سه حکایت (قسمت سیزدهم)

سال ها پیش عصر یک روز دوشنبه ی زمستونی یکی از همکلاسی ها رفت از بوفه یه دونه ساقه طلایی گرفت و چندتایی خورد. ناگهان با کائنات اتصال برقرار کرد و ساقه طلایی رو به همه تعارف کرد و گفت خیرات بابابزرگمه براش فاتحه بفرستین.
رفته بودیم جلوی دکه ی انتشاراتی واسه کپی. دوست عزیزمون هم ول کن معامله نبود و همچنان برای پدربزرگش خیرات پخش می کرد. تا اینکه توی شلوغ پلوغی، یکی از ساقه طلایی ها روی زمین افتاد و کسی لگدش کرد. یکی از بچه ها با خنده گفت: “بابابزرگت له شد! ببین بابابزرگتو!…” و یکی دو نفر دیگه هم دست گرفتن.
خیلی هم طول نکشید که اتصال این دوستمون قطع شد و شروع کرد به فحش دادن به خودش: من به …. ننه م خندیدم، من ننمو ….
—————————————————-
-: تشییع جنازه محسن واشقانی رفتی؟
-: یا خدا محسن واشقانی کیه دیگه؟
-: بابا همین خوانندهه سرطان داشت تازه مرده دیگه. نمیشناسیش؟ خیلی معروفه که….
-: جان؟
—————————————————
-: خب حکم چیه؟
-: آس
-: :-|

دیدگاهی بنویسید


از باران بنوش

باران ثابت کرد برای خوشگل شدن نیازی به جراحی بینی نیست. با همین ملات و مصالح موجود هم میشه یه جوری جمع و جورش کرد (البته مصالحش باید اورجینال باشه ها نه از این چینی تقلبیا. اگه تقلبی باشه قیافه شبیه شیاطین سرخ میشه. سوراخ سوراخ…).
————————————————————-
پسر عزب شماره ۱: می دونستی باران قبلا تو شهرک ما بوده؟
پسر عزب شماره ۲: عه؟ نه بابا… خاک تو سرت پس چرا مخشو نزدی؟
————————————————————
باران واسه اینکه آهنگش بگیره باید تو کلیپش سیستم میستمو بریزه بیرون. الان تو این کلیپ آخریش سیستمو نریخته بیرون در نتیجه آهنگ نگرفته.
————————————————————
تا قبل از این آهنگ آخر باران، می خواستم اسم بچه امو بذارم باران ولی بعد از این آهنگش پشیمون شدم. اسمشو میذارم کوثر… نه این مشکل مخفف سازی داره میذارم برف… برف جان… برف بابا…. برفی… سفید برفی… هفت کوتوله.. اصلا نخواستیم اسم بذاریم جمعش کنین بریم.

دیدگاهی بنویسید


این من، چون اسیدی گم کرده راهم

آیا وقت اون نرسیده که امیر اسید روی اسمش تجدید نظری داشته باشه؟
————————————————–
-: الو… بله؟ بفرمایید
-: کار داشتم باهات
-: ببین داری مزاحمم میشیا
-: واقعا این کار مزاحمته؟ اگه اسید می پاشیدم چی می گفتی؟
-: برو بابا مال این حرفا نیستی
-: جان؟
————————————————–
باید یه کمپینی جنبشی چیزی راه بیفته که دخترا اسید بپاشن تو صورت پسرای بی حجاب… بدحجاب حالا…. با حجاب… نمی دونم خلاصه به یه بهونه ای بپاشن دیگه…. نه، صورت خیلی واسه پسرا مهم نیست بهتره سایر نقاط بدن رو امتحان کرد :evil:
————————————————–
کلاس دوم ابتدایی که بودم انار خورده بودم و سرانگشتای دستم سیاه شده بود. بعد همکلاسیا همش مسخره می کردن. هرچقدر هم با انواع شوینده ها می شستم پاک نمی شد. آخر سر به والده ی گرام گفتم و با اسید رقیق و یا همچین چیزی دستمو شست و بطور معجزه آسایی لکه ها پاک شدن.
یعنی می خوام بگم اسید همچین بد هم نیست. اسید دوست ماست. اسید، دوست خوب بچه ها…
————————————————–
پسره تا همین دیشب به پیرزن چادر گل گلی هم رحم نمی کرده و بهش تیکه مینداخته و از افتخاراتش این بوده که از صد متری سایز لباس دخترا رو تشخیص می داده، بعد یهویی امروز تصمیم گرفته توی صفحه اش اینو پست کنه:
چه کسی می تواند درک کند جز تو؟ گریه… در برابر ظلم نمی ایستد… چقدر دیدن صورت زیبای خواهرم که با قطرات اسید نوازش شده اند دردناک است. شوک زده ام و نگران تمام دختران این سرزمین.
تو رو خدا. نمیشه یه طور دیگه مخ بزنی؟ چرا هرچیزی باید اینطوری لوث بشه آخه؟

دیدگاهی بنویسید


حسن خاتمه

می خواستم لباس پاییزی بگیرم و با یکی از دوستان رفته بودیم توی یکی از مغازه های پاساژ. یکی از لباس ها رو پوشیدم و برای اینکه اجناس مغازه های دیگه رو هم دیده باشم، لباسو درآوردم و گفتم بریم یه دوری بزنیم دوباره میایم.
دوستم به فروشنده گفت: آره حالا واسه “حُسن خاطره” باز بریم ببینیم بعدش برمی گردیم.
آقا من کفم بریده بود از این کلمه ای که گفت. با این همه ادعا نشنیده بودم اصلا. بالاخره بعد از چند دقیقه تحملم تموم شد و ازش پرسیدم: این حسن خاطره که گفتی یعنی چی؟
-: من گفتم؟ کی؟
-: تو مغازه دیگه. گفتی واسه حسن خاطره یه دوری بزنیم برگردیم.
-: آهان… گفتم حسن خاتمه بابا
-: همین حسن خاتمه یعنی چی حالا؟
-: نشنیدی میگن واسه حسن خاتمه؟
-: (بعد از کمی در فکر فرو رفتن) نکنه منظورت حسن ختامه؟
-: آره دیگه. همون.
-: :-|
حالا کاری نداریم که حسن ختام رو حسن خاتمه گفت، ولی آخه اصلا چه ربطی داشت؟ یعنی عمرا اگه معنیشو بدونه.

دیدگاهی بنویسید


زلف بر باد مده

حدودا پونزده سال پیش بود. من بودم و زن دایی و دخترخاله ام که چند سالی ازم کوچیکتره. زن داییم بطور ژنتیکی زال بوده و موهاش هم سفید و البته کلا آدم بی اعصاب و از اونایی که زود همه چیو به خودشون می گیرن و زود بهشون برمی خوره. بعد این دخترخاله ام برگشت بهش گفت: «می خواین بگم موهای شما چه رنگیه؟» زن داییم یه کم شوکه شد و با تردید گفت: آره. دخترخاله گفت: آخه نمی تونم بگم، ناراحت میشین.
با همون عقل کمم می خواستم بحثو عوض کنم. اگه می گفت موهات سفیده اونم فکر می کرد مامانش یا خاله اش بهش یاد دادن و بیا درستش کن. همش چرت و پرت می گفتم ولی زن داییم هی می گفت: «نه بگو ناراحت نمیشم.» خلاصه آخرش دخترخاله ام با لبخند شیطنت آمیزی گفت: قهوه ای عنی
نفس راحتی کشیدم و خدای خودم رو شکر کردم.

دیدگاهی بنویسید


هر چی تنهاتر بشی دنیا تو رو کمتر می خواد

نه خنده یار من بود، نه گریه همدم من، شدم تنهاترین تنها، شده یک باور من
نه غربت یاد من بود، نه میهن یاور من، شدم یک عضو بی تاثیر، در این وادی بی مأمن

تنها در سینما
پی نوشت: اینم یه مطلب تین ایجری. یه وقت نگید تو بلد نیستیا.

دیدگاهی بنویسید