش گرفتارم تنظیم نبودن خوابمه . شبا ساعت دو سه می خوابم صبح ساعت هشت نه بیدار میشم و تا ظهر کسلم . دوباره ظهر سه چهار ساعت می خوابم و بعدش بازم کسلم . علتش هم اینه که من کلا شبارو بیشتر دوست دارم و از طرف دیگه بیشتر کلاسام ساعت هشت صبح بوده و هست . اینه که به هم می ریزه .

چهارشنبه ی هفته ی پیش اولین روز ترم تابستونی بود . راغب نبودم تابستون کلاس بردارم ولی نمی خواستم تحت فشار باشم . از یه طرف خانواده که هی می گفتن چرا همش تو خونه ای و از طرف دیگه تنهایی و اضمحلال و غم فراق و این شر و ورا . به هر شکل صبح علی الخروس! پا شدم که برم دانشگاه ولی انصافا خیلی زور داشت . تا حدی زور داشت که می خواستم بی خیال شم و بگیرم بخوابم ولی همون فشارایی که خدمتتون عرض کردم نذاشت که نرم.(برای راحتی کار ، بخونین گذاشت که برم!) هلک و ولک با اتوبوس و مترو و تاکسی رسیدم دانشگاه . هوا نسبتا خنک بود . رفتم روی بورد شماره کلاسو دیدم و رفتم سمت کلاس. یه نگاهی تو کلاس انداختم دیدم بَه! تو کلاس پره دختره که ! حقیقت امر اینه که موقع انتخاب واحد جلوی کلاس ما زده بود مختلط ولی چند روز قبل از شروع کلاسا یه دفعه شد برادر . از اینکه دخترا هم تو کلاس هستن خیلی مشعوف شدم . می دونین ، حضورشون یه طراوت و لطافت خاصی به کلاس میده . بعدشم ، اگه اونا نباشن ما کیو مسخره کنیم؟ خب حوصلمون سر میره چهار ساعت پشت سر هم اندیشه اسلامی داشته باشیم .

حدود یه ربع از کلاس گذشته بود که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت خانوما کلاسشون عوض شده و برن فلان کلاس . قیافه من اینجوری شد  :(   . کم کم داشت حوصله ام سر می رفت استاد هم نمی اومد. زنگ زدم دوستم گفتم بیا الان استاد میاد . گفت دارم میام . ساعت شد نه ولی استاد نیومد و ما هم دست از پا درازتر می خواستیم برگردیم خونه که چندتا از بچه ها رو دیدیم. کلاس اونا نه و نیم شروع می شد زنهار یه ذره مشغول به گشت و گذار توی دانشگاه شدیم . عکس زیر هم حاصل همین گشت زدناس . حالا اگه طرف نمی نوشت تو انتشارات هستم انگار اتفاق خاصی می افتاد.

تنهایی برگشتم خونه . روزا گذشت تا به شنبه رسید و باز کلاسای دیگه . صبح علی الغروب! رفتم دانشگاه . کلاس باید نه شروع می شد ولی استاد ساعت نه و نیم اومد . کلاسمون آزمایشگاهی بود که البته باید با کامپیوتر کار می کردیم . استاد حدود یه ربع حرف زد و توضیح داد که چیکارا میخواد بکنه و بعدش گفت خب ساکت باشین میخوام برگه تصحیح کنم . برگه ی امتحانایی که دقیقا یه ماه پیش برگزار شده بود . ما هم پا شدیم رفتیم . کلاس عملا باید چهار ساعت تشکیل می شد و خوشبختانه یا بدبختانه ساعت دو بعد از ظهر هم با همین استاد یه کلاس چهار ساعته ی دیگه داشتیم زنهار باید ول می چرخیدیم تا این چند ساعت بگذره . نتیجه ی این ول گشتنا هم شد عکس زیر . بچه های رشته ی کشاورزی قسمتی از زمینای بایر دانشگاه رو برداشتن و توش خیار و دیب دمینی کاشتن . اون دبه های آبی رنگی هم که می بینین برای بار انداختن خیار شور و ترشیه .

ساعت دو شد و رفتیم سر کلاس. استاد با نیم ساعت تاخیر اومد و حدود پنج دقیقه یه سری توضیحاتی راجع به کلاسش ارائه کرد . گفت که ما تئوری این درسو قبلا بهتون یاد دادیم حالا توی آزمایشگاه میخوایم ببینیم چقدر یاد گرفتین . برای همین هرچند نفر با هم یه تحقیق جمع کنن و بیان اینجا ارائه بدن . روزایی هم که ارائه ندارین می تونین نیاین چون من حضور غیاب نمی کنم . خب دیگه کاری باهاتون ندارم خدافس !

از روز یکشنبه حوالی ساعت دوازده یکی یا شماره ی ۹۱۲ زنگ می زد و تا می گفتم بله قطع می کرد. احتمالا شماره امو از روی مشخصات صاحب دامین ( whois ) پیدا کرده بود . تا سه شنبه به همین منوال بود تا اینکه والده ی محترمه گیر دادن که زنگ بزن ببینیم دختره یا پسر . گفتم بی خیال زنگ بزنم راهش باز میشه یه دفعه نصف شب زنگ می زنه . اگه دیگه جوابشو ندم بی خیال میشه . گفت نه الا و بلا میخوام بدونم دختره یا پسر . خلاصه شماره اشو ازم گرفت و گفتم زنگ نزن تا فردا به یکی از بچه ها بگم با شماره ی خودش زنگ بزنه . گفت باشه . بعد شب اومده میگه زنگ زدم . گفتم چرا ؟ گفتی زنگ نمی زنم که؟ گفت با یه خطی که لازم نداشتیم زنگ زدم. گفتم خب کی بود حالا؟ گفت دختر بود . گفت الو قطع کردم . صداش می خورد بالای بیست سالش باشه . می دونین ، اصولا غیر از اتفاقاتی که توی دانشگاه میوفته من چیزی پنهون ندارم . فقط اون قضیه ی اصلی رو به خونه نگفتم .

دوباره چهارشنبه شد و شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه . تا حوالی ساعت نه تو کلاس نشسته بودم که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت بازم استاد نمیاد برید . منم زنگ زدم دوستم گفتم نیا که استاد پیچیده . گفت اه من چند دقیقه دیگه می رسم دانشگاه. صبر کردم تا برسه . یه چندتا از بچه های دیگه هم که کلاسشون ساعت نه و نیم بود به جمعمون اضافه شدن و شروع کردیم به چرخیدن . حاصل این چرخشمون هم عکس زیر شد . همونطور که ملاحظه می کنین راننده ی تاکسی یکی از بدترین مکان های موجود برای نشستن رو انتخاب کرده و البته بعد از گرفتن این عکس جمع کثیری از رانندگان به سمت ما حمله ور شدن و بالطبع ما هم در رفتیم .

تو راه برگشت به خونه بودم و توی واگن نسبتا خنک مترو نشسته بودم . (متروی تهران – کرج) یه خانواده ی پرجمعیتی دو سه تا صندلی جلوتر نشسته بودن و البته همشون زن و بچه بودن و به زور خودشونو جا کرده بودن . (افعال بودن رو خودتون به قرینه ی لفظی حذف کنین!) رو به روی من و از جمع این زنان و کودکان یه دختر بلوند و چشم زاغ با پوست روشنی نشسته بود که بهش می خورد حدودا هیجده نوزده سالش باشه . حالا هی من سعی می کنم حیا پیشه کنم ، مأخوذ باشم و نیگا نکنم نمیشه . زیر زیرکی نگاش می کنم. تو نگاه اول خوشگل به نظر می رسید ولی بیشتر که دقیق شدم دیدم نه ، همچین زیاد مالی هم نیست . به قول شاعر ، ملکی ایرلاین تو بهترین مالی . حالا رو این قضیه زیاد سخت نگیرین دیگه ، به هرحال منم پسرم دل دارم خب! و این بود هفته ی کاری ما .

دیدگاهی بنویسید