تسلیت

– : بچه ها یاور مادر استادتون ، استاد شده تا چهل روز نمیاد.

– : ایــــــــــــــول ….. دمش گرم

دیدگاهی بنویسید


معده ای دارم

نمی دونم چرا من همیشه گشنمه ولی تا میام شروع کنم به خوردن یه دفعه سیر میشم .

دیدگاهی بنویسید


مرگ گرا

در بهشت زهرا …

بابام: میخوای بری قطعه هنرمندا؟

من: آخه من که هنرمند نیستم.

دیدگاهی بنویسید


لال میشم

نمی دونم چی بگم. نمی تونم چیزی بگم. اگه بخوام به روال معمول بنویسم این تصور بوجود میاد که چقدر دلم خوشه و چقدر اعتماد به نفس دارم. اگه عجز و لابه کنم این ذهنیت پیش میاد که چه آدم ضعیفی هستم.

دوباره میخوام یه مدتی اینجارو تعطیل کنم. البته شاید هم همین فردا یه پست گذاشتم اما درحال حاضر قصد نوشتن ندارم که هرچی مصیبته از همین وبلاگنویسی سرم اومده.

دیدگاهی بنویسید


یاد گرفتم که …

۱- با احمق بحث نکنم و بگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.

۲- با وقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد و روحم را تباه می کند .

۳- از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیا را هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود .

۴- با کودک بحث نکنم چون مرا با دانش خویش می سنجد و هم سطح خویش میپندارد .

.

.

پس بگو چرا کسی با من حرف نمی زنه

دیدگاهی بنویسید


عقشولانه ۷

پسر : آه ای عشق من ! تو را بسیار دوست می دارم و عاشقانه قلبم را فدایت می کنم و تو را می پرستم.

دختر : ولی من یه خواهر دارم که از من خیلی خوشگلتر و جذابتر و بااخلاقتره و الانم پشتت وایستاده.

پسر بر می گردد …

پسر : کو پس ؟

دختر : کسی که عاشق باشد جز معشوقه ی خویش کس دیگری را نمی بیند.

پسر : خیلی خب خفه شو حالا … فقط بگو این خواهرت کجاست الان ؟

دیدگاهی بنویسید