فلسفه ی قرب

دختری که تاریخ فلسفه ی غرب برتراند راسل رو بخونه که دختر نیست که…

زن زندگیه، عشقمه جونمه عمرمه سهممه دنیامه همه چیز و همه کسمه … (یکی بره فیوزو بزنه)

پی نوشت: همونطور که قبلا گفتم، من مرض کتاب خره دارم و کتاب که می بینم نمی تونم نخرم. می خواستم از یکی از دستفروش ها کتاب هفتصد هشتصد صفحه ای تاریخ فلسفه ی غرب رو بگیرم که یه دختره درحالی که چندتا کتاب دیگه هم دستش بود، سریع برداشتش و سی چهل تومن برای جیب من صرفه جویی کرد. از این فداکاریش اشک تو چشام حدقه بست .

دیدگاهی بنویسید


پسرخاله شدند

پسرخاله ام اومده بود خونه امون و داشت به کتاب های کتابخونه نگاه می کرد. یه دفعه برگشت گفت:

مهدی رو خیلی دوست داری؟

یا خدا، مهدی دیگه کیه. دوسِش دارم؟ من که مشکل اخلاقی نداشتم این چی میگه.

-: مهدی؟ مهدی کیه دیگه؟

-: مهدی دیگه… اخوان ثالث

-: جان؟

دیدگاهی بنویسید


آی اَم ساری، کوفت کاری

دیروز دختر همسایه اومده دم در میگه: ببخشید کاری دارین؟

گفتم: شما اومدی در خونه امون زنگ زدی بعد من کار دارم؟

گفت: نه بابا آی کیو منظورم اینه که ادویه کاری دارین؟

-: کاری چی هست دیگه؟

-: برو بابا کاری یه جور ادویه اس دیگه.

و گذاشت رفت. نذاشت ازش بپرسم ادویه چی هست حالا؟

پی نوشت ۱: هردفعه از مامانم می پرسم ادویه چیه با عصبانیت میگه همونی که می ریزن تو غذا دیگه. خب تو غذا کلی چیز می ریزن. سبزی می ریزن، گوشت، برنج، نمک …

پی نوشت ۲: البته این ماجرا نتیجه ی آمیزش تخیل من و استتوس یکی از دوستان بود. حالا شانس منه یه پیرمرد چاق داغون میاد دم خونه ازم پیاز بگیره. دهنش هم بوی سیر میده.

دیدگاهی بنویسید


خدافس فودبال

گاهی وقت ها احساس پوچی می کنم. وقتی به زندگی و به پشت سر نگاه می کنم، به سیلی از تناقضات می رسم که جز گیجی و استیصال ثمری نداره.

همونطور که قبلا گفتم، من طرفدار استقلال هستم و در عین حال هوادار آث میلانم. آث میلانی که پیمان خواهرخوندگی با پرسپولیس امضا کرده. من طرفدار استقلالم و از شوالیه و قلعه مرغی متنفرم. از رحمتی و مجیدی و حنیف و صادقی و سایر بازیکنای استقلال (غیر از آندو) حالم به هم می خوره. وقتی لوگوی مسخره ی استقلال رو می بینم از فرط بی هنری طراحش می خوام بالا بیارم. سبک بازی استقلال همیشه و با هر مربی و خری افتضاح و نتیجه گرا بوده. از قریب به اتفاق پیشکسوتای استقلال منزجرم مخصوصا حسن روشن (بازم به جز حجازی البته). اصلا الان که عمیق تر شدم، فهمیدم که از همه ی بازیکنا و مربی ها و دست اندرکاران فوتبال تا سرحد مرگ متنفرم.

واقعا با این اوصاف چطور می تونم احساس پوچی نکنم؟ پس می کنم …

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن کِری!

بچه که بودم عمه ام هدیه ای بهم داده بود که یه گربه ی عروسکی رو کرده بودن تو گونی. بعد وقتی به گونی دست می زدی یکدفعه با شدت هرچه تمام تر به لرزه می افتاد و این صدا ازش خارج می شد:

کـــــِـــــر کِری کِری کِری کِری … کـــــِــــــر کِری کِری کِری کِری … بعد می گفت: علــــــــــــــی … علی هو ایز ده کت!

و این حرکات خیلی رعب آور بود.

پی نوشت: و این موضوع هیچ یادم نبود تا همین دیشب ساعت پنج صبح!

دیدگاهی بنویسید


کابوس های بودار برای شب و چندتایی هم برای روز

پسرخاله ام دیروز رو تختم نشسته بود، دیشب خواستم بخوابم دیدم جایی که نشسته بوی شکلات میده. فکر کنم از شیلنگ دستشوییشون شیرکاکائو میاد جای آب.

دیدگاهی بنویسید