سلاخ خانه ی شعبه ی ۴۴۹

بعد از خریدهای جنون آمیز چندصدهزار تومنی از نمایشگاه کتاب در سال های قبل، امسال تصمیم گرفتم مقتصدتر باشم و تا جایی که جا داره از دولت بکَنم. بعد از اینکه از ترس تموم شدن بن ها با مکافات تونستم برای تعدادی از آشنایان و دوستان ثبت نام کنم به این نتیجه ی مهم رسیدم که بهتره خیلی هم شورشو درنیارم و کمتر حرص دنیا رو بزنم.

امروز تصمیم گرفتم برای دریافت بن کارت با اعوان و انصار راهی شعبه ی مذکور بشیم که همون اول صبح متوجه شدم از دنده ی چپ بلند شدم و همش دلم میخواد پاچه بخورم. اصولا وقتی این حالت بهم دست میده یا باید دوست دخترم بهم زنگ بزنه یا دوباره بگیرم بخوابم اما مسئله اینه که من اصلا دوست دختر ندارم و خواب نیمروزی هم باعث گندتر شدنم میشه و تنها راهش خواب شبانه اس که با توجه به مشکل اختلال خوابی که دارم، شب ها خوابم نمی بره. از همین روی همیشه عنقم.

شوربختانه و شاید هم خوشبختانه غیر از حالت عصبی وار، دچار تهوع معکوس هم شده بودم و برای مثال وقتی مچ پای بیرون افتاده ی مونث زیبای ایستاده روی پله برقی مترو رو بصورت حلال می دیدم حالم به شدت به هم می خورد بس که کبره بسته بود. حالا بعضیا عاشق همین چیزان ها، ولی من کلا حالم بد میشه و ترجیح میدم برم کشیش شم.

رسیدیم شعبه. در رو که باز کردیم دیدیم تو دهن رئیس شعبه ایم. یعنی انباری خونه ی ما بزرگتر بود. بعد از یه کم وول خوردن تو دهن رئیس شعبه، باجه موردنظر رو پیدا کردیم که متصدیش خانوم جوانی بود. تک تک (و نه بطور گروهی) برای گرفتن کارت اقدام کردیم. متصدی طوری به کارت شناسایی و چهره ی ما نگاه می کرد که هر آن منتظر بودم پلیس فرودگاه دستگیرمون کنه. حالا برگشته باشه به من چی گفته باشه خوبه؟ میگه «هه هه هه هه همین لباسی که روی کارته رو الان پوشیدی؟» به نظر من اصلا موضوع خنده داری نبود. گفتم «بله موقع ثبت نام دانشگاه یهو این عکسو ازمون گرفتن» بعد بی تربیتِ پررو میگه «پس داغه داغه!» ببخشید که تو راه هوا سرد بود یه کم یخ کرد.

واقعا کی فکرشو می کرد گرفتن یک بن کارت ساده تبدیل به یک فاجعه ی بزرگ بشه؟ هیچکس. بذارید مسئله رو باز کنم. موقع ثبت نام و واریز مبلغ به یکی از دوستان گفتم: اگه ثبت نام نهایی کنم می تونی بیای دیگه؟ گفت: آره بابا. -: این شعبه ای که میخوام بزنم بهت دوره ها. مشکلی که نیست؟ -: نه بابا. -: پس من ثبتش کردم. -: باشه بابا.

اما این هفته ناگهان جایی مشغول به کار شد که اگه مرخصی بگیره کلا مرخصش می کنن. ساعت کاریش هم دقیقا ساعت کاری بانکه. این اتفاق یکی از بزرگترین چالش های بوجود اومده توی زندگیمه که باید یکی از راه حل های زیر رو انتخاب کنم:

قید ۹۰ هزار تومنو بزنم. (سی هزار تومن سهم دانشجو که واریز کردم و ۶۰ هزار تومنی که قراره جای بن از جیب بدم)

بهش اصرار کنم مرخصی بگیره.

تقلب کنم و یک نفر دیگه رو جاش ببرم.

برم کبره های پای رئیس شعبه رو با دندون لیس بزنم که یه ایندفعه رو کوتاه بیاد و کارتو بده به من.

با طناب جعبه شیرینی خودمو حلق آویز کنم تو ارومیه.

حالا بعد از گرفتن کارت ها رفتیم توی پارکی در نزدیکی بانک نشستیم. بعد من میگم: «عه؟ دختره داره سیگار می کشه.» بعد یکدفعه چهل تا سر و نود تا چشم برمی گردن عقب و دختره رو نگاه می کنن. نه واقعا یه دختر سیگار بکشه چه حادثه ی غیرمترقبه ای رخ داده؟ یعنی دختر چون دختره نباید سیگار بکشه؟ چون داره سیگار می کشه باید نگاش کنین؟ کِی می خوایم اُپنمون رو مایند کنیم؟ من همین جا در حمایت از حقوق زنان اعلام می کنم که هروقت من مشغول سیگار کشیدن بودم، همه ی دخترها برگردن نگام کنن.

اعصاب ندارم واقعا. به پنجاه نفر گفته بودم اگه واسه یکی دیگه ثبت نام کنین، خودتون می تونین برید جاشون بن رو بگیرید و اونا هم به پنجاه نفر دیگه گفتن و این صد نفر برای دویست نفر ثبت نام کردن. اون دویست نفر هم یا تو زندانن یا رو تخت بیمارستان دارن وصیت می نویسن یا دارن تو سواحل آلمان کنار آفتاب، ساحل می گیرن. همین الاناس که پونصدتا طلبکار بیان در خونه امون کارتشونو بخوان. به قول شاعر: مرا تا عشق تعلیم سخن کرد، حدیثم نکته ی هر محفلی بود…

دیدگاهی بنویسید


چرا نمیری؟

همیشه و از وقتی فرق بین اعداد یک و دو رو فهمیدم (حدودا ده سالگی) مثل بازاری ها و بورس بازها و دلال ها به خرید و فروش علاقه داشتم و تنها تفاوتم با اون ها این بود که صرفا علاقه داشتم. همواره دلم میخواد بدونم پرفروش ترین و پربازدیدترین و خلاصه پرفلان ترین موجودیت چی بوده. از فیلم و کتاب بگیر تا اتومبیل و مارک های لباس. چندوقت پیش هم در حال جستجو برای یافتن پرفروش ترین آلبوم های موسیقی سال ۹۲ ایران بودم که به پرخرج ترین ویدئو موزیک های دنیا رسیدم. گرون ترین ویدئوی دنیا متعلق هست به مایکل جکسون و خواهرش که هفت میلیون دلار در اون زمان و نه میلیون دلار با احتساب تورم در زمان حال هزینه برداشته. بعد از اینکه کلیپ رو دیدم، مطمئن شدم که خودم تنهایی می تونستم تو پارکینگ خونه امون با خرج بیست هزار تومن بسازمش.

یکی از اعمالی که هنوز هم با پیشرفت علومی چون داده کاوی و بازاریابی به حدکمال نرسیده، پیش بینی میزان فروش و استقبال از یک موجودیته. این موضوع توی کشور ما که اصلا قابل پیش بینی نیست و فقط وقتی موجودیتی تولید و عرضه شد، می تونیم بفهمیم که ازش استقبال شده یا نه. این موجودیت حتی می تونه یک فرد باشه که تو انتخابات ثبت نام کرده و گویا برخی هنوز پیام بیست و چهار خرداد رو دریافت نکردن.

چندی پیش کلیپی از یکی از تصنیف های آلبوم جدید همایون شجریان منتشر و بازنشر شد که خیلی با انتقاد مواجه شد. اما در اینجا دو مسئله وجود داره. یکی اینکه این ویدئو با کمترین خلاقیت و هنر و با اغراق بیش از حد ساخته شده و از شدت ضعف به نوعی ضدتبلیغ برای موسیقی پس زمینه به شمار میره. غیر از عدم خلاقیت، موضوعی که باعث ضدیت با این ویدئو شده، سلبرتی هایی هستن که چون اغلب متعلق به طبقه ی خاصی از جامعه هستن، مردم با رفتار اون ها ارتباط برقرار نمی کنن. حالا چه اینکه کسی روی موسیقی سنتی حرکات آهنگ رپ رو انجام بده یا همینطوری بشینه و به رو به رو نگاه کنه. مهم رفتار فرد نیست و خود شخصه که دارای اهمیته. حالا اینکه خوبه یا بد فعلا کاری نداریم.

مسئله دوم هیت شدن آهنگ با همین کلیپ ضعیف و ضدتبلیغه. یعنی اینکه ویدئو بخاطر بد بودنش تونسته باعث معروف شدن آهنگ بشه. حجم انتقادات انقدر بالا بوده که همه بخاطر دیدن کلیپ و دلیل انتقادات، به خود تصنیف هم گوش دادن و از اونجایی که موسیقی کار واقعا قوی و زیباست باعث شده ظرف مدت کوتاهی به شهرت قابل توجهی دست پیدا کنه.

و کاش یه شبکه مختص موسیقی و پخش کلیپ داشتیم تا مجبور نباشیم برای دیدن ویدئوی آهنگ های معروف کلی دست و پاچه هم رؤیت کنیم و ما هم که تو سن بلوغ…

پی نوشت: بند ۲۵ با ویدئوی جدیدش نشون داد که باید منتظر کلیپی از فعل و انفعالات و کنش و واکنش های شبانه اشون روی تخت خواب باشیم.

دیدگاهی بنویسید


یک حادثه با دو روایت

توی یکی از صندلی های متروی تهران-کرج تنها نشستم و قصد رفتن به دانشگاه رو دارم. در میانه های مسیر، از یکی از مسافرین صدای عطسه ای بلند میشه. صندلی مسافر نزدیکه ولی هیچ دیدی ازش ندارم.

پسر: ببخشید شما دستمال دارین؟

دختر: بله … اجازه بدین [صدای باز شدن زیپ و گشتن توی کیف میاد] … بفرمایید

پسر: ممنون … این مامانا همیشه به فکر هستن (اشاره به اینکه یعنی مامان دختره دستمالو گذاشته تو کیف دخترش. دختر اما متوجه این موضوع نمیشه و فکر کنم فقط من فهمیدم منظور پسره چیه)

دختر: [با خنده] بله …

پسر: شمام دانشگاه کرج میرین؟

دختر: آره آزاد کرج

پسر: چی می خونین؟

دختر: میکروبیولوژی

پسر: عه، خیلی رشته ی خوبیه، موفق باشین. من عمران می خونم.

دختر: مرسی رشته ی شمام خوبه

پسر: درسای اصلیتون چی هست حالا؟

دختر: [بعضی از دروس رو با ذکر برخی جزئیات توضیح میده]

پسر: درسای جالبی دارینا، خوش به حالتون!

.

.

من پیاده میشم ولی تصور ادامه ی این ماجرا خیلی سخت نیست. گرفتن و دادن شماره و بعدش هم خدا بزرگه و به قول مهرداد پولادی، یا علی از تو مدد …

—————————————————————

توی تاکسی، صندلی عقب، وسط نشستم. دختری زیبا و شیک هم سمت چپم نشسته. راننده پسر کچلیه که دائما از چشماش اشک میاد و هر چند دقیقه عینکش رو برمی داره و با آستین اشک هاش رو پاک می کنه. وقتی هم ترافیک میشه بوق ممتد می زنه تا با استفاده از پژواک صدا بتونه فاصله از ماشین رو به رویی رو تشخیص بده و با اطمینان میشه گفت اصلا جلوش رو نمی بینه. غیر از این مسئله، مسیر رو هم بلد نیست و مدت ها توی ترافیک مشغول زدن دور شمسی قمری هستیم. به نزدیکی های مقصد می رسیم.

دختر زیبا: [خطاب به من] ببخشید همیشه اینقدر طول می کشه؟

من: الان می رسیم

دختر زیبا: خب باید اینقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: آخه به من گفته بودن یه ربع راهه ولی الان چهل و پنج دقیقه تو راهیم

من: نمی دونم

دختر زیبا: واسه شما همیشه چقدر طول می کشید؟

من: نمی دونم

دختر زیبا: شما قبلا این مسیرو اومده بودین؟

من: نه

دختر زیبا: ممنون

.

.

به مقصد می رسیم و درحال پیاده شدن هستیم.

دختر زیبا: [خطاب به راننده] ببخشید اون طرف میدون هم میرید؟

راننده ی کور و کچل: نع

دیدگاهی بنویسید


چالش برخورداری

خب درحالی دارم این سطور رو تقریر می کنم که به لحظات پایانی روز آخر سال رسیدیم. نگاهی که به گذشته میندازم، پارسال رو سالی می بینم که هیچ اتفاق خاص و قابل تعریفی برام نیفتاد و برخلاف سال های قبلش که حداقل حادثه ای بوده که به اسم اون سال سند خورده باشه، سال ۹۲ تقریبا مالک هیچ خاطره ای نیست. نمی دونم آرامش و سکون پارسال خوب بوده یا نه، ولی من خیلی راضی نبودم. امیدوارم امسال چالش های مثبتی در پیش رو داشته باشم و داشته باشین.

خواستم در لحظات پایانی سال، خودمو دچار چالش کوچکی کنم و بنابراین اس ام اس تبریکی به یکی از شماره هایی که با عنوان “مزاحم” ذخیره کرده بودم فرستادم.

مهرماه بود که حوالی ساعت ده شب موبایلم زنگ خورد. جواب دادم و الو الو و بله بله کردم و جوابی نشنیدم و طرف خودش قطع کرد. دقایقی بعد اس ام اسی از همون شماره با این متن برام ارسال شد:

«تا حالا دلت گرفته؟ تا حالا شده که احساس کنی دیگه جلوت ی راهه سخت پیش داری؟ تا حالا شده که احساس کنی تنهایه تنها شدی و هیچکس رو نداری؟»

چه انتظاری داشتین؟ حوصله نداشتم و جوابشو ندادم. یکی دو هفته بعد به دوستم گفتم زنگ بزنه ببینه اصلا دختره طرف یا پسره؟ مرده زنه پیره جوونه خره گاوه حوریه قلمانه چیه. در مسیر برگشت از دانشگاه زنگ زد و گفت الووووووو … الو …… ببخشید سارا خانوم؟ … ببخشید اشتباه گرفتم.

گفتم خب تعریف کن. گفت دختر بود. گفتم خب صداش چطور بود پیر می خورد یا جوون؟ گفت یجوری بود دهاتی می زد مثل صدای اون دختره بود تو خواب و بیدار. منظورش لیلا برخورداری بود. گفتم حالا چرا سارا؟ متاسفانه جوابی نداد که بهتون بگم چرا سارا

آدمی نیستم که دنبال مخ زدن و تور کردن ملت باشم ولی دیدم تبریک عید فرصت خوبی برای فهمیدن اینه که طرف شماره منو از کجا پیدا کرده. اس ام اس دادم و جواب داد مرسی شما؟ گفتم پنج شیش ماه بهم اس ام اس داده بودی. گفت معرفی کن چون چیزی یادم نمیاد. گفتم این اس ام اس رو داده بودی و اگه اشتباه کردم ببخشید پس. و بخشی از متن اس ام اسشو نوشتم و فرستادم. گفت در مورد خودم چی بهت گفتم؟ براش فرستادم که فقط همین اس ام اس بوده.

تلفنم زنگ خورد و نام مزاحم نمایان شد. جواب دادم. بعد از چند بار الو و بله متقابل گفتن و اینکه من نمیشناسم و تو نمیشناسی، طرف یکدفعه زد شبکه استانی و گفت: «تو ایلا یاسنم تیانس میت چخ  پنج شیش ماه  متدره ایلدع خدافظ.» و قطع کرد. منم اینطوری جان؟ ……. و سپس :-|

هرچند هنوز هم فلسفه ی تبریک گفتن رو نمی فهمم، لکن عید نوروز و شروع سال جدید رو به شما تبریک میگم و امیدوارم لحظات خوب و خوش و پرچالشی داشته باشیم. به امید آن روز … ایمین

دیدگاهی بنویسید


فلسفه ی قرب

دختری که تاریخ فلسفه ی غرب برتراند راسل رو بخونه که دختر نیست که…

زن زندگیه، عشقمه جونمه عمرمه سهممه دنیامه همه چیز و همه کسمه … (یکی بره فیوزو بزنه)

پی نوشت: همونطور که قبلا گفتم، من مرض کتاب خره دارم و کتاب که می بینم نمی تونم نخرم. می خواستم از یکی از دستفروش ها کتاب هفتصد هشتصد صفحه ای تاریخ فلسفه ی غرب رو بگیرم که یه دختره درحالی که چندتا کتاب دیگه هم دستش بود، سریع برداشتش و سی چهل تومن برای جیب من صرفه جویی کرد. از این فداکاریش اشک تو چشام حدقه بست .

دیدگاهی بنویسید


پسرخاله شدند

پسرخاله ام اومده بود خونه امون و داشت به کتاب های کتابخونه نگاه می کرد. یه دفعه برگشت گفت:

مهدی رو خیلی دوست داری؟

یا خدا، مهدی دیگه کیه. دوسِش دارم؟ من که مشکل اخلاقی نداشتم این چی میگه.

-: مهدی؟ مهدی کیه دیگه؟

-: مهدی دیگه… اخوان ثالث

-: جان؟

دیدگاهی بنویسید