روی گسل موج سواری

تصور اینکه سقفی که زیرش زندگی می کنم پایین بیاد و خودم و کسایی که بهشون وابستگی دارم آسیب ببینیم و چیزایی که داریم رو از دست بدیم خیلی هم ترسناکه و حقیقتا حال و روز مردمی که دچار حوادث طبیعی میشن قابل ترحمه اما این دلسوزی وقتی ارزش داره که از روی صداقت باشه.

چند روزیه که بعد از زلزله آذربایجان شرقی محیط اینترنت پر شده از ابراز همدردی و البته انتقاد از زمین و زمان که چرا به داد مردم زلزله زده نمی رسن. اینکه همه به فکر رنج دیده ها و مصیبت زده ها باشن اصلا مدینه ی فاضله اس اما مسئله ای که هست اینه که حرص و جوش زدنا و وامصیبتا گویی ها نه تنها از روی صداقت نیست بلکه نشونه ی ریاکاری و صد البته موج سواریه.

مطمئن باشین اگه جو رسانه ای ایجاد نمی شد هیچ کدوم از این فیص بوق بازا و امثالهم به فکر مردم نمی افتادن و مطمئنا هیچ تلاشی برای کمک رسوندن هم از طرفشون در کار نبود کما اینکه اگر هم الان سعی می کنن با کوبیدن صدا سیما و عکس گرفتن از خودشون تو صف اهدای خون و اشتراگ گذاری مطالب انتقادی و پرسوز و گداز خودشون رو دلسوز مردم نشون بدن صرفا از روی ریاکاریه. کسایی که اگه یه فرد روستایی رو تو خیابونای شهر می دیدن اه اه و پیف پیف می کردن حالا سینه چاک همین روستاییا شدن. کسایی که به عمرشون نشده چندهزار تومن رو به زلزله زده ها و سیل زده ها و غیره اختصاص بدن حالا تیغ انتقادشون رو به سمت کسایی گرفتن که وظیفه اشون کمک رسانیه، هرچند با کندی و اهمال کاری.

سری به گذشته می زنم. یادم میاد وقتی قهوه تلخ تازه منتشر شده بود عده ای بودن که اگه می گفتی نخریدی و دانلود کردی انگار بهشون فحش ناموس داده باشی اما وقتی به قسمتای میانی رسید سریالو با فلش با هم مبادله می کردن. یا همین سر قضیه ی استیو جابز که الان کلا یادشون رفته طرف کی بود کجا رفت ولی زمان مرگش طوری جوگیر شدن که انگار عزیزی رو از دست داده باشن.

چند روز پیش وقتی کشتی رضا یزدانی رو می دیدم دائما مصرع “آرمینه بی اف جدیدم” در ذهنم متبلور می شد و حالا از شباهت رضا یزدانی کشتی گیر (نه خواننده) به آرمین تو ای اف ام(!) که بگذریم، یادم میاد قبلا تو همین فیص بوق یه کمپینی راه انداخته بودن واسه آشتی این بابا با دوس&ت دخ&رش. حالا شما بیاین به من گیر بدین که این حرفا چیه میگی ولی خداییش نسل بعد از ما نسلی جوگیر و بی قید و بنده و خدا دوران پیری ما رو ختم به خیر کنه.

دیدگاهی بنویسید


پیری خوابیده بر آب

صدای تعدادی آدم از تو خیابون میاد. گویا یک خانواده ی بزرگ هستن که همینطوری تو خیابون ویرشون گرفته با هم حرف بزنن. صدای یه دختر جوانی رو میشنفم که میگه: دایی، رو آب خوابیدن خیلی سخته … [صدای ویز ویز یه نفر] … آره تو چهار متری هم رفتم ولی رو آب خوابیدن خیـــلی سخته.

چندی پیش بعد از اینکه کانهو قاطری پیر خیابونای مرکزی شهر رو برای خرید کتاب (درسی که سرش گرده، رمان و شعر منظورمه) گز نموده بودم و همچون الاغی شدیدا خسته بودم می خواستم سوار اتوبوس بشم و برم خونه. منتظر اتوبوس بودیم و بعد از اینکه اومد بالطبع سوارش شدیم. من طبق علاقه ای که از کودکی در وجودم بوده و والدینم همیشه به این علاقه ی من غبطه می خوردن، به سمت صندلی کنار پنجره شیرجه زدم تا هم به مناظر بیرون دسترسی مستقیم داشته باشم و هم پیرمرد نیاد مجبور شم پا شم.

دختره داره میگه : یه بار بچه بودم پنج دقیقه زیر آب مونده بودم تا اینکه یه خانومه اومد منو کشید بیرون. اگه دستمو نمی گرفت الان مرده بودم.

همینطور که مثل بز نشسته بودم پیرمردی فرتوت و آب زیپویی با لحنی حال به هم زن و اشاره ای به صندلی کناریم ازم پرسید: اجازه هست؟ گفتم: بله بفرمایید خواهش می کنم (بیا بتمرگ بابا خودتو چس می کنی). بعد تا ماتحت مبارک رو گذاشت روی نرمه ی صندلی زبون باز کرد: شما دانشجویی؟ گفتم: بودم الان تموم شده دیگه (به تو چه پیرک فس فسو. حوصله اتو ندارما) بدون لحظه ای درنگ گفت: اجازه هست یه جوک براتون تعریف کنم؟ گفتم: خواهش می کنم، بفرمایین. (برو برا عمه ات تعریف کن. پیر خرفت) درحالیکه دندون مصنوعیاشو نذاشته بود و دائما تفش فوران می کرد گفت: یه دختر و پسر دانشجو بودن که با هم دوست بودن و داشتن با هم حرف می زدن. بعد دوستِ پسره اومد به پسره گفت تو چرا از این دختره خوشت میاد؟ پسره گفت خب خوشم اومده دیگه ازش. دوستش گفت آخه این قدش کوتاس چشاش ریزه دهنش گشاده. بعد که دوستش رفت دختره بهش گفت دوستت درباره من چی می گفت؟ در این لحظه پیرمرده چشاشو درشت کرد و خودشو کشید بالا و لباشو جمع کرد. منتظر ادامه ی جوکش بودم که گفت قضیه رو گرفتی؟ گفتم چی بگم، لابد دختره از دوست پسره خوشش می اومده. گفت نه نگرفتی از اون خوشش می اومده. من فکر می کردم ذهنت منحرف باشه ولی اینطوری نیست. حالا یه جوک دیگه بگم؟ بفرمایین (برو واسه ننه ات جوک بگو)

دختره اینقدر وارد مقولات و جزئیات شده که نگرانم مسائل بی ناموسی رو رعایت نکنه. البته من همیشه یک سوال بی ناموسی در پس ذهنم بوده و هست که چون بی ناموسیه از هیچ کس نپرسیدم چون روم نمی شده و زشته. اما شاید پا شدم رفتم پایین از دختره پرسیدم. بعدش هم بهش پیشنهاد میدم که اگه خواست بیام پشتشو کیسه بکشم.

پیرمرده سمعکشو نیاورده بود و هرچی من می گفتم می گفت هان ولی باز از رو نمی رفت. می دونی کدوم حیوونا با دمشون غذا می خورن؟ والا چی بگم، نمی دونم (بابات). ای بابا، زرنگ نیستیا، تقریبا نود و نه درصد حیوونا با دم غذا می خورن، موقع غذا خوردن دمشونو کنار نمیذارن که. فقط گفتم بله. (خب خیلی خندیدیم دیگه خفه) گفت یه معما دیگه بگم؟ بگین. (جان روح زنت! هنوز معنی دو تا قبلی رو نفهمیدم، اعصابم ندارم خسته ام) یه یوزپلنگ تو بیابون وقتی به سن ده سالگی می رسه کجا میره؟ گفتم: جایی نمیره همونجا هست. گفت نه. من زیاد حرف می زنم؟ حالا بعدش برات میگم چرا. خب نگفتی بعدش کجا میره؟ نمی دونم. (میره سر قبر بابات می ش]شه) هیچی میره تو یازده سالگی. و بعدش هم کلی توضیح داد که قضیه چی بوده و در اون لحظات احساس قاقی بهم دست می داد.

شیطونه میگه برم علاوه بر پیشنهاد کیسه کشی، پیشنهاد پول پارتی هم بدم. یعنی این بشر الان نیم ساعته داره درباره استخر و شنا و رو آب خوابیدن حرف می زنه. ماشالله بکوبم به تخته صدایی هم داره اصلا تابلوئه از سی کیلومتری هم شنیده میشه. ولی دیگه این حرکات بسه، زشته. منم دوست ندارم وقتی دارم از دستشویی رفتنم مدیحه سرایی می کنم یکی گوش وایسته. پس بدرود …

موزیک نوشت: همینجوری آهنگایی که چند وقت پیش دانلود کرده بودم رو دوباره گوش می دادم که رسیدم به یه آهنگی و بد نمی بینم که شما رو هم مستفیض کنم. این آهنگ اینا، اورجینال آهنگ چشامو می بندم علی لهراسبی و ترک اول آلبوم تصمیمه.

دانلود آهنگ Amazing از Inna

عکس پوشیده تر نداشت

پی نوشت: این جوک اول پیرمرده قضیه اش چی بود؟ سه روزه دارم روش فکر می کنم به نتیجه ای نمی رسم.

دیدگاهی بنویسید


یعقوب جان، بابا…

خب با اینکه این روزها مذاکرات هسته ای و انتخابات مصر و گرونی جون مرغ و شیر آدمیزاد و کسب اکثر کرسی های مجلس یونان توسط راستگرایان و انتقال قاسم دهنوی به تراکتورسازی در صدر اخبار قرار داره اما اینجانب دغدغه ی مهمتری دارم که چندیست تمام فکر و ذکرم معطوف شده و اون هم مسئله ی بچه دار شدنمه.

خب لابد الان فکر می کنین در یک اتفاق نادر، بنده حامله شدم و یا گمان می برید که ظرف مدت کوتاهی ازدواج کرده و الان همسرم سه قلو آبستنه و شاید هم حدس زدید که عبارت بچه دار شدن یک تعبیر باکلاس تر از واژه ی زاییدن می باشه و در ادامه نتیجه گرفتید که زیر فشار این گرونی ها بنده زاییدم اما باید خدمتتون عرض کنم که دو دقیقه ساکت شید و دندون رو جیگر بذارین تا براتون بگم.

این روزها و این شب ها برای من مصیبتی است. هر ساعت دارم به این فکر می کنم که خدایا! من اگه بچه دار بشم اسم کوفتیشونو چی بذارم؟ و البته این تفکرات و تدبرات به نتیجه هایی هم رسید و بالاخره تصمیم گرفتم اگه دوتا بچه داشته باشم و جفتشون دختر باشن اسمشونو میذارم فندق و پسته. اگر هم پسر باشن میذارم یعقوب و ایوب.

و خداوند لپ را آفرید

صحنه ای رو فرض کنین که من با پیژامه ی گشادم که ده کیلو گردو توش جا میشه به پشتی تکیه دادم و از زور تشنگی خیلی پدرانه خطاب به فرزند کوچکم میگم : یعقوب جان، بابا … یعقوبِ بابا.. . و یا صحنه ای رو تصور کنید که بنده شغل شریف قناتّی رو برگزیدم و فردی از همه جا بی خبر وارد قناتی میشه و یه مشت آجیل میندازه تو حلقشو و همونطور که درحال جویدنه، می پرسه: ببخشید آقا، پسته ات کیلویی چنده؟ و بعد من غیرتی میشم و با کارتک(!) می زنم وسط فرق سرش.

البته اینجا مشکلی هست. حالا اومدیم و بچه هام جفت نشدن و مثلا سه تا شدن یا اصلا دختر پسر قاطی شد. کاری که من می کنم اینه که اگه بچه ام پسر شد در اولین فرصت میذارمش دم در خونه همساده چون هیچ از بچه های پسر از اوان نوزادی تا پاتالی خوشم نمیاد، و سپس همسرم رو هم طلاق میدم و اگر مهریه اش سنگین باشه خب نمیدم. این بود راه حل من.

و بدرود …

دیدگاهی بنویسید


کلبه تنهایی

یکشنبه ی هفته ی پیش بخش اول امتحان تربیت بدنی رو ازمون گرفتن و درحالیکه شب قبلش تا ساعت سه نخوابیده بودیم و تو خواب هم خواب دروگبا و پیتر چک رو می دیدیم که کلاه مسخره اش رو بعد از بیست سال برداشته. بعد تصمیم گرفتیم (در اصل گرفتم، ولی چون از اول پاراگراف ضمیر جمع به کار بردم دیگه *دم توش) که بریم سینما فیلم چک رو ببینیم، لکن این دسته از فیلما رو برای زوجین می سازن و هیچ الاغی – و به تعبیر یکی از دوستان هیچ دیوانه ای – تنها پا نمیشه بره از این فیلما ببینه.

البته تعریف تنهایی در جوامع مختلف فرق می کنه. مثلا منظور ما از تنهایی اینه که هیچ کس دور و اطرافمون نباشه و به قولی در داخل مکان باشیم. اما در جوامع غربی تنهایی یعنی با جنس مقابلت اینجوری نباشی و کسی از اونا نباشه که باهاش اینجوری باشی.(دو انگشت اشاره رو به هم گره بزنید.) همه ی این تعاریف جای خود، ولی به این تعریفی که من میگم هم توجه مرقوم فرمویید.

سه هفته پیش که می شد هفته ی قبل از کنکور کذایی به بعضی از دوستان به نسبت نزدیکتر پیشنُهاد کردم که بریم نمایشگاه کتاب. می دونین که من خوره ی کتاب گرفتم. خلاصه گفتم و یکی گفت معده اش اسپاسم گرفته، دیگری بیان نمود که با سایرین قرار داره و اون یکی فرمود کتاب چیه؟ دست آخر یه نفر باقی موند که قبول کرد با من بیاد اما ساعاتی قبل از اعزام اطلاع داد که روده اش اسپایر شده و اگر هم نمی شد اصلا حوصله ی اومدن نداشت.

همچون الاغی که کیف دستش باشه به تنهایی راهی نمایشگاه شدم و بسان وزغ شروع به خریدن کتاب کردم که اگه همراه داشتم دائما غر می زد که بریم، بسه، خسته شدم، خوابم میاد، گشنمه … . و در اونجا مردمانی رو دیدم که فوج فوج با همدیگه اومده بودن و عده ای با دوست دخ&رهاشون (یعنی یه پسر با چندتا دختر) و عده ای شماره به دست و تعدادی شماره بگیر و بعضی مشغول شخم زدن مخ، و تنها چیزی که مهم نبود کتاب بود.

نگاهی به چهره ها که می نگریستم جز داغونی و شوتی نیافتم و بعد به خود نگریستم و یافتم که چقدر خرم آخه. ملت کیلو کیلو دختر از تو کوچه خیابون جمع می کنن که بعد از نمایشگاه وزن کنن اما برای من یه پسر هم نبود.  من ِ عاشق، من خوب، منی که غایت بچه مثبتم. منی که برای کتاب اومدم نه لاس و مخ و … زدن. و در همونجا بود که شعری از خودم تراوش کردم که اگه مورد وزن و معنی داره، گیر ندین دیگه.

روی پله ها نشستم، رو به روم سالن زرده، توی دستم کتاب و کاغذ، توی سینه ام پر ِ درده

مردمی رو می بینم که، دستشون تو دست یاره، اما هرکی با من سفر کرد، رفته و برنمی گرده

می زنم با دست رو شونه ام، به خودم میگم بلندشو، حال و روزی که تو داری، ته تنهایی مَرده

میگم و بلند نمیشم، توی فکرم باد و بارون، می بینم که از غم دل، آسمون هم گریه کرده

حالا از این همه آدم، فقط یه خدا برام هست، اما اینو هم می دونم ، که اونم به فکر طرده

همونطور که پارسال هم نوشتم، یه فروشنده ی خانمی بود که بهش گفته بودم سلاخ دارین؟ و یحتمل فکر کرده بود که میگم بیل&اخ دارین؟ همون. گفتم برم پیشش خاطره ای تازه کنم اما به یاد آوردم که ناشرش ترکیده. همینطور خیاری مشغول خرید بودم و جلو یکی از غرفه ها وایستاده بودم که یه پسری اومد و با ته لهجه به دختر فروشنده گفت یه کتاب بده که داستانش عمیق باشه. دختره گفت من چه می دونم چی میخوای آخه. بعد پسره نگاهی به کتابا انداخت و گفت الیور تویستو بده. واقعا کل هیکلم تو عمق الیور تویست.

در غرفه ای دیگر دیدم یه مرد سیبیل کچلی نشسته و داره یه کتابو امضا می کنه. به خودم گفتم اگه این بابا نویسنده اس پس چرا هیشکی پشمم حسابش نمی کنه؟ رفتم نزدیکتر و از روی کتابی که داشت امضا می کرد فهمیدم اسدالله امرایی مترجمه که قیافه اش رو تو جراید دیده بودم. یه کتاب برداشتم و دادم امضا کرد. یه کتاب دیگه هم پیشنهاد داد و گفت اینم کلی جایزه برده. نگاهی به درون کتاب انداختم و با شست به وی اشاره نمودم.

در پایان لازم به ضروریه که بگم اصولا و منطقا آدم تنهایی نیستم و همچنین لنگ و دنبال دوست از جنس دیگر هم نیستم و با خودم خیلی حال می کنم هرچند که خودم با خودش حال نمی کنه. همونطور که شاعر خوش الحان می فرمان : حالا من موندم و سایه ام، که از تنهایی بق کرده، من و این نقطه ی پایان، که دنیامو قرق کرده … .

پی نوشت: تریپ تنهایی برداشتن خعلی کلاس داره. آخر پز روشنفکریه …

دیدگاهی بنویسید


قلدن قلوب

همونطور که در عکس زیر و سایر عکس ها در جاهای دیگه ملاحظه کرده و می کنید، جودی فاستر ارادت خاصی به فرهادی داشته و داره و در این صحنه که فرهادی برای دریافت جایزه میره داره داد می زنه: اصصصصصگگگگگگگگگگگر!

پی نوشت۱: می دونین که، خارجیا به ق میگن گ.

پی نوشت۲: اینم بگم که من رو جودی خیلی غیرت دارم. غیرت که می دونین چیه؟

دیدگاهی بنویسید


یه لنگه کفش پاره

این مطلب رو دقیقا اواسط فروردین سال هشتاد و نه یعنی حدودا یک سال و نیم پیش توی سایت قبلی منتشر کردم. اون موقع دورانی داشتیما … خدا رو هم بنده نبودیم.

——————————————-

سلام کمربند ! این سجعای پیاپی ، شعرای عاشقونه ، برای کوزه خوبه ، روی درش بذاری ، تا آب خنک بمونه ، باهاش چمن بکاری ، که خر آواز بخونه ، برای ذهن خسته ام ، برای تشویش قلب ، اینا نشد تسلی (تسلا) ، با شعر و با ترانه ، نمی رسم به … ، اما نمیشه انگار ، اشباع شدم از کلام ، با اینکه می نویسم ، از بدرود و از سلام ، اون مهره های رنگی ، که حلقه ان به دستت ، شدن توی خیالم ، قشنگترینه جسما ، زیباترین تو عالم ، نگاه بکن به چشمام ، بدجوری به زوالم ، نگاه من ننگ توئه ، نگاه تو قاتل من ، از توی دریای چشام ، رد میشی و ، نمیشینی ، یه ذره هم ، تو پلکای ساحل من !!

به به ! واقعا لذت می برم وقتی متوجه میشم که هوا رو به گرماس ! مشعوف میشم وقتی شکوفه ها رو می بینم و چاقاله فروشایی که رو میوه ها آب می ریزن ! به به ! غرق حظ میشم از اینکه می بینم حساسیتا به بهار باعث سرفه و عطسه ی مردم میشه و باید همیشه قرض ضد حساسیت همراهشون باشه ! دیگه می چسبم به سقف از این همه پشه ! انصافا خرکیف میشم وقتی دندون عقلم لپمو سوراخ کرده و می ترسم برم دکتر !

 زنهار ! خب تعطیلات تموم شد و دوباره پویایی و جنب و جوش به همه جا برگشت . کلا این تعطیلات طولانی برای مایی که همیشه مشغول استراحتیم هیچ سودی نداره و بنده همون به که ز تقصیر خویش روی به درگاه خدا آورد ! راستی من یادم رفت سال جدیدو تبریک بگم که خب الان گفتم و امیدوارم این سال هممون به موفقیت نایل بشیم هرچند که این حرفا همش صرفا شعاره و حتی ممکنه امسال بریم زیر تریلی له بشیم و در حالیکه هنوز زنده ایم و هوشیار از زیر چرخا بکشنمون بیرون و از لگن به پایینمونو قطع کنن . ممکنم هست زلزله بیاد و آوار بریزه رو کیس کامپیوتر و هاردم و تمام دار و زندگیم از بین و بود بره. همه اینا ممکنه اتفاق بیوفته به هرشکل .

من وقتی میرم میشینم سر کلاس دو حالت بهم دست میده . یا خوابم میاد و خسته و کسلم و از درس هیچی نمی فهمم یا اینکه دیفالت از درس هیچی نمی فهمم . بنابراین مجبورم با بغل دستیام ور برم و اگه نتونم مجبور میشم با خودم ور برم . مثلا یه دفعه خودکارمو میندازم بالا می خوره به سقف یا یه سکه درمیارم شیر یا خط بازی می کنم. بعضی مواقع هم به فکر فرو میرم . چند ماه قبل و ترم پاییز سر یکی از کلاسا بودم و دیگه چیزی باقی نمونده بود که باهاش ور برم . به ناچار دنبال سوژه گشتم برای سایت که ماحصلش شد این پست.

اصولا شخصیت آدما رو میشه از ظاهرشون حدس زد . مثلا یکی کفش اسپرت می پوشه یکی دیگه از این کفشا که شکل کشتیه . یه نفر عشق آل استاره و یکی صندل و دمپایی و ناخن شست پا . یا یکی علاقه به کیفای سامسونت داره اون یکی کیفای پارچه ای و برزنتی . یه نفر ارادت خاصی به کیف کوله ای داره و یه نفر به این کیف دستیای زنونه . تمام مثالایی که بالا زدم نشون میده که صاحبای کیف و کفش چه جور آدمایی هستن و برای اینکه بیشتر روشن بشین به تفصیل توضیح میدم.

کسایی که کفش کتونی می پوشن فعال و پر جنب و جوشن . از دیوار راست میرن بالا . دوران بچگیشونو دوست دارن چون بچه ها تو اون سن بیشتر کتونی پاشون می کنن و حتی این تیپ آدما اونقدر به کفشای اسپرت علاقه مندن که با همین کفشا میرن عروسی و می رقصن . خلاصه آدمای بی مغز و کله خرابی هستن که زیاد هم عرق می کنن و همیشه بوی مشمئز عرق میدن . کسایی هم که کفشای کتونی نمی پوشن ویژگیای اونارو ندارن و هرچی که الان گفتم برعکسش کنین.

یه لنگه کفش پاره ، بی کس و بی ستاره!

کیف سامسونتیا و چرمیا آدمای جدی و متفکری هستن . دستشونم زیاد می کنن تو دماغشون . فکر می کنن مدیر و رئیسن ولی ناخن منم نیستن . کیف برزنتیا رو اعصابن . من همیشه از بچگی ازشون تنفر داشتم . هروقت این کیفا رو دست یکی می بینم یاد دوران جاهلیت و دبیرستان و اینا میوفتم . کیف کوله ای ها هنوز بچه ان . تفکراتشون هنوز تو دوران طفولیت گیر کرده و معلوم نیست کی میخوان بزرگ بشن . کم مونده یه پس&تونکم بذارن دهنشونو هر خانمی که دیدن مامان مامان کنن. آفرادی که کیف زنونه و دخترونه دارن منحصرا باید مونث باشن . نمی دونم اولین بار کی این کیف رو ابداع کرد ولی هرکی بوده مطمئنا یک آدم دزد بی خوار مادر بیش نبوده.

در همین باب صحبتی داشتیم با رئیس هیئت مدیره ی فروشگاه های زنجیره ای کیف و کفش هاپ هاپ استار.

خبرنگار : ضمن سلام و تبریک سال نو اگه ممکنه خودتون و فروشگاهتونو بیشتر برای ما معرفی کنین.

علی : منم سلام دارم خدمت تک تک بینندگان و این سال نو رو خدمت تمامی مسلمین جهان تبریک عرض می کنم. من رئیس هیئت مدیره هستم .

خبرنگار : بله . آقای رئیس هیئت مدیره می خواستم بپرسم که آیا وضعیت فروش محصولات شما مناسب هست یعنی فروش معقول و مناسبی دارین ؟

علی : والا تا چند وقت پیش خیلی خوب میفروختیم ولی تازگیا با ورود جنسای هندی بازار ما هم کساد شده .

خبرنگار : ولی ببخشید شما که فروشنده اید ؟! بعدش همه میگن جنسای بنجل و ارزون چینی بازارو خراب کرده نه هندی .

علی : توی صنف ما هندیا همه رو سرویس کردن . اگه نمی دونین برید چهارتا روزنامه ی اص*لاح طل&ب بخونین.

خبرنگار : بله . لطفا اگه میشه برای ما بگین که کدوم محصولتون فروش بهتری داره و مردم بیشتر می خرن .

علی : خدا رو شکر مردم به همه ی اجناس نظر دارن و ما هم هدفمون جز خدمت نیست و فقط میخوایم یه تیکه نون حلال ببریم سر سفره با زن و بچه امون بخوریم . به خدا اگه همه به فکر این مردم باشن ما اینقدر زیر خط فقر نداریم . الان شما همین سریال کانال پنجو ببینین . مردم ما نون ندارن بخورن ولی وزن همشون بالای صد کیلوئه . خب اینا مصیبته . (وقتی این جمله ها رو می گفت اشک تو چشاش جمع شده بود.)

خبرنگار : بله . در آخر اگه میشه از برنامه هاتون برای ادامه ی کار بگین .

علی : خب همونطور که مطلعید امسال سال کار مضاعف و همت مضاعفه که البته به نظر من کلمه ی مضاعف حشوه و استفاده از عبارتِ کار و همت مضاعف بهتره .

خبرنگار : نه اینارو ولش کنین ، بگین که برنامه اتون برای توسعه و پیشرفت این صنعت چیه ؟

علی : نه دیگه ، برنامه ی خاصی ندارم و همتونو به خدای مندان می سپارم .

اما از اونجایی که تخلفات گسترده ای در بازار کیف و کفش صورت گرفته صحبتی داشتیم با دبیر اجرایی ستاد مبارزه با تخلفات اصناف.

خبرنگار : سلام علیکم و عیدتونم مبارک .

حسام : سلام . شما ؟

خبرنگار : جان ؟ ما که با هم هماهنگ کرده بودیم .

حسام : ببخشید هندزفری تو گوشم بود شماره اتونو ندیدم . امرتون ؟

خبرنگار : می خواستم بپرسم که شما از وضعیت تاسف بار بازار کیف و کفش اطلاع دارین و آیا برای مقابله با این پدیده ی شوم تمهیداتی اندیشیدید یا خیر ؟

حسام : نخیر من تکذیب می کنم . هیچ مشکلی تو این بازار وجود نداره و مردم می تونن با خیال آسوده به خریدشون بپردازن.

خبرنگار : ولی شواهد حرف دیگه ای می زنه .

حسام : چه حرفی می زنه ؟

خبرنگار : مثلا فروش کیف همراه با جاسوئیچی های مستهجن و مبتذل . مثلا جاسوئیچی مرد عرب .

حسام : به هرحال بازرسین ما همواره درحال گشت زنی و … چرخ زدن هستن و قطعا اگه تخلفی ببینن حتما فرد متخلف رو جریمه می کنن. با این حال اگه مردم شریف و همیشه در صحنه ی ما که آتش این فتنه ی خانمان سوز رو خاموش کردن تخلفی مشاهده کردن می تونن با این شماره تماس بگیرن و مژدگانی دریافت کنن . ضمنا فروشنده ی خاطی هم به اشد مجازات اع*دام خواهد شد .

خبرنگار : به هرحال خیلی ممنون از وقتی که در اختیار ما گذاشتین .

حسام : باشه .

خبرنگار : اِ … خب میشه اون شماره تلفنم بگین ؟

حسام : بیاه !

دوستان من ! بیاین به سلایق و علایق همدیگه احترام بذاریم و اینقدر پاتونو روی کفش من نذارین . چقدر برم واکس بخرم آخه؟ در آخر هم این پست رو با یک جمله ی قصار به پایان می برم . عشق یکطرفه مثل چاه گرفته ی مستراح می مونه . باید هر چه سریعتر ازش خارج بشی . توالتتیم !! خداحافظش !

دیدگاهی بنویسید