یک روز کاری

چندتا موضوع واسه نوشتن دارم اما الان خیلی خوابم میاد. این مطلبی که می بینین شیشم آذر پارسال نوشتم و توی سایت قبلیم منتشرش کردم. حالا هم بدون کم و کاست دوباره اینجا میذارمش.

—————————————–

سلام علیکم ! روی سکو وایستادم ، که مشرفه به جاده ، آب میاد از آسمون ، از هر سه نوع ماده ، سرمای دلپذیری ، تو گوشت و استخونم ، رخنه نموده و من ، بند اومده زبونم ، سرفه ای نابهنجار ، عطسه ای نابهنگام ، لرزشای دو فکم ، سرّیِ دست و پاهام ، اینا نشد دلیلی ، برای رفتن من ، منتظر تو هستم ، تو که میایی حتما ! عمرا !!

گویا اتفاقات و داستانای زندگی تمومی نداره و هر روز باید منتظر یه داستان جدید بود. اما بعضی اتفاقا و کارا هستن که هر روز یا هرچند روز یه بار تکرار میشن. مثلا اتفاقایی که تو مسیر رفت و برگشت به سرکار یا محل تحصیل میوفته.

صبح با صدای آلارم گوشی از خواب بیدار و آماده میشم واسه هجرت به دانشگاه. میرم توی ایستگاه اتوبوس میشینم (تازگیا وایمیستم چون اگه بشینم می چسبم به صندلی) تا اتوبوس بیاد. سوار اتوبوس میشم و یه جای خالی پیدا می کنم. کلی ذوق می کنم و واسه خودم تی تاب باز می کنم. اتوبوس دیگه کم کم داره حرکت می کنه یه دفعه راننده می زنه رو ترمز و یه پیرمرد با عصا از پله ها میاد بالا و دقیقا کنار من وایمیسته. این کار یعنی اینکه من باید پاشم و اون پیرمرده که معلوم نیست تا چند سال دیگه زنده باشه بشینه. اتوبوس حرکت می کنه و تو ایستگاه بعدی شصت هفتادتا بچه مدرسه ای میان بالا. بوی عرق و تعفن پر میشه و این راننده هم از ترمز زدن و دستی کشیدن دریغ نمی کنه. به هرحال می رسم مترو.

تا میخوام از در ورودی ایستگاه وارد بشم یه پیرمردی پیرزنی چیزی میوفته جلوم و نه میشه از راست سبقت گرفت نه از چپ. خلاصه به هر زحمتی ردش می کنم بعد یهویی نمی دونم از کجا یه جمعیت میلیونی از رو­ به رو به سمتم حمله می کنن. یه لحظه به این فکر می کنم که صد و هشتاد درجه بچرخم و دوتا پا دیگه قرض کنم و بزنم به چاک ولی اینجا منطق میگه که دیرت میشه. از پله ها میرم بالا و چند دقیقه ای صبر می کنم تا قطار بیاد. بعد که از دور می بینمش پا میشم و میرم اونجایی وایمیستم که همه ملت وایستادن. آخه گویا در واگن اونجا باز میشه. حالا خوبه تو قطار جا واسه همه هست اینقدر تقلا می کنن و هل میدن اگه نبود که همونجا شلوارتم درمیاوردن. به هرترتیب میرم تو واگن و یه جا می گیرم میشینم. بقیه میرن طبقه ی بالا که من نمی دونم اونجا چی داره احتمالا دافا میرن اونجا. یه پسر جوونی میاد پیش من میشینه و گوشی اچ تی سیشو درمیاره و هندزفریشو می کنه تو گوشش. صدای دیس دیس آهنگ به گوش من می رسه و من خیلی رو این صدا حساسم. رشته های عصبیم با این صدا منقبض میشن. یه چند دقیقه میگذره. یه صدای تپ تپی میاد. سرمو برمی گردونم می بینم پسره داره پای راستشو با ریتم آهنگ می کوبه زمین. رشته های عصبیم دیگه جر خوردن. بعد از این پاره شدن رشته ها ، از چندتا صندلی اونورتر صدای آهنگ ترنس میاد که یکی داره روش کردی میخونه. به جون خودم اگه اسپیکر ۶۰۰ واتم به گوشی وصل کنی همچین صدایی نمیده. مترو می رسه اولین ایستگاه و پیرمردا به سمت قطار هجوم میارن. یکیشون که احتمالا از بقیه زپرتی تره میاد پیش ما میشینه. دست می کنه تو جیبش و یه نخودچی درمیاره و میندازه بالا. آخه پدرجان ، پیر شدی ، آلزایمر داری ، دندون نداری ، شعور که داری ؟ صدای ملچ ملوچ جویدنش کاملا تو مغزم فرو میره و نمی دونم یه نخودچی چقدر نیاز به جویدن داره.

از خدا می خواستم که هرچه سریعتر این آهنگی که داره پسره گوش میده عوض بشه و دیگه صدای تپ تپش نیاد. این اتفاق میوفته اما پسر شروع می کنه به سه ضرب زدن. انگشتای پاشو تا ساق پاش بالا میاره و با تموم قدرت اونو می کوبه زمین. پیرمرده یه نخودچی دیگه میندازه بالا. شایدم پسته. مترو می رسه ایستگاه. یه مردی میاد جلوی من میشینه. البته قبل از نشستن پای منم لگد می کنه و یه ببخشیدی هم تحویل میده. آهنگ کردی میره تراک بعدی. رو آهنگ هوی متال یارو کردی خونده. این مرده که تازه به جمع گرم و صمیمی ما اضافه شده انگار غم دنیا زیادی رو دوشش سنگینی می کنه چون هر چند دقیقه یه نفس عمیق می کشه. پسره با جفت پاها به زمین می کوبه. پیرمرده نارنگی از تو جیبش درمیاره. مرده نفسای عمیقشو با سوز بیشتری می کشه. بلندگوی مترو هم بالای سر ما چهارتاست. فی الواقع من طنین ملودی زیر رو با گوش جان میشونم :

دیس دیس … تپ تپ …. ملچ ملچ …. چیکی چیکی (صدای مترو) ….. تپ تپ … هیییییییی هییییییییی ….. ایستگاه بعد ایر ….. چیکی چیکی ….. وه کو روژانی …. وه کو روژانی ….. ملچ ملچ …. شترق شترق(پاشو محکم می کوبه)…… هییییییی هیییییییییی … دیس دیس

رسیدم به مقصد. تا حالا اینقدر خوشحال نشده بودم. حالا باید خودمو به سرعت به اتوبوسا برسونم. اگه دیر برسم رو پای راننده هم جا نیست بشینم. با تمام توان می دوم و همه ی مسافرا رو جا میذارم. دیگه از این سریعتر نمیشه ، هوا رو مه می گیره و شب میشه. قانون نسبیتو به عینه تجربه می کنم. اینقدر سریع دویدم که چندساعت برگشتم به عقب. اتوبوسو می بینم که یه مرد چاقی که یه شال گردن سفید و مشکی گردنشه کنارش وایستاده. رسیدم به اتوبوس. اما زهی خیال باطل. همه دخترا نشستن رو صندلیا و جالب اینجاست که همشون با قطاری که من اومدم اومدن. به هرشکل می چپم تو اتوبوسو و اون مرد چاقه هی از پایین هل میده. من کنسرو کم می خورم ولی زیاد کنسرو شدم. حالا این وسط یه پیرزنه اشتباه سوار شده و میخواد پیاده بشه…..

رسیدم دانشگاه و رفتم سرکلاس. همیشه تو این کلاس یه پسری میاد پیش من میشینه که تا شب اعصاب و روان منو به یه چیزی میده. احتمالا باید بچه کرمان باشه و هرچند که من به بچه های کرمان و اطراف!  ارادت ویژه ای دارم اما به خودم بیشتر اردات دارم. میرم یه جایی میشینم که نه میتونه سمت چپم بشینه نه راست. پسره میاد تو کلاسو و وقتی منو می بینه قیافه اش یه جوری میشه. میره تو هم . منم زیر لب یه لبخند ملیح و پیروزمندانه ای می زنم. میاد پشت من میشینه. یه چند دقیقه ای نمیگذره که وسط درس استاد لرزه میوفته به صندلیم. میخوام برم زیر میز پناه بگیرم یه وقت آوار نریزه رو سرم ، میز پیدا نمی کنم. اون موقع که تو مدرسه به ما می گفتن برید زیر میز ، حالیشون نبوده که تو دانشگاه میز از کجا بیاریم حالا. به هرحال. ولی می بینم بقیه عادی نشستن و هیچ به ناخن مبارک هم نمیارن. دوباره یه پس­لرزه شدید میاد. اینجاست که من می فهمم یکی از پشت داره پاشو می کوبه به صندلیم. پسره خیلی قشنگ پاشو انداخته رو پاشو داره تکون تکون میده و اصلا ملتفت نیست که این تکون دادنا منجر به اصابت پاش با صندلی من میشه. بعد از چند دقیقه صدای خِر خِر میاد. نگو کف کفششو می کشه به میله ی پشت صندلی من. البته اینو بهتون نگفتم که بر طبق عادت همیشه ، درسو با خودش زمزمه می کنه. کلاس قرآنه و استاد از همه میخواد که روخونی کنن و این بنده خدا هم از اول کلاس تا آخرش تو گوش بنده آیات قرآنو با صوتی دلنشین تلاوت می کنه. بعد هر کلمه رو که نمیتونه تلفظ کنه از من می پرسه که با سردی جوابشو میدم. باز می بینم داره اشتباه می خونه.

دیگه از ذکر جزئیات بگذریم. حالا انصافا به نظر شما من عصبی ام ؟ من کمرو ام ؟ یا بقیه مشکل دارن ؟ به هرحال امیدوارم هرکی این وسط مورد داره خدا بزنه تو کمرش نصف بشه ، زیر تریلی له بشه ، به معشوقش هم نرسه ! الفاتحمه الصلوات.

دیدگاهی بنویسید


من چرا نمی میرم؟

امروز تو ایستگاه تاکسی وایستاده بودم که راننده یکی از تاکسیا از ماشینش پیاده شد و از پشت ماشین اومد سمت در شاگردو نگاه کرد و گفت بمب نذاشته باشن یه دفعه؟ در همون لحظه به این فکر کردم که حامد؟ تو چرا نمی میری؟

فردا صبح شهلا رو اعدام می کنن. واقعا حامد ، تو کی می میری؟

امروز درحالیکه بهم ریده شده بود ، تو قسمت اتوبوسرانی ایستگاه مترو صادقیه یه پسره اومده می پرسه : ببخشید آقا میخوام برم صادقیه از کجا برم؟ من که کنار اتوبوسای پونک ایستاده بودم گفتم همینو سوار شو برو. گفت مگه اینجا ایستگاه صادقیه نیست؟ پس چی؟ منم که خیلی عصبانی بودم گفتم برو بابا ! و راهمو کشیدم و رفتم درحالیکه پسره از فرط تعجب به خنده افتاده بود. خداییش من چرا نمی میرم پس؟

مرگ حقه. ولی انگار واسه من ناحقه.

بچه تر که بودم ، تو خونه مادربزرگم یه استخری بود که هیچ وقت از آب پر نبود. می رفتم توی استخر و شروع می کردم با چوب مورچه ها رو قتل عام می کردم و حتی اسم یه ناحیه رو هم گذاشته بودم قتلگاه. در همون دوران وقتی ماهی قرمز عید می مرد ، سرشو از تنش جدا می کردم و سرشو یه جا و تنشو یه جا دیگه خاک می کردم و منتظر میشستم تا نفت شه. حالا سوال اینه. چرا تقاص این کارامو پس نمیدم؟ چرا نمی میرم آخه؟

محسن خان چاوشی در جایی می فرماید که : غم و غصه شده حق دل من ، به همینا مستحق دل من. و در جایی دیگر : منتظر کدوم خوشی بمونم ، دنیا مگه چی داشته و رو نکرده. هلاکتم چاوشی! دهنت سرویس با این شعرات!

این همه تصادف تو کشور رخ میده و کلی آدم کشته و ناقص میشن ولی من تا حالا هیچ تصادفی نکردم. یعنی نمی خوام بمیرم؟

دیروز دوستم می گفت نشستم با این gprs موبایلم کل آهنگای تیلور سوئیفتو دانلود کردم. بعد گفت خاک تو سرمون همسن ماست و ما هیچ پخی نشدیم. منم گفتم خاک تو سرمون. ما چرا نمی میریم اصلا؟

امروز یکی از شخمی ترین روزای عمرم بود. هنوزم باورم نمیشه این من باشم که این اتفاقات براش افتاده. حالا هم می خوام بمیرم اما نمی دونم چرا این اتفاق نمی افته.

الانم اصلا به لحاظ جسمی و روحی حالم خوب نیست و میخوام چندتا قرص مسکن بخورم و بخوابم. شاید خوابیدم و زنده پا نشدم. شایدم حداقل خواب مردنمو دیدم. به امید آن شب!

پی نوشت : چایی میخوام! میخوام یکی برام چایی دم کنه بریزه بیاره بخوره!

دیدگاهی بنویسید


مرده ی یه لبخندم!

خب بازیای آسیایی هم تموم شد و همچین خرکی مدال گرفتیم. دمشون گرم ورزشکارا – و نه مسئولا – خیلی زحمت کشیدن. اما از این حرفا گذشته ، یه صحنه ی جالبی تو این بازیا دیدم که خیلی حالی به حولی شدم. تیم ورزشی ویتنام تا روزای آخر بازیا حدود سی تا مدال گرفته بود ولی تو این مدالا طلا نداشت. یه وزنی تو کاراته بانوان بود که ورزشکار ما تصادف کرد و به بازی نرسید و از تهران یکیو جاش فرستادن و برنز گرفت. اما نفر اول این وزن یه دختر ویتنامی بود که تلویزیون ما روی سکو رفتنش رو پخش نکرد اما یه لحظه نشونش داد درحالیکه خنده ی شیرین و بانمکی می کرد و می شد شادی یه ملتو تو خنده اش دید. واقعا حیف می شد اگه ورزشکار ما مصدوم نمی شد و طلا رو تصاحب می کرد و این خوشحالی رو از مردم یه کشور فقیر می گرفت. با اینکه ربطی نداره ولی بعضیا هستن که خیلی کم می خندن ولی وقتی یه لبخند می زنن فشارت می افته و دلت غنج میره. هیییییییییی !

پی نوشت : le Bich Phuong دختره کاراته کای ۵۵ کیلوگرمه که تنها طلای ویتنامو گرفته و فقط هیجده سالشه!

دیدگاهی بنویسید


چراغ ها را من خاموش می کنم

حدود یه هفته پیش تو وبلاگ یکی از بچه های دانشگاه مطلبی نوشتم که تقریبا حرفایی بود که همینجا می زدم منتها یه مقدار چاشنی طنزشو بیشتر کرده بودم. انتظار داشتم کلی بازخورد مثبت بگیرم و همه بخاطر نگارش حرفه ای و روون ازم تمجید کنن اما دقیقا برعکسش اتفاق افتاد. دخترا که بخاطر اهانتی که بهشون کرده بودم شاکی بودن و یه عده هم بخاطر نوشتن مطالب خلاف عفت عمومی. خلاصه خیلی تو ذوقم خورد.

کلا از بچگی علاقه ی وافری به خوندن داشتم. حالا شاید شما فکر کنین منم مثل شرکت کننده های نکست پرشین استار از بچگی و از چند ماهگی آواز می خوندم و از همون دوران علاقه ی خاصی به ابی پیدا کردم و اتفاقا صدام هم خیلی شبیه ابیه. ولی سخت در اشتباهید! بهتره جمله رو اینطوری اصلاح کنم که از دوران طفولیت و از وقتی مدرسه رفتم به مطالعه و مخصوصا خوندن مطالب غیر درسی علاقه پیدا کردم و اولش کتاب داستانای این و اونو می گرفتم می خوندنم دیگه بهشون پس نمی دادم.

کم کم با مجلات کودک و نوجوان آشنا شدم و هر هفته سه شنبه ها کیهان بچه ها می خریدم. آرشیو عظیمی از کیهان بچه ها درست کرده بودم که متاسفانه والدین گرامی این آرشیو غنی رو معدوم نمودند. یه داستان دنباله دار هم داشت که از وقتی شروع کردم به خریدن ، شروع شده بود و وقتی هم که خرید کیهان بچه ها رو متوقف کردم ادامه داشت. اسم داستانش هم فکر کنم خاطرات یک الاغ بود و یا همچین چیزی. ماجرای یه خری رو تعریف می کرد که مثلا داره خاطراتش رو بازگو می کنه. لامسب مگه تموم می شد. بخش همشاگردیش رو هم خیلی دوست داشتم و از همون دوران بود که فهمیدم به طنز و نوشته های خنده دار علاقه مندم.

وقتی با بچه ها گل آقا آشنا شدم کم کم کیهان بچه های تکراری رو کنار گذاشتم. آرشیو عظیمی از بچه ها گل آقا درست کرده بودم که ایضا معدوم شد. تب و تاب کاریکاتور در من نفوذ نمود و شروع کردم به کشیدن نقاشی های شلوغ پلوغ همراه با حباب هایی که بالای سر آدما شکل گرفته بود و توشون از زبون اونا چیز نوشته بودم. دقیقا مثل کاریکاتور. اما بعد از یه مدتی به این نتیجه رسیدم که هیچ استعداد نقاشی ندارم و همون بنویسم بهتره. اینم بگم که من از همون دوران ابتدایی دستی در نوشتن داشتم و کلی هم برگه سیاه کرده بودم که اینا هم معدوم شدن و فقط آرشیو ده سال پیش نوشته هامو که توی یه سررسید نوشته ام محفوظ نگه داشتم. پنج سال هم هست که تو وبلاگ می نویسم و آرشیوش هم موجوده.

کم کم بزرگ شدم و دنبال یه مجله ی طنز بزرگونه تر می گشتم. با گل آقا زیاد حال نمی کردم و تنها مجله ی طنز غیر گل آقایی هم ماهنامه ی طنز و کاریکاتور بود. سال ۸۱ بود و استقلال تازه قهرمان جام حذفی شده بود و روی جلد مجله هم کاریکاتور بازیکنای استقلال بود. خوشبختانه هنوز آرشیو عظیم طنز و کاریکاتور رو دارم و این بار توی روی پدر مادرم وایستادم. کاریکاتورا و مطالبش فوق العاده بود مخصوصا با کارای علی درخشی خیلی حال می کردم. اما کم کم مجله رو به افول گذاشت و الان فقط از سر ارادتی که به جواد علیزاده پیدا کردم مجله رو می خرم وگرنه هیچ ارزش هزینه کردن نداره. راستی اینم بگم که پنج شیش سال پیش عشق بازی شده بودم و انواع و اقسام مجلات بازی رو می خریدم ولی کم کم تبش فروکش کرد.

پارسال اواسط دی ماه بود و به شدت افتاده بودم تو خط وبلاگنویسی و برای اینکه تو این عرصه خودمو تقویت کنم رو آوردم به خوندن همشهری جوان. کم کم سایر مجلات هم پاشون باز شد. از سرنخ و دانستنیها و همشهری مثبت و داستان بگیر تا چلچراغ و مجله هایی که از جلدشون خوشم می اومد. این وسط والده ی گرام هم چند سالی میشه مجله ی روزاهای زندگی می گیره و تا خط به خطشو نخونه بی خیال نمیشه. من که بعضی مطالبشو می خونم میخوام بالا بیارم مخصوصا اون عاشقونه هاشو. به هرحال بعد از حدود یه سال لحن نوشتاریم خیلی بهتر شده و روز به روز داره به سمت حرفه ای تر شدن پیش میره فقط حیف که داره هرز می پره!

شاید حدود ده جلد از مجله ی چلچراغو تهیه کرده باشم اما از دید مادی گرایی و دنیایی مجله و همچنین تیکه های ریز و غیرمستقیم سیاسیش خوشم نیومد. اما اگه از رو جلدش خوشم می اومد می خریدمش و باز به خودم می گفتم غلط بکنم دیگه بخرم! البته از حق نگذریم اکثر مطالبش جالب و جوون پسند بود ولی به نظرم انگار برای یه قشر خاصی می نوشتن. به هرشکل گذشت و گذشت تا اینکه هفته ی پیش توقیفش کردن. دلیل توقیفش هم انتشار مطالب خلاف عفت و تکرار اون بوده. حقیقت من خودم اینو قبول دارم اما به نظرم دلیل اصلی توقیفش تیکه های غیرمستقیم سیاسی بود. مثلا پرداختن به اتفاقات جشن خونه ی سینما و استفاده از عباراتی مثل رئیس دولت نهم و خیلی چیزای دیگه که فعلا حوصله ی گشتن و پیدا کردنشون رو ندارم.

تیکه های غیراخلاقی هم کم نداشت علی الخصوص وقتی امیر ژوله و بزرگمهر حسین پور گَل هم افتاده بودن. مطالبشون طوری بود که حتی من تو سایت قبلیم هم جرأت نمی کردم اینطور بنویسم. اما با این حال به نظرم توقیف نکردنش خیلی بهتر از کردنش بود و با چاپ نشدن چلچراغ یکی از سرگرمی های مفید جوونای ایرانی از بین رفته. البته اگر هم رفع توقیف بشه فکر کنم اونقدر احتیاط به خرج بدن که دیگه مثل قبل نباشن و بشن مثل روزنامه ی شرق. به امید آن روز!

پی نوشت : آخی! چقدر از خودم تعریف کردما !

دیدگاهی بنویسید


مزاحم نوامیس مردم می شوی پدرسوخته؟!

دیروز بخاطر آلودگی هوا تهرانو تعطیل کردن ولی چون دانشگاه ما تو یکی از شهرای اطراف واقع شده ، دایر بود و ما هم رفتیم دانشگاه و یه کلاسو نشستیم و یه کلاسو پیچوندیم و استاد هم برای چهار نفر درس داد. یکی هم نبود به من بگه خب خره این همه راه رفتی دانشگاه این یه کلاس هم می موندی دیگه. حالا از کی میخوای جزوه بگیری؟

یه جمله ای هست که میگه لذتی که تو انتقام هست تو بخشش نیست و برخلاف اون جمله ی کلیشه ای که همه میگن ، این جمله به واقعیت نزدیک تره. وقتی آدم حال مخالفشو می گیره خیلی بیشتر به فاز می رسه تا اینکه بخواد گذشت کنه. اما خب بعضی اوقات هست که از کسی انتقام گرفته میشه که بنده خدا هیچ کار خبطی انجام نداده و بیخودی داره مجازات میشه. نمونه ی روشنش هم حالگیری پسرا از دختریه که دوستش دارن و دختره دست رد به سینه اشون زده. بیشتر هم می زنن تو کار اسیدپاشی و من هم نمی دونم چه کسی اولین بار به این طریق انتقامجویی کرده ولی هرکی بوده شیوه ی بسیار جالبی رو بوجود آورده چون با این کار طرف به روز سیاه میشینه و اسید پاشی اگه همراه با نابینایی باشه از مرگ هم بدتره.

قبلا براتون تعریف کرده بودم که یه پسرعمه ای دارم چندسالی از من بزرگتره و تو شهرستان زندگی میکنه. البته اون مطلبی که چند خط درباره اش نوشته بودم الان دیگه توی آرشیو نیست اما تو این پست دوباره براتون تعریف می کنم. بابا مامان پسرعمه ام حدود پونزده ساله از هم طلاق گرفتن و پسرعمه ام با خواهر و برادر کوچیکترش پیش مادربزرگم زندگی می کردن. عمه ام هم رفت کشور خارجه و همونجا ازدواج کرد و بچه دار شد. چند سال پیش و زمانی که من بچه تر بودم ، خیلی با هم صمیمی بودیم و تابستونا زیاد می رفتم شهرشون. یه سالی بود که تو راه مدرسه اش یه دختری رو دیده و بهش دل بسته بود. واسه همین هر روز موقع برگشتن از جلوی مدرسه ی دختره رد می شد تا ببیندش. چند بار هم سعی کرده بود با دختره حرف بزنه ولی گویا اون زیاد تمایل نشون نمی داده. پسرعمه ام اسم دختره رو که نمی دونست ، واسه همین بهش می گفت زیبا. کم کم دید با همه پا فشاری و تعقیب و گریزی که انجام میده زیبا راه نمیاد و چند بار هم با بابای زیبا درگیری لفظی پیدا می کنه و شوهرعمه ی سابقم و خود عمه ام هرچی به باباهه اصرار می کنن که بیان خواستگاری اونا قبول نمی کنن.

پسرعمه ام که دیده کم آورده شروع می کنه به مزاحمت. اون موقع به تازگی یه موتور هم خریده بود و منم کلی با این موتورش خاطره دارم. خلاصه با دوستاش می رفت دم مدرسه ی دختره و جلو دوستای دختره مزاحمش می شد. حتی یه عکسی بهم نشون داد که دوستش خواسته بود از زیبا بگیره ولی دوست زیبا دستشو آورده بود جلو و صورت زیبا معلوم نبود. اینم بگم که اون موقع هنوز گوشیا دوربین نداشت و اصلا کسی به اون صورت موبایل دار نبود و این عکسا رو با دوربین عکاسی معمولی می گرفتن. این قضیه شاید مال هفت هشت سال پیش باشه. بعدش تابستون شد و منم رفتم شهرشون. کارمون شده بود که هرشب بریم دم خونه زیبا و چندتا بوق بزنیم و چندتا گاز خفن بدیم و در بریم. می دونستم کار درستی نیست ولی اونقدرا مثبت نبودم که نخوام شریک جرم بشم. تو همون عوالم بچگیم به این فکر می کردم که وقتی داریم جلو خونه اشون ژانگولر بازی درمیاریم دختره سرشو میذاره لای بالشش و گریه می کنه. به پسرعمه ام هم گفتم که این کارا درست نیست ولی خیلی جدی تر از این حرفا بود که به نصیحت من گوش بده. واقعا نمی دونم آیا حاضر بود یکی اینطوری مزاحم خواهر خودش هم بشه؟ به هرشکل این کار خیلی ادامه پیدا کرد و حتی سال بعدش هم که رفتم پیشش این کارو تکرار می کردیم.

یه مدت گذشت و پسرعمه ام با یه دختر دیگه آشنا شد و کم کم دست از سر زیبا برداشت. این دختر جدیده اسمش نیلوفر بود و چون زیاد با پسرعمه ام چت می کرد متوجه شدم که ایمیلش نیلوفر آبیه. (میگن یه دختری هم تو دانشگاهمون اسم مستعارش نیلوفر آبیه!) پسرعمه ام چندبار رفته بود خوابگاه دختره تو بروجرد و چند شب هم اونجا مونده بود و جالب اینجاست که دوستای نیلوفر هم باهاش تو خونه دانشجویی بودن. خلاصه اونجا هم کلی با پسرای لر دعوا می کنه و خودشو با چاقو می زنه و کلی خزبازی از خودش ول میده. یه مدت از آشناییشون میگذره که دختره میگه من دیگه نامزد دارم و بی خیال شو و این حرفا. پسرعمه ام هم که جا خورده ول کن معامله نمیشه و میره دم خونه اشون و با بابا و مامان دختره درگیری لفظی پیدا می کنه و مزاحمتاش که خیلی شدیدتر از زیبا هم بود شروع میشه. اول اینکه موتور و بوق و گاز به راه بود. بعدش عکسای نیمه عریان دختره رو گذاشت تو وبلاگش و کلی نامه نوشت و انداخت تو خونه اشون و کلی اینترنتی خرید کرد و فرستاد دم خونه اونا. حتی کار به شکایت و دادگاه هم کشید و فقط از ترس دادگاه بود که مزاحمتاش کمرنگ تر شد.

اینکه الان چه عاقبتی نصیب پسرعمه ام شده بماند برای بعد. میخوام بگم که حامد کوچولوی اون زمان بزرگ و بزرگ تر شد و زمین چرخید و دنیا گشت و شب و روز گذشت و حامد چندتا اشتباه کوچیک انجام داد و بعد نشست با خودش فکر کرد و یاد گذشته ی خودشو پسرعمه اش افتاد و عذاب وجدان گرفت. شاید جایز نباشه فعلا از اتفاقات پیرامونم بنویسم ولی سعی می کنم زین بعد پسر خوبی باشم.

پی نوشت۱ : امیدوارم حداقل پسرعمه ام آدرس اینجا رو پیدا نکنه که بعدش مجبور بشم این پست رو حذف کنم!

پی نوشت۲ : عید غدیر رو هم تبریک میگم. با اینکه فامیلیم طوریه که عملا باید سید باشم ولی نیستم وگرنه به همه اتون یه هدیه ای می دادم!

پی نوشت۳ : با اینکه انواع و اقسام پروژه ها و گزارش کارای سنگین درسی رو باید انجام بدم اما فکرم به شدت مغشوشه و فی الواقع دارم می ترکم. البته به قولی این مشکل خودمه و خودم باید حلش کنم ولی امیدوارم آخر کارم خوشی باشه!

پی نوشت۴ : البته این هیچ ربطی نداره ولی تو این کلیپ سی چهل نفر از ارازل می ریزن سر دوتا دختر و حسابی عقده های فرو خفته اشون رو خالی می کنن. دختره هم مثل اینکه کلا اینکاره اس!

دانلود کلیپ مزاحمت خیابون خاوران. حجم ۷ مگابایت

دیدگاهی بنویسید


خستگیش مونده تنم

بعضیا هستن صبح تا شب سرگرم کار و درس و فعالیتن ولی انگار تازه چند ساعته از خواب بیدار شدن و کلی انرژی دارن و هیچ اثری از خستگی توشون دیده نمیشه. خب بدن که همون بدنه و همه از یه جنسیم. حالا یکی ورزشکاره یا خوب می خوابه یا تغذیه اش مناسبه ولی مهمترین دلیلی که طرف اینقدر انرژی داره اینه که از نظر روحی روانی شاده و همه مشکلاتو دایورت می کنه. شاعر هم اینجا یه شعری میگه که هیچ ربطی نداره ولی خب میگه دیگه : خستگیش مونده تنم ، این همه راه اومدم ، دوباره …. .

پی نوشت : کامنتا رو زین بعد جواب میدم.

دیدگاهی بنویسید