سه حکایت (قسمت دوازدهم)

یه بار تو تاکسی نشسته بودم، عقب، ته. بعد کرایه رو حساب کردم خواستم پیاده شم، اون دو تایی که سمت راستم نشسته بودن پیاده شدن تا منم پیاده شم. بعد من در سمت خودمو باز کردم پیاده شدم.
————————————————
رضا: شنیدی داف علیشمس، نیلوشمسه؟
من: آره بابا تازه فهمیدی؟
رضا: خب پس داف منم رضاشمسه
من: ای خـــــــاک تو سر …… بازت کنن. اصلا ببینم مگه تو داف داری؟ داشتنیه مگه؟
————————————————
بابام: یکی یه لیوان آب بهم بده جیگرم خشک شد
ایشون علاقه ی خاصی به ترکیب انواع ضرب المثل ها با همدیگه دارن.

دیدگاهی بنویسید


عجب ای دل عاشق تو هم حوصله داری

نمی دونم، تا حالا شده که برای اولین بار آهنگی رو گوش بدین و تن و بدنتون از شنیدنش بلرزه؟ آره؟ خب به جهنم! برید یه جای گرم پیدا کنید برا خودتون. چکار کنیم ما؟
خیلی ها که به اواخر دوران جوانی خودشون رسیدن، معتقدن که آهنگایی که ده بیست سال پیش گوش می کردن خیلی دلنشین تر و تاثیرگذارتر بودن تا آهنگایی که الان منتشر میشه. با افراد میانسال و سالخورده هم کاری نداریم چون سلیقه و ذائقه شون با نسل جوان فرق می کنه.
عده ای در مقام پاسخ به این حس درمیان و میگن که چون امروز تعداد آهنگ های منتشر شده افزایش پیدا کرده، در نتیجه انتخاب آهنگ های فوق العاده و آس سخت تر شده. در ثانی ذهن ما همیشه گذشته رو بهتر از حال می دونه. این دلایل منطقی به نظر میان. اما آیا واقعا همینطوره و کیفیت موسیقی امروزی پایین نیومده؟
با ماشین یکی از دوستان در این شب های تابستونی مشغول دور دور بودیم و چون بچه های خوبی هستیم برای کسی هم بوق نمی زدیم و حتی پیش می اومد که طرف خودش برامون بوق می زد که سوارش کنیم ولی ما حیا پیشه می کردیم و عین بز به راه خویشتن ادامه می ورزیدیم. تِرک های موسیقی یکی از پس دیگری می گذشتن و این دوستم که راننده هم بود اصلا نمی ذاشت یه آهنگو مثل آدم گوش کنیم و هی زرت و زرت می زد می رفت. بین همین انگولک بازی ها بالاخره خسته شد و روی یکی از آهنگا متوقف موند. سیاوش قمیشی بود و می خوند: “عجب ای دل عاشق، تو هم حوصله داری…”
من تمام آهنگای قمیشی رو داشتم و گوش کرده بودم اما عجیب بود که این یکی از دستم در رفته بود. اصلا نشنیده بودمش. از تنظیم آهنگ هم مشخص بود که قدیمیه و چقدر هم قشنگ بود. حالا می تونستم قضاوت کنم. یه آهنگ قدیمی رو حالا می شنیدم و در مقایسه با کارهای فعلی خود قمیشی و حتی سایر خواننده ها، خیلی بهتر و گوشنوازتر و قشنگ تر بود.
سرآخر برای اینکه خشک و خالی اینجا رو ترک نکنین، همون آهنگ رو برای دانلود میذارم.
دانلود آهنگ گله از سیاوش قمیشی

دیدگاهی بنویسید


نمایشگاه همسریابی

با اینکه چند مدتیست از برگزاری نمایشگاه کتاب گذشته و متاسفانه این نمایشگاه فقط برای پایتخت نشیناس، اما بد نیست به برخی اتفاقات مهم و جالب در متن و حاشیه ی نمایشگاه اشاره کرد. منظور از الف و میم هم افرادی هستن که یک بار با هم رفتیم و البته خودم هم چندبار تنها رفتم.
—————————————————–
در غرفه ی انتشارات مروارید، کامران رسول زاده نشسته بود و کتاباشو برای دخترای جوان امضا می کرد.
من: عه؟ کامران رسول زاده …
میم: هان؟ کی هست این؟
-: «شاعره. ببین میخوام ازش امضا بگیرم ولی همش دخترا میرن من روم نمیشه بیا با هم بریم تو برام امضا بگیر.»
رفتیم پیش رسول زاده و دوستم با اسم من گرفت.
رسول زاده: شما کار هنری هم می کنید؟
ما: نع!
این نه به قدری تحقیرآمیز بود، چنان له شدم که احساس حقارت از سر و کولم میره بالا میاد پایین. با اجازه من الان برم دستشویی یه کار هنری بکنم بیام.
—————————————————
یکی از دخترای غرفه دار اونقدر خوشگل بود که روم نشد برم کتابی که می خواستم رو بگیرم. حالا باید برم بیرون بخرم.
—————————————————
رایتل سیمکارت می داد با ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه مکالمه ی رایگان. چندتا دختر سانتی مانتال هم گذاشته بودن واسه ثبت نام.
الف (خطاب به یکی از دخترا): این مکالمه ی رایگان چطوریاس؟
دختر: ۱۰۰۰۰۰۰ دقیقه رایگان می تونین درون شبکه حرف بزنین.
الف: این همه با کی حرف بزنیم؟
دختر: خب همه‌تون سیمکارت بگیرین با هم حرف بزنین.
من: ۱۰۰۰۰۰۰۰ دقیقه چی بگیم به هم آخه
الف (خطاب به دختر): نمیشه با خودتون حرف بزنیم؟
————————————————-
وقتی کنار غرفه ای می ایستادم، غرفه دار کتاب پیشنهاد می داد که من بعد از کمی ورق زدن کتاب درحالی که با لبخندی هیستریک سرمو به چپ و راست تکون می دادم، می گفتم نه! گرونه. و رد می شدم می رفتم و غرفه دار حرص می خورد.
————————————————-
میم: من گشنمه صبونه نخوردم
من: خب بیا یه کیک بخر بخور
-: نه کیک تشنه می کنه بیا پفک بگیریم
————————————————-
الف جوک تعریف می کرد. می گفت یه بنده خدایی گاو گوسفنداشو می فروشه و از روستا میاد تهران و کلی لباس نو می گیره و عطر و ادکلن و کت و شلوار و اینا. بعد پولش تموم میشه به کفش نمی رسه و با همون کفشای تاپال قبلی برمی گرده ده. وقتی همولایتی‌هاش این صحنه رو می بینن درحالیکه از بالا به پایین و از سر تا پاشو با تعجب نگاه می کردن همینطوری سوت می زدن و وقتی به پایین می رسیدن …. اینجا یه دفعه الف می زد زیر خنده و نمی گفت عکس العملشون چیه. گفتیم خب همین یه تیکه آخرشو بگو، نمی خواد از اول سوتشو بزنی. می گفت نمیشه و باید سوتشو بزنم و هر دفعه هم خنده ش می گرفت. خلاصه هر کاری کردیم نفهمیدیم دوستای اون یارو وقتی کفشاشو می بینن چه صدایی میدن.
————————————————–
فروش انتشارات نگاه به این صورت بود که غرفه دار اسم کتابو روی کاغذ می نوشت و کاغذو باید می بردیم می دادیم به صندوقدار که تو سیستم بزنه و حساب کنه. صندوقدار یه دختر با آرایش نسبتا زیاد بود. غرفه دار اسم کتاب همیشه شوهر رو روی کاغذ نوشته بود که دادمش به دختره.
دختر: همیشه چی؟
من: همیشه شوهر
بعد همچین ابروهاشو داد بالا و لباشو جمع کرد که یعنی مردم چه کتابایی می خرن. می خواستم بگم چیه شوهر گیرت نمیاد حسودیت میشه؟ نگفتم چون ناراحت می شد.
————————————————-
تنها و خسته درحالی که تعداد زیادی کتاب خریده بودم سوار اتوبوسی شدم که در پارکینگ پارک بود و فقط یه دختر روی صندلی اول نشسته و مشغول حرف زدن با موبایل بود. دوتا صندلی عقب تر نشستم.
بعد از اینکه تلفنش تموم شد، ناگهان برگشت بهم گفت: کتاباش خوبه؟
لبخند فجیعی داشت طوری که لثه های فک بالایی کاملا پیدا بود. ابروهای شدیدا پاچه بزی، صورت مثلثی شکل، کمی سبیل، مقدار متنابهی جوش و لک و موهای فرق وسط و گره گره هم چاشنی کار کرده بود.
من: آره فقط گرونه
-: آره خیلی گرون شده… (چشماش از خوشحالی برق می زد) شما کتابایی که می خواستین گرفتین؟
-: آره ولی بازم میام
-: میشه یکیشو ببینم؟
من حاضرم کلیه ام رو قرض بدم ولی کتابامو نه. خیلی رو کتاب حساسم. اگه کتابو بهش می دادم نوی نو خرابش می کرد چی؟ نپیچونه کتابو؟ باز اگه خوشگل بود خیلی دلم نمی سوخت… توی کیسه گشتم و ارزونترین کتابو پیدا کردم و بهش دادم: پرسیدن مهم تر از پاسخ دادن است. یه کتاب فلسفی نسبتا سنگین.
یه کم ورق زد و نگاه عاقل اندر فقیهی به کتاب انداخت و خیلی زودتر از اونچه فکرش رو می کردم پسش داد. تاکتیکم به درستی جواب داد.
دختر: حالا منم یه روز میام
من: هومممممممم
-: شاید جمعه با دوستام بیام
-: هممم
-: حالا الان تا اینجا اومدم نمیرم!
-: اومممم
-: راستش من می خواستم یه جا دیگه برم، به راننده گفتم گفت مسیرش می خوره و یادش رفت بهم بگه پیاده شم و تا آخرش اومدم. حالا گفت ده دقیقه بشین زود حرکت می کنیم.
-: تا نیم ساعت دیگه راه نمی افته
-: نه خودش گفت زود حرکت می کنه
-: ممممم
و خدا رو شکر چند نفر وارد اتوبوس شدن و پروژه ی شوهر یابی در نمایشگاه به شکست انجامید.
————————————————-
بگید دم یکی از غرفه ها کیا رو دیدیم؟ سیدا و نفیسه معتکف (کی هستن اینا حالا؟). نفیسه معکتف داخل غرفه بود و کتاباشو امضا می کرد. سیدا هم از بیرون غرفه باهاش لاس می زد. خواستم برم کتابای معتکفو بدم سیدا امضا کنه که جبرئیل نازل شد گفت زشته.
————————————————-
توی ایستگاه مترو داشتم از آبسرد کن آب می خوردم. تازگی ها یاد گرفتن و شیرها رو مثل خارجیا طوری میذارن که آب رو به بالا میاد بیرون و باید دهنو همینطوری باز نگه داری تا بتونی آب بخوری. کنارم هم دختری داشت از شیر کناری آب می خورد. چون نوشیدن با این سیستم کار سختیه، اول آبو تو دهنم نگه می دارم و بعد می ایستم و فرو میدم.
تقریبا حجم بالایی آب رو تو دهنم ذخیره کرده بودم که الف اومد بالای سرم و گفت لبو!(لب رو). اینو که گفت پقی زدم زیر خنده و کل محتویات دهنمو فواره ای پاشیدم رو دختره.
بعد الف گفت که تیکه ی آخر جوکه همین صدایی بود که من درآوردم.

دیدگاهی بنویسید


فوتبال موندیال

چند سال پیش جام فوتسال رمضان توی دانشگاه برگزار می شد، بچه های ما هم یه تیم تشکیل دادن و اسمشو گذاشتن خستگان کامپیوتر.
بعد از کلی تمرین تاکتیکی و تکنیکی و پیک نیکی، بازی اول شروع شد. شانس اینا داور مسابقه رفیق یکی از بچه ها بود. تیم حریف گل می زدن داور آفساید می گرفت. حالا فوتسال اصلا آفساید نداره. توپ می رفت تو دروازه می خورد به تور برمی گشت دروازه بان می گرفت داور دستور به ادامه ی بازی می داد. اینا خوددرگیری می خوردن به هم، داور اونا رو اخراج می کرد. توی فوتسال پنج شیش ثانیه وقت داری اوت رو بزنی. داور همه اوت های اونا رو خطا گرفت و پنج فوله شدن و وقتی تیمی پنج خطائه بشه اگه بازم خطا کنه تیم حریف باید پنالتی بزنه.
هیچی دیگه آخرش بچه های ما بازی رو شیش چهار باختن و غیر از اسم زاقارت تیمشون، این نکته از بازی در تاریخ به یادگار موند که: ما به داور نباختیم، با داور باختیم.

پیراهن تیم دو سیب نعناع در این مسابقات

——————————
در کودکی و اوایل نوجوانی خیلی فوتبال بازی می کردم ولی الان ده سالی میشه که تقریبا پام به توپ نخورده. دو سال پیش و سر کلاس های تربیت بدنی مجبور شدم کفش های آویزون شده ام رو دوباره پا کنم و برگردم به میادین. سه تا تیم شدیم و من آخرین نفری بودم که کشیده شدم.
پست من هافبک چپ بود ولی بیشتر تو کارای دفاعی شرکت می کردم. دوندگی خیلی زیادی داشتم ولی محض رضای خدا یه بار توپ به پام نخورد و شاید هم پام به توپ نخورد. البته بازی بدون توپ خوبی داشتم ولی فوتبال یه ورزش توپیه. هیچی دیگه آخرش تیممون بدون اینکه گل بزنه باخت و ما رفتیم کنار زمین نشستیم تا بازی تیم برنده و تیم سوم رو نظاره کنیم و داشتم نفس تازه می کردم که کاپیتان تیم برنده صدام کرد و گفت یه یار کم دارن و من برم براشون بازی کنم. واقعا چرا؟ آخه چرا من؟

دیدگاهی بنویسید


معرفی فیلم آسمان زرد کم عمق

چند سال پیش قصد داشتیم سفری با ماشین شخصی داشته باشیم و منم موقعیت رو برای تمرین رانندگی مناسب دیدم و وسط یکی از اتوبان های خلوت نشستم پشت فرمون. بعد از اینکه کمی رانندگی کردم به این نتیجه رسیدم که خیلی هم خلوت نیست ولی دیگه باید تجربه اندوزی می کردم. توی لاین وسط بودم. چند متر جلوتر یه پراید پشت کامیونی درحال حرکت بود. پامو روی پدال گاز فشار دادم که از هر دوتاشون سبقت بگیرم. وقتی داشتم از کنار پراید رد می شدم دیدم کم کم داره به سمت چپ متمایل میشه و گویا میخواد از کامیون سبقت بگیره و راننده هم داره با بغل دستیش حرف می زنه و اصلا حواسش به اینور نیست. اومدم بوق بزنم که بابام گفت نوربالا بزنم و منم هول شدم و نه بوق زدن نه نوربالا و پامو بیشتر روی پدال فشار دادم و کشیدم سمت چپ، طوری که آماده ی برخورد با گاردریل بودم و تقریبا فرمون رو ول کرده بودم و به استقبال مرگ رفته بودم! ولی گویا تو تخمین ابعاد ماشین اشتباه کرده بودم و رد شدیم خلاصه.
پیش داستان فیلم آسمان زرد کم عمق هم یک تصادفه که دختر خانواده راننده اس و ماشین رو می فرسته ته دره و خانواده اش رو به کشتن میده و خودش زنده می مونه. بعدش هم دچار اختلالات روانی میشه که محور اصلی داستان فیلمه. اما فیلم در کل قصه گو نیست و لذت زیادی رو به مخاطب منتقل نمی کنه و فقط کمی باعث میشه به فکر فرو بره و از این جهت یک نمونه ی ضعیف شده ی جدایی نادر از سیمین و درباره ی الی هستش.


روند غیرخطی فیلم و بازی های فوق العاده ی صابر ابر و ترانه علیدوستی باعث شده که با یک اثر مسخره و درپیت مواجه نباشیم اما فیلم برای مخاطب عام حوصله سربر و کند و بدون لذته هرچند منتقدها باهاش حال کرده باشن. من خودم هم از طرفی فضای روشنفکروار و تقریبا بدون داستان فیلمنامه رو دوست نداشتم و از طرف دیگه از اینکه فیلم باعث میشه آدم به فکر فرو بره خوشم اومد. در آخر هم دیدن فیلم رو توصیه می کنم و اگه قرار باشه از ده به فیلم نمره بدم، نمره ی هفت رو انتخاب می کنم.
پی نوشت: میشه تو این نظرسنجی بغل هم دورهمی شرکت کنین؟

دیدگاهی بنویسید


مرگ معلم در کلاس ۱۰۱

دوره ی پیش دانشگاهی معلمی داشتیم که خیلی پیر و داغون و فرتوت بود و حتی تـفش رو هم نمی تونست تو دهنش کنترل کنه و همینجوری می چکید. بعد یه بار وسط درس دادنش بچه ها خیلی شلوغ می کردن، یه دفعه با دست راست قلبشو گرفت و سرشو گذاشت رو میز و گفت: آخخ مُردم…
همه گرخیدیم ساکت شدیم. بعد با گچ زدیم تو سرش دیدیم نه، زنده اس هنوز

دیدگاهی بنویسید