خیلی مایوسه دلم یه کاری کن

اصولا آدم بدبین و منفی نگری هستم و به همین سبب از آهنگای تلخ و منفی هم بیشتر خوشم میاد . مثلا آهنگای چاوشی نمونه ی بارز این تیپ آهنگاس . اما بعضی اوقات به امید و هیجان هم نیاز پیدا می کنم . هیجانش رو که میشه با آهنگای دوپس دوپس بَرَدوپس و شیش و نه! تزریق کرد ولی کمتر تو آهنگای ایرانی ایجاد حس امیدو می بینم . البته الان دوران آهنگای حماسی نیست و قرار هم نیست کسی بره بجنگه ولی واسه جوونای افسرده و مایوس شاید مفید فایده باشه .

یکی از این آهنگا ، آهنگ هدف حد نداره ی عرفان بود . یکی دیگه هم که تازگی ریلیز شده آهنگ حرکت اول ماهان بهرام خانه . کلا با سبک ۰۱۱۱ حال می کنم .

 

یه تیکه هایی هم از شعرش اینه :

با همین خون تو رگه هام ، با همین عشقی که دارم ، هر چیو که مانعم شه ، خیلی ساده برمی دارم ، پشت سر دعای مردم ، راه سختی پیش روم بود ، من می گیرم از زمونه ، چیزی رو که آرزوم بود …

دیدگاهی بنویسید


من و بازی های کامپیوتری

همونطوری که قبلتر گفتم چشم چپم دچار ترکیدگی مویرگ شده و خون جلو چشامو گرفته . از طرفی من علاقه ی وافری به گشت و گذار تو اینترنت و فیلم دیدن و مجله خوندن و بازیای کامپیوتری دارم . مشکل هم همین بازیا هستن که اجازه نمیدن آدم وسطش پلک بزنه . خب منم جوونم دل دارم میخوام مدرن وارفایر ۲ بازی کنم خب :cry:

دقیقا یادم نمیاد اولین بار کِی با بازیای کامپیوتری آشنا شدم اما یادمه هفت هشت ساله بودم که بابام یه دستگاه میکروجنیوس حافظه ای برام آورد و گفت که این امانتیه و چند ماه دستت باشه تا پسش بدم . منم که از همون بچگی علاف و بیکار بودم و کلاسی هم وجود نداشت که بخوام مهمونی برم (بعدا درباره اش توضیح میدم) پس مثل بچه های خوره ی عقده ای نشستم و صبح تا شب بازی کردم . البته اون موقع ها ساعت ده می خوابیدم وگرنه احتمالا شب تا صبح هم از لذت بردن غافل نمی شدم . مشکلی که اون دستگاه داشت این بود که نمی شد نوار بذاری توش و فقط بازیای تو حافظه ی خودشو می تونستی بازی کنی . فکر کنم حدود شصت تا بازی داشت که معروفترینشون هم ماریو یا همون قارچ خور بود . از همون زمانا بود که فهمیدم چقدر به علوم کامپیوتری علاقه مندم و از همونجا تصمیم گرفتم که مهندس کامپیوتر بشم و با اجازتون یکی دو سال دیگه به این مهم نائل میشم .

بالاخره بابام میکروی نازمو برد پس داد . مثل اینکه واسه همکارش بوده . دقیقا یادم نیست . اصلا من چیکارم به این کارا . خلاصه از همون موقع معتاد بازی کامپیوتری شدم و چندماه بعدش بابام مجبور شد بخاطر فشارهای وارده از سوی من ، یه دستگاه سگای ۶۴ بیتی ! بخره و بندازه جلوی من تا صدام بیوفته . خب مشکل دیگه این بود که دستگاه حافظه نداشت و باید از بیرون نوار تهیه می کردی و میذاشتی توش . اوایل کار کرایه می کردم . می رفتم کلوپ و شناسنامه امو می دادم و یکی دوتا نوار برمی داشتم. چه دورانی مزخرفی بود . چه بازیای مزخرفی . و چه زندگی مزخرفی . آخه خدا من کی می میرم پس؟! (اسمایلی امیدواری به آینده!) البته یه چندتا نوار هم خریدم که دوتاشون فوتبال بودن . این نوارا مکانیسم خیلی باحالی داشتن . شصت و سه لبه ، صد و چهارده لبه ، برو تا آخر لبه . جالب تر اینجا بود که یه نوار یه لبه می خریدی بعد دو روز بعد می رفتی مغازه می دیدی همون بازی تو یه نوار هشتاد لبه هم بوده .

البته همینطوری کشکی کشکی هم نبود که راحت و با فراغ خاطر بشینم بازی کنم . کلی دردسر داشت . از غرولند اعضای خانواده مبنی بر اینکه بابا ما هم میخوام یه ذره تلویزیون ببینیم که بگذریم ، خود روشن کردن دستگاه مکافاتی داشت که نمی دونم تاوان کدوم جنایتم بود ؟!! آداپتور فابریکش که خیلی زود به لقاالله پیوست . خودمون یه آداپتور چندلبه! داشتیم که برای یه ضبط صوت بود . یه درجه ای روی آداپتور بود که می تونستی مقدار ولتاژ خروجی رو تنظیم کنی . ایرادی هم که داشت این بود که سرش سوکت نداشت و سیم لخت بود . باید با کلی بدبختی سیما رو می کردم تو سوراخ دستگاه و تازه شانس می آوردم اگه وسط بازیم دستگاه خاموش نمی شد . بعد مطلعید که ، اون موقع مثل الان نبود که هی زرت و زرت قدم به قدم بازی سیو بشه . نخیر! از این سوسول بازیا هیچ خبری نبود . اگه می باختی بازی شوتت می کرد مرحله ی اول . حالا آداپتور هیچی . این نوارا طوری بودن که خاک وارد بوردشون می شد و قبل از اینکه نوارو بذاری تو دستگاه باید یه فوت جانانه هم توش می کردی . حالا بازم این هیچی . دسته هاش آدمو بیچاره می کرد . به روز سیاه مینشوند . البته من یه تکنیک خاصی یاد گرفته بودم و با تف کارا رو حل و فصل می کردم اما بعد از یه مدت اون قسمتی که دسته رو واردش می کردی زنگ زد و مجبور شدم بدم بیرون عوضش کنن .

البته خاطرات کامپیوتری دوران کودکی من به سگا محدود نشد . دو سه سال بعد یه دستگاه خدایی اومد که بهش می گفتن سونی! من عاشقش شده بودم . و اینجا برای دومین بار بود که تو زندگیم طعم عشق رو می چشیدم و صدالبته که بار آخر هم نبود ! (بار اولش هم که همون ویژه نامه ی جام جهانی ۹۸ بود) می رفتم کلوپ تنهایی با خودم بازی می کردم . هرچقدر به بابام اصرار می کردم برام یه دستگاهشو بخره زیر بار نمی رفت که نمی رفت . قرار بود یکی از عمه هام که تو کویت زندگی می کنه برام یه دستگاه سوغاتی بیاره ولی نمی دونم سر از کجا درآورد و پیش کی رفت و الان کجاست و من کی ام اینجا کجاست؟! دیگه جونم به لبم رسیده بود . می رفتم یه دستگاهشو با چندتا سی دی کرایه می کردم و عین خری که تی تاپ دیده باشه از بازی کردن لذت می بردم . حتی یه بار به قدری زیاده روی کردم که ناخنای شستم کبود شدن و بعد از یه مدت افتادن . بابامم که دید این وضعیته کوتاه اومد و یه پی اس وان برام خرید .

بعد از یه مدت بازی کردن دیگه اون عشق و علاقه رو نداشتم . اصلا دیگه دور شده بود دور کامپیوترای شخصی . منم کوچ کردم به این سمت . اولین بازی فکر کنم قلعه بود که شرکت دارینوس دوبله اش کرده بود . انصافا بازی خوش ساختی بود که البه با کدتقلب و ترینر و رمز و اینجور چیزا خیلی زود تموم شد . کلا تب بازی تو من فروکش کرده بود و خوره ی اینترنت شده بودم . اما بعد از یه مدت گذرم به روزنامه فروشی افتاد و مجله ی بازینما رو دیدم و همونجا بود که دوره ی جدید عشق و علاقه به بازی در من آغاز شد . پاتوقم شده بود خیابون انقلاب و سایتای بازی . انواع و اقسام بازیا رو می خریدم و بیشترشون هم بازی نمی کردم . کلا شاید چندتا بازی کامپیوتری باشه که تمومشون کرده باشم . مافیا و ندای وظیفه ۲ و ۴ . بیشتر به فیفا و پرو اوولوشن ساکر علاقه داشتم . الان هم دو سه سالی میشه که غیر از pes بازی دیگه ای نکردم ولی الان میخوام cod 6 رو به امید خدا شروع کنم و منتظر دعای خیر همه ی شما هم هستم . به امید آن روز ! الهی آمین !

دیدگاهی بنویسید


کورم‌ کن

یه قسمت دیگه ی سایت مربوط میشه به خاطرات گذشته ی دانشگاه که احتمالا اصلی ترین بخش سایت هم باشه . اولین قسمتشو از این پست شروع می کنیم .

بعد از اینکه امتحانای نهایی تموم شد و نمره های درخشانمو تو کارنامه ام دیدم ، افتادم دنبال ثبت نام پیش دانشگاهی . از قبل می خواستم تو یکی از دوتا مرکزی که تو محلمون بود ثبت نام کنم که کردم . کلاسا از تابستون شروع می شد و هوا خیلی گرم بود . روز اول رفتم مرکز و برنامه ی کلاسا رو بهمون دادن . اون روز عربی داشتیم و دیفرانسیل . معلم عربی همون معلم دبیرستان بود که گلاب به روتون شاسکوله شاسکول تشریف داشت و عملا تو دبیرستان سرویسمون کرده بود . فکر کنم بچه باز هم بود چون دائما با بچه خوشگلای کلاس ور می رفت . حالا گفتم اشکال نداره این یه دونه استثناس ، تحملش می کنیم . نگو این خوبشون بوده . ساعت بعد معلم دیفرانسیل اومد . یه پیرمرد حدودا شصت ساله ی ریزنقش . اول که مثل این معلم خودشیرینا اومد تک تک به همه دست داد . بعدش گفت بالای دفترتون بنویسین عجل لولیک الفرج ، الان میام دونه دونه چک می کنم . بعدشم شروع کرد به درس دادن و مرور کردن مبحثای دبیرستان با شعر . زنگ تفریح شد و ما گیج و ویج از کلاس زدیم بیرون . وقتی برگشتیم معلمه اون روی خودشو نشون داد . مثلا یه دفعه جلوی بچه ها از این بشکن پسرونه ها می زد . هرکی چشمش یه ذره خمار بود می رفت می زد تو گوشش . خلاصه از این شوخی کارگریا . مثلا می خواست بگه خیلی با شما صمیمی ام خیرسرش .

دیدم اینطوری نمیشه . تقریبا همه ی بچه ها و دوستام رفته بودن اون یکی مرکز و این معلما هم که اینجوری چپرزیندار بودن . دیگه تصمیممو گرفتم و رفتم اون یکی مرکز ثبت نام کردم . یادمه اون موقع جام جهانی هم بود . روز بعده فینال رفتیم واسه کلاس توجیهی . هوا هم به شدت گرم بود . تو کلاس توجیهی فهمیدیم که کلا دهنمون آسفالته تو این یه ساله . گفتن یکشنبه ها روز تعطیلتونه که خود مرکز ازتون آزمون تستی می گیره ، جمعه ها هم که قلم چی مارو مورد عنایت قرار می داد . روزای دیگه هم تا ساعت سه چهار کلاس داشتیم . واقعا دوران وحشتناکی بود . معلم دیفرانسیلمون موجی بود . هر دفعه می بردت پای تخته اگه غلط جواب می دادی یا میرید بهت یا می گرفت می زدت . معلم گسسته وقتی بچه ها شلوغ می کردن سرشو میذاشت رو میز می گفت من دیگه مُردم تموم شد . معلم شیمی که میومد جوکای بالای بیست و سه سال تعریف می کرد . بابا تو زن داری بچه داری خجالت بکش . معلم هندسه وقتی حرف می زد کل کلاس خوابشون می برد . یه بار من پنج دقیقه در حالت نشسته خوابم برده بود وقتی بیدار شدم دیدم شب شده .

حالا معلما رو بی خیال . بچه های مارو تقسیم کردن . خرخونا تو یه کلاس ، تنبلا تو یه کلاس . منم به طرز محیرالعقولی افتادم با خرخون عینکیا . دوستای نسبتا صمیمیم هم از این بچه اسکولا بودن بالطبع افتاده بودن تو کلاسای دیگه . اینطوری شد که تا یه ماه کسی بغل دست من نمی نشست و سرور و سالار خودم بودم . تا اینکه یه پسر درب و داغونی به جمعمون اضافه شد و اومد کنار من نشست . اسمش آرمان بود . این بشر از هر پنج کلمه ای که از دهنش خارج می کرد سه تاش الفاظ زیر شکمی و بالا شکمی بود . بنده ی خدا نمی دونم چه مشکلی داشت که همه جاش مو درمیاورد . باید مدام می رفت دکتر دارو می خورد و کرم می مالید . هر دفعه هم تعریف می کرد . می گفت آخ حامد نبودی رفتم مطب عجب منشیه …… داشت . یه بار از مریضای دیگه تعریف می کرد . یه بار از دکتر . چند بارم می گفت حامد بیا بچه ها دختر هرزه آوردن مکان یا پسر مفعول آوردن بیا بریم حال کنیم. (اون از کلمه های دیگری استفاده می کرد) . پشت سریم یه پسر که چه عرض کنم ، یه مردی بود بهش می گفتن آقاجون کلاس . این از معلم اجازه می گرفت می رفت بیرون چند ثانیه بعد میومد تو . بعدم که بهش می گفتیم چقدر کارت زود تموم شد می گفت حتما بایدم برینم تا راضی بشین ؟

حالا تعریف نمی کنم ولی اعجوبه هایی بودنا . عید شد و فی الواقع دهنمون از سه طرف کاملا جر خورد . باید هر روز می رفتیم مرکز تو کلاسا میشستیم و بدون سرصدا درس می خوندیم . از ساعت هشت صبح تا شیش شب . خداییش عذاب الهی بود که بر سر ما نازل گشته بود . همه هم خرخون ، یه کلمه باهاشون حرف می زدی لختت می کردن . به هرشکل این عذاب تموم شد و برگشتیم به همون عذاب قبلی . بعد از عید کم کم موتور منم روشن شده بود و ساعتای بیشتری درس می خوندم . کاملا احساس می کردم که گیراییم چند برابر شده و هر مطلبی رو به سرعت می گرفتم . برخلاف الان که کودن احمق خنگ شدم . بعد از اتمام امتحانای خرداد یه عذاب دیگه از جانب پروردگار فرو فرستاده شد . باید هر روز می رفتیم مرکز و معلما درسو مرور می کردن و ما هم گوش می دادیم. از همون ساعت هشت صبح تا شیش شب . این دوران هم گذشت و روز کنکور رسید . شب قبلش به هر ضرب و زوری که بود ساعت ده خوابیدم و صبح سرحال رفتیم که کنکور بدیم . رو صندلیم مستقر شدم و برگه ها رو پخش کردن . رو به روم دیوار بود و پشتم یه در ، که وقتی باز می شد از سه طرف محبوس می شدم . وسط امتحانم یه پنکه آوردن کنار دست من نشوندن .  همینطوری تو حال و هوای خودم بودن که دیدم صدای چق چق زیاد میاد . من که هیچ جارو نمی دیدم ولی کم کم داشت اعصابم خرد می شد . بعد از امتحان فهمیدم که وزیر از کنارم رد شده و من حالیم نبوده . وقتی تو تلویزیون تصاویر کنکورو نشون می داد همه ی بچه ها رو میشناختم . اون پسره آرمانم توشون بود . یه دستکش زنونه ی سفید دستش کرده بود چون دستش خیلی عرق می کرد برگه اش خیس آب می شد . اواخر امتحان گلاب به روتون شدید نیازمند به مستراح شدم . همینطوری هول هولکی تستا رو زدم و اومدم بیرون . احساس خاصی نداشتم فقط می خواستم برم بش.اشم .

هفته ی بعدش کنکور دانشگاه آزاد بود . روز کنکور وارد محوطه شدم . چقدر دختر ! طبق محاسبه ای که داشتم به این نتیجه رسیدم که به هر کدوممون سه تا می رسه . به هرحال کنکور شروع شد و باز هم اواخر امتحان مستراح لازم شدم طوریکه نیم ساعت مونده به پایان امتحان برگه رو دادم و رفتم . و این بود داستان کنکور ما . قسمت بعدی ثبت نام و ترم اول دانشگاهو با هم مرور می کنیم .

دیدگاهی بنویسید


موی بلند ، روی سیاه

آخر هر شکستی ، تلخی و رنج و درده ، یه زخم موندگاری ، رو تن و روح مَرده ، باختن تو این زمونه ، از مردنم بدتره ، هرکی میخواد ببازه ، بازیچه شه بهتره ، هرکی که باخت تمومه ، ناک اوت میشه می میره ، ننگ شکستشم هم ، پاک نمیشه نمیره ،  تو بازیای دنیا ، خدا فقط قاضیه ، یه داور بی طرف ، این رسم هر بازیه ، من نمی خوام ببازم ، زورم نمی رسه خب ، از قدرت رقیبم ، تو بُهتم و تعجب ، شکست و باز شکستی ، ثبت شده توی عمرم ، من که یه عمری مدام ، تو سجده سر به مُهرم ، تو لحظه ی شکستم ، دلم خدا رو می خواست ، زندگی سخته اما ، نگار من چه زیباست !

خب من زین بعد سعی می کنم هفته ای یه بار خدمت برسم و مروری داشته باشم بر اخبار . دیگه زیاد شکسته نفسی نکنم و بریم سر اصل مطلب .

مهمترین اخبار هفته ی گذشته مربوط به جام جهانیه . خب همونطوری که دیدید گاوبازا یلخی یلخی قهرمان جهان شدن و پرچم کاتالونیا رو بوسه بارون کردن . ما به این چیزا کاری نداریم . بحث ما درباره ی اون هشت پای اسکوله که دوتا جعبه میذارن جلوش و اونم یه ملتی رو میذاره سرکار . به عقیده من اینا همه کار استکبار خونخواره و لیبرالیسم جهانی برای پیشبرد مقاصد شومش از هیچ ترفندی فروگذار نخواهد بود . این بازیای فوتبال هم جز خیمه شب بازی نیست و نتایج بازی ها رو سیاستمدارای کثیف و چرک از قبل تعیین می کنن . ای لعنت به تو استکبار ! ای بلاتر ! ای پل ! ای هاوارد وب ! ای خالد بولهروزگجخف !

خب حالا میریم سراغ اخبار داخلی . میگن که یه همایشی برگزار کردن برای موی آقایون . یه چندتام مدل دادن که یعنی اینا با فرهنگ ما سازگاره و آرایشگرا این ریختی موها رو کوتاه کنن . حالا من هرچی نیگا می کنم مدل موی خودمو پیدا نمی کنم . حقیقتش من میرم سلمونی ، یارو آرایشگره میگه چطوری کوتاه کنم داداش ؟ میگم بزن بره دیگه . و اونم با موزر مثل گوسفند همه ی پشمامو می چینه . یادمه قبلترها که طفیلی بیش نبودم با بابام می رفتم آرایشگاه . بعد اون زمانا من دوست نداشتم کچل بشم ولی بابام خیلی دوست داشت من کچل باشم . واسه همین رفتیم تو آرایشگاه و من رو صندلی نشستم . بعد آرایشگره گفت چطوری بزنم ؟ بابام گفت محصلی درحالیکه با انگشتاش عدد چهار رو نشون می داد و من از تو آینه این حرکتشو دیدم . خلاصه­ اش هیچ نگفتم تا اینکه کار تموم شد و از آرایشگاه اومدیم بیرون . خب صدالبته که من بچه لوس و بدعنقی نبودم اما بابام مجبور شد یه اسباب بازی ای ماشینی چیزی برام بخره تا من راضی بشم . الانم میخوام مدل موهامو عوض کنم ولی مدلی که به موهام بخوره پیدا نمی کنم. تو این مدلایی هم که تو این همایشه ارائه دادن چیز دهن گیری پیدا نکردم . قبلا هم که همش برای خانوما بود . از انواع و اقسام مانتو و روسری و چادر بگیر تا سایر مخلفات . الانم این مجری خوشگل برنامه تازه ها – آزاده نامداری – چادر قهوه ای پوشیده مثلا مد کنه ارواح خیکش .

البته چند روز پیش بالاخره از لباس ویژه ی بانوان فوتبالیست هم رونمایی شد که معاون بانوان سعیدلو خیلی شاکی شده و زده هرچی ظرف و کاسه بشقاب بوده شیکونده . یه چیز تو مایه های خسرو شکیبایی تو اون فیلمه که زد هرچی رو میز بود پوکوند . حالا من یه عکس از این لباس براتون میذارم تا خودتون قضاوت کنین هرچند که همه چیز از چشمای مظلوم این دخترا مشخصه . البته عکس از جلو هم داشتن که برای تحریک نشدن آقایون از قرار دادنش صرف نظر کردم .

و اما خبر آخر . حدود سه سال پیش لیندسی لوهان درحالیکه مست بوده با یه بنده خدایی تصادف می کنه و دادگاه هم جریمه اش می کنه و میگه باید تو کلاسای ترک الکل شرکت کنی . اما لیندزی کلاسا رو می پیچونه و با بریتنی و پاریس هیلتون میرن صفاسیتی . حالا دادگاه هم شستش خبردار شده و به ۹۰ روز زندان محکومش کرده . این لیندزی ما هم تو دادگاه های های زده زیر گریه و سیل اشک و آه و عکس پاره ی تو و من راه انداخته . حالا اینا هیچی ، چه آدم بیکاری بوده که قبل از دادگاه رفته از این لاک خوشگلا زده . ناخوناشم کوتاه کرده . مرتیکه ی هیز دیلاق هم خجالت نمی کشه درباره ی ناخون ناموس ملت نظر میده . البته من و لیندزی یه جریاناتی با هم داریم که بعدا خدمتتون عرض خواهم کرد .

در آخر پست رو با یه جمله ی قشنگ به پایان می برم . تا عاقلان راهی‌ برای خندیدن بیابند دیوانگان هزار بار خندیده اند . البته منظور از عاقل خودم نیستما . و منظور از دیوانه هم شما نیستین . همینطوری یه چی گفتم دور هم خوش باشیم .

دیدگاهی بنویسید


حال منه این روزا

یه گوشه ای میشینم ، گوشیمو دست می گیرم ، از این همه تنهایی ، دلم میخواد بمیرم ، میرم تو لیست دوستان ، اسامی رو می بینم ، رو یکیشون می ایستم ، رو صندلی میشینم ، یه دوست مهربونه ، دلم براش تنگ شده ، صدای زیر و نابش ، توی گوشم زنگ شده ، شمارشو می گیرم ، منتظرش می مونم ، اما جواب نمیده ، دلیلشو می دونم ، زنگ می زنم بی وقفه ، یه بار دوبار سه باره ، از فرط بوق آزاد ، گوشم داره می خاره ، دیگه میرم بخوابم ، خوابای خوب ببینم ، دوباره فردا پاشم ، یه گوشه ای بشینم ، گوشیمو دست بگیرم !!

حقیقتش حدود یه هفته پیش در صبح یک روز دل انگیز بهاری وقتی از خواب ناز بیدار شدم احساس درد شدیدی از ناحیه گردن رو کردم ! بذارین یه خاطره ای براتون تعریف کنم . دو سال پیش سر سیاه زمستون با جمعی از دوستان چیزمغز تصمیم گرفتیم بریم شمال. وقتی رسیدیم چالوس یا نوشهر یا لاهیجان (دقیقا خاطرم نیست) ظهر شده بود و دنبال یه سگ پزی می گشتیم تا یه کوفتی به بدن بزنیم . بالاخره یه مغازه ی کرکثیفی پیدا کردیم و برای صرف پیتزا داشتیم از ماشین پیاده می شدیم که دوست راننده امون بنابه دلایل نامعلومی شروع به حرکت کرد . منم در همون حین و بین داشتم از ماشین پیاده می شدم و وقتی ماشین به حرکت دراومد ، چرخ عقبش به طرز محیرالعقولی از روی پاشنه ی پام رد شد و صدای قرچ قوروچ به گوش رسید ولی من هیچ دم برنیاوردم. بس که ماخوذم . اما این درد گردنم به حدی شدید بود که نتونستم جلوی خودمو بگیرم و هرازچند گاهی فریادی از خودم ول می دادم .

خوشبختانه و یا متاسفانه گردن مبارک هیچ قصد خوب شدن نداشت و اعضای خانواده با خوروندن قرص و مالیدن انواع و اقسام پماد سعی در تسکین این درد داشتن که البته ثمر هم داد و تا شب آرامش نسبی به شهر برگشت . شب مثل بچه های خوب رفتم سرجام خوابیدم. اوایل خوب بود ولی حوالی ساعت چهار با یه درد خیلی وحشتناک از خواب پریدم . برای اینکه صدای داد بیدادم کل محلو از خواب بیدار نکنه یه گوشه ی ملافه رو کردم تو دهنم . چند دقیقه ای این دردو تحمل می کردم تا اینکه کم کم از شدتش کم شد . انصافا می ترسیدم بخوابم واسه همین هندزفری رو گذاشتم تو گوشم و به رادیو ورزش گوش دادم . حالا تو اون ساعت داشتن به موضوع درد کمر و گردن راننده وانتا می پرداختن . با یه راننده وانت هم مصاحبه می کردن که ازقضا فامیلیش همنام من بود . خلاصه کم کم خوابم گرفت و با رعایت احتیاط سر بر بالین گذاشتم و روز بعدش خیلی بهتر شده بودم و دیگه نیازی به دکتر نبود . اما متاسفانه این درد مزمن شده و هر چند وقت یه بار یه حالی ازم می پرسه .

همه ی این دردا ناشی از مشکلات عصبی ما جووناس . اگه دولت برای ما چهارتا تفریحات سالم درست می کرد اینقدر ما به ورطه ی نابودی نمی افتادیم . الان فصل تابستونه و منه جوون فرهیخته هیچ سرگرمی و تفریحی ندارم و مجبورم تو دانشگاه واحد بردارم . حالا نمیگم تفریحاتمون مثل سری فیلمای امریکن پای باشه ولی خب زیادم بدم نمیاد . یکی از دوستان هست که هر چند وقت یه بار از ما می پرسه : می دونین الان چی می چسبه؟ ما هم میگیم : نه نمی دونیم ، چی می چسبه ؟ و اونم با ملاحت خاصی میگه : س*ک*س ! البته این بر کسی پوشیده نیست که تو تابستون بستنی خیلی می چسبه و اونم بستنی یخی آلبالویی ! (دقیقا یه سال پیش یه پست درباره اش نوشته بودم ولی الان دیگه وجود خارجی نداره) قبلترها که علم پیشرفت نکرده بود و هنوز ماهواره ها به فضا فرستاده نشده بودن و کرما و لاک پشتا روی زمین بودن ، مردم خیلی راحت میشستن دور هم و بستنی یخی می خوردن . اما الان با پیشرفت تکنولوژی و گسترش رسانه های معاند دیگه کسی حتی سیبیل کلفتاش هم جرات نمی کنن بستنی یخی بخورن . به خاطر اون حالت خاصی که داره . متوجهین که ؟

داشتم می گفتم . بعد از اینکه یکی دو روز از گردن درد راحت شدم یه عارضه ی جدید بر من مستولی گشت . یه روز که از خواب بیدار شدم ، حس کردم چشم چپم ترکیده و خونش پاچیده به درو دیوار . فوق العاده داغ شده بود . با اینکه همه چیزو خیلی واضح می دیدم اما این گرمای شدید نگرانم کرد زنهار رفتم جلوی آینه و دیدم بله … خون جلوی چشامو گرفته نافرم . الان یه دو سه روزی میشه که به همین حالت مونده و من میخوام پرو اوولیشن ساکر بازی کنم ولی نمی تونم . الانم با کلی مکافات دارم این متنو تایپ می کنم . علت این خون بازی رو هم نمی دونم احتمالا بخاطر کار زیاد با کامپیوتر چشمام خشک شده باشن . همونطور که شاعر هم گفته : تو چشام اشکی نمونده ، تو دلم حرفی ندارم ، دیگه وقت رفتنه ، سَفره دور و درازه . و یا یه شاعر خوش الحان دیگه که می فرماید : دیگه اشکی برام ، نمونده که بخوام ، برات گریه کنم ، فدای تو چشام . و از این قبیل صوبتا .

حالا به این دردهای مزمن و زجرآور ، جوونه زدن دندونای عقل رو هم اضافه کنین که خوراک برام نذاشته . من همینجوریش وزنم کم بود ، از صدقه سری این دندونا تو این چندماهه یه چهار پنج کیلو وزن کم کردم . از طرفی با این وضعیت جسمی و اون وضعیت روحی و گرمای طاقت نفسا ! باید پاشم برم دانشگاه سر کلاس اندیشه اسلامی بشینم . ای خداااااااااااااااااااااا شکرت !

دیدگاهی بنویسید


شروع چندباره

سلام . اونقدر شروع یه وبلاگ جدید برام زیاد و نافرجام بوده که می ترسیدم اینجا رو راه بندازم . اما به هرحال بعد از ثبت دامنه و پیدا کردن عنوان سایت تصمیم به نوشتن کردم .

میخوام اینجا بی محابا بنویسم . دیگه نگران این نباشم که فلانی این مطلبو می خونه ناراحت میشه یا مثلا ممکنه فلان حرف من به گوش فلان کس برسه و بهش بربخوره . من هم تجربه ی ناشناس نوشتن رو دارم و هم شناس بودن رو . به نظرم وقتی همه بشناسنت با اینکه نمی تونی همه حرفاتو بزنی ولی جذاب تره . اما خب برحسب اتفاقاتی که برام افتاد مجبورم وبلاگی که توش می نوشتم و همه هم منو میشناختن بی خیال بشم و یه شروع جدیدو امتحان کنم . امیدوارم که موفق بشم . شما هم امیدوار باشین !

دیدگاهی بنویسید