خاطره های مُردمو زنده کن کِری!

بچه که بودم عمه ام هدیه ای بهم داده بود که یه گربه ی عروسکی رو کرده بودن تو گونی. بعد وقتی به گونی دست می زدی یکدفعه با شدت هرچه تمام تر به لرزه می افتاد و این صدا ازش خارج می شد:

کـــــِـــــر کِری کِری کِری کِری … کـــــِــــــر کِری کِری کِری کِری … بعد می گفت: علــــــــــــــی … علی هو ایز ده کت!

و این حرکات خیلی رعب آور بود.

پی نوشت: و این موضوع هیچ یادم نبود تا همین دیشب ساعت پنج صبح!

دیدگاهی بنویسید


زورگیری: سخت ترین شغل دنیا بعد از کار معدن

یکی از هراس های بیهوده ام که تا این بوده همین بوده، اینه که دوستان زورگیر بخوان ازم زورگیری کنن. البته که من خیلی مال زیادی برای حمل کردن ندارم و فقط مقداری که خرج تاکسی و روزنامه و اینام دربیاد کفایت می کنه. اما گوشی موبایلم با اینکه قیمت زیادی نداره، لکن ارزش معنوی بسیار بالایی رو در خودش جای داده و این گنجینه ی ارزشمند چیزی جز اس ام اس ها نیست.

بلی! نگرانی من از خفت شدن تنها از دست دادن اس ام اس های عزیزم هستش و شاید بگید خب آی کیو! یه بک آپ ازش بگیر تو کامپیوتر ولی من نفهم تر از این حرفا هستم و کلا چیز زیادی حالیم نمیشه. یک الاغ تمام عیار!

چندی پیش داشتم از دانشگاه برمی گشتم. شب بود و مسیر تاریک و جاده دراز. هر موتور سورای که از کنارم رد می شد، خودم رو آماده می کردم تا قبل از زورگیری دوست موتورسوار، گوشیمو به یه سمتی پرتاب کنم تا طرف فکر کنه بدبختم و گوشی ندارم و بیچاره ام (کما اینکه هستم) و بذاره بره و بعد برم گوشیمو پیدا کنم و به راه خود ادامه بدم.

سه دوست ارازل روی یک موتور نشسته بودن. یکیشون از اون دست خیابون به من که این دست خیابون بودم یه چیزایی گفت که در جواب گفتم «چی؟ کی؟ کجا؟» دوستان که دیدند صدا به صدا نمی رسه، بی خیال شدن و رفتن سراغ خفت کردن یه بنده خدای دیگه. اما نه … از اولین دور برگردون دور زدن و اومدن کنار من ایستادن. یکیشون (آخری یا اولی یا وسطی، دقیق نمی دونم) گفت «بلوار نهج البلاغه کجاس؟» من که نتونسته بودم گوشیم رو پرت کنم و عملا غافلگیر شده بودم، بدون استفاده از مغزم و فقط با کمک داده های پردازش شده ی درون مایع نخاعی داخل ستون فقراتم جواب دادم «عزیز من نهج البلاغه که پارکه. اونم اینجا نیست اونجاس» و به دوردست ها اشاره کردم.

اون برادر ارازلی که نمی دونم آخری بود یا اولی یا وسطی، در پاسخ به ذکر جمله ی برو بابا قناعت کرد و راننده ی موتور که باز هم نمی دونم وسطی بود یا اولی یا آخری، گازشو گرفت و رفت تا از یک انسان با شخصیت تر و باشعورتر زورگیری بنمایند.

و این بود داستان زورگیری از من. امید است که از تجربه ی گرانبهای من پند بگیرید. به امید آن روز

دیدگاهی بنویسید


کابوس های بودار برای شب و چندتایی هم برای روز

پسرخاله ام دیروز رو تختم نشسته بود، دیشب خواستم بخوابم دیدم جایی که نشسته بوی شکلات میده. فکر کنم از شیلنگ دستشوییشون شیرکاکائو میاد جای آب.

دیدگاهی بنویسید


پشته ی اقتصادی

همیشه بحثی که مطرح بوده، اینه که برخی قواعد و سیاست های اجتماعی خارجی ها، روی ما ایرانیا جواب نمیده و اصطلاحا قبل از مصرف باید ایرانیزه بشن. یکی از مهترین بخش ها هم مسائل و سیاستگذاری های اقتصادیه.

خب با توجه به اینکه خرج و درآمد دولت با هم نمی خونه، قراره برای پرداخت یارانه ها تصمیماتی اتخاذ بشه که به نظر من منطبق با علوم غربی هست و روی کشور ما جواب نمیده. مثلا حذف دهک های پردرآمد که قطعا اعتراضاتی رو در پی خواهد داشت. و یا افزایش حامل های انرژی که باعث تورم بیشتر میشه.

اما راه حل چیه؟ خب من برای مشکل پرداخت یارانه ها، ایده ای دارم که نه تنها بصورت صد در صدی قابل اجراست و جواب هم میده، بلکه کاملا ایرانیزه شده است و کاملا منطبق با استانداردهای روز دنیا.

دقت کنید که دارم کاملا جدی حرف می زنم و قطعا اگه کاره ای بودم حتما این بسته ی پیشنهادی رو ارائه می کردم. راهکار اینه که در قدم اول یارانه ی تمامی افراد جامعه قطع بشه. در مرحله ی بعد فراخوانی داده میشه مبنی بر اینکه هرکس تمایل به دریافت یارانه داره به فلان مراکز مراجعه کنه. همونطور که مشاهده می کنین، خیلی هم تمیز و باکلاسه. بعد این مراکز رو در کل کشور به تعداد انگشتان دست قرار میدیم و در نتیجه صف های طولانی شکل می گیره. حتی المقدور سعی میشه که این کار در تیرماه یا مردادماه انجام بگیره و مسلما صف ها توی خیابون و در زیر نور آفتاب تشکیل خواهد شد. متصدیان و کارمندهای مراکز رو از بدخلق ترین و یبس ترین کارمندها گلچین می کنیم و برای ثبت نام افراد، گرفتن دویست تا امضا از این کارمندان در نظر می گیریم.

صف

مطمئنا با وجود چنین شرایطی، اون افرادی که نیازی به این پول ندارن، بی خیال دردسر ثبت نام مجدد میشن و به این ترتیب دهک های پردرآمد شناسایی شده و هیچ کس هم اعتراضی نمی کنه. وانگهی، من خودم با این همه پز روشنفکری و ادعای خاص بودن، اولین نفری خواهم بود که برای ثبت نام توی صف می ایستم.

دیدگاهی بنویسید


من به مرگ آگاهم، مرگ را می خواهم

برای رفتن به دانشگاه، باید با اتوبوس های بین شهری طی طریق کنم.

۱- اتوبوس مورد علاقه ی من اسکانیاس. چون صندلی هاش گل و گشاده

۲- صندلی مورد علاقه ام، ردیف اول و پس کله راننده اس. چون می تونم پاهامو راحت دراز کنم و هیچ بی فرهنگی هم پیدا نمیشه که صندلیش رو تا خرتناق بکشه عقب

۳- باک اسکانیا دقیقا زیر نشیمنگاه مبارک قرار داره

۴- حرکت، ساعت ۵ و نیم صبحه و راننده قبلش میره زیر اتوبوس می خوابه. اغلب هم حین رانندگی چرت می زنه

۵- خوب میشه می میرم و اون روزا رو نمی بینم. (کدوم روزا؟)

دیدگاهی بنویسید


تنها سفر نکن

با اینکه روز تولدم نه برای خودم نه هیچ کس دیگه ای اهمیت نداره، اما حس خوبی نسبت به این روز دارم. احساس می کنم امروز مال خودمه و اصلا سی ام مرداد با نام و وجود و اگزیستم عجین شده و تا آخر عمر این تاریخ غیرقابل تغییر خواهد بود.

دو ماه پیش با برخی از دوستان رفته بودیم پارک آبشار و دریاچه چیتگر. نم بارونی هم می زد و هوا خیلی اروپایی بود. از بحث درباره وفور جنازه ی قورباغه ها که بگذریم می رسیم به این بچه مچه هایی که مشغول آب بازی تو محیط مخصوص این کار بودن. یعنی یه جایی درست کرده بودن که آب از زمین با شدت می زد بیرون و یکی فشارشو کم و زیاد می کرد و من نگران پسربچه ها بودم که اگه یکدفعه فشار آب زیاد بشه، خب خطرناکه دیگه.

ما پایین عکسیم که خودمونو بریدم!

کلا جای خانوادگی بود و اگر در آینده منم خانواده ی جدید تشکیل دادم حتما دست خانواده رو می گیرم می برم یه جای دیگه. مثلا می برمش سینما تک فیلم روشنفکری ببینه حال کنه. البته من خودم به دیدن سایر شهرها بیشتر علاقمندم.

موضوعی که هست، این گردش های اکیپی و تورهای سفریه که دختر و پسر، قاطی تو هم میرن اینور اونور. اولش با خودم می گفتم خب بابا تور یه روزه اس طوری نمیشه که. اما وقتی الان برخی از هم دانشگاهی های سابق عکسای سفر به خلخال و اسالم و اردبیل رو گذاشتن دیگه توجیهات منطقیم جوابگوی مسئله نبود. به هرحال باید از پدر مادر های محترم پرسید که چطور قبول می کنن دختر مجردشون با چندتا پسر چند شبانه روز بره مسافرت. حالا بیاین بگین من چقدر کوته بین و عقب مونده هستم اما به هرحال این موضوع با فرهنگ ما همخونی نداره.

در آخر سوالی داشتم. چند روز پیش رفته بودیم نمایشگاه بازی های رایانه ای و جایی بود که نوشته بود مخصوص دختران و ما نره خرها رو راه نمی دادن. از اونجایی که مطابق فرهنگ کذاییمون، هیچ ماده ای همراهمون نبود که بره ببینه اون تو چه خبره، الان خیلی کنجکاوم و فضولیم میاد که بدونم ملت اونجا چیکار می کردن و بازی های دخترونه چطوریه که ما نباید ببینیم؟ چرا اونا باید بازی های پسرونه رو ببینن پس؟ کینکتا (فحش دادم؟)

دیدگاهی بنویسید