اشتباه رو با اشتباه جبران نکنید

کلا آدمی هستم که کم سوتی میدم و اگر هم سوتی بدم خیلی معمولی و کوچیکه. شاید چون روابطم زیاد نیست و دلمشغولی هام کمه و اغلب تمرکزم رو حرف زدن رو حفظ می کنم. حالا دیشب می خواستم به یکی از دوستام اس ام اس بدم که اگه میخوای کفش بخری فردا بریم. بعد بخاطر همنامی، اشتباهی فرستادم واسه پسرخاله م که پنج سال ازم بزرگتره و دوران بچگی ارتباطمون بیشتر بود ولی حدودا ده سالی میشه که تقریبا هیچ ارتباطی با هم نداریم و چند سالی هم هست که ازدواج کرده.


به محض اینکه اس ام اس رو فرستادم، فهمیدم اشتباه کردم و چنان اعصابم خرد شد که با مشت می کوبیدم روی پام و می گفتم: اه اه اه … . بلادرنگ یه اس ام اس براش فرستادم و خودم رو معرفی کردم و معذرت خواستم و گفتم اشتباه فرستادم. اما همچنان عصبانی ام چون جوابمو نداد مرتیکه و حقشه یه اس ام اس بدم بکشمش به فحش تا بفهمه زن گرفتن یعنی چی. حالا خوبه زنش همچین چیزی هم نیستا، من خودم میرم زن می گیرم از هر پنجه ش یه آفتاب بریزه. گفتم به پدر که قرص قمر داشته باشد.
به امید آن روز … ایــمیــــــن

دیدگاهی بنویسید


تحویل‌دار واقعی

دیشب بطور اتفاقی شبکه استانی قم رو می دیدم. یه آقای مجری ای بود که داشت با شور و هیجان از مردم پول و جنس و کالا می گرفت برای ایتام و نیازمندان. رفتارش بیشتر شبیه دلال ها بود. وسط این پول گرفتن ها، آیتم هایی هم پخش می شد از مردمی که فقیر بودن و نیازمند کمک و همین آقا که مهدی تحویلدار باشه هم مجری این گزارشات بود. وقتی آیتم تموم می شد دوباره می اومدیم توی محوطه و جایی که تحویلدار مشغول جمع آوری کمک های مردمی برای آدم های توی گزارش بود.

مهدی تحویل دار
مثلا یکی حلقه ی ازدواجشو می داد می گفت برای گزارش چهار. یکی عروسک می داد واسه ریحانه ی گزارش هفت. یکی اسلحه شکاریشو آورده بود که می گفت هشت میلیون می ارزه و تحویلدار گفت بذارین واسه فروش. یه پسری آکواریوم آورده بود. یکی یه انگشتر می داد بهش و می گفت نگینش سنگ حرم امام علی و قیمتش حداقل یک و نیم میلیونه که البته شاید خود انگشتر پنجاه تومن هم نمی ارزید ولی چون طرف گفته بود واسه حرم امامه این قیمت بهش خورده بود. حتی یک نفر تابلوی اتاقشو برداشته بود آورده بود و می گفت این بیست سال تو حرم امام حسین بالای مزار بوده و دیگه حداقل حداقلش شیش میلیون ارزش داره. حجم خیلی زیادی از پول و طلا و انواع کالا جمع می شد و واقعا هم معلوم نبود چطور قراره به دست نیازمند برسه و اگه یک نفر هوس می کرد چند تا النگو بذاره تو جیبش مطمئنا هیچ کس نمی فهمید.

بوسه تحویل دار بر دست استاندار سابق قم

اما تو خود گزارش ها چهره ی همه ی افراد رو واضح نشون می دادن و حتی اگه اون آدم ها براشون مهم نبود که شناخته بشن، سازنده های برنامه نباید این کارو می کردن و غرور یه عده رو خدشه دار می کردن. بعضی ها هم واقعا نیازمند بودن. پدر خانواده فوت کرده بود و مادر باید بچه های کوچیکشو بزرگ می کرد. اما یکی از گزارش ها برام جالب بود که مَرده به بهونه ی اینکه کار نیست تو خونه نشسته بود و دخترش مجبور شده بود بره کار برشکاری کنه و انگشت دستش دچار مشکل بشه. آدم حتی اگه پا هم نداشته باشه می تونه تو خونه و همینطوری نشسته درآمدزایی کنه. مثلا جعبه های کادویی درست کنه یا چه می دونم از این بدلیجات و کلی چیز دیگه. جور تنبلی یه آدمو باید خونواده و بعدش هم مردم بکشن.
متاسفانه مسئله ی دیگه ای هم که هست اینه که هیچ نظارتی روی موسسه های خیریه و کمک های جمع آوری شده وجود نداره و اخبار کلاهبرداری های اینچنینی رو هم زیاد می شنویم. ضمن اینکه پول دستی دادن به نیازمند خیلی دردی رو دوا نمی کنه و دو روز بعد میشه مثل قبل. حتی بعضیا رو میشناسم که لنگ اجاره خونه هستن ولی ماشین ظرفشویی و مایکروفر و اینا دارن. به همین دلایل اگه به موقعیتی برسم که دستم به حلقم برسه، ترجیح میدم جای اینکه به کسی بلاعوض پول بدم، کمکش کنم زندگیش رو روال بیفته. واسه همین شاید مثلا تو خیابون از دستفروش چیزی بخرم ولی عمرا به گدا کمک نمی کنم. هرچند، خودم هم فرقی با گدا ندارم :( .
پی نوشت: تا وقتی آدما رو نشناختیم نمی تونیم درباره شون قضاوت کنیم. شاید تحویلدار آدم خیلی خوب و خالصی هم باشه.

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه همسریابی

با اینکه چند مدتیست از برگزاری نمایشگاه کتاب گذشته و متاسفانه این نمایشگاه فقط برای پایتخت نشیناس، اما بد نیست به برخی اتفاقات مهم و جالب در متن و حاشیه ی نمایشگاه اشاره کرد. منظور از الف و میم هم افرادی هستن که یک بار با هم رفتیم و البته خودم هم چندبار تنها رفتم.
—————————————————–
در غرفه ی انتشارات مروارید، کامران رسول زاده نشسته بود و کتاباشو برای دخترای جوان امضا می کرد.
من: عه؟ کامران رسول زاده …
میم: هان؟ کی هست این؟
-: «شاعره. ببین میخوام ازش امضا بگیرم ولی همش دخترا میرن من روم نمیشه بیا با هم بریم تو برام امضا بگیر.»
رفتیم پیش رسول زاده و دوستم با اسم من گرفت.
رسول زاده: شما کار هنری هم می کنید؟
ما: نع!
این نه به قدری تحقیرآمیز بود، چنان له شدم که احساس حقارت از سر و کولم میره بالا میاد پایین. با اجازه من الان برم دستشویی یه کار هنری بکنم بیام.
—————————————————
یکی از دخترای غرفه دار اونقدر خوشگل بود که روم نشد برم کتابی که می خواستم رو بگیرم. حالا باید برم بیرون بخرم.
—————————————————
رایتل سیمکارت می داد با ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه مکالمه ی رایگان. چندتا دختر سانتی مانتال هم گذاشته بودن واسه ثبت نام.
الف (خطاب به یکی از دخترا): این مکالمه ی رایگان چطوریاس؟
دختر: ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه رایگان می تونین درون شبکه حرف بزنین.
الف: این همه با کی حرف بزنیم؟
دختر: خب همه‌تون سیمکارت بگیرین با هم حرف بزنین.
من: ۱۰۰۰۰۰۰۰ دقیقه چی بگیم به هم آخه
الف (خطاب به دختر): نمیشه با خودتون حرف بزنیم؟
————————————————-
وقتی کنار غرفه ای می ایستادم، غرفه دار کتاب پیشنهاد می داد که من بعد از کمی ورق زدن کتاب درحالی که با لبخندی هیستریک سرمو به چپ و راست تکون می دادم، می گفتم نه! گرونه. و رد می شدم می رفتم و غرفه دار حرص می خورد.
————————————————-
میم: من گشنمه صبونه نخوردم
من: خب بیا یه کیک بخر بخور
-: نه کیک تشنه می کنه بیا پفک بگیریم
————————————————-
الف جوک تعریف می کرد. می گفت یه بنده خدایی گاو گوسفنداشو می فروشه و از روستا میاد تهران و کلی لباس نو می گیره و عطر و ادکلن و کت و شلوار و اینا. بعد پولش تموم میشه به کفش نمی رسه و با همون کفشای تاپال قبلی برمی گرده ده. وقتی همولایتی‌هاش این صحنه رو می بینن درحالیکه از بالا به پایین و از سر تا پاشو با تعجب نگاه می کردن همینطوری سوت می زدن و وقتی به پایین می رسیدن …. اینجا یه دفعه الف می زد زیر خنده و نمی گفت عکس العملشون چیه. گفتیم خب همین یه تیکه آخرشو بگو، نمی خواد از اول سوتشو بزنی. می گفت نمیشه و باید سوتشو بزنم و هر دفعه هم خنده ش می گرفت. خلاصه هر کاری کردیم نفهمیدیم دوستای اون یارو وقتی کفشاشو می بینن چه صدایی میدن.
————————————————–
فروش انتشارات نگاه به این صورت بود که غرفه دار اسم کتابو روی کاغذ می نوشت و کاغذو باید می بردیم می دادیم به صندوقدار که تو سیستم بزنه و حساب کنه. صندوقدار یه دختر با آرایش نسبتا زیاد بود. غرفه دار اسم کتاب همیشه شوهر رو روی کاغذ نوشته بود که دادمش به دختره.
دختر: همیشه چی؟
من: همیشه شوهر
بعد همچین ابروهاشو داد بالا و لباشو جمع کرد که یعنی مردم چه کتابایی می خرن. می خواستم بگم چیه شوهر گیرت نمیاد حسودیت میشه؟ نگفتم چون ناراحت می شد.
————————————————-
تنها و خسته درحالی که تعداد زیادی کتاب خریده بودم سوار اتوبوسی شدم که در پارکینگ پارک بود و فقط یه دختر روی صندلی اول نشسته و مشغول حرف زدن با موبایل بود. دوتا صندلی عقب تر نشستم.
بعد از اینکه تلفنش تموم شد، ناگهان برگشت بهم گفت: کتاباش خوبه؟
لبخند فجیعی داشت طوری که لثه های فک بالایی کاملا پیدا بود. ابروهای شدیدا پاچه بزی، صورت مثلثی شکل، کمی سبیل، مقدار متنابهی جوش و لک و موهای فرق وسط و گره گره هم چاشنی کار کرده بود.
من: آره فقط گرونه
-: آره خیلی گرون شده… (چشماش از خوشحالی برق می زد) شما کتابایی که می خواستین گرفتین؟
-: آره ولی بازم میام
-: میشه یکیشو ببینم؟
من حاضرم کلیه ام رو قرض بدم ولی کتابامو نه. خیلی رو کتاب حساسم. اگه کتابو بهش می دادم نوی نو خرابش می کرد چی؟ نپیچونه کتابو؟ باز اگه خوشگل بود خیلی دلم نمی سوخت… توی کیسه گشتم و ارزونترین کتابو پیدا کردم و بهش دادم: پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است. یه کتاب فلسفی نسبتا سنگین.
یه کم ورق زد و نگاه عاقل اندر فقیهی به کتاب انداخت و خیلی زودتر از اونچه فکرش رو می کردم پسش داد. تاکتیکم به درستی جواب داد.
دختر: حالا منم یه روز میام
من: هومممممممم
-: شاید جمعه با دوستام بیام
-: هممم
-: حالا الان تا اینجا اومدم نمیرم!
-: اومممم
-: راستش من می خواستم یه جا دیگه برم، به راننده گفتم گفت مسیرش می خوره و یادش رفت بهم بگه پیاده شم و تا آخرش اومدم. حالا گفت ده دقیقه بشین زود حرکت می کنیم.
-: تا نیم ساعت دیگه راه نمی افته
-: نه خودش گفت زود حرکت می کنه
-: ممممم
و خدا رو شکر چند نفر وارد اتوبوس شدن و پروژه ی شوهر یابی در نمایشگاه به شکست انجامید.
————————————————-
بگید دم یکی از غرفه ها کیا رو دیدیم؟ سیدا و نفیسه معتکف (کی هستن اینا حالا؟). نفیسه معکتف داخل غرفه بود و کتاباشو امضا می کرد. سیدا هم از بیرون غرفه باهاش لاس می زد. خواستم برم کتابای معتکفو بدم سیدا امضا کنه که جبرئیل نازل شد گفت زشته.
————————————————-
توی ایستگاه مترو داشتم از آبسرد کن آب می خوردم. تازگی ها یاد گرفتن و شیرها رو مثل خارجیا طوری میذارن که آب رو به بالا میاد بیرون و باید دهنو همینطوری باز نگه داری تا بتونی آب بخوری. کنارم هم دختری داشت از شیر کناری آب می خورد. چون نوشیدن با این سیستم کار سختیه، اول آبو تو دهنم نگه می دارم و بعد می ایستم و فرو میدم.
تقریبا حجم بالایی آب رو تو دهنم ذخیره کرده بودم که الف اومد بالای سرم و گفت لبو!(لب رو). اینو که گفت پقی زدم زیر خنده و کل محتویات دهنمو فواره ای پاشیدم رو دختره.
بعد الف گفت که تیکه ی آخر جوکه همین صدایی بود که من درآوردم.

دیدگاهی بنویسید


بچه ها آینه ی زندگین

همیشه تو جدی ترین موقعیت ها یکدفعه حس شوخیم میاد. الان درحالیکه احساس فلاکت می کنم و دلم میخواد برم وسط خیابون خشتکمو بدرم و های های زار بزنم و خون بر..نم، دارم به این فکر می کنم که چطور میشه پسربچه های لوس رو تشخیص داد و سپس چطور گرفت مثل سگ کتکشون زد.
راه حلی که بعد از مشاهدات بهش رسیدم این بود که اصولا پسربچه های لوس و مامانی، علاقه ی خاصی به جمع کردن لب ها رو به جلو دارن و لب های بالا و پایین رو بصورت غنچه باز شده و نوگل تازه شکفته درمیارن. اینا رو باید بزنی تا دست آخر مثل گوسفند تو گل گیر کرده عو عو کنن. برای فهم بیشتر مسئله، پیشنهاد می کنم کلیپ منم میخوام دوماد شم علی حسینی، این شکوفه ی باغ طبیعت، جوانه ی گندم، این عرق بیدمشک رو ببینید و هرجا پسربچه ای رو دیدید بلافکر و بلاانقطاع ببریدش زیر طوفان کتک.


حال این سوال پیش میاد که راه تشخیص پسربچه چیه و شاید بنابه تعریف برخی، کیانوش گرامی هم پسربچه محسوب بشه. خب از اونجایی که قراره پسربچه ها رو برنیم، تعریف پسربچه به این صورت درمیاد: پسری که می تونیم بزنیمش و اون نمی تونه ما رو بزنه. بذارید ماجرایی رو برای روشن تر شدن موضوع تعریف کنم.
همسایه ای داریم که مرد خانواده صبح تا شب سرکاره و سروش و مامان سروش همش تو خونه سریال های جم رو می بینن و صدای “وات دو وی وانت” هر یک ربع از خونه اشون به گوش می رسه. حالا نمی دونم داشت شمیم گل لاله نشون می داد، اون فیلمه که اسمشو بگم فیلتر میشم نشون می داد، خلاصه سریالی داشت پخش می شد و سروش داشت عر می زد و صدای عر عرش تا هفت حوض اونورتر می رفت. بعد مامان سروش برگشته باشه بهش چی گفته باشه خوبه؟ گفت «سروش بیا نگاه کن دارن با هم ازدواج می کنن.» یک لحظه عرعر قطع شد. وی ادامه داد: «خوشحال شدی؟» و بعد عرعر بدتر از قبل به پا خاست.
امروز ساعت هشت صبح یکدفعه با صدای جیغ مامان سروش بیدار شدم: «سروووووووووش! این چیه از بالکن آویزون کردی جلو پنجره ی مردم؟ زشته» مثل خرس خوابم می اومد و حال نداشتم ببینم سروش چیو آویزون کرده جلو پنجره ی مردم و واقعا چه چیزی می تونسته آویزون کرده باشه که زشت باشه. لحظاتی بعد مامان سروش یکی از آهنگای زانیارو گذاشت و تا دو ساعت بعد بی خیال همین یه آهنگ نشد و نذاشت بخوابم.
همین الان هم پسربچه های لب غنچه باز شده ای اومدن تو محوطه و مشغول بازی و شادی و خنده هستن. یکیشون بطور آهنگین فریاد می زنه: « عماد عمااااااااااد، عماد عنه» آخه کی اسم بچه اشو میذاره عماد؟ به هرحال. از امروز به بعد هرکی بیشتر پسربچه ها رو بزنه امتیاز بیشتری بدست میاره و زدن دختربچه های گوگولی هم امتیاز منفی به حساب میاد.

دیدگاهی بنویسید


دو حادثه با یک روایت

تمام کسایی که کلاس شبکه دارن توی راهروی رو به روی کلاس تجمع کردن تا استاد بیاد و در کلاسو باز کنه و بریم داخل و درس رو شروع کنه. استاد میاد و ما دانشجوها می خوایم با هم وارد کلاس بشیم.
من (خطاب به دانشجوی دختر): بفرمایید!
دانشجوی دختر: نه شما بفرمایید!
-: باشه!
و عین بز وارد کلاس میشم. حالا هی بگین فرست لیدی و این حرفا. افرادی مثل من که حالیشون نمیشه که.
———————————————
توی کوچه و دم در خونه هستم و کلید آیفون رو فشار دادم. مادری با دختر حدودا هفده هیجده ساله اش هم در همین لحظه میان کنار من و میخوان وارد ساختمون بشن. بعد از اینکه از آیفون میگن کیه و جواب میدم منم، در باز میشه. چون وزن در زیاده و باز کردنش نیاز به فشار زیادی داره، در رو باز می کنم.
من (خطاب به زن): بفرمایید شما
زن: ممنون
زن وارد ساختمون میشه.
دختر (خطاب به من): بفرمایین!
من:  :) … (چیز خاصی نمیگم. عین گوسفند سرمو میندازم پایین و میرم تو)

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت یازدهم)

کاملا واقعی

راننده خطاب به عابر: آقا ببخشید این بربری رو از کجا گرفتی؟

عابر: از همین جا [به کوچه بالایی اشاره می کنه]

راننده: خوبه؟

عابر: والا چی بگم، علف باید به دهن بز شیرین بیاد

———————————————

ایستگاه مترو صادقیه – ۹ شب

پیرمرد: ببخشید مترو صادقیه از کجا باید برم؟

من :   همین مترو رو سوار شین برین.

——————————————–

یکی از دوستان، همکلاسی سابق رو توی غرفه ی موقت فروش لباس شهرداری در یک پارک می بینه. این همکلاسی در زمان تحصیل تفاوت بین ایمیل و سایت رو نمی دونست.

بعد از احوالپرسی…

یکی از دوستان: خب حالا کلا مشغول چه کاری هستی؟

همکلاسی سابق: هیچی، پی اچ پی (PHP) می زنم

دیدگاهی بنویسید