گواهینومچه‌ام

میگن که بعد از هدفمندی یارانه ها قیمت بنزین آزاد میشه و دیگه مردم ماشیناشونو بی جهت بیرون نمیارن . ولی این یک حرف مهمل بیش نیست . با واقعی شدن قیمت بنزین هزینه ی جابجایی مسافر هم زیاد میشه و چون اکثر سواریایی که مسافرکشن شخصی تشریف دارن از بنزین آزاد استفاده می کنن درنتیجه استفاده از اتومبیل شخصی به صرفه تر هم هست . تازه استفاده از ماشین شخصی خیلی مزایای دیگه هم داره . مثلا می تونی آهنگ مورد علاقه ات رو گوش کنی یا هر وقت دلت خواست کولر بگیری . مزایای جانبی هم داره . می تونین توی مسیرتون دخترای جوونی که منتظر تاکسی هستن رو سوار کنین و مخشونو کار بگیرین و باقی قضایا .

حقیقتش من بعد از سن بلوغ هیچ علاقه ای به رانندگی از خودم نشون نمی دادم . وقتی هم که هیجده سالم شد سریع نرفتم آموزشگاه ثبت نام کنم . با ماشین بابام هم فقط دو سه بار به مدت کوتاه تو کوچه های خلوت رانندگی کرده بودم اما یکی از روزای مهرماه سال ۸۷ از خواب پا شدم و هم رفتم آموزشگاه ثبت نام کردم و هم برای شروع به کار سایتم هزینه اش رو واریز کردم . کلاسای تئوری از هفته ی بعد شروع می شد ولی یه مشکلی وجود داشت . یکی از کلاسا با کلاسای دانشگام تداخل داشت و منم آدمی نبودم که بخوام غیبت کنم.(البته نبودم! الان هستم!) به هرشکل کلاسای تئوری شروع شد و بالطبع منم می رفتم سر کلاس . بعضی از آقایونی که برای ثبت نام اومده بودن از حضور خانوما توی کلاس ذوق زده شده بودن و خانوما ذوق زده تر . منم که دانشجو بودم و این چیزا برام عادی بود و اینجاست که تحصیلات خودشو تو فرهنگ جامعه نشون میده . (بابا فرهنگ! بابا فرهیخته! دانشمند!)

یه آقای گیلکی میومد و پشت سر هم حرف می زد مغزمونو شوسه کرد . بالاخره روز تداخل رسید . من حساب کردم که حتی اگه کلاس آخریم رو هم بپیچونم به کلاسای آموزشگاه نمی رسم . بنابراین بابام چند ساعتی کارشو ول کرد و اومد دنبال من . اون روز سرما هم خورده بودم و کلاسام هم از هشت صبح شروع شده بود . به هر شکل با هر زحمتی که بود چند ثانیه قبل از شروع کلاس رسیدم . من کلا آدم خوش شانسی هستم عدل همون روز آزمون هم می خواستن بگیرن . البته من که به خودم مطمئن بودم به هرحال جوون بودم و جویای نام . خب سوال اول . تابلوی رو به رو چه چیزی رو نشون میده ؟ مدرسه؟ محل عبور دانش آموزان؟ محل عبور بچه مدرسه ای ها؟ بچه ها میخوان رد شن ؟ خب حالا یه غلط که اشکالی نداره . سوال دوم . در تصویر زیر تقدم عبور با کدام وسیله است ؟ آتش نشانی؟ آمبولانس؟ سه چرخه ؟ سیبیل بابات می چرخه ؟ فعلا تا چهارتا جا دارم . سوال سوم . رنگ سبز در بزرگراه ها نشانه ی چیست ؟ چراغ سبزه حرکت کن؟ مسجد؟ آزادراه؟ جنبش سبز؟ خلاصه همه ی سوالاش به همین شکل بود و منم اصلا رو دور نبودم .

غلطام ۵ تا شد. زیادم مهم نبود یه بار دیگه رفتم امتحان دادم و قضیه ختم به خیر شد . حالا نوبت رسید به کلاسای عملی . رفتم پیش یه خانوم تپلی گفتم ایلده وضعیت من اینجوریاس. یه دفعه یه آقایی اومد گفت با روآ میخوای برداری؟ خیلی عالیه آخرش هم با همون ازت امتحان می گیرن. منم که اون موقع چیزی حالیم نبود (مثل الان) گفتم اوکیه ردیفش کنین . فردا صبح رفتم تو آموزشگاه نشستم تا مربیم بیاد که بالاخره اومد. لهجه ی ترکی داشت و خیلی هم قاطی بود . مثلا خیرسرش می خواست با شاگرداش صمیمی بشه. این بابا عملا ارواح منو آورد جلوی چشمام بس که از سر شوخی قاطی می کرد . منم که کم حرف . یه بار گفت بنزین ندارم بریم بنزین بزنیم. گفتم بی خیال باید از اتوبان رد شیم خودت بعدا برو بزن . گفت نه ترس نداره بریم . یه بار گفت بریم میدون آزادی دور بزنیم. یه بار پیاده شد گفت خودت برو من همینجا هستم قدم می زنم . همون یه بارم داشتم دور می زدم به فاصله چند سانتی متر از کنار ماشین یکی دیگه از کارآموزا پیچیدم پسره داد زد یا ابوالفضل . یه بارم گیر داده بود آواز بخون . گفتم نکن من جلو زنمم آواز نمی خونم گفت اگه نمی خونی برو با یکی دیگه بردار . دیدم اهل مداحی و آهنگای سنتی و ابوعطا و قورباغه و این حرفاس یکی از آهنگای آلبوم تنها ماندم اصفهانی رو براش خوندم . البته تعریف از خود نباشه کلا صدای خوبی هم دارم و زیاد خارج نمیشم .

یه روز که دانشگاه بودم بهم زنگ زدن گفتن این یارو تصادف کرده دیگه نمی تونه بیاد . یه سر بیا آموزشگاه ببینیم چیکار باید کنیم . رفتم . همون خانوم تپله گفت اگه میخوای ده بیست روز صبر کن تا ماشینش آماده بشه یا اینکه با پراید بردار . گفتم سگ خورد همون پرایده بده . فردا رفتم نشستم تو آموزشگاه تا مربی بیاد . حدود یه ساعتی گذشت و خبری ازش نشد . به خانوم تپله گفتم پس چی شد این مربیه ما ؟ زنگ زد بهش گفت سر چهار راهه . رفتم سرچهار راه نبود برگشتم . گفتم نبود که . دوباره زنگ زد گفت پایین منتظرته . رفتم و بازم یه آقای آذری لهجه ای بود . نشستم پشت فرمون و ماشینو روشن کردمو ده برو که رفتیم . حالا هی زور می زنم این فرمونش نمی چرخه . گفتم عمو این نمی چرخه ها؟ گفت دست نزن میخوام ماشینو بفرومش واسه چی برم پنجاه تومن خرجش کنم ؟ هان؟ وقتی هم می رفتم رو چشم گربه ای می گفت فرمونو بجیر اونور میخوام بفروشمش خراب میشه . گفتم خب فرمون نمیره اونور ای تو روحت .

بالاخره تموم شد و رفتیم واسه آزمون . یه خانوم مسنی اومد ازمون امتحان گرفت و همونجا صحیح کرد و قبول شدم و رفتیم واسه شهری . هوا خیلی سرد بود . من و سه تا پسر دیگه بودیم با تعداد زیادی خانوم . نمی دونم چرا اینقدر نسوان زیاد شدن . بخاطر آلودگی هواس؟ اونوقت ما یه دختری رو میخوایم باید شوسه بشیم . بگذریم . افسره که مشخص بود پیرمرد گنده دماغیه به ما گفت برید چهارتا کوچه پایین تر اول از اینا امتحان بگیرم بعد از شما . رفتیم یه سه چهار ساعتی تو سرما سگ لرز زدیم تا بالاخره تشریفشو آورد . چهارتایی با کلی تعارف و اول من نه و دوم تو چپیدیم تو ماشین . زیاد ذکر جزئیات نکنم خلاصه رد شدیم هممون دور همی . واسه منم یه جلسه آموزشی نوشت . دوباره با همون یارو که می خواست ماشینشو بفروشه برداشتم . تا هفته ی بعدش صبر کردم و دوباره آماده امتحان شدم .

اون روز هوا یه مقدار بهتر بود . خیلی صبر کردیم . نگران بودیم از اینکه نکنه دوباره همون پیریه بیاد . هر ماشینی که رد می شد همه کف و سوت می زدن ولی فایده نداشت . بالاخره اومد . افسره یه خانوم میانسالی بود . برخلاف اون پیرمرده یه نوبت درمیون زن و مرد کرده بود واسه همین خیلی زود نوبت بهم افتاد . چهارتایی تو ماشین چپیده بودیم و من نفر دوم بودم . نوبتم شد و نشستم پشت رل . اول که خواستم راه بیوفتم طوری ماشینو خاموش کردم که نزدیک بود سر افسره بره تو شیشه . ولی گفت تا دو دقیقه اگه خاموش کنی اشکال نداره . راه افتادیم و گفت پارک دوبل بزن . خیابون سربالایی بود و ماشین پارک شده هم ۲۰۶ . یه مقدار پارک کردنش سخت بود واسه همین خدا امداد غیبی واسه ام فرستاد . کاملا حس می کردم که پدالا زیر پام دارن خود به خود حرکت می کنن . یه دو سه بار دیگه هم ماشینو خاموش کردم و کارم تموم شد . تقریبا اطمینان داشتم که قبول نمیشم اما افسره گفت خوب بود ولی بیشتر تمرین کن. و بدین ترتیب گواهینومه امو گرفتم .

دیدگاهی بنویسید


جوجه دانشجو

نمی کنم فراموش ، خاطره هامو هیچ وقت ، یادم نمیره هرگز ، روزای رفته ی سخت ، روزایی که آرزوم ، مردن و مرگ من بود ، فرار روح از زمین ، از جسم و از بدن بود ، از فکر من نمیره ، اون شبایی که تا صبح ، به یاد تو سحر شد ، سنگینیه نگاها ، خمیده کرد قامتم ، شکسته از کمر شد ، کورسوی نور امید ، هنوز برام روشنه ، با اینکه تیرت هنوز ، فرو تو قلب منه !

میخواین یه مسیری رو برای رسیدن به موفقیت طی کنین . همه ی جوانب و ملاحظات هم در نظر می گیرین و از تجربیات بقیه استفاده می کنین . همه چی درست پیش میره اما آخر راه می بینین که به هدفتون نرسیدین . به نظرم دلیلش اینه که توی مسیرتون به آدمایی برخورد کردین که راهتونو کج کردن . حالا چه از عمد چه از سهو . حالا یا باید برگردین و از اول شروع کنین یا بگردین و اونجایی که از مسیر اصلی خارج شدینو پیدا کنین . البته خیلی مواقع این راه ، بازگشتی نداره .

خب قسمت قبل خاطراتمون تا اونجا پیش رفت که بنده کنکور دادم و منتظر نشسته بودم واسه اعلام نتایج . هیچ یادم نمیاد که تابستون اون سالو چطوری گذروندم ولی به یقین فرقی با تابستونای دیگه ام نداشت . به هرحال نتایج اومد یه رتبه ی چهارده هزاری شدیم و از اینکه نسبت به خیلی از بچه های پرمدعا رتبه ی بهتری بدست آورده بودم به خودم می بالیدم و من چقدر می خوشحالیدم . اما با این رتبه هم دهن شیرین نمی شد . نتایج دانشگاه آزادم اومد و باز هم فرای حد تصورم ظاهر شده بودم . اواخر شهریور وقت تصمیم گیری بود و من دودل بودم که با این رتبه و تراز خوب دانشگاه آزاد برم یا بذارم واسه سال بعد . شبی از شب ها در خواب ناز بودم که :

-: حامد … حامد … خوابی یا بیدار ؟ عمو یادگار -: کدوم خریه این وقت شب شعر می خونه ؟ -: خر چیه عزیز من ، جد بزرگوارتم . -: خب هرکی هستی باش . چیه اومدی منو از خواب بیدار کردی ؟ -: اومدم راهو بهت نشون بدم . -: میخوام نشون ندی . مگه تو پیغمبری ؟ -: کفر نگو بچه -: چی؟ -: میگم کفر نگو بچه -: آهان ، فکر  کردم یه چیز دیگه گفتی -: من که مثل تو بی ادب نیستم که -: خیلی خب حالا . حرفتو بزن برو -: آره ، خواستم بشت بگم که درس و کنکورتو نذار واسه سال بعد . همین دانشگاه رو برو . -: حالا یه سال زیاد توفیری نداره . ایشالا سال دیگه یه دانشگاه بهتر . -: گوش کن . همینو برو یه اتفاق خوب واسه ات می افته . باور کن . -: چه اتفاقی ؟ -: دیگه اینو تو قسمتای بعد میگم . -: نمیگی الان ؟ -: نه -: پس ولم کن بذار بخوابم . همون سال بعد دوباره کنکور میدم. -: خیلی خب باشه وقتی به زمین گرم خوردی متوجه میشی . -: آره ، همون که تو میگی. آره تو راست میگی از همه سرتری از منه بی نشون تو خیلی بهتری . -: باشه میل خودته ولی اون چیزی که همیشه آرزوشو داشتی آماده بود . خواستم برات بیارم ولی الان دیگه عمرا . -: من همیشه آرزوی چیو داشتم؟ -: کارت گرافیک ۹۶۰۰ جیفورس. -: چرا چرت میگی ، این مدل واسه دو سال دیگه اس که . -: تو چیکار داری؟ من برات میارم دیگه . -: نمیخوام . کارت گرافیک به چه دردم می خوره ؟ -: اوکی یه لپ تاپ آخرین مدل برات میارم . -: داری بچه گول می زنی؟-: باشه یه پرایدم واسه ات جور می کنم . -: نه عمو  نگه دار واسه خودت . -: سگ خورد یه خونه چهل پنجاه متری هم ردیف می کنم . -: خجالت بکش . سنی ازت گذشته . -: خفه شو . ذهن من که مثل تو منحرف نیست . یه زنم برات می گیرم . خوبه؟ -: خوشگل باشه ها . تو مایه های کتی پری :- حله -: بعد خونه و پراید و لپ تاپ و کارت گرافیکم روش میدی دیگه ؟ -: نه دیگه ، اونا جداس. -: خیلی خب پس بی خیال . من خوابیدم دیگه . -: باشه . اه ، اونام درست می کنم واسه ات .

و روز ثبت نام فرا رسید . به دانشگاه دخول کردم و اولین چیزی که جلب توجه می کرد دخترای هیجده نوزده ساله بودن که ازقضا بسیار هم زیبا جلوه می نمودن .  مراحل اولیه و پشم ثبت نام تموم شد و گفتن واسه انتخاب واحد و ثبت نام نهایی فلان روز بیاین دانشگاه . این چند روز هم گذشت و دوباره رهسپار دانشگاه شدم . برای انتخاب واحد باید از یه اتاق تنگ و تاریک یه سری کاغذ می گرفتیم بعد می اومدیم از رو در و دیوار ، کلاسای دلخواهمونو پیدا و وارد برگه ها می کردیم . حالا من هرچی نیگا می کنم می بینم همه ی کلاسا پره . این دخترام که همش زیر دست و پا بودن . خلاصه اونجا با یکی آشنا شدم و برگه اشو گرفتم و عینا از روش کپی پیست کردم . البته غیر از اون با چند تا از بچه های دیگه هم از قبل آشنایی داشتم ولی اونا زیاد پیش خورده بودن و کلاساشون به من نمی خورد . کار تموم شد و باید هرچه سریعتر برگه ی انتخاب واحدو می رسوندم به مدیرگروه چون هرلحظه این احتمال وجود داشت که کلاسای انتخابیم تکمیل ظرفیت بشن . درحال زور زدن برای رسیدن به میز بودم که متوجه شدم یکی از پشت هی فشار میده . حالا من سعی می کنم بی خیالی طی کنم ولی مثل اینکه اون ول کن نبود . برگشتم که بگم آقا بی خیال ما شو ، که دیدم طرف دختره . زنهار خودم بی خیال شدم ولی دختره بی خیال نشد . گفت : ببخشید اجازه میدین من این برگه رو تحویل بدم ؟ منم گفتم : الان من تحویل میدم میرم بعد شما بیا بده (و از همونجا بود که شعله ی عشق در نی افتاد) . خفه شو ! اصلا این بنده خدا رو سه ترم بود ندیده بودم که تازه این ترم چشمم به جمالش آره .

 

گفتن برای جلسه ی توجیهی فلان روز دوباره گز کنین بیاین که ما هم اومدیم . ما رو بردن تو نمازخونه و رو صندلی نشوندن . بعد دخترا هم رفتن قسمت انتهای نمازخونه و یه پرده هم بینمون بود . یعنی مثلا مدیرگروه که نطق می کرد اونا فقط صداشو میشنیدن و احتمالا موقع بیعت هم دستشونو می کردن تو تشت آب . اما خانوم معاون رگ فمینیستیش زد بالا و پیشنهاد داد که دخترا هم بیان و پشت سرما و دوشادوش همدیگه آماده ی نبرد با استکبار جهانخوار ،مرگ بر منافقین و کفار … اون روز هم گذشت . می دونین . من اومده بودم دانشگاه که درس بخونم . می خواستم یه ذره بیشتر با علم کامپیوتر آشنا بشم . اما بازی روزگار و گردش فلک ، سرنوشت رو طور دیگه ای رقم زد .

ترم اول عین بچه ی آدم می اومدم دانشگاه و بعد از اینکه کلاسام تموم می شد بدون لحظه ای درنگ برمی گشتم خونه . اکثرا هم رفت و آمدم به تنهایی صورت می گرفت . برخلاف خیلی از دوستان ، نظر خاصی نسبت به نسوان نداشتم . همینطوری ترم گذشت تا رسیدیم به امتحانا که مصادف شد با اون برف شدید و تعطیلی ده پونزده روزه ی مملکت . یادش بخیر اون موقع امتحان مبانی داشتم . سر امتحان با اینکه جوابا زیر ماتحتم بود ولی نتونستم تقلب کنم و از اونجایی که هوا خیلی سرد بود و من هم دم در وردودی داشتم سگ لرز می زدم به شدت مثانه ام پر شد اما چون که من مدرسه و دانشگاه دستشویی نمیرم تا خونه نگه داشتم خودمو . خب دیگه پست طولانی شد . ولی منتظر قسمتای بعد باشین . چون سلام نکردم پس خداحافظی هم نمی کنم ولی امیدوارم خدانگهدارم باشه و نگهدارش ! (کی؟ همون فشاریه؟) نه الاغ جان ، میگم اونو شصت ترمه ندیدمش دیگه . سرویس کردین مارو .

دیدگاهی بنویسید


من و بازی های کامپیوتری

همونطوری که قبلتر گفتم چشم چپم دچار ترکیدگی مویرگ شده و خون جلو چشامو گرفته . از طرفی من علاقه ی وافری به گشت و گذار تو اینترنت و فیلم دیدن و مجله خوندن و بازیای کامپیوتری دارم . مشکل هم همین بازیا هستن که اجازه نمیدن آدم وسطش پلک بزنه . خب منم جوونم دل دارم میخوام مدرن وارفایر ۲ بازی کنم خب :cry:

دقیقا یادم نمیاد اولین بار کِی با بازیای کامپیوتری آشنا شدم اما یادمه هفت هشت ساله بودم که بابام یه دستگاه میکروجنیوس حافظه ای برام آورد و گفت که این امانتیه و چند ماه دستت باشه تا پسش بدم . منم که از همون بچگی علاف و بیکار بودم و کلاسی هم وجود نداشت که بخوام مهمونی برم (بعدا درباره اش توضیح میدم) پس مثل بچه های خوره ی عقده ای نشستم و صبح تا شب بازی کردم . البته اون موقع ها ساعت ده می خوابیدم وگرنه احتمالا شب تا صبح هم از لذت بردن غافل نمی شدم . مشکلی که اون دستگاه داشت این بود که نمی شد نوار بذاری توش و فقط بازیای تو حافظه ی خودشو می تونستی بازی کنی . فکر کنم حدود شصت تا بازی داشت که معروفترینشون هم ماریو یا همون قارچ خور بود . از همون زمانا بود که فهمیدم چقدر به علوم کامپیوتری علاقه مندم و از همونجا تصمیم گرفتم که مهندس کامپیوتر بشم و با اجازتون یکی دو سال دیگه به این مهم نائل میشم .

بالاخره بابام میکروی نازمو برد پس داد . مثل اینکه واسه همکارش بوده . دقیقا یادم نیست . اصلا من چیکارم به این کارا . خلاصه از همون موقع معتاد بازی کامپیوتری شدم و چندماه بعدش بابام مجبور شد بخاطر فشارهای وارده از سوی من ، یه دستگاه سگای ۶۴ بیتی ! بخره و بندازه جلوی من تا صدام بیوفته . خب مشکل دیگه این بود که دستگاه حافظه نداشت و باید از بیرون نوار تهیه می کردی و میذاشتی توش . اوایل کار کرایه می کردم . می رفتم کلوپ و شناسنامه امو می دادم و یکی دوتا نوار برمی داشتم. چه دورانی مزخرفی بود . چه بازیای مزخرفی . و چه زندگی مزخرفی . آخه خدا من کی می میرم پس؟! (اسمایلی امیدواری به آینده!) البته یه چندتا نوار هم خریدم که دوتاشون فوتبال بودن . این نوارا مکانیسم خیلی باحالی داشتن . شصت و سه لبه ، صد و چهارده لبه ، برو تا آخر لبه . جالب تر اینجا بود که یه نوار یه لبه می خریدی بعد دو روز بعد می رفتی مغازه می دیدی همون بازی تو یه نوار هشتاد لبه هم بوده .

البته همینطوری کشکی کشکی هم نبود که راحت و با فراغ خاطر بشینم بازی کنم . کلی دردسر داشت . از غرولند اعضای خانواده مبنی بر اینکه بابا ما هم میخوام یه ذره تلویزیون ببینیم که بگذریم ، خود روشن کردن دستگاه مکافاتی داشت که نمی دونم تاوان کدوم جنایتم بود ؟!! آداپتور فابریکش که خیلی زود به لقاالله پیوست . خودمون یه آداپتور چندلبه! داشتیم که برای یه ضبط صوت بود . یه درجه ای روی آداپتور بود که می تونستی مقدار ولتاژ خروجی رو تنظیم کنی . ایرادی هم که داشت این بود که سرش سوکت نداشت و سیم لخت بود . باید با کلی بدبختی سیما رو می کردم تو سوراخ دستگاه و تازه شانس می آوردم اگه وسط بازیم دستگاه خاموش نمی شد . بعد مطلعید که ، اون موقع مثل الان نبود که هی زرت و زرت قدم به قدم بازی سیو بشه . نخیر! از این سوسول بازیا هیچ خبری نبود . اگه می باختی بازی شوتت می کرد مرحله ی اول . حالا آداپتور هیچی . این نوارا طوری بودن که خاک وارد بوردشون می شد و قبل از اینکه نوارو بذاری تو دستگاه باید یه فوت جانانه هم توش می کردی . حالا بازم این هیچی . دسته هاش آدمو بیچاره می کرد . به روز سیاه مینشوند . البته من یه تکنیک خاصی یاد گرفته بودم و با تف کارا رو حل و فصل می کردم اما بعد از یه مدت اون قسمتی که دسته رو واردش می کردی زنگ زد و مجبور شدم بدم بیرون عوضش کنن .

البته خاطرات کامپیوتری دوران کودکی من به سگا محدود نشد . دو سه سال بعد یه دستگاه خدایی اومد که بهش می گفتن سونی! من عاشقش شده بودم . و اینجا برای دومین بار بود که تو زندگیم طعم عشق رو می چشیدم و صدالبته که بار آخر هم نبود ! (بار اولش هم که همون ویژه نامه ی جام جهانی ۹۸ بود) می رفتم کلوپ تنهایی با خودم بازی می کردم . هرچقدر به بابام اصرار می کردم برام یه دستگاهشو بخره زیر بار نمی رفت که نمی رفت . قرار بود یکی از عمه هام که تو کویت زندگی می کنه برام یه دستگاه سوغاتی بیاره ولی نمی دونم سر از کجا درآورد و پیش کی رفت و الان کجاست و من کی ام اینجا کجاست؟! دیگه جونم به لبم رسیده بود . می رفتم یه دستگاهشو با چندتا سی دی کرایه می کردم و عین خری که تی تاپ دیده باشه از بازی کردن لذت می بردم . حتی یه بار به قدری زیاده روی کردم که ناخنای شستم کبود شدن و بعد از یه مدت افتادن . بابامم که دید این وضعیته کوتاه اومد و یه پی اس وان برام خرید .

بعد از یه مدت بازی کردن دیگه اون عشق و علاقه رو نداشتم . اصلا دیگه دور شده بود دور کامپیوترای شخصی . منم کوچ کردم به این سمت . اولین بازی فکر کنم قلعه بود که شرکت دارینوس دوبله اش کرده بود . انصافا بازی خوش ساختی بود که البه با کدتقلب و ترینر و رمز و اینجور چیزا خیلی زود تموم شد . کلا تب بازی تو من فروکش کرده بود و خوره ی اینترنت شده بودم . اما بعد از یه مدت گذرم به روزنامه فروشی افتاد و مجله ی بازینما رو دیدم و همونجا بود که دوره ی جدید عشق و علاقه به بازی در من آغاز شد . پاتوقم شده بود خیابون انقلاب و سایتای بازی . انواع و اقسام بازیا رو می خریدم و بیشترشون هم بازی نمی کردم . کلا شاید چندتا بازی کامپیوتری باشه که تمومشون کرده باشم . مافیا و ندای وظیفه ۲ و ۴ . بیشتر به فیفا و پرو اوولوشن ساکر علاقه داشتم . الان هم دو سه سالی میشه که غیر از pes بازی دیگه ای نکردم ولی الان میخوام cod 6 رو به امید خدا شروع کنم و منتظر دعای خیر همه ی شما هم هستم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید


کورم‌ کن

یه قسمت دیگه ی سایت مربوط میشه به خاطرات گذشته ی دانشگاه که احتمالا اصلی ترین بخش سایت هم باشه . اولین قسمتشو از این پست شروع می کنیم .

بعد از اینکه امتحانای نهایی تموم شد و نمره های درخشانمو تو کارنامه ام دیدم ، افتادم دنبال ثبت نام پیش دانشگاهی . از قبل می خواستم تو یکی از دوتا مرکزی که تو محلمون بود ثبت نام کنم که کردم . کلاسا از تابستون شروع می شد و هوا خیلی گرم بود . روز اول رفتم مرکز و برنامه ی کلاسا رو بهمون دادن . اون روز عربی داشتیم و دیفرانسیل . معلم عربی همون معلم دبیرستان بود که گلاب به روتون شاسکوله شاسکول تشریف داشت و عملا تو دبیرستان سرویسمون کرده بود . فکر کنم بچه باز هم بود چون دائما با بچه خوشگلای کلاس ور می رفت . حالا گفتم اشکال نداره این یه دونه استثناس ، تحملش می کنیم . نگو این خوبشون بوده . ساعت بعد معلم دیفرانسیل اومد . یه پیرمرد حدودا شصت ساله ی ریزنقش . اول که مثل این معلم خودشیرینا اومد تک تک به همه دست داد . بعدش گفت بالای دفترتون بنویسین عجل لولیک الفرج ، الان میام دونه دونه چک می کنم . بعدشم شروع کرد به درس دادن و مرور کردن مبحثای دبیرستان با شعر . زنگ تفریح شد و ما گیج و ویج از کلاس زدیم بیرون . وقتی برگشتیم معلمه اون روی خودشو نشون داد . مثلا یه دفعه جلوی بچه ها از این بشکن پسرونه ها می زد . هرکی چشمش یه ذره خمار بود می رفت می زد تو گوشش . خلاصه از این شوخی کارگریا . مثلا می خواست بگه خیلی با شما صمیمی ام خیرسرش .

دیدم اینطوری نمیشه . تقریبا همه ی بچه ها و دوستام رفته بودن اون یکی مرکز و این معلما هم که اینجوری چپرزیندار بودن . دیگه تصمیممو گرفتم و رفتم اون یکی مرکز ثبت نام کردم . یادمه اون موقع جام جهانی هم بود . روز بعده فینال رفتیم واسه کلاس توجیهی . هوا هم به شدت گرم بود . تو کلاس توجیهی فهمیدیم که کلا دهنمون آسفالته تو این یه ساله . گفتن یکشنبه ها روز تعطیلتونه که خود مرکز ازتون آزمون تستی می گیره ، جمعه ها هم که قلم چی مارو مورد عنایت قرار می داد . روزای دیگه هم تا ساعت سه چهار کلاس داشتیم . واقعا دوران وحشتناکی بود . معلم دیفرانسیلمون موجی بود . هر دفعه می بردت پای تخته اگه غلط جواب می دادی یا میرید بهت یا می گرفت می زدت . معلم گسسته وقتی بچه ها شلوغ می کردن سرشو میذاشت رو میز می گفت من دیگه مُردم تموم شد . معلم شیمی که میومد جوکای بالای بیست و سه سال تعریف می کرد . بابا تو زن داری بچه داری خجالت بکش . معلم هندسه وقتی حرف می زد کل کلاس خوابشون می برد . یه بار من پنج دقیقه در حالت نشسته خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم شب شده .

حالا معلما رو بی خیال . بچه های مارو تقسیم کردن . خرخونا تو یه کلاس ، تنبلا تو یه کلاس . منم به طرز محیرالعقولی افتادم با خرخون عینکیا . دوستای نسبتا صمیمیم هم از این بچه اسکولا بودن بالطبع افتاده بودن تو کلاسای دیگه . اینطوری شد که تا یه ماه کسی بغل دست من نمی نشست و سرور و سالار خودم بودم . تا اینکه یه پسر درب و داغونی به جمعمون اضافه شد و اومد کنار من نشست . اسمش آرمان بود . این بشر از هر پنج کلمه ای که از دهنش خارج می کرد سه تاش الفاظ زیر شکمی و بالا شکمی بود . بنده ی خدا نمی دونم چه مشکلی داشت که همه جاش مو درمیاورد . باید مدام می رفت دکتر دارو می خورد و کرم می مالید . هر دفعه هم تعریف می کرد . می گفت آخ حامد نبودی رفتم مطب عجب منشیه …… داشت . یه بار از مریضای دیگه تعریف می کرد . یه بار از دکتر . چند بارم می گفت حامد بیا بچه ها دختر هرزه آوردن مکان یا پسر مفعول آوردن بیا بریم حال کنیم. (اون از کلمه های دیگری استفاده می کرد) . پشت سریم یه پسر که چه عرض کنم ، یه مردی بود بهش می گفتن آقاجون کلاس . این از معلم اجازه می گرفت می رفت بیرون چند ثانیه بعد میومد تو . بعدم که بهش می گفتیم چقدر کارت زود تموم شد می گفت حتما بایدم برینم تا راضی بشین ؟

حالا تعریف نمی کنم ولی اعجوبه هایی بودنا . عید شد و فی الواقع دهنمون از سه طرف کاملا جر خورد . باید هر روز می رفتیم مرکز تو کلاسا میشستیم و بدون سرصدا درس می خوندیم . از ساعت هشت صبح تا شیش شب . خداییش عذاب الهی بود که بر سر ما نازل گشته بود . همه هم خرخون ، یه کلمه باهاشون حرف می زدی لختت می کردن . به هرشکل این عذاب تموم شد و برگشتیم به همون عذاب قبلی . بعد از عید کم کم موتور منم روشن شده بود و ساعتای بیشتری درس می خوندم . کاملا احساس می کردم که گیراییم چند برابر شده و هر مطلبی رو به سرعت می گرفتم . برخلاف الان که کودن احمق خنگ شدم . بعد از اتمام امتحانای خرداد یه عذاب دیگه از جانب پروردگار فرو فرستاده شد . باید هر روز می رفتیم مرکز و معلما درسو مرور می کردن و ما هم گوش می دادیم. از همون ساعت هشت صبح تا شیش شب . این دوران هم گذشت و روز کنکور رسید . شب قبلش به هر ضرب و زوری که بود ساعت ده خوابیدم و صبح سرحال رفتیم که کنکور بدیم . رو صندلیم مستقر شدم و برگه ها رو پخش کردن . رو به روم دیوار بود و پشتم یه در ، که وقتی باز می شد از سه طرف محبوس می شدم . وسط امتحانم یه پنکه آوردن کنار دست من نشوندن .  همینطوری تو حال و هوای خودم بودن که دیدم صدای چق چق زیاد میاد . من که هیچ جارو نمی دیدم ولی کم کم داشت اعصابم خرد می شد . بعد از امتحان فهمیدم که وزیر از کنارم رد شده و من حالیم نبوده . وقتی تو تلویزیون تصاویر کنکورو نشون می داد همه ی بچه ها رو میشناختم . اون پسره آرمانم توشون بود . یه دستکش زنونه ی سفید دستش کرده بود چون دستش خیلی عرق می کرد برگه اش خیس آب می شد . اواخر امتحان گلاب به روتون شدید نیازمند به مستراح شدم . همینطوری هول هولکی تستا رو زدم و اومدم بیرون . احساس خاصی نداشتم فقط می خواستم برم بش.اشم .

هفته ی بعدش کنکور دانشگاه آزاد بود . روز کنکور وارد محوطه شدم . چقدر دختر ! طبق محاسبه ای که داشتم به این نتیجه رسیدم که به هر کدوممون سه تا می رسه . به هرحال کنکور شروع شد و باز هم اواخر امتحان مستراح لازم شدم طوریکه نیم ساعت مونده به پایان امتحان برگه رو دادم و رفتم . و این بود داستان کنکور ما . قسمت بعدی ثبت نام و ترم اول دانشگاهو با هم مرور می کنیم .

دیدگاهی بنویسید


موی بلند ، روی سیاه

آخر هر شکستی ، تلخی و رنج و درده ، یه زخم موندگاری ، رو تن و روح مَرده ، باختن تو این زمونه ، از مردنم بدتره ، هرکی میخواد ببازه ، بازیچه شه بهتره ، هرکی که باخت تمومه ، ناک اوت میشه می میره ، ننگ شکستشم هم ، پاک نمیشه نمیره ،  تو بازیای دنیا ، خدا فقط قاضیه ، یه داور بی طرف ، این رسم هر بازیه ، من نمی خوام ببازم ، زورم نمی رسه خب ، از قدرت رقیبم ، تو بُهتم و تعجب ، شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم ، من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مُهرم ، تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی سخته اما ، نگار من چه زیباست !

خب من زین بعد سعی می کنم هفته ای یه بار خدمت برسم و مروری داشته باشم بر اخبار . دیگه زیاد شکسته نفسی نکنم و بریم سر اصل مطلب .

مهمترین اخبار هفته ی گذشته مربوط به جام جهانیه . خب همونطوری که دیدید گاوبازا یلخی یلخی قهرمان جهان شدن و پرچم کاتالونیا رو بوسه بارون کردن . ما به این چیزا کاری نداریم . بحث ما درباره ی اون هشت پای اسکوله که دوتا جعبه میذارن جلوش و اونم یه ملتی رو میذاره سرکار . به عقیده من اینا همه کار استکبار خونخواره و لیبرالیسم جهانی برای پیشبرد مقاصد شومش از هیچ ترفندی فروگذار نخواهد بود . این بازیای فوتبال هم جز خیمه شب بازی نیست و نتایج بازی ها رو سیاستمدارای کثیف و چرک از قبل تعیین می کنن . ای لعنت به تو استکبار ! ای بلاتر ! ای پل ! ای هاوارد وب ! ای خالد بولهروزگجخف !

خب حالا میریم سراغ اخبار داخلی . میگن که یه همایشی برگزار کردن برای موی آقایون . یه چندتام مدل دادن که یعنی اینا با فرهنگ ما سازگاره و آرایشگرا این ریختی موها رو کوتاه کنن . حالا من هرچی نیگا می کنم مدل موی خودمو پیدا نمی کنم . حقیقتش من میرم سلمونی ، یارو آرایشگره میگه چطوری کوتاه کنم داداش ؟ میگم بزن بره دیگه . و اونم با موزر مثل گوسفند همه ی پشمامو می چینه . یادمه قبلترها که طفیلی بیش نبودم با بابام می رفتم آرایشگاه . بعد اون زمانا من دوست نداشتم کچل بشم ولی بابام خیلی دوست داشت من کچل باشم . واسه همین رفتیم تو آرایشگاه و من رو صندلی نشستم . بعد آرایشگره گفت چطوری بزنم ؟ بابام گفت محصلی درحالیکه با انگشتاش عدد چهار رو نشون می داد و من از تو آینه این حرکتشو دیدم . خلاصه­ اش هیچ نگفتم تا اینکه کار تموم شد و از آرایشگاه اومدیم بیرون . خب صدالبته که من بچه لوس و بدعنقی نبودم اما بابام مجبور شد یه اسباب بازی ای ماشینی چیزی برام بخره تا من راضی بشم . الانم میخوام مدل موهامو عوض کنم ولی مدلی که به موهام بخوره پیدا نمی کنم. تو این مدلایی هم که تو این همایشه ارائه دادن چیز دهن گیری پیدا نکردم . قبلا هم که همش برای خانوما بود . از انواع و اقسام مانتو و روسری و چادر بگیر تا سایر مخلفات . الانم این مجری خوشگل برنامه تازه ها – آزاده نامداری – چادر قهوه ای پوشیده مثلا مد کنه ارواح خیکش .

البته چند روز پیش بالاخره از لباس ویژه ی بانوان فوتبالیست هم رونمایی شد که معاون بانوان سعیدلو خیلی شاکی شده و زده هرچی ظرف و کاسه بشقاب بوده شیکونده . یه چیز تو مایه های خسرو شکیبایی تو اون فیلمه که زد هرچی رو میز بود پوکوند . حالا من یه عکس از این لباس براتون میذارم تا خودتون قضاوت کنین هرچند که همه چیز از چشمای مظلوم این دخترا مشخصه . البته عکس از جلو هم داشتن که برای تحریک نشدن آقایون از قرار دادنش صرف نظر کردم .

و اما خبر آخر . حدود سه سال پیش لیندسی لوهان درحالیکه مست بوده با یه بنده خدایی تصادف می کنه و دادگاه هم جریمه اش می کنه و میگه باید تو کلاسای ترک الکل شرکت کنی . اما لیندزی کلاسا رو می پیچونه و با بریتنی و پاریس هیلتون میرن صفاسیتی . حالا دادگاه هم شستش خبردار شده و به ۹۰ روز زندان محکومش کرده . این لیندزی ما هم تو دادگاه های های زده زیر گریه و سیل اشک و آه و عکس پاره ی تو و من راه انداخته . حالا اینا هیچی ، چه آدم بیکاری بوده که قبل از دادگاه رفته از این لاک خوشگلا زده . ناخوناشم کوتاه کرده . مرتیکه ی هیز دیلاق هم خجالت نمی کشه درباره ی ناخون ناموس ملت نظر میده . البته من و لیندزی یه جریاناتی با هم داریم که بعدا خدمتتون عرض خواهم کرد .

در آخر پست رو با یه جمله ی قشنگ به پایان می برم . تا عاقلان راهی‌ برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند . البته منظور از عاقل خودم نیستما . و منظور از دیوانه هم شما نیستین . همینطوری یه چی گفتم دور هم خوش باشیم .

دیدگاهی بنویسید


حال منه این روزا

یه گوشه ای میشینم ، گوشیمو دست می گیرم ، از این همه تنهایی ، دلم میخواد بمیرم ، میرم تو لیست دوستان ، اسامی رو می بینم ، رو یکیشون می ایستم ، رو صندلی میشینم ، یه دوست مهربونه ، دلم براش تنگ شده ، صدای زیر و نابش ، توی گوشم زنگ شده ، شمارشو می گیرم ، منتظرش می مونم ، اما جواب نمیده ، دلیلشو می دونم ، زنگ می زنم بی وقفه ، یه بار دوبار سه باره ، از فرط بوق آزاد ، گوشم داره می خاره ، دیگه میرم بخوابم ، خوابای خوب ببینم ، دوباره فردا پاشم ، یه گوشه ای بشینم ، گوشیمو دست بگیرم !!

حقیقتش حدود یه هفته پیش در صبح یک روز دل انگیز بهاری وقتی از خواب ناز بیدار شدم احساس درد شدیدی از ناحیه گردن رو کردم ! بذارین یه خاطره ای براتون تعریف کنم . دو سال پیش سر سیاه زمستون با جمعی از دوستان چیزمغز تصمیم گرفتیم بریم شمال. وقتی رسیدیم چالوس یا نوشهر یا لاهیجان (دقیقا خاطرم نیست) ظهر شده بود و دنبال یه سگ پزی می گشتیم تا یه کوفتی به بدن بزنیم . بالاخره یه مغازه ی کرکثیفی پیدا کردیم و برای صرف پیتزا داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که دوست راننده امون بنابه دلایل نامعلومی شروع به حرکت کرد . منم در همون حین و بین داشتم از ماشین پیاده می شدم و وقتی ماشین به حرکت دراومد ، چرخ عقبش به طرز محیرالعقولی از روی پاشنه ی پام رد شد و صدای قرچ قوروچ به گوش رسید ولی من هیچ دم برنیاوردم. بس که ماخوذم . اما این درد گردنم به حدی شدید بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هرازچند گاهی فریادی از خودم ول می دادم .

خوشبختانه و یا متاسفانه گردن مبارک هیچ قصد خوب شدن نداشت و اعضای خانواده با خوروندن قرص و مالیدن انواع و اقسام پماد سعی در تسکین این درد داشتن که البته ثمر هم داد و تا شب آرامش نسبی به شهر برگشت . شب مثل بچه های خوب رفتم سرجام خوابیدم. اوایل خوب بود ولی حوالی ساعت چهار با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم . برای اینکه صدای داد بیدادم کل محلو از خواب بیدار نکنه یه گوشه ی ملافه رو کردم تو دهنم . چند دقیقه ای این دردو تحمل می کردم تا اینکه کم کم از شدتش کم شد . انصافا می ترسیدم بخوابم واسه همین هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و به رادیو ورزش گوش دادم . حالا تو اون ساعت داشتن به موضوع درد کمر و گردن راننده وانتا می پرداختن . با یه راننده وانت هم مصاحبه می کردن که ازقضا فامیلیش همنام من بود . خلاصه کم کم خوابم گرفت و با رعایت احتیاط سر بر بالین گذاشتم و روز بعدش خیلی بهتر شده بودم و دیگه نیازی به دکتر نبود . اما متاسفانه این درد مزمن شده و هر چند وقت یه بار یه حالی ازم می پرسه .

همه ی این دردا ناشی از مشکلات عصبی ما جووناس . اگه دولت برای ما چهارتا تفریحات سالم درست می کرد اینقدر ما به ورطه ی نابودی نمی افتادیم . الان فصل تابستونه و منه جوون فرهیخته هیچ سرگرمی و تفریحی ندارم و مجبورم تو دانشگاه واحد بردارم . حالا نمیگم تفریحاتمون مثل سری فیلمای امریکن پای باشه ولی خب زیادم بدم نمیاد . یکی از دوستان هست که هر چند وقت یه بار از ما می پرسه : می دونین الان چی می چسبه؟ ما هم میگیم : نه نمی دونیم ، چی می چسبه ؟ و اونم با ملاحت خاصی میگه : س*ک*س ! البته این بر کسی پوشیده نیست که تو تابستون بستنی خیلی می چسبه و اونم بستنی یخی آلبالویی ! (دقیقا یه سال پیش یه پست درباره اش نوشته بودم ولی الان دیگه وجود خارجی نداره) قبلترها که علم پیشرفت نکرده بود و هنوز ماهواره ها به فضا فرستاده نشده بودن و کرما و لاک پشتا روی زمین بودن ، مردم خیلی راحت میشستن دور هم و بستنی یخی می خوردن . اما الان با پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه های معاند دیگه کسی حتی سیبیل کلفتاش هم جرات نمی کنن بستنی یخی بخورن . به خاطر اون حالت خاصی که داره . متوجهین که ؟

داشتم می گفتم . بعد از اینکه یکی دو روز از گردن درد راحت شدم یه عارضه ی جدید بر من مستولی گشت . یه روز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم چشم چپم ترکیده و خونش پاچیده به درو دیوار . فوق العاده داغ شده بود . با اینکه همه چیزو خیلی واضح می دیدم اما این گرمای شدید نگرانم کرد زنهار رفتم جلوی آینه و دیدم بله … خون جلوی چشامو گرفته نافرم . الان یه دو سه روزی میشه که به همین حالت مونده و من میخوام پرو اوولیشن ساکر بازی کنم ولی نمی تونم . الانم با کلی مکافات دارم این متنو تایپ می کنم . علت این خون بازی رو هم نمی دونم احتمالا بخاطر کار زیاد با کامپیوتر چشمام خشک شده باشن . همونطور که شاعر هم گفته : تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتنه ، سَفره دور و درازه . و یا یه شاعر خوش الحان دیگه که می فرماید : دیگه اشکی برام ، نمونده که بخوام ، برات گریه کنم ، فدای تو چشام . و از این قبیل صوبتا .

حالا به این دردهای مزمن و زجرآور ، جوونه زدن دندونای عقل رو هم اضافه کنین که خوراک برام نذاشته . من همینجوریش وزنم کم بود ، از صدقه سری این دندونا تو این چندماهه یه چهار پنج کیلو وزن کم کردم . از طرفی با این وضعیت جسمی و اون وضعیت روحی و گرمای طاقت نفسا ! باید پاشم برم دانشگاه سر کلاس اندیشه اسلامی بشینم . ای خداااااااااااااااااااااا شکرت !

دیدگاهی بنویسید