یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


آقای شاس!

خب الان تو خود عیدیم و دیگه نمیگم نوروز پیشاپیش مبارک و باید مدنظر داشت که از این کلمه ی پیشاپیش هیچ خوشم نمیاد. با اینکه آدم منفی بین و پوچ گرایی هستم ولی واسه خالی نبودن عریضه ، امیدوارم امسال سال خوبی باشه و هر اتفاقی میخواد بیوفته ، بیوفته فقط نمیریم! عزیزانمون هم همینطور. آرزوها و تغییر و تحول پیشکش. ( سیاه بینی تا کجا آخه؟)

چند شب پیش با یکی از دوستان چت می کردم. حالم خوب بود و شنگول. اما بعد از دریافت سیگنال نگاتیو از دوست گرام ، گند زده شد در احوالاتم و افتادم در ورطه ی لیوان خالی و این صوبتا. من خودم قبلا اینطوری بودم که غیر از موج منفی فرستادن کار دیگه ای نداشتم اما بعد از یه مدت خودم فهمیدم که چقدر حالگیریه که یه نفر هی ضدحال بزنه ، لیکن دیگه سعی می کنم منفی نباشم.

می دونین ، من بعد از چند سال دانشجو بودن خیلی دچار تغییر و تحول شدم. بهتر شدم. بزرگتر شدم. اعتماد به نفسم بیشتر شده و اهداف زندگیم رو پیدا کردم و روشون برنامه ریزی نیز. اما از طرفی غمگین تر شدم. رغبت به تنهایی دارم تا در جمع بودن. علتش هم مشخصه دیگه ، بخاطر همون قضیه لاوینگ و ایناس. دوست دارم فقط درباره این ماجرا با بقیه حرف بزنم و بنا به کلی دلیل خب نمی تونم. اما تو این پست می خوام بیشتر به عقب برگردم و برم به دوران کودکی.

من تو بچگی و مخصوصا دوره ی دبستان آدم فوق العاده خاصی بودم. البته بعضی آدما مثل مورینیو هم خاص هستن و هم موفق اما این خاص بودن من فقط ضرر داشت و نشانه ی حماقت بود. شاید اگه بهتون بگم که چه کارایی می کردم تعجب کنین و حتی باور هم نکنین و منم ابایی از اینکه کودکی عجیب خودمو توضیح بدم ندارم اما چون کسایی هستن که منو میشناسن و اینجا رو می خونن فعلا نگم بهتره. البته الان تقریبا آدم نرمالی شدم و اگه همونطوری می موندم الان زندگی وحشتناکی داشتم. دلیل رفتار اون موقعم رو نمی دونم اما احتمالا بخاطر لجبازی بوده و لوس بودن بیش از حدم باعث اون خلق و خو شده بوده.

عنفوان هفت سالگی‌م!

چند روز پیش اومدم اسم یکی از معلمای ابتداییمو جستجو کردم ببینم می تونم ردی ازش بگیرم یا نه. البته همون موقعش هم نسیه زنده بود و الان هشت تا کفن پوسونده ولی چون فقط فامیلی این معلمم خاص بود سرچ کردم ببینم چی درمیاد. فامیلیش کیموس بود و خیلی سعی می کرد رفتار منو درست کنه اما من الاغ تر از این حرفا بودم. اسمو سرچ کردم اما اثری از معلم احتمالا فقید نیافتم اما معنی کیموسو فهمیدم که میشه اون غذایی که تو معده اس و هنوز وارد روده و بعدش وارد خون نشده.

خلاصه همینجا به معلم مرحومم سلامی دوباره میدم و خدمت روحش عرض می کنم که خانوم معلم! من می دونم که کلی پشت سر من حرف زدی و رفتی تو فامیل گفتی یه پسره اس تو کلاسم شاگرد اوله اما بدبخت فلان مشکلو داره و کرکر بهم خندیده بودین و می دونم که با والده ی عزیزم دست به یکی کرده بودین تا منو به راه راست هدایت کنین اما با اینکه الان به این سن و سال رسیدم هیچ خاطره ی خوبی ازت ندارم و شاید تنها خاطره ی خوب این باشه که می گفتم مثلث تشدید داره و شما با هفتاد سال سابقه نمی دونستی و با اینکه یه راه حل ساده می خواست تا من آدم بشم اما روش های تربیتی شما واسه زمان هابیل قابیل بود و همون بهتر که الاغ موندم و حالتو گرفتم.

یه معلم هم کلاس چهارم داشتم که از روستاهای اطراف کلیبر اومده بود و یادمه وقتی یه بار مقنعه اش از پشت رفت بالا ، بچه ها سر کلاس چیکار می کردن. حالا خوبه اون موقع ماهواره و اینترنت نبود. اون سال هم مثل سالای قبل شاگرد اول بودم و دلیلی نمی دیدم که مشق بنویسم. سال شخمی ای بود.

اما سال اول. همون روز اول مدرسه یه حرکتی زدم که کمتر خری پیدا میشه این اتفاق جزو خاطره هاش باشه. معلممون هم علاقه به خط کش داشت و زرت و زاپ بچه ها رو میزد. اون موقع یه تزی داده بود که اگه دانش آموزی دیکته بیست می شد یه ستاره می چسبوند جلو عکسش. با مقوا هم یه بورد درست کرده بود و عکس خرخونایی مثل من رو زده بود بهش. بعد وقتی ستاره ها به یه تعداد مشخصی می رسید به اون بچه یه کادویی می داد. مثلا یه بار به من مداد رنگی داد یه بار جامدادی و تا اینکه یه شب بابام برام شطرنج خرید. فرداش هم قرار بود خانوم معلم بهم جایزه بده و احتمالا حدس زدین که همون شطرنجه رو بهم داد. یه سال سرکار بودیم و فکر می کردیم مدرسه واسه تشویقمون داره هدیه بهمون بده ارواح خیکمون.

کلی خاطره شخمی از اول دارم که بعدا بیشتر تعریف می کنم. اما یکیش اینطوری بود که اون زمان مد بود بچه ها قلعه و خرپلیس و از این بازیای خرکی زیاد می کردن. یه بار یادمه چله زمستون به دیوار تکیه داده بودم که دیدم یکی از ته حیاط داره به سرعت به طرفم می دوه و بعد از چند ثانیه خوابم برد. وقتی بیدار شدم داشتم روی خط صف تلو تلو می خوردم اما سعی می کردم پاهامو جفت روی خط نگه دارم. یکی دو ماه بعد ناظم مدرسه که خانم تپلی بود اومد سر صف و گفت بچه ها خاک ارواحتون کمتر بدو بدو کنین. می خورین به همدیگه کار میدین دستمون. همین چند وقت پیش یکی خورد به یکی از دانش آموزا و بیهوش شد و بردیمش بیمارستان و سه ماه تو کما بود. اون لحظه فهمیدم که ای بابل! اینا احتمالا منو میگن لابد! (سه ماهو اغراق کردم البته!)

واقعا چه خاطراتی که از بچگیمون نداریم. شخم می زدیم سر زمین بهتر از این بود. از دوران کودکی و مدرسه متنفرم و اصلا دلم نمیخواد دوباره بچه باشم. الانم رو هم دوست ندارم. یحتملا آینده هم تخیلی تر از حال و گذشته اس و من فعلا منتظرم ببینم میشه بمیرم برم بهشت پیش حوریا؟ وانگهی اگه فی الحال هم بهم حوری بدن می پذیرم. حوری دوست دارم.

دیدگاهی بنویسید


ابی تاتلیسس

دقیق یادم نیست. شاید ده سال پیش شایدم کمتر. پسرعمه ام شهرستان زندگی می کرد و منم تابستونا می رفتم پیشش یه مدتی می موندم و اونم به همینطور. اون موقع هنوز دور ، دور نوارای وی اچ اس بود و پسرعمه ام هم افتاده بود دنبال شوهای ترکی و عربی. من خودم به شخصه از آهنگای ترکی هیچ خوشم نمیاد هرچند آهنگای عربی قابل تحمل تره و هیفا هم خوشگله!

تو این نواراش ابراهیم تاتلیسس و دخترش که فکر کنم اسمش دنیا بود و همیشه ی خدا جوراب شلواری مشکی می پوشید ویدئو داشتن و سبیل کم(؟) و سبیل پرپشت هم بودن که یه بار که سبیل از این لباسا پوشیده بود پسرعمه ی با تربیتم گفت که اگه اونجا بودم می رفتم می کشیدمش پایین ببینم چی میشه. خلاصه من هم که تو سن بلوغ …

یه فیلمی از تاتلیسس داشت که در وقت مناسب گذاشت ببینیم. می گفت ابراهیم تاتلیسس از بچگی نماز می خونده و این حرفا. بعد وسط فیلم یه دفعه رفتیم تو فاز صحنه و البته اونقدرا هم که گمان می کنین مورد نداشت ، فقط در حد ماچ و بیکـ… و این کارا. داستان فیلم از این قرار بود که تاتلیسس یه نامزد جوونی داشت و تو خونه ی ویلاییش هم یه استحر داشت که دخترای جوون می اومدن اونجا شنا می کردن. بعد یه ذره تاتلیسس دست و بدنش می جنبید و نامزدش آخرش شاکی شد و بعد اینقدر فیلم مزخرف و چرت بود که نمی دونم فیلمو تا آخر دیدم یا خوابم برد. فقط این یادمه که نامزده می رفت بستکبال بازی می کرد و نمی دونم قصدشون انجام ورزش بسکتبال بود یا آفتاب گرفتن. بعد تاتلیسس می رفت محل تمرین دید می زد. خیر سرش نماز هم می خونده.

همیشه این واسه من سوال بوده. بازیگرای هالیوودی که تو فیلما چیزی رو رعایت نمی کنن و مردم همه جاشونو دیدن. خب دیگه وقتی در انظار عمومی ظاهر میشن چرا لباس می پوشن دیگه؟ البته فکر کنم ما داریم به این سمت هم میریم و خب این پیشرفت خیلی بزرگیه.

به هر روی. چند روز پیش خبر رسید که ابی رو بعد از یه برنامه ای ترور کردن و گلوله از مغزش رد شده و شاید الان که دارین این سطور رو می خونین اون تو بهشت داره با حوریا نماز می خونه. دکترا هم گفتن تازه اش هم اگه به هوش بیاد قطع نخاع میشه و همون به که بمیره. به قول خواجه : بنده همان به که ز تقصیر خویش ، روی به درگاه خدا آورد. و در جای دیگه میگه : خداوندا مرا آن ده که آن به.

در آخر شما جوانان رو توصیه می کنم که از این فیلمای بد نبینین و همیشه و هر روز ساعت دوزاده یک بعد از ظهر بزنین کانال سه و از کرامات دکتر شریعتی مفیوض بشوید. به امید آن روز. (کدوم روز؟)

آپدیت نوشت: بی پدر مادر هفت تا جون داره! به هوش اومده ناکس! بهتون قول میدم چند روز دیگه هم سرپا وایمیسته کنسرت میذاره و وسط حوریای زمینی قر میده.

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان ناطور دشت

از کودکی همواره آدم جوگیری بودم و هرچند وقت یه بار جو یه چیزی منو می گرفت. کلاس چهارم که بودم تو کتاب علوم درباره کهکشان و سیاره ها یه درسی داشتیم و جو فضا و نجوم منو گرفت. بابام هم دید که من خیلی به دنبال کسب علم و تحقیق و تفحص در کائناتم ، چندتا کتاب فضایی برام خرید که متاسفانه مطالبش یه مقدار سنگین بود و هیچی حالیم نشد و بعد از مدتی هم جوش خوابید. یا قبل از شروع جام جهانی ۹۸ به شدت جوگیر شدم و آمار همه ی تیمای فوتبالو درآوردم و تا الان هم اخبار فوتبالی رو پیگری می کنم. دوران بلوغ بخاطر مدرسه ای که توش درس می خوندم جو مذهبی گرفته بودم و محرم که می شد کتابای عاشورایی مطالعه می کردم و الان هم خیلی بیشتر از کسایی که ادعای مذهبی بودنشون میشه اطلاعات دارم.

دوره ای خوره ی نرم افزارای مختلف و زمانی تشنه ی بازیای کامپیوتری. هنوز هم اخبار بازیا و نرم افزارا رو دنبال می کنم و به روزم. تابستون ۸۷ هم ته هرچی فیلم و فیلمساز و بازیگر بود درآوردم. تا قبل از اون اطلاعاتم از هالیوود در حد اطلاعات یه پیرزن از لیگ فوتبال نیجریه بود اما تو سه ماه و به کمک سایت IMDB تبدیل به دایره المعارف فیلمای هالیوودی شدم و هنوزم فیلمای جدیدو دنبال می کنم. دوره ای افتادم به دانلود کلیپای خواننده های آمریکایی و یه دوره دیگه آلبوم خواننده های ایرانی رو آرشیو می کردم. از نظر مسائل روز و سیاست هم خیلی به روزم و علاقمند به روزنامه ها و مجلاتم. اما مشکل اینه که این همه اطلاعاتی که تو مغز من جمع شده به هیچ دردم نمی خوره و خیلی بهتر بود اگه دنبال یه تخصص و دانشو می گرفتم. هرچند که خودم اینی که هستمو بیشتر دوست دارم.

حدود دو سه ماه میشه که کتابخور شدم و افتادم دنبال رمان های معروف ایران و جهان. تو این چندماهه تقریبا اطلاعات کلی و جامعی نسبت به نویسنده ها پیدا کردم و احتمالا بازم این رویه رو ادامه میدم و پیشنهاد می کنم که شما هم بیاین تو کار. لذت کتابخونی از فیلم دیدن و موسیقی گوش کردن و ورزش کردن هم بیشتره.

چون پست طولانی شد بریم سر اصل مطلب. حقیقتش من تا پارسال جی.دی.سلینجرو نمیشناختم اما وقتی مرد و خبرش پخش شد خیلی وسوسه شدم که رمان معروفش یعنی ناطور دشتو بخونم. یک سال گذشت و بالاخره کتابو تهیه کردم و خلاصه خیلی حال داد.

جروم دیوید سالینجر با اینکه وقتی مرد سنش خیلی زیاد بود و همچنین از دوران جوانی می نوشت اما کتابای زیادی ازش منتشر نشده. علتش هم برمی گرده به شخصیت خودش که دوست نداشته تو مرکز توجه باشه و حتی  چندتا عکس هم بیشتر ازش موجود نیست. رمان معروف ناتور دشت هم که به معنی نگهبان دشته از معروفترین رمان های دنیاس و همچنین جزو پرفروشترین ها هم هست. سال ۱۹۵۱ منتشر شده و تا الان بیشتر از شصت میلیون نسخه فروش رفته.

داستان کتاب درباره پسر نوجوونیه که اهل درس خوندن نیست و به همین خاطر از مدرسه اخراجش کردن و ادامه ی ماجرا. همه ی اتفاقات توی سه روز می افته و بیشتر هدفش نشون دادن وضعیت بد جامعه ی آمریکا و شاید کل دنیاس اما اینقدر قشنگ به این موضوعات پرداخته شده که من بعضی جاها کاملا با شخصیت اصلی همذات پنداری می کردم. بعضی جاها خنده ام می گرفت و بعضی مواقع هم ، مخصوصا اونجاهایی که هولدن کالفیلد (شخصیت اصلی) غمزده و دلتنگ می شد ، می خواستم بشینم زار بزنم. البته بازم میگم ، کسی که الکی گریه بکنه یا تحت تاثیر قرار بگیره یا زنه یا فوفول و من هیچ کدومش نیستم ولی هرچند وقت یکبار حساس میشم و این حساسیتم هم علت داره.

در کل رمان خیلی پیچیده نیست و درعین حال جذاب هم هست. البته با اینکه تو ترجمه یه ذره از اصل کتاب زده شده بود و در اصل سان%سورش کرده بودن اما بازم خوندنش رو به خانومایی که نسبت به بعضی مسائل حساسن توصیه نمی کنم چون داستان عملا زن ها رو به شکل ابزاری نشون داده. دوتا ترجمه هم ازش تو بازار هست که من ترجمه ی احمد کریمیش رو خوندم و با اینکه نثر روونی داشت و از الفاظ رکیک هم استفاده کرده بود اما بازم حس می کنم ممیزی داشت. به هرحال تو این پست یه ذره از خودم تعریف کردم و کلی به خودم حال دادم. از خودم ممنونم بابت این همه تعریف. دمم گرم.

پی نوشت : شاعر میگه انگاری صد ساله ، که تو رو میشناسم ، واسه اینه اینقدر ، روی تو حساسم!

دیدگاهی بنویسید


شفا را از که خواهند؟

قبلا هم گفته بودم که به نظر من اگه کسی روزگارش خوش باشه و تن و بدنش سالم نباید شکرگزار باشه چون حقشه. کسی هم که تو زندگیش مشکل داشته باشه می تونه گله کنه از اینکه انصاف در حقش رعایت نشده. کلا معتقدم اگه یکی مثلا معلول به دنیا بیاد کاملا بهش ظلم شده اما اصولا اینجور آدما سطح توقع پایینی دارن.

یه پسرخاله ای دارم که بخاطر مسائل ژنتیکی دچار تالاسمیه و هر پونزده روز باید خون تزریق کنه و بعدش هم یه دستگاهی به سینه اش وصل کنه تا آهن خونش بالا نره و کلی مکافات دیگه. بدتر از همه ی اینا از بچگی موهای سرش ریخته و فقط وقتی تزریقش دیر میشه یه مقدار به حالت شوید مانند مو درمیاره و بعد از تزریق دوباره می ریزه. از طرفی باباش آدم وسواسی و سختگیریه و خلاصه زندگی وحشتناکی داره که به شخصه تحمل همچین زندگی رو ندارم. البته آرزومندم زودتر شفا پیدا کنه اما اگه حالش خوب بشه قطعا معجزه رخ داده و یحتمل تا چند سال دیگه و فوقش ده پونزده سال دیگه چوب خطش پر میشه و از این زندگی سخت و پرمشقت خلاصی پیدا می کنه.

می خواستم بیشتر درباره اش بنویسم اما دیدم خیلی طولانی میشه و حتما بعدا بیشتر ازش میگم. اما حدود هشت نه سال پیش یه آقایی اومد تو یکی از شبکه های ماهواره ای و گفت با انرژی و امواج و این حرفا ، بیماریای لاعلاج رو خوب می کنه. مثلا می گفت پشت تلویزیون بشینین به من فکر کنین ، بعد دستشو میاورد جلوی دوربین و مثلا به ما انرژی می داد. می گفتن دستاش نورانیه ولی من هرچی نگاه می کردم کمتر اثری از نور می دیدم. شاید باید دستشو می کرده تو کتش درمیاورده بعد نورانی می شده. یا چه می دونم ، گرامافونو با انرژی دستاش روشن می کرد و یا یه کوری رو میاورد بعد یه دفعه طرف با شعف می گفت می بینم! می بینم! بعضی مواقع هم ملتو تو استادیوم جمع می کرد و یلخی انرژی می داد و همه هم خوشحال بودن.

خوب تا اینجاش که آدم خوبی به نظر میاد. ولی خب ، همینطوری مجانی هم انرژی ول نمی داد و برای اینکه خصوصی انرژی بگیری باید مبالغی رو بنا به وسعِت می سرفیدی. از چندهزار تومن تا چندمیلیون. البته خودش می گفت هیچ تضمینی نیست که شما خوب بشین ولی خب ، ما زورمونو می زنیم. چندبار هم بردنش دادگاه و هی تبرئه شد تا آخرش دیگه تبرئه نشد و الان هم فکر نمی کنم ایران باشه. من همون موقع هم بهش اعتقادی نداشتم ولی الان تابلوئه که طرف کلاهبردار بوده و اونایی هم که می گفتن می بینم! می بینم! بازیگری بیش نبودن.

خب این پسرخاله ی ما هم چند بار پیش این بنده خدا ویزیت شد و کلی انرژی گرفت. می گفتن بعد از جلسات انرژی درمانی یه مقدار موهاش رشد کردن ولی شخصا چیزی ندیدم غیر از همون شویدا. فکر کنم بیشتر رو موهاش مانور دادن تا بیماری اصلیش و طبق حرفای دکتره که می گفت باید اونجایی رو انرژی بدم که درد می کنه ، احتمالا به کله ی پسرخاله ام انرژی می داده. حالا اگه یه آقایی یا خانومی برفرض بچه دار نمی شدن کجاشونو انرژی می داده برما هم پوشیده اس.

جناب دکتر یه سی دی آواز هم منتشر کرده بودن و به قیمتی گزاف می فروختن به خلق الله که یه نسخه اش به دست من رسید و چون زمان ما دسترسی به آهنگ مثل الان نبود و مشکلات داشت ، تصنیفای این سی دی رو خیلی گوش می کردم. یه کامپیوتر زپرتی هم داشتم که فقط توش تایپ می کردم و مطلب می نوشتم و البته غیر از این ، کار دیگه ای ازش برنمی اومد. یه سی دی رام هم داشت که فکر کنم فقط سی دی این بابا رو کردم توش. یعنی اینکه خیلی با آوازاش نوستول! دارم.

سال بعدش سی دی رو دادم به یکی از همکلاسیا ، که کمه کم پنج سال از من بزرگتر بود و هیکلش تقریبا شیش برابر من و مغز اندازه فندق. فکر کنم هرسال حداقل یه بار مردود شده بود. بهش گفتم برو اینو گوش کن فردا ازت می گیرم. سی دی رو دادم اما پس گرفتنی درکار نبود و بهونه آورد که تو ماشین بوده و داداشم خوردتش و بابام نشسته روش و از این حرفا. منم اون موقع خیلی الاغ بودم و مثلا خواستم قبل از اینکه سی دی رو بهش بدم ازش بک آپ بگیرم. چندتا از تراکا رو که اصلا نریختم گفتم هارد چهل گیگیم پر میشه. بعد اون موقع اندازه آمیب از کامپیوتر سر در نمی آوردم و فایلا رو ریپ نشده ریختم تو هاردم و عملا نمی شد رایتشون کرد. روزا گذشت تا اینکه چند روز پیش جو گرفتتم و دنبال آهنگای این بابا افتادم و بعد از کمی جستجو پیداش کردم. یکی از ترک هاش رو هم واسه دانلود براتون میذارم که نگین علی آبادم بد جاییه.(؟)

دانلود آواز بیمار غریب از محمد علی اکبری.

دیدگاهی بنویسید


آروم من پس کجاست؟

این پست رو دقیقا یک سال و پونزده روز پیش نوشتم. اون موقع اتفاقاتی افتاد که فعلا نمیخوام یادآوریشون کنم و بعدش وقتی رسیدم خونه همینطوری گریه می کردم و این باصطلاح شعرا می اومد تو ذهنم. البته الان که می خونم ، می بینم به لحاظ تکنیکی و وزن و قافیه بعضی جاهاش مشکل داره و یه جاهاییش هم معنی رو فدای قافیه و مقصودم کردم اما به هرحال بازخونیش خالی از لطف نیست. البته اون موقع خیلی به آینده امیدوار بودم. برخلاف الان.

———————————————————

توی خونه نشستم ، خیره شدم به بیرون ، به بارون و برگای ، قرمز و زرد خزون

زیبایی دنیارو ، امیده به فردا رو ، ترجیح میدم به گریه ، دوست ندارم دردا رو

من نمیخوام بشینم ، برم به اوج خیال ، قلبمو هیچ نمیخوام ، بره به سمت زوال

فهم شما عاجزه ، از درک احساس من ، نمی تونین بفهمین ، علت وسواس من

من بهترینو میخوام ، بهتر نیستم ، همینم ، بهترینا رو میخوام ، با اینکه بدترینم

———-

بی کوله بارو توشه ، میرم به سمت هدف ، از توی جنگل و کوه ، بیابون بی علف

مقصد من تعالیست ، اخلاقو بی گناهیست ، دارم می بینمش لیک ، جاده پر از تباهیست

قدم گذاشتن تو این ، راهِ پر از حادثه ، مرد میخواد ، نه هرزه و فاحشه

زبونمم قاصره ، از گفتن حقیقت ، از گفتن این همه ، وقاحت و رذیلت

طاقت من تاب شدو ، امید من بریده ، لباس من پاره و ، جسم و تنم دریده

باختم و دشمنا هم ، با حیله و با نیرنگ ، پیروز این ماجران ، بدون لحظه ای جنگ

من نرسیدم اما ، جسممو پل می کنم ، هرکی که خواست رد بشه ، اونو تحمل می کنم

تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی تلخه اما ، نگار من چه زیباست !

———-

به التماس افتادم،به پای هر ناکسی،خاک شدم،خوار،با هر صدا هر نفسی،با هرنگاه هر غضبی،هر حرفِ هر بی ادبی

بخاطر نگاهم ، دائمی تحقیر شدم ، جوونیه من اومد ، حیف ، چه زود پیر شدم ، زار و زمینگیر شدم

بخت منو تو برزخ ، با دوزخی نوشتن ، هرچی تونستن بستن ، هرچی که بود نوشتن (سرشتن)

گناه ناکرده ام ، خوشیه نادیده ام ، حروم ناخورده ام ، صدای نشنیده ام

میگن که توی دنیا ، زیادی عاشق بودی ، فکر می کردی که خوبی ؟ ، هه ، بدجوری فاسق بودی

حرف حساب اونا ، جواب برام نذاشته ، این سرنوشت بد رو ، کی تو کاسه ام گذاشته ؟

———-

مرگ خدا به من باد ، اون که نفس به من داد ، اون که منو نمی دید ، نمی رسید به فریاد

تو چنگ غصه هامو ، مغضوب قهر دنیام ، سلام مرگ به من گفت ، طلوع نمیشه فردام

———-

دورم شلوغه اما ، تنهاترین غریبم ، بی همدمو بی دوستو ، بی عشق و بی رفیقم

میرم به سوی خدا ، شاید که تو تنهایی ، منو حسابم کنه

شاید خدا قلبمو ، هوشیار از این خواب عشق ، یا از سرابم کنه

احساس من به شدت ، درگیر آرزوهاست ، قرار من گم شده ، آروم من پس کجاست ؟

تو خواب و تو بیداری ، به چنگ غم اسیرم ، من حاضرم نباشم ، آماده ام بمیرم

دغدغه های دنیا ، باعث رنجیدنم ، مردن و پر کشیدن ، عامل خندیدنم

جز خدای مهربون ، کی مونس من میشه ؟ ، آخه دلم میخواد ، این خواسته ی آخرو ، نیاز اولیشه

دلم میخواد تو باشی ، حتی اگه نباشی ، حتی اگه برای ، یکی دیگه فداشی

توی شبم تو ماهی ، با این همه ستاره ، غیر تو این دلم که ، هیشکیو دوست نداره

ای خدا روز نشه ، صبحو نمیخوام ببینم ، فقط بذار ، یه کم بذار ، ماهو تو دستم بگیرم

اما شبم روز شد و من منتظر نشستم انگار ، نمیخواد شب برسه ، برسه لحظه ی دیدار

تنها راه رسیدن به اون بالا مردنمه ، باید از این تن خاکی بکَنم ، بپرم ، تا برسم ، به اون که تنها عشقمه

———-

روی زمین افتادم ، آماج رنج و دردام ، تو فکر فرو رفتمو ، به انتظار فردام

چند وقتیه که قلبم ، آرامشو ندیده ، رنگ به سر و صورتم ، نمونده و پریده

شاید که بی خیالی ، مسکّن جون بشه ، آروم کنه دلم رو ، چند روزی درمون بشه

این آرامش مقطعیست ، من دائمیشو میخوام ، برای کسبشم هم ، هرجا بری تو میام

برای چشمای تو ، شعرمو پیش میارم ، آخه جز این چندتا خط ، چیزی دیگه ندارم

پس نزنش دستمو ، رد نکن این خواستمو ، بذار که بگذرونم ، رنج و غمو ماتمو

دیدگاهی بنویسید