معرفی بازی London 2012 Olympic

راستشو بخواین خیلی اهل بازیای کامپیوتری نیستم و بیشتر تو دوران مدرسه دنبالشون می کردم. الان هم کمابیش از انتشار نسخه های بازیای مختلف خبر دارم اما برای بازی کردن کمی هراس دارم. می دونین که، وقتی هیجان می زنه بالا آدرنالین و البته بعضا تستسترون هم بیش از حد ترشح میشه و خب شخصا این حالتو دوست ندارم. مشکل دیگه هم اینه که تجهیزات کامپیوترم قدیمی شده و بازی کردن با لپ تاپ هم خیلی فاز نمیده چون کیبوردش خراب میشه و تو این وضعیت دلار کلی پولشه.

اما سری بازی های ورزشی کمترین استرس رو به بازی کننده وارد می کنن و همون یه ذره اش هم استرس مثبته. مثلا وقتی فوتبال بازی می کنین و یه گل عقب هستین کاملا متوجه اورکلاک شدن مغز میشین و این برای راه افتادن مغز خیلی خوبه. من که همیشه هر وقت فوتبال دستی (چون فوتبالو با جوی استیک بازی می کنم میشه فوتبال دستی) بازی می کنم مغزم راه می افته و از دماغم درمیاد.

از هرچه بگذریم، آره سخن خوش تر است. یادم میاد در اوان نوجوانی سی دی بازی المپیک آتن رو گرفتم و کمی شنای زنان بازی کردم و از گرافیک پایین و سختی بازی بی خیالش شدم. اما تجربه ی بازی المپیک لندن خیلی دلچسب تر بود و اگه نوه ی منم بود می تونست بازی کنه بس که قشنگ و ساده اس.

نزدیک سی تا رشته ی ورزشی داره که مثلا دوی صد متر و دویست و چهارصد متر شبیه همه و یا دوچرخه سواری و شیرجه و ژیمناستیکش خیلی تنوع نداره و شنا هم که اگه هیز باشین می تونه براتون مفید باشه ولی اونم چند تا ماده ی شبیه به هم داره. نقطه ی اوج کار مواد دو میدانی مثل پرتاب دیسک و نیزه و وزنه و پرش و این چیزاس. از اینا بهتر وزنه برداری و والیبال ساحلی بانوان (نه بخاطر مسائل جانبی. بخاطر خود بازی) و پینگ پونگه که البته پینگ پونگو با موس و کیبورد نمیشه راحت بازی کرد. یادگیری همه ی این ورزشا هم تقریبا آسونه و به راحتی می تونین رکوردای المپیک و دنیا رو بشکونین.

غیر از سادگی، گرافیک بالا هم شما رو علاقمند به بازی می کنه. یعنی بگم تا این حد بالاس که حتی تو طراحی بدن زن ها و مردها هم دقت کردن و اگه بالاتنه ی طرف رو هم بردارن باز می تونین بفهمین طرف مرده یا زن. بخشای مختلفی هم تو بازی گنجونده شده که یکیش المپیک و مدال گرفتن و رو سکو رفتنه. یه بخش هم ورزشا به صورت جداگانه قرار دارن و البته میشه چند نفره و حتی آنلاین هم بازی کرد که اصل حاله.

در آخر اگر اینترنت پرسرعت دارین و از بازیای ورزشی هم خوشتون میاد، بازی المپیک لندن رو پیشنهاد می کنم. فقط حیف از اینکه ایران رو نداره و ورزشایی مثل کشتی و تکواندو که راست کار ماست تو بازی نیست. ضمنا این بازی رو می تونین با حجم نزدیک سه گیگابایت از اینترنت دانلود کنین و مواظب باشین نسخه ی شیش گیگی رو دانلود نکنین که کلامون میره تو هم.

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان مسخ

همیشه هنر هنرمند روی مخاطبش تاثیرگذاره و این بسته به قدرت هنرمند و نوع اثر داره. من خودم کمتر تحت تاثیر قرار می گیرم و تاثرات بیشتر سطحی بوده و طوری نبوده که روند زندگیمو تغییر بده. مثلا زمانی که چاوشی آلبوم یه شاخه نیلوفرو منتشر کرد تحت تاثیر فضای تلخ آهنگاش منم تلخ شدم و دائما فکر و حرفم مرگ بود.

خردادماه درحالیکه نیاز به امید و انگیزه داشتم رمان بیگانه آلبر کامو رو خوندم. کامو یه نویسنده ی نهیلیست و پوچ گراس و رمان بیگانه هم کاملا پوچی رو به خواننده منتقل می کرد. بعد از خوندنش تا چند روز حالم بد بود. فکرشو بکنین ، شخصیت اول داستانو میخوان اعدام بکنن و اصلا به هیچ جاش نیست.

می دونستم کافکا هم اهل پوچ گرایی و این صحبتاس و خیلی دوست داشتم یکی از رماناشو بخونم. لکن صبر کردم تا حالو احوالم یه کم جا بیاد و بعد شروع به خوندن داستان کوتاه مسخ کردم. ایده ی خلاقانه ای داشت و اتفاقات به خوبی مرتب شده بود اما حس تلخی و پوچی رو بهم منتقل کرد. تازه این رمانش کمتر پوچگراس.

قضیه ی داستان از این قراره که یه بنده خدایی خرج خانواده اشو با کلی زحمت درمیاره و بعد یه صبح از خواب بیدار میشه و می بینه سوکس شده. مشکلش وقتی دوچندان میشه که می فهمه نمی تونه با بقیه حرف بزنه و چون خیلی حال به هم زدن شده بوده ، همه طردش می کنن و میندازنش تو اتاقش و درو روش می بندن. با این اوصاف گویا این اتفاقات زیاد براش اهمیت نداره و این خیلی رو اعصابم بود.

نویسنده تا تونسته بلا و بدبختی سر شخصیت اولش نازل کرده و تو کل داستان ندیدیم یه جا به این بنده خدا یه حالی داده باشه. هدف نویسنده از داستان هم این بوده که تا وقتی مفید باشی همه حلوات می کنن و وقتی از کار افتادی و نیاز به مراقبت داشتی عین سوسک لهت می کنن.

خب همین. برای دانلود رمان با ترجمه ی صادق هدایت هم می تونین از لینک دانلود زیر استفاده کنین.

دانلود رمان مسخ از فرانتس کافکا

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان خداحافظ گاری کوپر

به یاد ندارم که هیچ تابستونی هوا یکدفعه اینقدر خنک شده باشه که مجبور بشم زیر پتو بخوابم. خیلی با این وضعیت حال می کنم. شاید بزرگتر که شدم برم اتریش. اما این تغییر آب و هوایی یه پیام هم داره که اگه خدایی وجود داشته باشه هنوز میشه بهش امیدوار بود. کسی که هوای تابستونی رو زمستونی می کنه حتما کارای کوچیکتر هم می تونه انجام بده.

بعضی وقتا شروع به خوندن یه رمان می کنم و اواسط کار خسته میشم. مثلا رمان تهوع رو دوست داشتم هرچه زودتر تموم کنم و واقعا حوصله سربر بود. رمان گور به گور ویلیام فاکنر هم به همچنین. توضیحات اضافه و روند کند داستان خیلی اذیتم می کنه و از اون بدتر شرح و بسط روابط پسر دختری. مثلا رمان یوسف آباد خیابان سی و سوم که واقعا رو اعصابم بود.

تعریف رمان خداحافظ گاری کوپر رو زیاد شنیده بودم. تعریف نویسنده اش ، رومن گاری رو هم. اما این رمان تعریفی رو یه ماهه تموم کردم و این زمان برای یه داستان سیصد صفحه ای خیلی زیاده. دلیلش اینه که به زور می خوندم. هفتاد صفحه نخست و فصل اولش تقریبا عالی بود. اما بقیه اش افتضاح. ورود عشقای آبکی و زیرشکمی گند زد به همه چی. ریتم داستانی رمان خیلی خیلی کنده و کلشو می شد تو چند صفحه هم درآورد. نمی دونم شاید کسایی باشن که از رمان خوششون اومده باشه ولی من نه تنها خوشم نیومد بلکه بدم هم اومد!

نکته ی مهم تر اینه که نویسنده اصرار داره نقش ابزاری بودن زن رو توی چشم خواننده کنه. اصرار به روابط زیرشکمی و استفاده از الفاظ رکیک خیلی توی ذوق می زنه. می دونین ، جدا از همه ی اهدافی که نویسنده دنبال می کرده ، گویا یکی از اهدافش این بوده که عشق و علاقه بدون س*س ممکن نیست. این مسئله واقعا عذابم می داد ، علی الخصوص به این دلیل که از این مورد خاطره ی بدی داشتم.

یه مقایسه کلی بین لنی – شخصیت اصلی رمان خداحافظ گاری کوپر – و هولدن کالفیلد – شخصیت اول رمان ناطور دشت – منو به این نتیجه رسوند که باید از لنی متنفر باشم در حالیکه طرز فکر هر دو شخصیت تقریبا مشابه همدیگه اس. لنی بی خیال دنیا شده اما س*س رو کنار نمیذاره و همیشه بساطش به راهه. واقعا اگه قراره دنیا رو به اهلش بسپاریم پس این کارای دنیوی چیه دیگه. اما هولدن اینطوری نیست. حتی وقتی برای اجاره ی فاحشه پول پرداخت می کنه بهش میگه که بیا یه کم با هم حرف بزنیم. بعدش لنی خیلی پسر خوشگل و جذابیه و از این جذابیتش هم سوء استفاده می کنه برای زدن مخ دخترا. بعد که به راحتی مخشونو زد میره رو کار. اما هولدن دوست داره این کارو بکنه اما کسی بهش پا نمیده و اصلا این کارو بلد نیست. بخاطر همین دلایل پیش پا افتاده هولدن رو دوست دارم و از لنی بدم میاد.

در کل اگه دوست دارین یکی از رمان های قشنگ قرن گذشته رو بخونین ، به هیچ عنوان خداحافظ گری کوپر رو پیشنهاد نمی کنم. داستان پر از توصیفات زشت و الفاظ رکیکه و به حدی هم تکرار می کنه که روح و روان آدمی رو جر میده. هیچ نکته ی عمیقی هم نداره و منظور کلیش اینه که بی خیال دنیا باش و سعی نکن تغییرش بدی چون نمی تونی. همین.

دیدگاهی بنویسید


بیست سوالی

بعضی وقتا از دیدن یه ایده ی خلاقانه چنان به وجد میای که دامنت از دست میره. خب همچین اتفاقی واسه من افتاد و بالطبع چون دامن نداشتم شلوارمو از دست بدادم.

حالا این ایده خلاقانه حتما نباید آیس پک باشه که. ترم گذشته استاد درس کارآفرینی اینقدر آیس پک و امثالهم رو کوبید تو صورتمون که حالم از هرچی … هر چی هیچی. حالم از چیزی به هم نمی خوره. القصه. چند ماه پیش مشغول نت گردی (وبگردی؟ وبگردی بیست و سی؟) بودم که به یه سایت خارجی برخوردم. قضیه ی این سایت همون بیست سوالی خودمون بود که بجای اینکه سایت یه کلمه رو انتخاب کنه و ما حدس برنیم ، خود سایت کلمه ی مورد نظر ما رو پیدا می کرد.

خب اولش گفتم بولشته. گفتم اس هوله. واسه همین پرزیدنت خودمونو تو ذهنم انتخاب و شروع به جواب دادن سوالای سایت کردم. به ده تا سوال نرسیده بود که گفت اینه؟ یه خرده جا خوردم ولی گفتم خب پرزیدنت ما آدم معروفیه. بنابراین لیندسی لوهان رو برگزیدم و شروع به جواب دادن سوالا کردم. به بیست تا نرسید که پیدا کرد. البته قبلش یه حدس اشتباه هم زد که گفتم نیست و ادامه داد.

خیلی خرذوق شده بودم. عابدزاده و علی دایی و شهاب حسینی و لنا کاتینا و آسمون و … هرچیز شخمی که فکرشو بکنین انتخاب می کردم و پیدا می کرد. حتی محسن تنابنده رو هم حدس زد. خلاصه که کم آوردم. البته لازم به ذکره که اگه پرسشا رو درست جواب بدین زودتر به جواب می رسه و اگه چرت و پرت بگین خب مسلما اونم چرت و پرت میگه.

و برای رویت نسخه ی کامل همراه با ارئه ی ریز مکالمات به لینک ذیل برید:

www.en.akinator.com

دیدگاهی بنویسید


که من هستم

از یک جایی به بعد نبود. حضور نداشت. جای خالیش کاملا حس می شد. مثل حفره ای شده بود تو دل دیوار اتاق. آلودگی و سرما وارد فضای اتاق می شد و تنفس در این هوای مسموم و سرد ، برابر بود با بیماری. ریه ها ، کبد ، قلب و مغز مملو از ویروس می شد و در آخر مرگ بود که درد رو پایان می داد. نیاز به کسی بود که به وجودش چنگ انداخت و از اتاق بیرون اومد. کسی که براش خدا رو قسم خورد.

قسم به شب. شبی که بن مایه ی سکوت و آرامشه. قسم به اون شبی که بوی برف از درز پنجره ها وارد میشه و سکوت وهم انگیز ناشی از بارش برف بر سرتاسر محیط سایه میندازه. شب ، برف ، چتر ، انتظار. تلفیق این واژه ها برای تامین لذت روحانی کافیست.

قسم به ماه. هنگامه ی چهاردمین شب که مَدش تمام مایعات خونی بدن رو به سمت خودش می کشه. گویی جسم ناخودآگاه قصد کندن از زمین و پرواز به سمت بالا رو داره.

قسم به قرآن. که شنیدن نوای ترتیل کتاب ، حسی عرفانی به روح منتقل می کنه و چشم برای ریختن اشک آماده میشه. اهل عشق و عرفان با هیچ موسیقی و نوایی آروم نمی گیرن مگر با صوت قاری. باید عاشق بود تا درک کرد و لذت برد و قسم خورد.

و قسم به یس

قسم به اشک. تسکین دهنده ی جان و روان. مسکنی کاری تر از آرامبخش ها و مخدرها و مسکرات. و این قطرات اشکه که گناه و دردو میشوره و خلوت رو برای آدمی دلنشین می کنه. و چه لحظه ایست دقایق بعد از گریه در تنهایی.

قسم به زنانگی. به مادرانگی که پناه و تکیه گاهه. وجود موجودی با ماهیت مادری ملزومه ی هر وجودیه. اثبات عشق مادری جز با قسم میسر نیست. و قسم به دخترانگی که تمام امید و دلخوشیه پدره. که میوه و ثمره ی سال های سال زندگی و وجوده. که ملایم کننده ی هر سختیست.

قسم به مرگ که پایان و غایت همه چیزه. شیرین تر از لحظه ی مرگ نیست برای کسی که دل نبسته و دل نداده و به خطا آلوده نشده. مرگ نرم با بسته شدن آروم چشم ها و رفتن به خواب.

و قسم به تو … که نیستی …

دیدگاهی بنویسید


عاشق‌ترم از دیروز

این چند بیت شبه شعر خیالی رو برای توصیف خودم گفتم. توصیف آدمایی که سعی می کنن خوب باشن ولی روزگار امونشون نمیده.

ضمنا شاید از نظر تکنیکی ، خیلی پابند قواعد نباشم اما سعی کردم تا جایی که قافیه ها اجازه میدن احساسمو بیان کنم.

————————————————————–

وقت سحر مدتی ، دیوان شمس می خونم ، با خوندن غزل هاش ، میخوام عاشق بمونم

دفترو برمی دارم ، سعی می کنم شعر بگم ، میخوام به عرش اعلی ، به آسمونا برم

اما دریغ از خودم ، که سایه ی غم شدم ، همیشه همراهشم ، معنی ماتم شدم

—————————-

پرنده ی خیالم ، هنگام تنهاییام ، اوج می گیره می پره ، تا هرجا که من بخوام

واسه دلم می سازه ، یه بت که بهترینه ، که نه تو آسموناس ، نه جاش روی زمینه

بتم توی زیبایی ، رقیب نداره اصلا ، دلبر و دلرباس لیک ، عاشق نداره جز من

پوسته ی مرمرینش ، چهره ی پاک و خامش ، آهنگِ در کلامش ، وقار اسم و نامش

هر صفتی که خوبه ، تو بطن بت جا داره ، دروغه هرکی گفته ، فرشته همتا داره

معشوقمو بتم رو ، جای خدا گذاشتم ، با اشک بهش می گفتم ، هرچی تو سینه داشتم

“خدای من تو هستی ، خالق و مخلوق من ، پاک می کنی ننگمو ، برمی داری یوغ من

قسم به شب به ظلمت ، دوست داشتنم خالصه ، کم نمیشه از عشقم ، با سختی و حادثه

زبون من قاصره ، از گفتن علاقه ام ، تو مثل خورشید و من ، سرگشته ی چراغم

ای بت شش دست من! ، عبادت تو خوبه ، با هر تپش قلب من ، به یاد تو می کوبه”

خیره میشم به چشماش ، شادی دنیا توشه ، می دونم این برقشون ، آخر منو می کشه

بوسیدم از روی عشق ، دست لطیف بت رو ، چه حس خوبی دارم ، آهای زمان ثابت شو

قصد سفر کردیمو ، رفتیم به هرجا که شد ، از آسمون و دریا ، تا هرجا بود روی مُد

می خواستیم از زندگی ، حقمونو بگیریم ، تابوها رو بشکنیم ، از عشق هم بمیریم

دنیامونو خداوند ، تو شش روز آفریده ، اما یه روزه ساختیم ، دنیایی که جدیده

بهترشو هیچ کسی ، تو کائنات ندیده

خدا به سر شاهده ، خیلی دوسش می داشتم ، تمام مال و جونو ، به زیر پاش میذاشتم

اما رسید یه روزی ، یه روز سینه سوزی ، که دنیا زیر و رو شد

قلب نحیف و پاکم ، بعد از همه خوشی ها ، با غم ها رو به رو شد

زدن بتو شکستن ، تیکه هاشو ربودن ، مردای هیز و جاهل ، که اهل خواب نبودن

اونا که با رذالت ، خوبی ها رو می دزدن ، رو پوستشون میذارن ، میشینن و پز میدن

ریا و تزویرشون ، برای ساده دل ها ، خوبی و زیباییه

مردمی که فکرشون ، تو چشماشون خوابیده ، میگن چقدر عالیه

اما باید بدونن ، ریا پر از خالیه ، حسی که در خود دارن ، غبطه ی پوشالیه

فرداهای حادثه ، خواب به چشام نیومد ، خونابه از کنجشون ، بجای اشک دراومد

از فکر و از خیالات ، تهی شدم کاملا ، چشام به چه امیدی ، پلک روی هم بذارن؟

حالا یه جا نشستم ، مونده و آزگارم ، کاری به غیر اینکه ، آه بکشم ندارم

فکر و خیالات پوچ ، آه منو درآورد ، تو دنیای واقعی ، هرچی که بود ازم برد

بتم که مرده اما ، عشقش هنوز جاریه ، چشام از وقتی رفته ، اسیر بیداریه

—————————-

دیگه نمی خوام بکنم ، نه فکر خوب نه فکر بد ، تو دنیای وهم و خیال ، نمیشه دیگه پرسه زد

هرچند که نیرویی نیست ، می زنم از ته دل فریاد ، ذوق و طبعم ای دوست ، همه تقدیمت باد

عاصی شدم از زشتی ، اما هنوزم پاکم ، زلالم چون چشمه ، پاکیزه تر از خاکم

عاشق ترم از دیروز ، بالاتر از افلاکم

دیدگاهی بنویسید
  • صفحه 1 از 2
  • 1
  • 2
  • <