آی اَم ساری، کوفت کاری

دیروز دختر همسایه اومده دم در میگه: ببخشید کاری دارین؟

گفتم: شما اومدی در خونه امون زنگ زدی بعد من کار دارم؟

گفت: نه بابا آی کیو منظورم اینه که ادویه کاری دارین؟

-: کاری چی هست دیگه؟

-: برو بابا کاری یه جور ادویه اس دیگه.

و گذاشت رفت. نذاشت ازش بپرسم ادویه چی هست حالا؟

پی نوشت ۱: هردفعه از مامانم می پرسم ادویه چیه با عصبانیت میگه همونی که می ریزن تو غذا دیگه. خب تو غذا کلی چیز می ریزن. سبزی می ریزن، گوشت، برنج، نمک …

پی نوشت ۲: البته این ماجرا نتیجه ی آمیزش تخیل من و استتوس یکی از دوستان بود. حالا شانس منه یه پیرمرد چاق داغون میاد دم خونه ازم پیاز بگیره. دهنش هم بوی سیر میده.

دیدگاهی بنویسید


شانس مجدد

میگن شانس در خونه آدمو یه بار بیشتر نمی زنه اما گویا این روزها بخت و اقبال به من رو کرده و خوش شانسی داره از در و دیوار برام می باره.

وقتی ژتون غذای دانشگاه توی سایت باز میشه، قوم لوط(!) مثل یوها حمله می کنن و ظرف مدت خیلی کوتاه، ظرفیت ژتون غذا تکمیل میشه، مخصوصا اگه چلوکباب باشه. خب منم اومدم مثل بقیه رزرو کنم که گفت پول تو حسابت نیست. رفتم پول واریز کردم و برگشتم دیدم ظرفیت پر شد. کلهم سی ثانیه طول کشید یعنی.

بالاخره روز موعود رسید. می خواستم برم خونه که دوستم گفت «بیا من اسهال دارم زیاد نمی تونم بخورم» حالا نمی دونم چطوریه ولی اصولا آدم اسهال می گیره، چون دفعش زیاد میشه باید بیشتر بخوره ولی به هرحال. وارد سلف شدیم و من سینی به دست منتظر دوستم بودم. نفر جلوییش رفت پشت گیت و کارت زد و در گیت باز نشد. صاحب گیت گفت مثل اینکه خراب شده و برید بصورت مستقیم از صاحب دیگ، غذا بگیرید. خب کور از خدا چی می خواد؟ منم عین خیار چنبر رفتم غذا گرفتم. هرچند صاب گیت خیلی بهم مشکوک شده بود چون از شدت استرس شر شر عرق می ریختم و همش بهش زل می زدم. بعد از اینکه غذامو گرفتم با شعف خاصی داد زد درستش کردم! درستش کردم! و برهنه به سمت محوطه ی دانشگاه دوید.

این از شانس اول. شانس دوم زمانی به وقوع پیوست که روزنامه خریده بودم و دم کیوسک روزنامه فروشی می خواستم بچپونمش تو کیفم که ناگهان مرد حدودا سی ساله ی چاق و کچلی درحالیکه تعداد کثیری جوراب مردونه دستش بود به سمتم اومد و با حالت مفلوکانه ای گفت آقا جوراب بخر اصله. گفتم نمی خوام زیاد دارم. گفت «بخر دیگه اینا جنسشون خیلی خوبه دست بزن … دونه ای پنج تومن سه جفت چهار تومن.» والا من شنیده بودم وانتیا میگن یه کیلو پیاز دویست پنجاه تومن، چهار کیلو هزار تومن، ولی این مدلی یه کم درکش برام ثقیل بود. گفتم حالا بذار اینا رو بذارم تو کیفم … (البته دروغ می گفتم و می خواستم زمان رو به نفع خودم بخرم و وقتی روزنامه رو کردم تو کیفم یهویی در برم) در همین حین و بین بودم و داشتم زور می زدم و اونم هی بغل گوشم التماس می کرد که یکدفعه چهار پنج تا قل چماق ریختن سرشو و گفتن بشین تو ماشین بینیم. و مثل گوسفند کشیدنش سمت پراید رنگ و رفته. منم که از خدا خواسته چهار تا پا داشتم، چهار تا دیگه هم قرض کردم و یورتمه رفتم تو کوچه ها.

شانس سومم زمانی رخ داد که از امتحان برگشته بودیم و توی میدون آزادی به سمت ایستگاه اتوبوس بی آر تی با دوستم درحال حرکت بودیم. به دوستم گفتم «این اتوبوس بی آر تی ها یه اسم جالبی دارن که فقط بالا سر راننده نوشته. نمی دونم بوی کینگ بود، کونگ بوی بود بوی پلی بود چی بود ولی توش بوی داشت.» خلاصه برای یافتن کلمه ی دوم، مثل شتر و دور از جون مثل زرافه گردنمو به این سمت و اون سمت کج می کردم بلکه بتونم اون طرف اتوبوس که اسمشو نوشته رو هم ببینم که ناگهان … دررررررپف! برگشتم دیدم یه دختره تو شیکممه! بی اختیار گفتم ببخشید و گیج و منگ به راهم ادامه دادم. البته خیلی هم حال نداد. سفت بود.

خب ما توی درس سیستم عاملمون یه بحثی داریم به اسم الگوریتم شانس مجدد. به این صورت که سیستم عامل برای حذف داده ها از حافظه، میاد داده های بلااستفاده رو حذف می کنه و توی این الگوریتم یه شانس مجدد براشون قائل میشه که مورد استفاده قرار بگیرن و در غیراینصورت شوت میشن بیرون. حالا این وضعیت منه و به زودی سیستم عامل سرنوشت منو از زندگی ِ مرغ وار به قعر بدبختی و شاخص فلاکت خواهد افکند. به امید آن روز …

پی نوشت: میگم که قوم لوط همونایی بودن که یهویی هوس می کردن یکدفعه به یه جا حمله کنن دیگه؟ هان؟

دیدگاهی بنویسید


زورگیری: سخت ترین شغل دنیا بعد از کار معدن

یکی از هراس های بیهوده ام که تا این بوده همین بوده، اینه که دوستان زورگیر بخوان ازم زورگیری کنن. البته که من خیلی مال زیادی برای حمل کردن ندارم و فقط مقداری که خرج تاکسی و روزنامه و اینام دربیاد کفایت می کنه. اما گوشی موبایلم با اینکه قیمت زیادی نداره، لکن ارزش معنوی بسیار بالایی رو در خودش جای داده و این گنجینه ی ارزشمند چیزی جز اس ام اس ها نیست.

بلی! نگرانی من از خفت شدن تنها از دست دادن اس ام اس های عزیزم هستش و شاید بگید خب آی کیو! یه بک آپ ازش بگیر تو کامپیوتر ولی من نفهم تر از این حرفا هستم و کلا چیز زیادی حالیم نمیشه. یک الاغ تمام عیار!

چندی پیش داشتم از دانشگاه برمی گشتم. شب بود و مسیر تاریک و جاده دراز. هر موتور سورای که از کنارم رد می شد، خودم رو آماده می کردم تا قبل از زورگیری دوست موتورسوار، گوشیمو به یه سمتی پرتاب کنم تا طرف فکر کنه بدبختم و گوشی ندارم و بیچاره ام (کما اینکه هستم) و بذاره بره و بعد برم گوشیمو پیدا کنم و به راه خود ادامه بدم.

سه دوست ارازل روی یک موتور نشسته بودن. یکیشون از اون دست خیابون به من که این دست خیابون بودم یه چیزایی گفت که در جواب گفتم «چی؟ کی؟ کجا؟» دوستان که دیدند صدا به صدا نمی رسه، بی خیال شدن و رفتن سراغ خفت کردن یه بنده خدای دیگه. اما نه … از اولین دور برگردون دور زدن و اومدن کنار من ایستادن. یکیشون (آخری یا اولی یا وسطی، دقیق نمی دونم) گفت «بلوار نهج البلاغه کجاس؟» من که نتونسته بودم گوشیم رو پرت کنم و عملا غافلگیر شده بودم، بدون استفاده از مغزم و فقط با کمک داده های پردازش شده ی درون مایع نخاعی داخل ستون فقراتم جواب دادم «عزیز من نهج البلاغه که پارکه. اونم اینجا نیست اونجاس» و به دوردست ها اشاره کردم.

اون برادر ارازلی که نمی دونم آخری بود یا اولی یا وسطی، در پاسخ به ذکر جمله ی برو بابا قناعت کرد و راننده ی موتور که باز هم نمی دونم وسطی بود یا اولی یا آخری، گازشو گرفت و رفت تا از یک انسان با شخصیت تر و باشعورتر زورگیری بنمایند.

و این بود داستان زورگیری از من. امید است که از تجربه ی گرانبهای من پند بگیرید. به امید آن روز

دیدگاهی بنویسید


من به مرگ آگاهم، مرگ را می خواهم

برای رفتن به دانشگاه، باید با اتوبوس های بین شهری طی طریق کنم.

۱- اتوبوس مورد علاقه ی من اسکانیاس. چون صندلی هاش گل و گشاده

۲- صندلی مورد علاقه ام، ردیف اول و پس کله راننده اس. چون می تونم پاهامو راحت دراز کنم و هیچ بی فرهنگی هم پیدا نمیشه که صندلیش رو تا خرتناق بکشه عقب

۳- باک اسکانیا دقیقا زیر نشیمنگاه مبارک قرار داره

۴- حرکت، ساعت ۵ و نیم صبحه و راننده قبلش میره زیر اتوبوس می خوابه. اغلب هم حین رانندگی چرت می زنه

۵- خوب میشه می میرم و اون روزا رو نمی بینم. (کدوم روزا؟)

دیدگاهی بنویسید


تنها سفر نکن

با اینکه روز تولدم نه برای خودم نه هیچ کس دیگه ای اهمیت نداره، اما حس خوبی نسبت به این روز دارم. احساس می کنم امروز مال خودمه و اصلا سی ام مرداد با نام و وجود و اگزیستم عجین شده و تا آخر عمر این تاریخ غیرقابل تغییر خواهد بود.

دو ماه پیش با برخی از دوستان رفته بودیم پارک آبشار و دریاچه چیتگر. نم بارونی هم می زد و هوا خیلی اروپایی بود. از بحث درباره وفور جنازه ی قورباغه ها که بگذریم می رسیم به این بچه مچه هایی که مشغول آب بازی تو محیط مخصوص این کار بودن. یعنی یه جایی درست کرده بودن که آب از زمین با شدت می زد بیرون و یکی فشارشو کم و زیاد می کرد و من نگران پسربچه ها بودم که اگه یکدفعه فشار آب زیاد بشه، خب خطرناکه دیگه.

ما پایین عکسیم که خودمونو بریدم!

کلا جای خانوادگی بود و اگر در آینده منم خانواده ی جدید تشکیل دادم حتما دست خانواده رو می گیرم می برم یه جای دیگه. مثلا می برمش سینما تک فیلم روشنفکری ببینه حال کنه. البته من خودم به دیدن سایر شهرها بیشتر علاقمندم.

موضوعی که هست، این گردش های اکیپی و تورهای سفریه که دختر و پسر، قاطی تو هم میرن اینور اونور. اولش با خودم می گفتم خب بابا تور یه روزه اس طوری نمیشه که. اما وقتی الان برخی از هم دانشگاهی های سابق عکسای سفر به خلخال و اسالم و اردبیل رو گذاشتن دیگه توجیهات منطقیم جوابگوی مسئله نبود. به هرحال باید از پدر مادر های محترم پرسید که چطور قبول می کنن دختر مجردشون با چندتا پسر چند شبانه روز بره مسافرت. حالا بیاین بگین من چقدر کوته بین و عقب مونده هستم اما به هرحال این موضوع با فرهنگ ما همخونی نداره.

در آخر سوالی داشتم. چند روز پیش رفته بودیم نمایشگاه بازی های رایانه ای و جایی بود که نوشته بود مخصوص دختران و ما نره خرها رو راه نمی دادن. از اونجایی که مطابق فرهنگ کذاییمون، هیچ ماده ای همراهمون نبود که بره ببینه اون تو چه خبره، الان خیلی کنجکاوم و فضولیم میاد که بدونم ملت اونجا چیکار می کردن و بازی های دخترونه چطوریه که ما نباید ببینیم؟ چرا اونا باید بازی های پسرونه رو ببینن پس؟ کینکتا (فحش دادم؟)

دیدگاهی بنویسید


حواستو جمع کن که بعدی خودتی

در مراسم ختم …

بهت زده و تنها سر جام نشستم که پیرمردی خرذوق با بوی الرحمن میاد کنارم میشینه.

پیرمرد: تازه شروع شده؟

من: آره همین الان تبلیغای اولش تموم شد

دیدگاهی بنویسید