چیزی از درد نمیگه تا مرگ

همین چند روز پیشا سوار تاکسی خطی شده بودم. جلو نشسته بودم و مسافر دیگه ای هم نبود. به مقصد که رسیدیم راننده گفت آزادی هم میرما. گفتم نه من از اینجا پیاده مترو میرم. گفت پیاده میری؟ گفتم آره وگرنه باید سیصد تومن بدم این یه تیکه راهو. گفت خیلی خوبه همچین جوونایی، پیاده روی می کنن. شاید تو دلش هم گفته خوش به حال بابات که همچین پسری داره و کلی بهش غبطه خورده.

چند روز پیشا خبر رسید که بابای یکی از همکلاسی های سابقم فوت کرده. اینطوری بوده که صبح میان از خواب بیدارش کنن می بینن بیدار نمیشه و مرده. خب حالا این چندان تو روحیه من تاثیر نداره چون خیلی ارتباطی با هم نداشتیم اما تصور اینکه همچین اتفاقی واسه خودم بیفته واقعا وحشتناکه.

پیش دانشگاهی که بودم این اتفاق برای یکی از همکلاسیام اتفاق افتاده بود و البته ارتباط بیشتری با هم داشتیم. وقتی بعد از چند روز غیبت اومده بود فکرم به شدت مشغول این شده بود که چطور بهش تسلیت بگم. نه اینکه آداب معاشرت بلد نباشم، دلم نمی خواست طبق روال معمول تسلیت بگم. دوست نداشتم بگم تسلیت میگم، ایشالا غم آخرت باشه. می خواستم یه چیزی بگم که خاص باشه که از خودم باشه و خلاقیت به خرج بدم. آخرش هم وقتی وارد کلاس شدم رفتم پیشش و اونم وایستاد و دست دادیم و گفتم : پیشش ششششش تتسسسس. زیر لبی یه چرت و پرتی گفتم و اونم گفت خیلی ممنون.

یکی از معلمای داغون ازش پرسید بابات چطوری فوت کرد؟ گفت چند وقتی بوده که شیکمش درد می کرده ولی به کسی نمی گفته. تا اینکه اینطوری شد. واقعا مرد هم باید اینطوری باشه. اگه درد و غمی داره به کسی نگه. نه مثل من ِ ازگل که. شاعر هم در این زمینه شعر بسیار گفته که یکیش همون اما تو کوه درد باش و یکیش هم تیتر این پست که اتفاقا هر دوتاش هم از چاوشیه.

یک بحث روانشناسی هم که هست اینه که رفتار دخترا بعد از مرگ پدر و پسرا بعد از مرگ مادر دچار تغییرات محسوسی میشه. یکی دو سال پیش بود که بابای یکی از دخترای همکلاسیم فوت کرد و الان میل و رغبتش به پسرا دچار افسار گسیختگی شده و فکر می کنم این موضوع برای همه و تا چند سال بعد از ضایعه صداقت داره. و اگه این نظر من درست باشه نتیجه می گیریم که نظرات فروید درست تر از یونگه و منم از همشون درست تر اما به هرحال اونا یه پخی شدن ولی من چی؟ طرف بیست سالشه مدال طلای المپیک داره، دختره چهارده سالشه با دو تا تیکه پارچه نفر اول شنای المپیک شده اونوقت من چی؟ با یه من ماستم نمیشه خوردم.

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن ۲

شاعر یه شعری داده به خواننده که اونم خونده: “اگه خواستی یه کسی، عاشق همنفسی، قلبشو حیرونت کنه، جونشو قربونت کنه” و ادامه ماجرا. بعدش گفته: “خبرم کن تا بیام، خبرم کن تا بیام”. حالا عرض من اینه که اگه کلا نخوام کسی قلبشو حیرونم کنه نمیشه خبرت کنم تا بیای؟ بعد اگه خبرت کنم میای اصلا؟ دروغ نگیا

و این آهنگ همیشه و هیچگاه یادم نبود تا اینکه الانم که فکر می کنم می بینم یادم نیست.

پی نوشت۱: البته ربطی به آهنگ نداره، این دختر خانوما رو دیدین که تا می فهمن یه پسری از یه دختری خوشش میاد کلی قربون صدقه اش میرن و آخی و قلبونت بلم و نازی تحویل پسره میدن و حرص می زنن واسه اینکه با دختره صحبت کنن و راضی بشه ولی اگه همون پسره بگه ازشون خوشش اومده ایش و تو؟ تو؟ و گمشو عوضی از دهنشون نمی افته. چرا اینطوریه؟ هست اصلا؟

پی نوشت۲: الان اگه یه دختری بیاد پیش من بگه از فلان پسر خوشم اومده بی برو برگرد می زنم تو گوشش. اما اگه بگه از خودم خوشش اومده دیگه نمی دونم. دیگران باید بزنن تو گوشش.

پی نوشت۳: راهنمایی که بودم یه دوستی داشتم فامیلیش امینی سهی بود بهش می گفتیم امینی گهی عاشق سیب زمینی. البته ناگفته نمونه که شبیه سیب زمینی هم بود از این مدلا که منحنیه. بعد این بنده خدا عاشق شیلا بود طوری که همه رو اعم از پسر، دختر مرد زن پیرمرد، افغانی و غیروه شبیه شیلا می دید. یادش بخیر همچی بد سلیقه هم نبودا … اگه شیلا جوون تر بود قبل از اینکه امینی گهی دستش بهش برسه واسه خودم آستینشو بالا می زدم. (؟!)

پی نوشت۴: چت زدم؟

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان برج

خیلی دوست دارم بشینم مثل بچه ی خوب کتابمو بخونم و فیلممو ببینم و چیپسمو بخورم و تو رو به یادم بیارم و … . لکن مغزم گشاد شده و ترجیح میده بین جمع باشه تا فرادا و از همین رو خیلی رغبت دارم به اینکه یه بازی گروهی انجام بدم و از اونجایی که گشادم دوست دارم نشستنکی بازی کنم و چه بازی هایی بهتر از کانتر استریک فول کنتاکت فایتینگ؟ و دوتا؟ و کال آف مدرن وار فایر۳؟ الانم دارم ارباب حلقه ها میدل ارث رو دانلود می کنم بعدش آنلاین بزنم. وانگهی شاید اون موقع که دانلود شد گشادتر شده باشم. (زین پس به جای واژه ی قبیح گشاد از عبارت دشت استفاده می کنم که فراخ و گسترده هم هست)

ماهیان ماه پیش یه کتاب گرفتم دستم و عین سمور آبی افتادم به جونش و شب و روز وصل به تنش بودم. البته دو سه روزه تموم شد اما چنان تاثیر بدی گذاشت که تا چند روز سادیسمم عود کرده بود و برای درمونم میز کامپیوترو می جویدم. رمان کوری جناب ساراماگو که البته خیلی هم معروف و خزه اما به لحاظ سوژه و روند سریع داستان قابل اعتناس. متاسفانه گویا نویسنده دچار بیماری های ج*** بوده و از این قبیل عقده ها رنج می برده چون تمامی تخیلات و افکار ج***شو توی داستانش آورده. جدای از این ها من فیلمش هم داشتم و خوندن رمان انگیزه ای شد تا فیلم و کتابو مقایسه کنم و به حق کتاب هیجان انگیزتر از فیلمه.

بعد از کوری ارمیای امیرخانی رو خوندم که اصلا خوب نبود ولی قابل تحمل بود. بعدش برگشتم سمت خارجیا و برج رو انتخاب کردم. نویسنده اش جیمز گراهام بالارد و یا به قول بچه محلاش جی.جی بالارد و سال انتشارش هم خیلی سال قبله! بالارد کلا داستانای ت تخیلی و فانتزی مینویسه و شوربختانه من از این سبک به غایت متنفرم و یکی نیست بگه مرض داشتی کتابشو خریدی خوندی؟

داستان کتاب درباره ی یه برجه که بی نیاز از دنیای بیرونه. من وقتی می خوندمش یاد اکباتان می افتادم. ساکنینش هم خرمایه و باکلاسن و همه چیز برج هم روی نظمه. اما کم کم ملت حوصله اشون سر میره و شروع می کنن به تیکه پاره کردن هم. کل داستان همینه و به جد می شد این کتاب سیصد صفحه ای رو تو بیست صفحه و بدون هیچ کم و کاست خلاصه کرد.

همونطور که گفتم داستان فقط کش اومده و نه هیجانی توش هست نه نقطه اوجی نه هیچی اصلا. خوندن این رمان برای من دو ماه طول کشید و این نشون میده که تا چه حد یه داستان میتونه مزخرف باشه. خب الان هم بیرون دعوا شده و من میرم ببینم چه خبره و صدای گر به هم دربیارم. شما هم هیچ سمت بالارد نرین که هرکی به توصیه های من گوش نکرد، پشیمون شد و شاید هم نشد چون از بعدش خبر ندارم. آدم از یه ساعت بعدش هم خبر نداره چه برسه به نیم ساعت.

پی نوشت: حیف! نشد از کلمه ی دشت استفاده کنم.

دیدگاهی بنویسید


وای خدا…تو پوست خودم نمی گنجم!

بگو دیروز تو خیابون کیو دیدم؟ وای خدا اصلا باورم نمیشه! هنوز از دیروز تا حالا تو شوکم. جون من بگو کیو دیدم؟! (خب حالا کیو دیدی؟) وای نمی دونی اگه بگم باورت نمیشه. وای خدا. (کیو دیدی حالا؟) وای زبونم بند اومده آخه

اون پیرمرده بود تو اغما نقش پیر بابا رو داشت کلا تو سه سکانس بازی کرده بود از اول تا آخرش تو کما بود و همیشه تو فیلمای کیلو دو زاری نقش پیرمرد چلغوزو داره. به جان خودم خودش بود همون کت سفیده که تو همه فیلما می پوشه هم تنش بود.

تازه این هیچی قبلا ممد پنجعلی رو دیده بودم که شلوارش تا نیمه های ماتحتش اومده بود داشت می افتاد و آدرس به دست دنبال خونه برادر زنش می گشت.

ناگفته نمونه که البته من هیچ کدومشونو به لوزالمعده ام هم نگرفتما. اینا که سهلن حتی اگه پروین میکده رو هم ببینم آدم حسابش نمی کنم.

دیدگاهی بنویسید


بخاطر یک مشت کیلوبایت

خب به رسم هر ساله امروز تولدم بود و همونطور که همه جا هرجا گرگا میشن پیدا هم گفتم، خیلی راغب بودم عید بیفته روز تولدم اما دست هایی تو کار بود که این امر محقق نشد. جدای از این حرفا امسال یکی از باآرامش ترین روزهای تولدم رو ظرف چند سال اخیر داشتم و ضمن تشکر از خودم سعی می کنم خفه شم.

حدودا یه ماه پیش رفتم مخابرات و برای اینترنتش ثبت نام کردم. بعد یه مسئول خونسرد دوزیستی هم داشت که نه عصبانی می شد نه درست می گفت چی میخواد نه اصلا جواب سوالو می داد. من خودمم همچین شخصیتی دارم که حوصله ی حرف زدنم در هیچ زمان و مکانی نمیاد و ترجیح میدم با جاهای دیگه ام حرف بزنم. البته این جمله کژتابی داره و منظورم این نیست که ترجیح میدم خودم با مثلا شیکمم حرف بزنم و بر فرض بهش بگم چقدر کار کنی بخورم، بلکه منظورم اینه که حرفی رو که میخوام بزنم با مثلا چشمم به طرف مقابل برسونم. خلاصه داشتم زر می زدم که آره همچین شخصیت گهی دارم و تازه داشتم درک می کردم که چقدر دیگران می تونن از من تا سر حد مرگ متنفر باشن.

جونم براتون دربیاد که روزها گذشت و من همینطور یه لنگ پا منتظر بودم زنگ بزنن و بگن وصل شده اما کو گوش شنوا(؟!) بنا رو بر این خودم رفتم رو کار و زنگ زدم ۲۸۲۸ و بعد از کلی یک و دو زدن یه دخترکی همچین نه چندان بدصدا گوشینو ور(!)داشت.

گفتم نتم وصل شده اگه میشه یوزر پسو بدین. گفت چند لحظه گوشین. بعد آهنگ گذاشت و یه دختر دیگه (و شاید هم زن، خانوم، بانو، لیدی و هر لغت دیگری) گوشینو ورداشت و هنوز آب دهنش خشک نشده گفت اچ کو …. گفتم جان؟ کو؟ گفت کا، کی، کاف. یه نمه قاطی کرده بود و فکر کنم دوست پسرش زده بود تو کارش اون وقت صبح که سگ هم خوابه. گفت اس گفتم اف؟ دیگه اون روی خرش زد بالا و با لحن داف اندر داهاتی و کمی با داد گفت اس مث سارا ای مث الهام و چون حروفی مثل دی با اسم دختر شروع نمیشن دیگه نگفت دی مثل چی. (دنیا)

در اون برهه جای اینکه لبخند بر لبانم جاری بگرده و شخصیت منفعل و منبسطی از خودم بروز بدم باید با لبخندی ملیح و آکنده از بچه بازی می گفتم: ببم جان اول اسم گشنگ شما چیه؟ اما خب همچین حرکتی دون از شان منه و خدا رو چه دیدی شاید از این صبر و خسرو شکیباییم خوشش اومد و فامیل شدیم.

در ادامه، می خواستم برم برای سرعتای بالاتر. باز رفتم مخابرات و همون یارو رو اعصابه. گفتم سرعت میخوام و اشاره کرد به سمت راست. یه دختر سبزه پشت میز نشسته بود. رفتم به دختره گفتم سرعت میخوام. در این لحظه نگاهی ترشی اندر وقیح به من انداخت و دندونای زرد بالاییش رو در حالت ایش قرار داد و گفت “باید بری پیش معاون بابا.” بیچاره بابات!

رفتم پیش معاون که داشت تلفنی با زن صیغه ایش حرف می زد و تا من اومدم گفت ببین کسی اینجاست. مرد چهل و اینا ساله ای بود و ته لهجه آذری داشت. گفتم ببخشید من معرفی نامه ی شرکت دارم و میخوام سرعت بالاتر بگیرم. نگاهی کریستیانو رونالدویی اندر توپ به من انداخت و برگشت چی به من گفت؟ گفت بیـ… . گفتم بیـ… ؟ میخوای بگم چی بلدم؟ بهش گفتم فـ.. . این فـ.. و که شنید دو لپش به هم چسبید که حتی یه لپش داشت ترک می خورد.

خلاصه جونم براتون درّه که نداد دیگه. گفت باید شرکت به اسم خودت باشه. دیدم راه فراری نیست از این دیوار و همینطور که داشت به توپ نگاه می کرد برگ برنده رو که البته سه ی خشت هم بیش نبود کشیدم بیرون و کارت دانشجویی و کپیش رو کوبیدم تو میزش. یه نگاهی بش انداخت و گفت اینکه تمومه که … گفتم حالا دو ماه دیگه اعتبار داره بعدش کارت ارشدمو میارم ارواح خیکم. امضاش کرد و دو سه جا دیگه هم رفتم و دائما هم می گفتم دو ماه دیگه اعتبار داره و بعدش کارت ارشدمو می گیرم و دست آخر هم وصل رفت دیگه. الانم با سرعت نه چندان بالایی مشغول به دانلود فیلم و بازی هستم و جونم هم داره از تمام منافذ لنفاوی درمیاد.

دیدگاهی بنویسید


خاطره های مُردمو زنده کن ۱

خیلی سال پیش تو خونه ی پدربزرگم داشتیم فوتبال می کردیم. تو هال. من بودم و چندتا از پسرعمه ها و پسرعموها. جایی از بازی مشغول دریبل زدن بودم و مدافع حریف که پسرعمه ی هفت هشت ساله ام بود برای گرفتن توپ زیر دست و پام می لولید. سر تصاحب توپ درگیر بودیم که ناگه فعل و انفعالاتی رخ داد و دست ها و پاها در هم گره خورد و پسرعمه ام انگار که فتح الفتوح کرده باشه یکدفعه فریاد سوسیس… سوسیس… سر داد. حالا اگه خودش ازم می خواست من که دریغ نمی کردم.

و این خاطره هیچ موقع یادم نبود تا اینکه یکباره یادم افتاد…

دیدگاهی بنویسید