بیا بنویسیم روی خاک، رو درخت، رو پر پرنده، رو ابرا

خردسال که بودم نه کلاس سه تار و موسیقی می رفتم، نه کلاس زبان آلمانی و نه استعدادم توی مدارس فوتبالی که نرفتم شکوفا شد. فقط هرجا تیکه کاغذ پاره ای پیدا می کردم مشغول نوشتن می شدم. این برگه ها رو همیشه دستم می گرفتم و می دادم بقیه بخونن ولی چون کسی نمی خوند، لاجرم خودم به زور واسشون می خوندم و احساس کول بودن می کردم.

این روند ادامه داشت تا اینکه بزرگتر شدم و یه روز پسرعمم غیر از جیگر، وبلاگی رو معرفی کرد که خودش صاحبش بود و جملات پائولو کوئیو و مارکز رو توش میذاشت. خب کور از خدا چی میخواد؟ منم یه وبلاگ تو میهن بلاگ ساختم و شروع کردم به نوشتن و همچنان توی وبلاگایی که دارم مینویسم و خوشحالم.

اگر به زندگینامه نویسنده ها دقت کنیم، می بینیم که هرکدوم برای نوشتن آداب خاصی داشتن. مثلا همینگوی صبح زود بیدار می شده و تا ظهر می نوشته و بعدش بیکار تا شب با در و دیوار ور می رفته. یا تولستوی فقط با خودنویس می نوشته و اگه کسی بهش مداد تعارف می زده، با مشت می کوبیده تو صورتش. خب منم مثل بقیه رسم خودمو دارم. حالا اینکه خودمو انداختم وسط این دوستان به این خاطر نیست که آدم شاخی باشم و اگه هم قرار بود پخی بشم تو این سن و سال باید می شدم. مثل ورونیکا راف که تو بیست و دو سالگی دایورجنت رو نوشت و بعد حتی از روی رمانش فیلم هم ساختن و عشقم شیلین وودلی هم توش بازی کرد.

قبل از نوشتن هر مطلب، چند روز فکر می کنم چی بنویسم که خدا رو خوش بیاد. بعد توی یه سررسید با خودکار شروع به نوشتن می کنم. نوشته ها رو توی ورد تایپ و بعد توی پنل کپی می کنم و روی انتشار کلیک می کنم. حالا حتما این سوال پیش میاد که چه آدم بیکاری هستم و خب این حرف درسته چون آدم بیکار و الواتی هستم و حتی نبودنم باعث راحتی بعضیا میشه و اگه یکی بیاد بزنه تو گوشم اگه چیزی بهش گفتم؟ اتفاقا میگم خیلی ممنون و خداحافظ.

دیدگاهی بنویسید


پیشگیری های مرد شاپرکی

سال ها پیش همسایه ی محترمی داشتیم که مایحتاج زندگیشونو از ما تقبل می کردن. سیب زمینی، تخم مرغ، پیاز، نون، قیف، پیچ گوشتی و… . پسر بزرگشون گوجه فرنگی خیلی دوست داشت و همیشه یه گوجه تو یه دستش بود و داشت گاز می زد و یه دستش هم تو شلوارش. یه دوره ای گوجه به طرز غریبی گرون شد. یه روز صبح پسر کوچیکه ی همسایمون که به تخم مرغ علاقه مند بود در خونه امون رو کوفت و درخواست چند تا گوجه کرد. از قضا عصر همون روز مامانم خانوم همسایه رو می بینه و ازش می پرسه که خب بقالی پایین ساختمونه و میوه فروشی هم که کنارشه، شما جا اینکه زحمت بکشین تا اینجا بیاین چرا نمیرین از مغازه بگیرین؟ خانوم همسایه خنده هیستریکی می زنه و میگه: «هه هه هه هه آخه گوجه گرون شده بود گفتم دیگه نخریم فعلا تا ارزون شه.» شنیده شده پاسخ ایشون در معتبرترین دانشگاه های نظامی و دفاعی دنیا داره تدریس میشه.

گاز زدن گوجه فرنگی
این نه، پسر همسایه

—————————————————————————–

بیست و شیش سال از تولدم میگذره و در این عمر گه‌ر بارم نشده یه بار محض رضای شیطون یه دختر کنارم بشینه جز یه بار. اولین بار بود که می خواستم برم دانشگاه جدید و باید سوار اتوبوسای بین شهری می شدم. کنار پنجره نشسته بودم که یه دختر مسن اومد کنار صندلی و ازم پرسید: ببخشید جائه؟ و به صندلی کناریم اشاره کرد. بابام بهم گفته بچه نباید به بزرگترش دروغ بگه وگرنه هیچ علاقه ای نداشتم رکورد بیست و سه ساله م شکسته بشه. گفتم نه و نشست.

از همون ابتدای امر هم بر من متشبه شده بود که با وجود این همه جای خالی حتما باید برای این انتخاب دلیل قانع کننده ای وجود داشته باشه و اون دلیل چیزی نبود جز همسر خوب و پاک شلوار. استریپ تیزوار شروع به باز کردن بحث کرد. سرویس دانشگاه نمی دونین کجا وامیسته؟ نه. همیشه با این اتوبوسا میاین؟ نه. زود پر میشه حالا؟ نه. چقدر طول می کشه برسیم؟ کم. بعد اونجا رسیدیم ترمینال نگه می داره یا کجا؟ نم (مخفف نمی دونم). ببخشید شما اصلا واسه این دانشگاه هستین؟ آرم.

لحظاتی با تعجب بهم نگاه می کرد. شاید سوالاتش ته کشیده بود و انتظار داشت در جواب سوال آخرش بگم چطور؟ که همینم ازش دریغ کردم. به قول شاعر گفتنی: گر مرد رهی میان خون باید رفت، از پای فتاده سرنگون باید رفت، تو پای به راه در نه و هیچ مپرس، خود راه بگویدت که چون باید رفت…

—————————————————————————–

تو سن بلوغ بودم و بطور ارگانیک هورمون های بدنم بالا پایین می شد. اون زمان تازه آلبوم های گروه آریان دراومده بود و دو تا نوارشو هم ما داشتیم. خب آدم تو اون سن عاشق میو میوی گربه های ماده هم میشه دیگه چه برسه به چیزای دیگه. من بیچاره هم عاشق همخون های گروه شده بودم. اما از اونجایی که علاقه ی من بواسطه ی صوت بود و تصویری وجود نداشت، لکن نمی دونستم این صدایی که عاشقش شدم واسه کدوم یکی از اون سه تا همخوناس.

شراره فرنژاد، سحر کاشمری، ساناز کاشمری
دمپایی آخه؟ میگن از رو صدا نباید قضاوت کردها

دو ماه پیش آخرین آلبوم آریان هم منتشر شد و من به یاد ایام شباب دوباره عاشق صدای یکی از همخون ها شدم و متعاقبا نمی دونم صدای کدومشونه. اونی که یه کم سن بالا می زنه که از حیز انتفاع ساقطه چون من جوون دوست دارم. بچه سال. می مونه اون دوتا خواهرا. حالا شما بگین … شما بگین … بین این خواستگارای کی میشه عروس ایشالا؟… کلیپ زیر رو هم ببینین در همین راستا.

حالا که بحث آریان و نوجوانی شد بذارید بگم که اون زمانی که آلبوم تا بی نهایت اومد، من می خواستم دوم دبیرستان رو شروع کنم و همون روزای اول حالت تهوع شدیدی گرفتم که مقاوم به درمان بود هرچند کاری هم واسه درمانش نکردم. توی یه سایتی آلبوم آریان رو گذاشته بود برای گوش دادن. منم الله بختکی رو یکی از آهنگا کلیک کردم که آهنگ شاپرک بود و اون زمان خیلی خوشم اومد و جزو آهنگای درخواستیم بود. اگه دوست داشتین دانلودش کنین و به یاد دوران متهوع من دست بزنین (به چی؟).

دانلود آهنگ شاپرک از گروه آریان

دیدگاهی بنویسید


سه حکایت (قسمت چهاردهم)

من: تا حالا سینما رفتی؟
اون: نه
-: میخوای بریم؟
-: باشه بریم…… بعد هر فیلمی که بخوایم میذارن واسمون؟
-: وات ده هل؟ جان؟
——————————————————–
اون: سلام خوبی؟ کجایی؟
من: سلام خونه م
-: وقت داری بریم این کش شو*تم شل شده بدم گارانتی درستش کنه؟
-: وات ده هل؟ what خب باشه بریم
——————————————————–
ده سال پیش توی چت روم های یاهو مسنجر، وبلاگم رو تبلیغ می کردم. دختری بهم پیام داد و خودش رو بیتا بیست و نه ساله از تهران معرفی کرد:
بیتا: یو ای اس ال پلیز؟
من: حامد پونزده تهران.
بیتا وویس داد: (با صدایی زنونه) سلام چطوری جوجو؟!
من بدون بیان وات ده هل و در حالی که رعشه گرفته بودم مسنجر رو بستم، اینترنت رو قطع و سیستم رو خاموش کردم و دیگه هم هیچ وقت با اون آی دی لاگین نکردم…

دیدگاهی بنویسید


شکست شکست تا پیروزی

خب از اونجایی که موتور نوشتنم با کشیدن ساسات هم روشن نمیشه، از سر ناچاری آرشیو رو شخم زدم بلکه نون خشک و ماستی پیدا شه و بذارم اینجا. پست زیر باز از همون وبلاگ گروهی دانشگاه هست که حدودا چهار سال و یک ماه پیش گذاشته بودم اونجا. باز بهتر از هیچیه.

—————————————————————–

خب ضمن اینکه امیدوارم اگه عزاداری کردین مقبول افتاده باشه و اگه هم تو طول ترم درس نخوندین ایشالا این چند روز می خونین و نمره های خوب می گیرین و یه دعا هم به جون ما می کنین که اگه نکنین یعنی نکردین دیگه.

قبل از تحریر، عرض کنم خدمتتون که شخص بنده، هیچ مشکلی با نسوان ندارم و خیلی هم بهشون احترام میذارم و مخصلشون هم هستم و تازشم سی چهل بار شکست عشقی خوردم از یه نفر! بنابراین اگه چهارتا خط جمله نوشتم صرفا شوخی می کنم و اصلا قصدم این نیست که جدی بکنم. بلکه جدی جدی …

واقعا یکی از اقشار زحمتکش جامعه ی ما راننده های تاکسی و مسافربرای شخصی هستن. صبح تا شب مشغول حمل مسافر و غر شنیدن و گرفتن اسکناس پاره و دید زدن از توی آینه ی وسط و بغل و لاس زدن با دختری که سمت شاگرد نشسته و خوردن مخ مسافرا هستن. راننده های خط دانشگاه – میدون قدس هم مستثنی نیستن و واقعا دارم می بینم که بندگان خدا برای سوار کردن یه مسافر چه جری می خورن. حالا دانشجوهه با کلی ناز ناز کرشمه وای از این ادا و عشوه میاد سوار تاکسی میشه و اگر هم دختر باشه دماغشو می گیره چون پسری که کنارش نشسته بوی گند عرق میده.

در تصویر زیر یکی از رانندگان محترم رو می بینین که حدفاصل دوتا جدول، به حالتی که توی مستراح میشینن، مشول بارگیری (مسافرگیری) و رفع مزاج و خستگیه. البته عکاس ما بعد از گرفتن این عکس با حمله برخی عناصر معلوم الحال که قفل فرمون دستشون بود مواجه میشه و فرار رو به قرار ترجیح میده.

راننده تاکسی دانشگاه

راستی یادتونه گفتم یه دختری وسط کلاس وایمیسته؟ علتشو کشف کردیم. چون چشاشو عمل کرده باید وایسته. چندی پیش هم سر یکی از کلاسا نشسته بودیم که دختری داف! لنگان لنگان وارد کلاس شد و درحالیکه به یه پا کفش و به یه پا دمپایی داشت چند ردیف جلوتر از ما نشست. وسط کلاس مشغول ور رفتن با اچ تی سیش بود که استاد گفت خانوم اگه مشکل داری می تونی بری خونه این شب جمعه ای حال کنی. دختره گفت نه استاد دارم گوش میدم. استاد گفت آخه جزوه هم که نداری که قربونت بشه. گفت استاد تو ماشین جا گذاشتم، پام هم سوخته نمی تونم برم بیارم.

خب اینجا ما نشستیم علت این سوختگی رو بررسی کردیم. یکی گفت شب کنار بخاری خوابیده پاش چسبیده بوده بعد صبح پا شده گفته بو میاد. بوی چیه؟ یکی گفت زیر کرسی بوده پاش گرفته به منقل. یکی گفت توی این دستگاه سیمولیتور (امولایزر؟ اینی که توش برنزه میشن چیه اسمش؟) خوابیده بعد در دستگاه باز بوده اشعه زده پاش سوخته. دیگری فرمود خب شاید کنار ساحل داشته برنزه می شده. منم فریاد برآوردم که خفه شید الاغ ها. من بعد از چهل و هشت بار خوردن شکست عشقی از یه نفر! حالا میخوام برای بار چهل و نهم از یه نفر دیگه بخورم. گفتن چی میخوای بخوری؟ گفتم کوفت! شکست دیگه.

درحال برگشتن سمت منزل بودیم که موبایل من که سالی دوبار هم زنگ نمی خوره به صدا دراومد. شماره ناشناس بود. برداشتم گفت : (با صدای غلام پیروانی بخونین) الوووو … ممد کوجی؟ ای دختر ول کردی روش نام گذاشتی رفتی میام دک دهنه چکه پوزته به خاک بَمالم سرته گوشنه تا گوش می برُم. خلاصه الان هم نشستم تا یکی پیدا بشه برای بار پنجاهم شکست بخورم حداقل رند بشه.

عزیزان! چندی پیش یکی از دوستان ما یه دفعه از صحنه ی هستی گم و گور شد و خانواده اش اطلاعیه ای ول کردن که تو تصویر زیر می بینین.

گمشده پیداش کنین

حالا یه چندتا سوال پیش میاد. یک اینکه نامبرده از پنجشنبه ساعت ۶ غروب کجا رفته؟ اصلا کدوم پنجشنبه؟ پنجشنبه ی این هفته، دو هفته ی پیش، هفته ی بعد، کی؟

دوم تا این لحظه به منزل بازنگشته؟ کدوم لحظه؟ شاید بنده خدا یه ساعت رفته بیرون نون بخره، بعد اینا زرتی رفتن آگهی چاپ کردن.

سوم این بنده خدا بیشتر شبیه قاتلاس. دور از جون با ممد بیجه مو نمی زنه. اینو دیدیم باید فرار کنیم (این سومی سوالی نبود ، اخباری بود).

در آخر هم بگم که چند وقت پیش جمله ی قصاری از خودم بیرون دادم که هنوز هم که هنوزه موهای همه جام سیخ میشه. جمله اینه: آرزو دارم روزی با ball هایم پرواز کنم. احسنت به خودم که اینقدر کولم!

دیدگاهی بنویسید


روش های درمان افسردگی

چند ماهی میشه که به دلیل بیکاری مفرط، تا حدی دچار افسردگی شدم. البته نمی دونم اسمش افسردگی باشه یا نه اما به هرحال خیلی تنبل، بی انگیزه و بی اعصاب و منفی شدم. بخش عمده ی این احوالات به بلاتکلیفی و مبهم بودن آینده ام برمی گرده و بخشی هم به روحیات چرت خودم. از همین روی از تعدادی از آشنایان درخواست کردم راه حل هایی برای برون رفت از این نکبت و کثافتی که درونش گرفتار شدم ارائه بدن.
ورزش کن: ورزش ورزش ورزش، بی تو نمی خندم… دو سال پیش که یه ماه رفتم باشگاه بدنسازی و هارتل پنج کیلویی زدم، به قدری با نگاه از طرف گنده هایی که صد و سی می زدن تحقیر شدم که حالم از مربی خیکیمون که از ده صبح تا ده شب روی صندلی پشت میز دم در باشگاه می نشست و عصرونه یه تن ماهی با یه بربری کامل رو می خورد و کتاب صد و یک راه برای موفقیت رو می خوند، به هم خورد.
با یه دختر دوست شو: می دونم، همه دخترا یه لنگه پا منتظرن مذاکرات هسته ای به نتیجه برسه و من برم با یکیشون دوست شم. در این عمر خویش فقط یه نفر بود که خیلی عاشقم بود، اونم پسرخاله م بود که وقتی در بچگی ازش پرسیدن بزرگ شدی میخوای با کی ازدواج کنی؟ گفت حامد.
کار کن: باتریای قلمی نیم قلمی…جورابای کشی و نخی، بو نمی گیره سوراخ نمیشه… آدامسای فِرش اصل ترکیه، تاریخ انقضا داره در طعم های مختلف…بادکنکای باب اسفنجی، برای بچه ها، بازی شادی سرگرمی…مسواکای سه کاره اورال بی، خمیردندونای کرصت با سه سال تاریخ انقضا.
واسه دو ساعت صد و پنجاه هزار تومن داری؟: شاید بازداشتم کنن ولی من واذکتومی کردم. لوله ها رو دستی دو راه دور گردنش گره زدم. درد داشت ولی ارزششو داشت. بعدش صد و پنجاه داشتم میذاشتم بانک سودشو می گرفتم.
تو جمع باش: امتحان دارم…پایان نامه مونده…سر کارم…اونجا حال نمیده…با دوست دخترم قرار دارم…مهمون دارم…خسته م یه روز دیگه…بارون میاد عینکم خیس میشه…شورتمو دارم می شورم ندارم دیگه
استراحت کن: روزا رو خوابیم و شبا رو پارتی، موزیک باحال و دیوونه بازی… فقط نون از کجا بیارم بخورم؟
گل گاو زبون بخور: -:ببخشید آقا اینا کیلویی چنده؟ -:صد و پنجاه تومن -:صد و پنجاه داشتم که می دادم به اون دو ساعتیه -:جان؟ -:هیچی. یه پَر بردارم چند میشه؟ -:پنج تومن -:چقدر باهاش درست میشه؟ -:ته استکان
به چیزای خوب فکر کن: با یه دوستی هر وقت میریم بیرون دائما میگه اوفففف عجب چیزیه…اووووه عجب چیزی بود… بهش میگم تو که به پیر و جوون و زشت و خوشگل و چاق و لاغر رحم نمی کنی، اصلا ملاکت واسه چیز خوب بودن چیه؟ میگه ببین فقط یه چیز مهمه…
تو خونه نباش برو بیرون: هر وقت میرم بیرون، همه نامزد بازیشون می گیره… کف خیابون، تو پارک، سینما، کافی نت، کله پزی، شورت فروشی… دست در دست، بغل تو بغل، لب به لب، فلان تو بیسار.
برو مشاوره: عزیزم سعی کن افکار منفیتو از خورت دور کنی و به چیزای مثبت فکر کنی. ورزش کن و تغذیه ی مناسب داشته باش. استرسو بذار کنار. بیشتر بخند. از طبیعت لذت ببر. با دوستات باش و با آدما خوش رفتـ… تق… تق…

شلیک به مشاور

دیدگاهی بنویسید


به تو تبریک میگم، به تسلای دلم

چند روز پیش بطور اتفاقی دو سه تا از مطالبی رو که بعد از انهدام و فیتلر شدن سایت قبلی توی وبلاگ گروهی یکی از بچه های دانشگاه سابق نوشته بودم رو می خوندم (عجب جمله ی سنگینی شد). بد ندیدم در این دوران رکود و جماد، اولین مطلبی رو که اونجا نوشتم رو هم اینجا بیارم و البته می تونین در ادامه مطلب، کامنت های ملت پای پست رو هم بخونین. البته چون در اون زمان دریده تر و بی حیا بودم کمی بابت دوز خشونت مطلب نگرانم ولی دیگه از هیچی که بهتره.
این پست رو بیست و نهم آبان سال ۸۹ توی اون وبلاگ گروهی با اسم مستعار ممد گذاشتم.
———————————————————————
شخصا از اینکه کم کم داره زمستون میشه و هنوز هم میشه با تی شرت و پیرهن آستین کوتاه در اذعان عمومی ظاهر شد و هنوزم میشه از کولرای آبی و گازی و بادی استفاده کرد و هنوزم میشه تو استخرای سرباز شنا کرد و هنوزم میشه با بی.کینی وسط شهر آفتاب گرفت و برنزه شد و هنوزم میشه قربانی این وحشت منحوس نشد بسیار خوشحالی می کنم و شاد هستم و می خندم.
ضمن تبریک برای مدالای رنگارنگ ورزشکارای ایرانی که اگه نوه ی منم تو این مسابقات شرکت می کرد می تونست مدال بگیره و دو تا مسابقه می داد و یکیش حریفش از ماکائو بود و بازی دوم رو هم می باخت و برنز می گرفت، میخوایم کمی از دانشگاه خوبمون بگیم. حالا که بحث تبریک داغه، به ورزشکارای دانشگاهمون هم تبریک میگیم که همیشه سعی خودشونو برای کسب مقام می کنن حالا اگر هم مقامی نمیارن به هرحال تلاش شبانه روزی و اردوهای هفت ساله و دعای خیر مردم و تقدیم به پدر مادرم و این چیزا رو دارن. ایشالا هرجا که هستن خرم چون گل باشن هر روز.
قبل از شروع این پاراگراف یه نکته ای بگم. روی این صندلی که در پایین می بینین رنگ ریخته و اگه درباره اش حرفی می زنم صرفا جنبه ی فکاهی و شوخی داره. خب حالا من بهتون گفتم رنگ ریخته اما بعضی دوستانم این چیزا حالیشون نمیشه و ذهنشون به قولی استرایت نیست و متفق القول ابراز داشتن که ساعت قبل یه دختر چاق روی این صندلی نشسته و بیان ادامه ی حرفاشون هم نمیگم چون خوبیت نداره.

صندلی خونی
یه بار سر یکی از کلاسا یکی از خانوما وسط کلاس پا شد و ایستاد. صندلیش کنار پنجره بود و پشت به پنجره و رو به کلاس ایستاده بود. اینجا بود که دوستان تئوری های مختلفی رو ارائه دادن. اکثرا یه چیزی گفتن که نمی تونم بگم. ولی یکی گفت شاید بواسیر حاد داره. دیگری بیان نمود آی کیو اگه بواسیر حاد داشت که اصلا نمی تونست بشینه. بنده ی حقیر اظهار فضل کردم که خب شاید حاد نباشه معمولی باشه. دوستی فرمود نه بابا بنده خدا حامله اس. اون یکی بیان نمود آره حلقه هم دستشه من دیدم. کسی از میان جمع فریاد برآورد آخه حلقه چه ربطی به حاملگی داره؟ یعنی حلقه نداشته باشه نمی تونه حامله بشه؟ از ته کلاس صدایی اومد که شاید طرف عرق سوز شده. جوابی از جایی اومد که بابا تو این سرما که ما با کاپشن نشستیم تو کلاس کی عرق سوز میشه جانم؟ در آخر یکی غضبناک داد زد: خفه شید احمقا! من میخوام در آینده ای نزدیک با این دختره دوست بشم میرم ازش می پرسم!
از اونجایی که ترجیح میدیم از کاستی های دانشگاه دم نزنیم و همه سعی داشته باشیم تا دانشگاهمون حداقل توی لیست دانشگاها برای کنکور کارشناسی ارشد بره از درج برخی اخبار و گذاشتن بعضی تصاویر خودداری می ورزیم وگرنه برای هر جمله ای که میگیم عکس و سند هم داریم.
یکی از دوستان غیور که معلوم نیست بچه کجاس اینقدر شجاعه، رفته بیابونای اطراف شهرقدس و از سگای هاری که برای نگهبانی از کودهای طحاله و پوست گوسفندا و سیراب شیردون و زباله های شهری و روستایی به کار گمارده شدن عکس گرفته و الانم نمی دونیم بچه زنده اس، مرده اس چیه. البته هرجا که هست ما بخاطر این شجاعتش بهش تبریک میگیم. به هرحال ما هم شما رو به تحدی دعوت می کنیم و میگیم اگه می تونین از بعضیا که مثل سگ می مونن عکس بگیرین جایزه دارین. برای اطلاعات بیشتر هم به روزنامه ی کثیر الانتشار مراجعه کنین ارواح خیکتون.

سگ در دانشگاه
رشته ی ما یه مدیر گروه باحالی داره که ایشون علاقه به استفاده از واژگان لاتین از خودشون نشون میدن و در جایی خطاب به یکی از دخترا که برای انتخاب واحد دچار مشکل شده بود و بین کلاساش ساعت خالی داشت فرمودن: «آخه من فضای گپ شما رو چطوری پر کنم؟» خب ما هم که بچه مثبت و تا حالا جاهای بد خودمون رو هم ندیدیم نفهمیدیم اصل ماجرا چیه تا اینکه چندی پیش استاد اندیشه امون پرده از راز این کلمه ی گپ برداشت که توضیحاتش باشه برای پست های بعد و بعد از هماهنگی با بالا!

دیدگاهی بنویسید