خر پیر خرفت

اون: یادته یه بار یه روزه رفتیم شمال برگشتیم؟ الان دیگه نمی تونیما

من: آره اون موقع جوون بودیم خر بودیم. الان پیر شدیم دیگه. خر پیر خرفت.

خیلی هم بی ربط: همینطوری دیدم شب یلداس، یه آهنگ ضایعی انتخاب کردم که بذارم واسه دانلود. این آهنگ از آلبوم “امیر اسید مهران دوتا دی جی از تهران” هستش که برخلاف ظاهر فریبنده اش، بسیار هم فاخره. تا همین چند وقت پیش همه می رفتن مغازه می گفتن آقا امیراسید مهران دوتا دی جی از تهران دارین؟ جان خودم.

دانلود آهنگ شب یلدا از امیر اسید و مهران عباسی

باربط: هرچی می گردم یه اس ام اس باحال تبریک شب یلدا پیدا کنم به جایی نمی رسم. اس ام اس فرستادن برای آدمای مهم هم مکافاتیه خودش.

دیدگاهی بنویسید


اعتراف بعد از سال ها عذاب وجدان

من اعتراف می کنم.

اعتراف می کنم وقتی که ده ساله بودم تو خونه فوتبال بازی می کردم.

با توپ زدن آدم آهنیم رو نصف کردم.

تنه ی آدم آهنیو رو پاهاش سوار کردم و گذاشتمش کنار.

بچه ی چهار ساله ی همسایه اومد خونمون .

آدم آهنی رو بهش دادم بازی کنه.

نصفش کرد.

من اعتراف می کنم.

دیدگاهی بنویسید


آخرش اِز کرد

مامانم گفت برو ظرفا رو بشور تا بفهمم بزرگ شدی. جواب دادم که نمیرم. گفت اگه نری تا ده سال دیگه برات نمیرم خواستگاری. دست گذاشت رو نقطه ی حساسی و منم که قاشق. اما عزت نفسمو حفظ کردم و گفتم با این اخلاق یبسم کی میاد زن من بشه آخه؟ رک گفت: همین دخترعموت. واقعا جای تحسین داره که از فامیلای خودش مایه نمیذاره.

یه پسردایی کچل دارم که الان حدودا چهل سالشه. هفت ساله که بوده مادرش تصادف می کنه و می میره و باباش – که دایی کچل من میشه – میره چندتا زن دیگه می گیره و این بچه هم که ضربات عاطفی خورده بوده ازدواج نمی کنه و الان هم با اینکه مهندس کشاورزیه اما یه از خودش یه خونه نداره و با یه پراید قسطی تو آژانس کار می کنه.

چندسال پیش عمه هاش آستینا رو بالا زدن و افتادن دنبال دختر واسه این شازده کچل. بابای من هم یه دختری رو از فامیلای همکارش شناسایی می کنه و گویا تفاوت سنی هم مناسب بوده. پسرداییم که از خواستگاری رفتن خسته شده میگه اول باید تو پارک همدیگه رو ببینیم بعد بریم خواستگاری. که بالطبع طرف قبول نمی کنه و همینطوری عذب می مونه.

حقیقتش واقعا نمی دونم مردایی که ازدواج نمی کنن اون میل سرکششون رو چطوری می خوابونن و معتقدم عفت پیشه کردن براشون کار فوق العاده سختیه و احتمال زیاد با خانومای اونجوری روابط اینجوری دارن وگرنه دیوونه میشن. البته این جدای از مسائل روانی عاطفیه که برای شخص عذب بدبخت بوجود میاد.

خلاصه سالیان سال گذشت و گذشت و نمی دونیم آقای کچل از کجا یه پیردختری رو پسند کرد و مقدمات ازدواجو فراهم نمود و الان هم اواخر آبان عروسیشونه که یه کارت دعوت هم به ما دادن ولی چون مراسم شماله شاید حضور به هم نرسونیم. من خودم نزدیک ده ساله حموم …. ببخشید، عروسی نرفتم. می ترسم برم بعد بگن حامد باید برقصه از شوهرش نترسه  و منم که میشناسین یه دفعه عصبانی میشم و شلوارمو می کشم پایین.

الان تنگ غروب که میشه، کارتو می گیرم جلو صورتم و خیلی آرزومندانه براندازش می کنم و از ته معده آه می کشم.(اصولا از ته معده یه کار دیگه می کنن ولی معده ی من چندکاره اس) مامانم هم که گفته دیگه برام نمیره خواستگاری و احتمالا منم مثل کچل تو چهل سالگی برم یه دختر ترشیده پیدا کنم و اونقدر بهم فشار اومده باشه که همونجا وسط عروسی حین رقصیدن شلوارمو بکشم پایین.

حالا همون ترشیده رو هم موندم از کجا گیر بیارم. میگن دخترای شمالی استایل خوبی دارن و ممکنه مثل جناب کچل برم یه ترشی بادمجون از شمال تهیه کنم اما نه، ضمن احترامی که برای ترشیده های شمالی و استایلشون قائلم ولی ترجیح میدم برم جاپون و یه دختر جوون ژاپنی تهیه و تنظیم کنم و بعد از نه ماه یه فرزند افغانی تحویل جامعه بدم. البته من که نه، همسر ژاپنیم. راستش روم نمیشه بگم، گلاب به روتون، زبونم لای دندونم، حقیقتش من از خواهر سوباسا خیلی خوشم می اومد و الان هم میاد. دیگه اینه … خلاصه

پی نوشت۱: میگن پسرای احمق ازدواج می کنن و زرنگاشون یه کار دیگه می کنن. به هرحال احمقتیم!

پی نوشت۲: از همین تریبون اعلام می کنم که هرکس با من ازدواج کنه یا دوست بشه در قرعه کشی هفتگی جوایز پاییز شرکت داده میشه و میتونه از جوایز نفیس این دوره بهرمند بگرده.

پی نوشت۳: تا حالا بیشتر از چهل پنجاه تا دختر خواستن باهام دوست شن ولی من پا ندادم. (اسمایلی پسرایی که اگه یه دختر اون سر پیاده رو سرفه کنه فکر می کنن میخواد باهاشون دوست شه)

پی نوشت۴: به به، آسمون ابری و هوا بارونی و فردام عید و منم که قاشق :twisted:

دیدگاهی بنویسید


دانشمندان امروز ایران

والا

تازه وارد مقطع راهنمایی شده بودم و دهنم بوی شیر که چه عرض کنم بوی گه می داد. مدرسه ی ما طوری بود که باید بعد از اتمام کلاسا می رفتیم نمازخونه و نماز ظهر و عصرو می خوندیم. اواسط سال تحصیلی بود و تو نمازخونه بودیم که اسم یکی از بچه های سوم رو پشت بلندگو خوندن و گفتن از جاش بلند شه همه ببیننش. حالا ما موندیم این بنده خدا چیکار کرده ز*ا کرده لوا* کرده چه گناهی مرتکب شده که وسط جمعیت بلندش کردن. اما برخلاف همه باورها ناظممون گفت بچه ها این پسره بخاطر تحقیق علمیش بدون کنکور میره دانشگاه و سربازی هم معافه. حالا همگی یه جیغ و یه هوراااااااااااااااااااااا … و اینم فک ما بود:

ما پیش خودمون گفتیم یعنی چه تحقیقی می تونسته کرده باشه که تا این حد بهش پاداش میدادن. البته پسره رو هم تا حدی میشناختیم. یه فرد دیلاق قوزی و کمی تا قسمتی هم شوت. رفتیم پرس و جو کردیم و پی به موضوع تحقیقش بردیم. بله ، تحقیقش درباره این بوده که اگه محیط خونه سبز رنگ باشه به آرامش ساکنین کمک می کنه.

همین چند سال پیش بود که تلویزیون با یه دختری مصاحبه کرد که گویا تونسته بوده مسئله ی مدال های اتمی انیشتین رو حل کنه و تا اون موقع هم هرکی زور زده بوده که حلش کنه فقط ری… بوده. دختره حدودا بیست اینا سنش بود و از بیست و سی گرفته تا اخبار جوانه ها ، مصاحبه اش رو پخش کردن. بعد از مدتی گند کار دراومد و فیزیکدانا گفتن که اصلا همچین مسئله ای وجود نداشته که کسی بخواد حلش هم بکنه. و در اینجا ما موندیم و یه دختر الکی معروف و غرور ملی‌مون.

از این دست اتفاقات زیاد پیش بیاد. میگن ایران بیشترین رشد رو در تعداد مقاله های علمی داشته و همه امون می دونیم که اکثر این مقالات کپی شده و یا به دردنخور هستن. نمی دونم تا حالا دقت کردین که جوانان این مرز و بوم یه ماده ای رو اختراع می کنن که مثلا در صنعت موزامبیک سازی کاربرد داره و دانش تولیدش فقط در دست چند کشور از جمله آمریکاس. خب مایی که سررشته داریم نمی فهمیم اما قطعا این علم به هیچ دردی نمی خورده که کشورای دیگه دنبالش نرفتن. یا مثلا انبوهی از اختراعات هست که فقط ثبت میشن و به تولید انبوه نمی رسن چون کاربرد ندارن.

همین یکی دو هفته پیش باز تلویزیون شاهکار دیگری رو کرد و با دختر بیست ساله ای مصاحبه کرد که تونسته بود در چهارده سالگی و تو پارکینگ خونه اشون از پلاستیک بطری آب معدنی ، بنزین بگیره. جالب این بود که با دختره تو نمایشگاه نمی دونم نفت یا صنعت یا هرچی ، مصاحبه کرده بودن. خبرنگاره می گفت این دستاورد یک انقلاب عظیم به راه میندازه و بهتره که مسئولان از این پژوهشگر مخبه حمایت کنن. حالا نمی دونم دختره باباش فر… بوده ، وزیر بوده ، مدیر مدیره بوده چی بوده اما واقعا این رسمش نیست که ما رو الاغ فرض کنن و بخاطر مشهور شدن همچین دروغ هایی رو سرهم ببافن. پیشنهاد می کنم برن بازیگر سینما شن و در این فا… خونه هم نقشی ایفا نمایند.

به امید آن روز … (کدوم روز؟)

دیدگاهی بنویسید


زوج در پاگشا

من باید بخوابم

نمی دونم چرا وقتی عبارت زوج جوون رو میشنوم جای اینکه یاد مسائل دیگری بیفتم ، یاد گازگرفتگی و خفه شدن میفتم. یعنی تصور من از زوج جوون بودن اینه که شب بخوابن گاز بگیرتشون. مبرهنه که زن جوون هم با روسری و مانتو می خوابه و شوهرش هم در اتاق مجاور می آرمه. بله ، این تصور من از زوج جوونه.

هماره نگران این هستم که اگه احیانا خودم هم زوج جوون شدم ، چطوری باید با فامیل همسرم ارتباط برقرار کنم و تصورم اینه که میرم خونه اشون و اونا هم منو دست میندازن و می گیرنم دستگاه. یا فوقش حرفای پیرمردونه و قیمت گوشت و برنج و کرایه تاکسی می زنن که منم وسطش خوابم می گیره. راستی من چقدر خوابم میاد.

یه بار دخترخاله ام که به تازگی عروسی کرده بود قرار بود با شوهرش واسه نمی دونم پاگشا ، پاتختی ، پاگیر یا هرچی بیان خونه امون. اون موقع ماه رمضون بود و یکی دو ساعت قبل از اذان وارد منزل شدن و وقتی ازشون پرسیدن که آیا روزه هستن یا خیر؟ دوماد جواب داد که آره و با ندای قبول باشه مواجه گشت. دخترخاله ام هم زیر لب گفت آره چقدر هم روزه اس که این جمله رو فقط من و دوماد شنیدیم چون بقیه تو آشپزخونه بودن.

خوابم میاد. می فهمی؟

بعد از غذا من و دوماد و دخترخاله رو کاناپه نشسته بودیم و سایرین مشغول تمیزکاری بودن. زوج جوون در ضلع شرقی و من در ضلع شمالی سکنی گوزیده بودیم و بقیه تو آشپزخونه بودن که یه دفعه دیدم دوماد دستشو برد بالا و شتلق! کوبید روی رون دخترخاله. خب من صحنه را دیدم و شوربختانه نتونستم جلوی لبخندمو بگیرم و سعی کردم به در و دیوار نگاه کنم. واقعا دلیل این عملیات رو متوجه نشدم و آیا واقعا چه لزومی داشت که یکدفعه روی رون همسر بکوبه. شاید واسه هضم غذا مفید باشه.

اصولا به دلیل چهره ی مثبتی که دارم از سه هزار میلیارد کیلومتری داد می زنم که اهل خلاف و کارای بد بد نیستم. از همین روی هرگاه تو متروی تهران کرج تنها یه گوشه میشینم یه دختر پسری هم میان کنار من و لاو می ترکونن. یادمه یه بار پسره جلوی من نشسته بود و دستاش وضعیت وحشتناکی داشت طوری که کاملا مشخص بود کارگره. دختره هم تیپ دانشجویی داشت و کنارش نشسته بود. اصلا گویی من با مقدار متنباهی ریش و پشم وجود داخلی و خارجی ندارم و غیر از بوس هرکاری می شد به انجام رسوندن. بعد دختره گوشیشو درآورد و عکسای بی ناموسی خودشو و دوستاشو به پسره نشون داد که متاسفانه جاگیریشون طوری بود که من نتونستم این تصاویر قبیح رو از نظر بگذرونم.

عین سیبی که از وسط نصفش کرده باشن خوابم میاد

یه بار هم یه دختره با بوت و شلوار و تی شرت کنار دوست پسرش که رو به روی من قرار داشت نشسته بود و هی سعی می کرد منو تحریک کنه و هی این پا رو اون پا و از این کارا. بعد که دید از من آبی سرد نمیشه ، افتاد به جون پسره و هرچی جوش و کبره و عن دماغ بود از صورتش پاک کرد. فکر کنم می خواستن برن پاگشا. وانگهی ، اول ازدواج می کنن بعد میرن پاگشا ، در نتیجه داشتن می رفتن پارتی.

دو مورد هم پیش اومد که به حدی منو منقلب کرد که نزدیک بود همونجا از جام بلند شم و یقه امو جر بدم. یه بار پسره زل زده بود تو صورت دختره و به مدت حدودا نیم ساعت بدون وقفه این کارو ول نمی کرد. جالب هم اینجا بود که دختره رو به روی من نشسته بود و پسره کنارش. یک بار هم دختره زل زده بود تو صورت پسره که بسیار هم داغون و چارچشمکی بود. و دراینجا شاعر می فرمایند که هر گاگولی که دیدیم یه دوست دختر/پسر داره ، ما بدبختا نداریم ، خیلی هستیم بیچاره.

دیگه خواب بر من مستول گشته و یک شاعر گرانقدر دیگه می فرمان : روزا رو خوابیم و ، شبا رو پارتی ، موزیک باحال و ، دیوونه بازی. و سوالی که مطرح است این است که پس گلم شما نون از کجا میاری بخوری؟

و آه آه آه آه آه آه آه آه … (خب بابا ، رفتم دستشویی)

دیدگاهی بنویسید


در وصف تو

از همون اوان کودکی و زمانی که یاد گرفتم بنویسم ژاله و اکرم به نوشتن علاقه داشتم. شعر هم می گفتم و کم کم با ممارست تونستم به تکنیک شعر گفتن دست پیدا کنم و کمی استعداد هم داشتم اما شوربختانه قریحه ی شاعری نداشته و ندارم. مثلا بیت زیر از حافظ گویی از زبان من خارج میشه ولی حتی اگه من دو هزار سال هم تلاش می کردم نمی تونستم همچین بیتی بسرایم:

یا وفا یا خبر وصل تو یا مرگ رقیب     بود آیا که فلک زین دو سه کاری بکند؟

اواخر دوره ی دبیرستان و پیش دانشگاهی دوره ی فراز شعری من بود و ابیات شاهکاری از خودم ول می دادم که وقتی الان می خونمشون متعجب میشم از اینکه چطور تونستم همچین شعری بگم.

دوره ی راهنمایی برای من دوره خاطره انگیزی بود. بعد از اینکه تموم شد دیگه ارتباطی با بچه ها نداشتم و خب اون موقع هم موبایل فراگیر نشده بود و من خوشم نمی اومد زنگ بزنم خونه طرف بعد مامانش گوشیو برداره و بگم ببخشید … علی آقا هستن … . چهارسال گذشته بود و رفته بودم دانشگاه امیرکبیر تا کارت کنکورمو بگیرم. تو صف وایستاده بودم که دیدم یکی از بچه های همون دوره ، کارتشو گرفته و داره میره. فامیلیش سرخوش بود و اندازه یه خرسی لپ داشت. یاد دوران بلوغم افتادم و می خواستم برم باهاش احوالپرسی کنم که نرفتم و اونم از انظار دور شد. بعدش خیلی ناراحت بودم و در راه برگشت تو اتوبوس چند بیت زیرو گفتم :

سرخوشم!

همیشه یادت با من بود، خودت اما پیشم نبودی

تو رو دیدمت به یکبار ، نه تو التفات نمودی

خاطراتم جلو چشمام ، رژه رفت و تو ندیدی

گفتمت با بی صدایی، چیزی هرگز نشِنیدی

رفتی و چشمای کم سوم، در پی‌ت بی نفع و بی سود

پیاپی با زدن پلک ، رج زدن خط های مقصود

اما قلبم از تو دور و ، وجودت در حال رفتن

بلورای رنگی مهر ، بی صدا با من شکستن

روند رو به رشد و تکامل شعریم ادامه داشت تا اینکه اتفاقی افتاد و مسیر عوض شد و الان چند ساله که نتونستم مثل سابق شعر بگم. الان حجم عظیمی از ابیات رو دارم که یا وصف حال خودمه یا توصیف شخصیتی خاص. اوایل کار صرفا توصیف بود :

تو برترین خلایقی ، واسه غریقا قایقی

برای من که عاشقم، مثل گل شقایقی

بعد کار به پرستش رسید:

اون برام مثل یه بت بود، آره من یه بت پرستم

خدا رو نمی شِناسم ، من همینم که هستم

وقتی دیدم آدم ضعیفی هستم و رسیدن به اهداف برام ناممکنه به مرگ رو آوردم و تو یک دوره ی چندماهه خیلی به مردن علاقه داشتم و این علاقه رو هم بروز می دادم که اعصاب همه رو به هم می ریخت.

آرزوم مردنِ محضه ، حتی تقدیرم نباشه

بوسه بر فرشته‌ی مرگ، اگه غرق خون لباشه

از همه چیز و همه کس مایوس شده بودم. دوره منفی بافی و تلخی شروع شد. زمستون:

قدم زدن تو سرما ، طبع لطیف هوا ، منظره های برفی

شوقی نداد به چشمام، روی لبام نیاورد، نه خنده ای نه حرفی

و بهار:

حس غریب شب ها ، گرمای نوبرانه ، عطر هوای بدبو

توی تنم نشستن، درون من گذاشتن، حجم عظیم اندوه

و در آخر وقتی حکایت به پایان رسید و دفتر بسته شد:

طلایه دار قلبم ، رفته که برنگرده ، روزای من مثل شب ، تاریک و خیلی سرده

حتی خدا نگاهی، به حال من نکرده ، سینه ی من پر از غم، پر از عذاب و درده

راستش اکثر شعرامو با ریتم و ملودی میگم و بعضیاشون رو هم خوندم و صدامو ضبط کردم اما روم نشد بذارم واسه دانلود. خلاصه این بود ماجرا.

و مثل قدیم ، آه …

دیدگاهی بنویسید