TS

امروز بعد از سه ماه رفتم آرایشگاه. هر وقت میرم تا حد خیلی زیادی موهامو کوتاه می کنم ولی چندی نمیگذره که مثل پشم گوسفند رویش فصلی پیدا می کنم و دیگه شونه کردن مصیبتی میشه برام. البته چون مجبورم برای رام کردن این موهای سرکش از عدواتی مثل ژل استفاده کنم لکن احتمالا در آینده ای نه چندان دور کچل ِ روغن کله پاچه میشم.

تو سلمونی نشسته بودم و با مجلات و روزنامه ها و خودم ور می رفتم تا نوبتم بشه. یه پسر هیچده نوزده ساله زودتر از من اومده بود و رفت رو صندلی نشست. موهای قهوه ای کمرنگ و پوست روشن و میمیک دخترونه ای داشت و اگه دختر بود بلاشک خاطرخواش می شدم!(یعنی الان نشدم؟) حالا هی ما میخوایم حیا پیشه کنیم و از این افکار موهوم و قبیح دور بشیم ولی نمیذارن که. پسره به آرایشگره گفت موهامو فشنی کن. (چیزای دیگه ای گفت ولی من همینو فهمیدم. آخه من زیاد تو آرایش کردن وارد نیستم. بلتی میخواد)

آقا چشمتون روز بد ببینه، این خوشگل شد و رفت. یعنی از دخترا هم خوشگلتر. از هیرسا هم قشنگتر! میگن یکی از علائم آخرالزمان همین چیزاس. متاسفانه عده ای هم فریب این فرامانوسرها! و آنتی گادها و ساتان پرست ها! و رائفی پور رو می خورن(چه کلماتی از خودم ول دادما … باریکلا … باریکلا به خودم) و ظاهرشون طوری تغییر می کنه که تشخیص جنسیتشون دشوار میشه.

تغییر ظاهر عوارض دیگه ای هم داره. مثلا هورمون قالب آقایون تستسترونه و مغز به صورت غیر ارادی این هورمونو ترشح می کنه. وقتی یه پسری به پوشش زنونه و زیورآلات گرایش پیدا کنه، این هورمون جای خودشو به آندروژن که هورمون زنانگیه میده و کم کم اندام فرد شروع به تغییرات می کنن. کم حجم شدن عضلات و ریزش موهای بدن و ایضا خوجلتر شدن از عواقبه این جوانبه!

کافیه نگاهی به تصاویر ده پونزده سال پیش بندازین. افتخار پسرا و مردا به پرپشتی سیبیلاشون بود و کمتر پسری پیدا می شد شلوار تنگ و جین بپوشه. به سایر کشورا کاری ندارم، اما امروزه اگه اینجا برای خانوما پوشش خاصی وجود نداشت، سخت می شد بعضی پسرا رو از دخترا تشخیص داد. جالبترک هم اینه که این تیپ پسرا فکر می کنن نسبت به دیگران که ساده‌ن برتری دارن و دخترای جوون تیریپ آیسونی هم بیشتر با این پسرا حال می کنن.

راستشو بخواین با اینکه تو شهر و جوی زندگی می کنم که فرهنگ بیگانه عرف و بی قید و بندی کلاسه اما تا جایی که بتونم سعی می کنم قبح این رفتارا ریخته نشه و بدینسان لاجرم از شخصیت خودم خرج می کنم و شاید در آینده یه ذره تندتر بنویسم. البته قبلش باید با بالا هماهنگ کنم و اگه اجازه دادن اونوقت …

و مثل همیشه آه …

پی نوشت: باباشون هیچی نمیگه؟ عمو؟ داییشون؟ شوهرخاله؟

هیرسا نوشت!: هیلسا جونم، عجقمی، جیگلتو بخولم، تولتت چه لنگیه؟ چلا ناناحنی؟ وای نازی …. دالم میام پیچت که تهنا نباشی. بوچ … بوچ!

دهخدای مرحوم نوشت!: هیرسا : هیرسا. (ص ) پارسا و آن شخصی است که در تمام عمر با زنان نزدی&کی نکرده است . (برهان ). پرهیزگاری که در مدت حیات با وجود قوت و قدرت با زنان نیام*یزد.

دیدگاهی بنویسید


عقشولانه ۸

آه ای عشق من! من تو را بسی بسیار دوست می دارم و جانم را فدای تو می کنم. با من سخن گوی که ارتعاشات امواج صدایت نیکوست.

– : از ماشین بیا پایین ، زود باش ، دستاتو بذار پشتت و پیاده شو !

– : چی شده جناب سروان ؟

– : حرف نزن ! پاهاتو باز کن ! بچسب به دیوار !

ناگهان تیری شلیک می شود.

صدای آژیر اتومبیل های پلیس فضا رو پر کرده.

دو نفر رو با دستبند سوار ماشین می کنن.

 تیر به اشتباه شلیک شده ولی خوشبختانه به زمین اصابت کرده و کسی مجروح نشده.

پس از تزریق مقدار زیادی آدرنالین به خون ساکنان ، آژیر کشان محل رو ترک می کنن.

نکته : خیلی ستمه که وسط افکار و خیالات عشقولانه ، حدودا نیمه های شب ، توی کوچه اتون تعقیب و گریز پلیسی با دستگیری به پایان برسه. هرچی رویا ساخته بودی به یکباره می پره. بدتر از اون دیگه خوابت نمی بره و بدبختانه باید ساعت ۸ صبح هم پاشی بری دانشگاه.

دیدگاهی بنویسید


بی وضعیتی

کلا خیلی اهل سریال بینی نیستم و الان هم شیش هفت ماه میشه که یه فیلم سینمایی هم ندیدم. البته بعضی برنامه ها رو جسته گریخته دنبال می کنم اما این روزا تنها برنامه و سریالی که از اول و بدون وقفه تماشا کردم، وضعیت سفید بوده. اینم نمی خواستم ببینم و قسمت اولشو از دست دادم ولی برو بچ خونواده نگاه می کردن و منم گذری یه دیدی زدم و خوشم اومد.

چند قسمت اولش کمی حوصله سربر بود و فقط بخاطر تیزرای اغواکننده اش بود که میشستم پای تلویزیون اما از وقتی که ماجرای عشقی اون پسره امیر پیش اومد دیگه هرطور شده هر شب برنامه امو تنظیم می کنم تا بتونم به سریال برسم. با بقیه ماجراهای سریال زیاد حال نکردم ولی این قضیه عشق و عاشقیه کاملا رو من تاثیر گذاشت!

انگار فیلمنامه نویسا و کارگردان خودشون تجربه ی همچین وضعیتی رو داشتن چون رفتارای امیر برام خیلی ملموس و محسوس بود. مثلا اونجا که درحالیکه دستاش می لرزید کادو رو تو کیف دختره گذاشت رو دقیقا می فهمم، چون تجربه اش کردم! یا همین افکاری که تو اوقات تنهایی میان سراغش با چند لِول پایین تر تو من هم وجود داره. اینکه سعی می کنه از طرف بدش بیاد و بعدش نمی تونه و یا دنبال بهونه بودنش برای حرف زدن با شیرین. حتی اون تمارضش وقتی پاش مصدوم شده بود هم تجربه اش کردم.

من شخصا دوست ندارم رفتارم مثل سایرین باشه اما چون بالذات شبیه دیگرانم، اعمال و رفتارم هم قابل پیش بینی و مثل بقیه اس. من کسایی رو که عاشق و ذلیل می شدن به سخره می گرفتم و وقتی از فراق معشوق می نالیدن مورد غضبم واقع می شدن. خب، فکر نمی کردم یه روزی همین مصائب شیرین سرم بیاد وگرنه رعایت می کردم.

به هرحال همونطوری که امیر وضعیت سفید به عقل اومد منم کم کم باید منطقی تر عمل کنم و زین بعد با استفاده از تجربه ام طوری رفتار کنم که اگر هم به کسی علاقمند شدم در جهت مثبت و آرمان های امـ…ر… گام بردارم و مسببات پیشرفتم رو فراهم آورم. به امید آن روز!

و مثل گذشته … آه …

دیدگاهی بنویسید


اعتراف بعد از سال ها عذاب وجدان

من اعتراف می کنم.

اعتراف می کنم وقتی که ده ساله بودم تو خونه فوتبال بازی می کردم.

با توپ زدن آدم آهنیم رو نصف کردم.

تنه ی آدم آهنیو رو پاهاش سوار کردم و گذاشتمش کنار.

بچه ی چهار ساله ی همسایه اومد خونمون .

آدم آهنی رو بهش دادم بازی کنه.

نصفش کرد.

من اعتراف می کنم.

دیدگاهی بنویسید


بی تو من تنهایم

خواب دیدم تو دفتر ازدواج و طلاقم. تعداد زیادی زن و مرد رو صندلیا نشستن و نگرانن و با همدیگه صحبت می کنن طوری که صدای همهمه توی اتاق پیچیده. از اتاق میرم بیرون وارد یه سالن میشم که شبیه سالن انتظار بیمارستاناس. یه دختری خیلی ناراحت و غمگین روی یکی از صندلیا نشسته. بدون اینکه کسی بهم بگه خودم متوجه میشم که این دختره عروسه و قراره توی این دفتر با یه پسری عقد کنه.

اما گویا این خانوم به یه پسر دیگه علاقه داشته و به تازگی با اون به هم زده و الان هم نگران و افسرده اس. اما در همین حین بین یه دفعه همه خوشحال میشن و صدای آهنگ شاد میاد.(نمی دونم دقیقا از کجا ولی صدای تنبکه) به یکی از اعضای خونواده خبر می رسه که اون پسر قبلیه با یکی دیگه ازدواج کرده و دختره وقتی این خبرو میشنوه کلی خرذوق میشه و میره تو اتاق. از اینجا به بعدشو دیگه یادم نمیاد.

پی نوشت۱: دیگه انصافا خواب درام سنگینی بود که فیلمنامه ی خوبی هم داشت.

پی نوشت۲: نقش من غیر از هویج تو این خواب چی بود؟ اصلا میشه اونی که خواب می بینه توی خوابش هویج باشه؟

دیدگاهی بنویسید


چلون

چند روز پیش تو مینی بوس! نشسته بودم و درحالیکه پاهام بصورت کشویی تا شده بود و روده هام از حلقومم پیدا بود یه خانومی با بچه اش اومد و کنار خانومی با بچه اش نشست. برای اینکه قاطی نکنین به بچه ی اون خانومه که جدید اومده بود میگیم نارنگی و به بچه ی اولی میگیم خیار. مامان نارنگی به نارنگی گفت نگاه کن نی نی! و بچه از دیدن خیار کلی ذوق کرد و خرکیف شد.

اصولا بچه هایی که اصطلاحا بهشون میگن نی نی وقتی یه نی نی دیگه می بینن خیلی خوشحالی می کنن و دلیل این واقعه رو نمی فهمم و دقیقا مثل این می مونه که من یه پسر بیست و دو سه ساله ببینم و ذوق کنم. بووووووووع  :o . حالا اگه پسر نبود یه چیزی.

چند روز پیش پسر دخترخاله ام که میره کلاس اول اومده بود خونه امون تا یه دست کلپچ (کال آو دیوتی) بزنه ولی چون می دونستم بشینه دیگه پا نمیشه و علاوه بر دشمنان فرضی، کیبورد بنده رو هم به فنا میده، سوکت هاردو از پورت ساتاش جدا کردم و وقتی کامپیوترو روشن کردم با صفحه ی سیاه و نوشته های نامفهموم سفید رو به رو شد. اولش گفت چیکارش کردی؟ گفتم من؟ کاریش نکردم، خودش خرابه. بعد چون درب کیس من همیشه بازه، رفت داخلش رو برانداز کرد و منم کم مونده بود خودمو خیس کنم. از این بچه مچه ها هیچی بعید نیست. یه دفعه دیدی سوکتو کرد تو پورت. خلاصه یه ذره زبون بازی کردم و بالاخره قانع شد از کلپچ بکشه بیرون و بیاد با هم فوتبال بازی کنیم.

وانگهی من دچار اختلال خواب شدید شدم و نه شب می خوابم نه روز. لکن مثل شیشه زده ها یه جا نشستم و به در و دیوار خیره شدم. این پسر هم که خیلی شیطون و تخس بود شروع به بالا پایین کردن از سقف کرد و همشیره های محترمه هم تا می خورد گرفتن زدنش. آخرش هم وقتی دید زورش نمی رسه مثل آدمای مازوخیستی پیشنهاد می داد که بزننش.

البته شخصا به بچه مچه های دو سه ساله بسیار علاقه مندم و مثلا وقتی تصویر زیرو می بینم حالی به حولی میشم.

دوست دارم لپ این پسربچه رو بگیرم بکشم و هی بگیرم بکشم و بگیرم و ول نکنم. بعد دستشو کمپلت بذارم تو دهنم و اون سعی کنه دستشو باز کنه و نتونه. بعدش بغلش کنم و حسابی بچلونمش تا ریقش دربیاد و بعد با استفاده از انگشتان سبابه و دبابه و ربابه و سودابه، قلقلکش بدم و کم کم با انگشت تو شیکم و کلیه و کمرش فرو کنم و انقدر به سرعت و مداوم این عمل رو انجام بدم که بچه کلافه بشه و بچه ها وقتی کلافه میشن گریه نمی کنن و فقط اهه اهه می کنن که من خیلی دوست دارم.

خدا بگم چیکارت نکنه، سادیسمم عود کرد.

بعد که از انگولکش خسته شدم برم از یه جهنم دره ای، رنده ای سوهانی چیزی پیدا کنم و پوست دست تپلشو رنده کنم و هی برم پایین تا برسم به استخون. البته فکر کنم بچه اینجا گریه اش بگیره ولی باید خونسردیمو حفظ کنم و درحالیکه فوران خون با رشته های گوشت در هم آمیخته به یاد فیلم اره دستشو از مچ خرت خرت اره کنم و وقتی کنده شد بندازمش اونور و بچه رو بردارم بندازم تو دیگ اسید یا قیر داغ. البته از مچ، دستشو می گیرم که کاملا فرو نره و وقتی نیمه ذوب شد بتونم بکشمش بیرون. سپس با کمی بنزین آتیشش می زنم و خاکسترش رو جمع می کنم میرم می پاشم تو صورت ننه اش.

بله، و من همچین آدمی هستم. شاید هم نباشم. ضمنا لازم به ذکره که اگه بچه ای که در تصویر بالا می بینین دختر باشه، هیچ غلطی نمی تونم بکنم چون کلا ارادت خاصی به این جنس دارم! (مرتیکه دله ی حیز … خاک تو سرت بدبخت)

دیدگاهی بنویسید