اتوبوس شب

خلاصه از اینکه هوا یه مقدار خنک شده خیلی خوشحالم و الان که بیشتر فکر می کنم ، فکر می کنم که چقدر روزای گرم امسال زیاد بود و منم خیلی گرمایی و الان دوست دارم با یه تا پیرهن راه بیوفتم تو خیابون از سرما سگ لرز بزنم و بخندم.

یه حرفی مونده تو گلوم که حتما باید بگمش. می خواستم تشکر کنم از همه ، که وقتی سوار اتوبوسای دانشگاه میشیم می بینیم خواهران نه تنها ته ، بلکه سر و وسط اتوبوس رو هم گرفتن و وقتی معترض میشیم که چرا؟ میگن حتی اگه ما وایستاده هم بودیم شما باید پا می شدین ما میشستیم و در همین راستا تشکر می کنم از برو بچ طالبون که وقتی سوار اتوبوسای بین شهری میشیم یه تعداد افغانی که بوی گند و کثافتشون کل فضا رو دربر گرفته روی صندلی ها چمپاتمه زدن و منه ایرانی غیور دست به میله و وقتی اعتراض می کنیم میگن چکار کنیم ما مهمانیم در مملکت شما . و باز هم تشکر ویژه ای دارم از مردم فهیم اون شهری که دانشگاه ما توش قرار داره. به این دلیل که توی ایستگاه مترو سه تا اتوبوس تقریبا هم مسیر وجود داره که یکیش برای دانشجوهاس. اتوبوس این دانشجوها شبیه قابلمه ی ماکارونیه و اون دوتای دیگه خالی از مسافر. عقل حکم می کنه که مردم اون شهر سوار اون دوتا اتوبوس بشن ولی انگار جذابیتی توی این اتوبوس هست که هیچ جای دنیا نمی تونن پیداش کنن.

بحث اتوبوس شد. چند روز پیش توی یکی از اتوبوسایی که ذکرش بالاتر رفت ، دست به میله ایستاده بودیم که یه پسری برگشت و از دخترایی که صندلی عقبش نشسته بودن خواست دو تومنیشو خرد کنن چون راننده پول خرد نداره. حالا اینکه چطور توی اون شلوغی و فاصله از راننده متوجه این قضیه شده بود به ما هیچ ربطی نداره. یکی از دخترای ترگل ورگل سه تا پونصدی داد به طرف. بعد از چند ثانیه پسره دوباره برگشت و خردتر خواست. دخترک چهارتا صدی داد به طرف و یه پونصدی گرفت. پسره که شبیه شیخنا ک*ر&وبی هم بود گفت اینطوری نمیشه که ، من به شما یه صدی بدهکار میشم. حالا شما رشته اتون چیه؟ دختره: بله؟ -: چه رشته ای می خونین؟ -: حالا چه فرقی میکنه. -: به هرحال من روزای دوشنبه چهارشنبه توی سایتم بیاین بقیه پولتونو بگیرین. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم و ملت داشتن پیاده می شدن دیدیم پسره دم در اتوبوس وایستاده و یحتمل کار به شماره و ادامه ی ماجرا کشیده شده.

همین دیروز داشتیم با بچه ها درباره مدلای لپ تاپ حرف می زدیم و منم چون داشتم فیلم Inception رو دانلود می کردم به مدل اینسپایرون دل می گفتم اینسپشن و اونام متوجه نمی شدن. حالا این ماجرا چقدر مهم بوده که اومدم اینجا نوشتمش ، خودمم نمی دونم. فقط خواستم یه ذره کلاس بذارم.

اگه یادتون باشه قبلا یه مطلبی درباره کشت خیار و بار گذاشتن خیارشور توی دانشگاه مطلبی نوشته بودم. حالا الان با فرا رسیدن فصل سرما ، وقت کشت به پایان رسیده و الان نوبت کاشته. البته توی تصویر زیر خیلی واضح نیست اما دانشجوهای کشاورزی توی یک قسمت بایر دانشگاه مشغول بیل زدن هستن و جالبترش اینه که اکثرشون دخترن. خب این خیلی خوبه. احتمالا چند وقت دیگه هم رشته ی عمران برای دخترا آزاد میشه و می تونن آجر هم پرت کنن بالا. یا مکانیک و تعمیر ماشین و آپارات و عیب یابی کامپیوتری خودرو. البته الان هم رشته ها و مشاغل خوبی براشون هست. مثلا پزشکی می خونن و به اونجایی که میخواد سوزن فرو بره توش ، الکل می مالن. یا ادبیات می خونن و شاعر میشن. یه دختره هم هست توی دانشگاه ما یه کتاب شعر از خودش ول داده که در اولین فرصت یه عکس از خودشو کتابش می گیرم. شعراش هم که معلومه چیه دیگه.

این پست خیلی لوس بود. البته به دلیل هیتلر شدن سایت قبلیم و استقبال نکردن از اون سایتی که می خواستم درباره دانشگاه بنویسم توش فعلا بی خیال بقیه میشم و همینجا ادامه میدم اگه بذارن. من باید بنویسم اگه ننویسم می میرم!

آهنگ نوشت : همینطوری نشسته بودم که یاد آهنگ پاییز شادمهر افتادم. یادم نیست چند ساله ام بود ولی خیلی بچه بودم. روز مادر بود رفتیم بقالی گفتم یه نوار بده واسه روز مادر. اون یارو فروشنده هم کاست دهاتی رو داد. شما یادتون نمیاد! اون موقع ها قیمت این کاستا شیشصد تومن بود و آخراش که دیگه کم کم سی دی داشت جاشو می گرفت شد شیشصد و پنجاه. این آهنگ پاییز هم فکر می کنم یکی از کارای خیلی قدیمی سیاوش قمیشی باشه که شادمهر به نوعی دزدیدتش!

دانلود آهنگ پاییز از شادمهر عقیلی حجم ۵.۵

دیدگاهی بنویسید


آقای پیری

نشستن توی اتاق و لم دادن روی صندلی و خیره شدن به مانیتور هیچ وقت نمی تونه اون حس هنری آدمو زنده کنه . الان و تو همچین وضعیتی بیشتر دوست دارم بخونم تا بنویسم . می ترسم سوژه هایی رو که قبلا به ذهنم رسیده سوخت بشن . فعلا تا باز شدن مدرسه ها! صبر می کنم .

حدود بیست روز پیش آخرین هفته ی ترم تابستونی بود و قرار بود من و دو تن دیگه از دوستان یه مطلبی رو سر کلاس ارائه بدیم. البته استاده که مدیر گروه هم هست برای اینکه وقت بگذره این ایده به ذهنش رسیده وگرنه اصلش اینه که درس بده و یه ذره اونجای مبارکو هم تکونی بده . به هرحال به هر زحمتی بود چند صفحه مطلب جور کردیم و یه روز که من و یکی دیگه از دوستان کلاس داشتیم قرار گذاشتیم پاورپوینت قضیه رو هم درستش کنیم . اون یکی دوستمون که کلاس نداشت بهمون خبر داد که بخاطر آماده کردن پاورپوینت رفته لپ تاپ نهصد تومنی خریده و ما هم از حسودی تا مرز ترکیدن پیش رفتیم . حتی هفته ی بعدش منم می خواستم برم لپ تاپ بخرم اما با خودم گفتم که من همیشه ی خدا که تو خونه ام . کامپیوترم هم که بازیای جدیدو اجرا می کنه دیگه واسه چی برم لپ تاپ بخرم؟ اینارو میگم اما بعضی اوقات جو گیر میشم. نمی دونم . شایدم تا قبل از دانشگاه خریدم .

اون روز با کلی دردسر و ناهماهنگی یه چندتا اسلاید درب و داغون درست کردیم و باقی کارا رو هم واگذار کردیم به خدا . می دونین ، حقیقت اینه که این دوتا یکی دوساعت با خودشون ور رفتن نتونستن چندصفحه مطلبی رو که از اینترنت گرفته بودمو مرتب کنن اما من ظرف چند دقیقه هم مطلبو آماده کردم هم پاورپوینتو . خداییش اگه یه ذره همت می کردم الان مدیر پروژه ای چیزی شده بودم . بعد از اینکه رفتیم خونه و یه خرده استراحت کردم بخشایی که هرکس باید ارائه می داد رو مشخص کردم و بعد از اینکه فایل مطلب رو براشون فرستادم بهشون زنگ زدم که از صفحه ی فلان تا فلان مال توئه . خودمم چون می دونستم استاده اصلا گوش نمیده چی میگیم و دانشجوها هم که نمی فهمن زیاد نگرانی نداشتم و تا شب قبل از ارائه حتی یه بار هم مطلبو نگاه ننداختم.

روز موعود فرا رسید . مطلبی که قرار بود من ارائه بدم حدود چهار صفحه بود که خوندنش نزدیک بیست دقیقه طول می کشید . وقتی داشتیم با هم تمرین می کردیم نمی تونستیم جلوی خنده امونو بگیریم و نگران بودیم که نکنه وسط ارائه هم این کنترلو رو خودمون نداشته باشیم . به هر ترتیب رفتیم سر کلاس و اول یه دختره ارائه داد که بعدا درباره شخصیتش بهتون توضیح میدم . حدود پنج دقیقه درباره ویندوز ویستا و اینکه منوش کجاست و ویندوز مدیا پلیرش چطوریه حرف زد . بعدش استاد که اصلا گوش نمی داد دختره چی میگه بهش گفت اینا که داستانه اصل موضوع رو بگو . دختره هم گفت تموم شد استاد . بعد استاد هم خنده ای شیطانی کرد و گفت باشه . بعدش به ما گفت من ساعت سه جلسه دارم ارائه اتونو تو یه ربع تمومش کنین . حالا ارائه ی هر کدوممون بیست دقیقه اس . موضوع ما هسته ی لینوکس بود که یه موضوع خیلی تخصصی و سنگینیه . یکی از دوستان شروع کرد و عملا دو سوم مطالبو نگفت و نوبت به من رسید . هنوز دو سه کلمه از دهنم خارج نشده بود که یه دفعه بلندگوی کلاس به صدا دراومد و گفت : آقای پیر هرچه سریعتر به دفتر پژوهش مراجعه کنن. آقای پیر … . سعی کردم نخندم و فقط یه لبخند زدم . یکی دو خط دیگه ادامه دادم و یارو دوباره گفت آقای پیری بیا دفتر . دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و درحالیکه کل کلاس و دوستایی که کنار دستم نشسته بودم داشتن ریسه می رفتن یه پوزخند کوتاهی زدم و ادامه دادم . هنوز یک دقیقه نگذشته بود که استاد گفت نفر بعد … افتضاح بود . حالا خوبه اصلا گوش نمی داد چی میگم و داشت با یه استاد دخترباز حرف می زد . دوستم شروع به ارائه کرد و بازم استاد گفت اینا داستانه . مطلب تخصصی بگو . حدود بیست نفر ارائه دادن و به همشون همینو گفته . بدبختی مدیر گروه هم هست نمیشه بهش چیزی گفت .

این پیری هیچ جا ولمون نمی کرد

یه هفته قبل از این ماجرا برای اینکه در مورد کارآموزی توجیه بشیم با یکی از دوستان که قراره با همدیگه بریم شرکت باباش و الکی مهر بخوریم ، رفتیم پیش استاده . حالا استاده کیه؟ همونیه که رئیس دانشکده اس و بخاطر سایت ازم تعهد گرفته بود . خلاصه گفتش که به جای گزارش کار برام سایت طراحی کنین میخوام نمره هارو بذارم توش . ما هم گفتیم خب خودش میگه ساده دیگه زنهار قبول کردیم و قرار شد هفته ی بعد درباره جزئیاتش بیشتر توضیح بده . هفته ی بعد رفتیم و اونم شروع کرد . سایتو با asp.net طراحی کنین . بعد چندتا بخش داشته باشه . یه قسمت یه جدول باشه که بتونم لیست نمره ها رو توش بذارم . بعد وقتی رو این جدوله کلیک می کنم فیلدا باز بشه تا اگه خواستم تغییری بدم بتونم . یه گزینه ی اعتراض هم داشته باشه . بعدش یه صفحه ی اخبار میخوام . یه قسمت هم برای فرم تماس باشه که توش گزینه های اعتراض و پیشنهاد و انتقاد داشته باشه و اینا رو تو صفحه ی مدیریت دسته بندی کنه . یه دیتابیس هم داشته باشه که هر دانشجویی برای اعتراض اسمشو ثبت کرد بره توی دیتابیس .

نمی دونم استاده چه فکری کرده بود . اصولا این کارا رو برای درس پروژه میدن . ما هم موندیم تو رودرواسی و هیچی نگفتیم . به دوستم میگم ما نمی تونیم این سایتو طراحی کنیما . من فقط بلدم وردپرس و جوملا و این چیزا رو نصب کنم. میگه اشکال نداره یاد می گیریم خب . میگم asp.net خودش تنهایی یه دوره ی شیش ماهه کلاس آموزشی داره غیر از اون پیاده سازیش هم هست . قبول نمی کنه . حالا هم میخوام زنگ بزنم بهش ببینم چه گلی زده به سرمون .

دیدگاهی بنویسید


دستم به آبه

پیش نوشت : این مطلبی که می بینین یکی از همون مطالبیه که تو این پست وصفش رو گفتم . البته من توی اون سایت اسامی رو آورده بودم اما اینجا بی خیالش میشم .

سلام سپید جامه ! دستشوییا دستشوییا ، منم میخوام گاله بشم ، میخوام برم توی زمین ، چاله بشم ، چاله بشم ، از پیش من هرکسی ، رد میشه یک لحظه ای ، تیکه ای رو میندازه ، تا من بشم قهوه ای ، نگاه معصوم من ، مملوئه شرم و حیاس ، اما دلم میخواد که ، با لیزرای حساس ، طرف رو داغش کنم ، مغزشو توی یک ظرف ، آبپز کنم بی هیچ حرف ، روده هاشو تو گونی ، خرد کنم و بریزم ، تو سطلای زباله ، من چقده مریضم ، کاشکی خدا یه مدت ، اختیارو می دادش ، به دستامو در ازاش ، ازم جسد می خواستش ، غایت آرزوهام ، کشتن و قتل عامه ، اون موقع هاس که دیگه ، دنیا برام به کامه !!

یکی از نیازهای فطری و ذاتی آدما که هیچ تلاشی برای از بین بردنش نمی کنن نیاز به قضای حاجته . واقعا نمی دونم ، یعنی خدا نمی تونست انسانو طوری خلق کنه که از تمامی مواد غذایی بهره ببره و دیگه پسماند نداشته باشه ؟ یعنی نمی تونست آدمو جوری بوجود بیاره که اصلا لازم نباشه چیزی بخوره تا بخواد اجابت مزاج هم بکنه ؟ اصلا از اینم بالاتر . خدا نمی تونست آدمو خلق نکنه که بعدش لازم باشه غذا بخوره که بعدش هم نره دستشویی ؟ خدا نمی تونست فرشته ها رو خلق نکنه تا براش دعا کنن ؟ خدا نمی تونست منو بکشه ؟ خدا نمی تونست الان هوا یه ذره خنک تر بود بارون میومد ؟ خدا نمی تونست ادیسونو اختراع نمی کرد ؟ خدا نمی تونست … (شرمنده  ، پریزو پیدا نمی کردم)

سیستم دفع تو بدن انسان یکی از پیچیده ترین سیستمای موجود تو عالمه و من به شخصه هنوزم هنگم که چطوری کلیه غذایی که می خوریمو میچلونه و آبشو می ریزه تو مثانه . تازه بعد از اینکه چلوند چطوری تفاله ها رو می ریزه تو روده ، مگه کلیه به روده راه داره ؟ بعدش اینکه استاد کوزه گر سر کلاس تنظیم خانواده افاضات فرمودن و گفتن مثانه تا یک و نیم لیتر جا داره . البته من هنوز صحت و سقم حرف ایشونو بررسی نکردم ولی بعد از اینکه پستو نوشتم میخوام یه بطری یک و نیم لیتری از این نوشابه خانواده ها بردارم برم مستراح ببینم چقدر مثانه امو پر کردم. الان از دیروز تا حالا نرفتم دستشویی بخاطر این تست علمی . البته اینجا مشکلی هست . من اگه بخوام بطری رو پر کنم باید ایستاده بش*اشم که طبق گفته ی پزشکا اینکار خیلی بده و همه شلوارت نجس میشه . حالا اگه مثلا این دوستمون توی دستشویی دانشگاه ایستاده در حال ش*اشـ یدنه علتش اینه که عجله داره و میخواد بره سرکلاسش.

گفتم کلاس یاد دانشگاه افتادم . تو یکی از ساختمونای دانشگاه ما توالت مدرنی ساختن که غیر از مغز متفکر آقای دکتر ]…[ به عقل هیشکی نمی رسید . اینجا بود که یکی از دوستان عازم محل مورد نظر شد و از اونجایی که عکسای این دوستمون همیشه جنجال برانگیز بوده مجبور شدیم چندتا از تصاویرو بی خیال شیم و فرعو ول کنیم اصلو بچسبیم . یکی از سیستم های فوق پیشرفته در این دستشویی ، دم و دستگاهیه که در زیر مشاهده می فرمایین . اون لوله ای که در پایین قرار گرفته طوری طراحی شده که بدون استفاده از آب و همچنین زور ، املاح و مواد معدنی درون روده ی بزرگ شما رو می مکه و حالت مکنده داره. البته ممکنه این سوال براتون پیش بیاد که یه دفعه این لولهه نزنه روده و معده و آپاندیسمونم مک بزنه ؟ خب همون دوستمون در این رابطه تحقیق کرده و نتیجه این شده که در این لوله ها یک سنسور الکترونیکی و حساس تعبیه شده که نگرانی ها رو برطرف کرده.

مکانیسم دیگه ی این توالت اینه که بعد از قضای حاجت ، مواد از طریق یک کانال با عمق نیم متر به محلی خاص منتقل میشن. این حرکت برای اینه که شما با علم فیزیک بیشتر آشنا بشین و کاملا درک کنین که چطور مواد شیمیایی واکنش فیزیکی با هم میدن . در این توالت از آب خبری نیست و از مزایای ساختش هم به شمار میره . واقعا باید به دکتر آفرین گفت ! آفرین ! به قول تماشاچیا ، باریک !

خب ، بعد از اینکه کارتون تموم شد و حرکت املاح معدنی رو هم مشاهده کردین نوبت به تخلیه ی تزئیناتتون می رسه . به همین منظور یک بیل و یک فرغون پشت در انتظار شما رو می کشه . بیل زدن هم که همتون بلدین دیگه ، ماشالله یه پا اوستایین ! اند مکانیزاسیونه .

اما همونطوری که قبلتر هم اشاره کردم یکی از مناطق دانشگاه که هیچ کس جرأت نزدیک شدن و متعاقبا داخل شدن به اونو نداره ، دستشویی خواهرانه . البته در گذشته ای نه چندان دور دخترا می رفتن اونجا و آنجلینا جولی میومد بیرون ولی الان مدتیه که دیگه به خودشون زحمت نمیدن طی طریق کنن و داخل کلاس بساطشونو پهن می کنن و مالیدنو آغاز . چند بار سعی کردم از این سوژه های ناب تصویر تهیه کنم و در اختیار علاقه مندان به این ورزش باستانی بذارم اما هربار به دلیلی نشد . منم برای اینکه کرمم بخوابه ، رفتم از فاصله ی چندمتری از دستشویی دخترا عکس گرفتم تا یه خرده دور هم باشیم . هه هه ، هه هه هه ، هه هه هه هه ، هه هه هه هه … (کوفت! زهرمار!)

ممکنه بعضی از شما بگین من چقدر بی تربیتم که مستقیما از لفظ شـ *اش و ش*اشـ یدن استفاده کردم . من یه حرفی دارم . شما وقتی بچه بودین اگه ش*اشـ تون می گرفت یا می گفتین مامان جیش دارم یا همین ش*اش خودمون . نمی گفتین ادرار دارم که . یا مثلا نمی گفتین شماره دو دارم که اگه اینو می گفتین خیلی سوسول بودین . تازه ، در مورد همین بحث دستشویی رفتن کلی سوژه های غیراخلاقی بود که من هیچ بهشون نپرداختم و به همین علت از همه ی دوستان بددهن و بی تربیت عذرخواهی می کنم .

در آخر ضمن خداحافطی از همه ی شما عزیزان توجهتون رو به یک جمله ی قصار جلب می کنم . هیچوقت از مشکلات زندگی ناراحت نشو ، کارگردان همیشه سخت ترین نقش ها را به بهترین بازیگر می دهد . با این اوصاف من باید سیاه لشگری سرباز عراقی ای چیزی باشم . بازیگرتیم ! خدانگهدارش !

دیدگاهی بنویسید


لولو برد

سلام جهان ! یکی از عالی ترین آب و هوایی که میشه برای یه منطقه متصور شد هوای تابستونی اما ابریه . دقیقا مثل هوای امروز . دوست دارم برم تو خیابون قدم بزنم ولی همتشو ندارم . یه کاری هم هست که یه ماهه میخوام انجامش بدم ولی می ترسم . اگه خدا این تنبلی رو ازم می گرفت دیگه هیچ مشکلی نداشتم .

خب میریم که یه مروری کنیم اخبار دانشگاه رو . چهارشنبه ی هفته ی پیش بالاخره چشممون به رخ پرجمال استاد مزین گردید و استاد گرام با حدود یه ساعت تاخیر با عشوه و ناز و بیگودی! وارد کلاس شد . اول پای تخته شروع کرد به نوشتن لوح داریوش و ما فکر کردیم استاد کلاس اندیشه اسلامی رو با تاریخ اشتباه گرفته ولی بعد از مدتی پی به اشتباه خودمون بردیم و بسیار شرمگین شدیم . واقعا من به خط خودم امیدوار شدم . دیگه از این به بعد اگه یه دختری بخواد جزوه امو ببره کپی کنه نمیگم برو از اون پسره بگیر. به هرشکل استاد حدود یه ربع درس داد و گفت چند دقیقه برید آنتراک . ما هم بیرون کلاس ول می گشتیم و در انتظار استاد دست به دعا شده بودیم . یه ربع گذشت شد نیم ساعت . نیم ساعت شد چهل و پنج دقیقه . بالاخره بعد از یه ساعت استاد خرامون خرامون به کلاس دخول نمودن . دوباره همون آش و همون بشقاب. (بعضیا تو بشقاب آش می خورن) دوباره بعد از یه ربع درس رفتیم آنتراک . دوستان پیشنهاد دادن که بریم بوفه یه گلویی تازه کنیم . منم گفتم بابا بی خیال الان استاد ما میاد حضورغیاب می کنه غیبت می خوریما . هیچ التفات نکردن و رفتیم بوفه به صرف کیک و ساندیس! البته ساندیس که نه ، از این رانیا که تو پاکته .

وقتی برگشتیم دیدیم استاد سرکلاسه . رفتیم نشستیم و یکی دو دقیقه بعد گفت خب درسمون تموم شد و چون من یادم رفته لیستمو بیارم از هفته ی بعد حضور غیاب می کنم . در حین خروج از کلاس بود و ما هم مشغول جون دادن پای تخته تا بتونیم کلمات قصار نوشته شده توسط استادو بخونیم که ناگهان استاد به یکی از بچه ها گفت بیا دفتر اساتید کارت دارم . البته این پسرک قصه ی ما هیکلش چهار برابر منه و هیچ ترسی به دلش راه نداد و رفت پیش استاد . وقتی اومد بیرون گفتم چی شد؟ گفت : « هیچی رفتم تو دیدم اتاق خالیه و فقط استاد رو صندلی نشسته . گفت بیا اینجا کنارم بشین . خوب شد نگفت بیا رو پام بشین . رفتم پیشش نشستم . گفت تو پراید داری؟ گفتم نه . گفت آخه صبح یکی با پراید بد پیچید جلوم خیلی شبیه تو بود . بعدش دیرم اومدی سرکلاس فکر کردم رانندهه تویی . آخه من با کسی سوء سابقه ندارم . بعدش پرسید بچه کجایی؟ گفتم شهریار . همینکه اینو گفتم یه متر پرید بالا .»

پنجشنبه و جمعه خیلی سریع گذشتن و شنبه شد . صبح کله سپیده! از خواب دل کندم و رفتم به سوی دانشگاه . استاده گفته بود شاید نیاد . حدود نیم ساعت صبر کردیم بعد دیدیم با استیل خاصش از دور نمایون شد . استیلش اینطوریه که پاهاش نیم متر جلوتر از خودش حرکت می کنن و همیشه یه جزوه ای کتابی چیزی هم زیر بغلشه . با اکراه و آه و ناله و عجز و لابه به سمت کلاس حرکت کردیم . اخلاق این استاد به شدت رو اعصابه . خیلی به ضایع کردن و تحقیر دانشجو علاقه منده . رفتیم نشستیم سرکلاس و نیم ساعت به در و دیوار نگریستیم و بعدش گفت می تونین برید دیگه . و رفت . کلاس چهار ساعته رو اینطوری پیچوند . قبلا هم که باهاش کلاس تئوری داشتیم همینطوری بود . البته ما از اینکه کمتر می بینیمش خیلی خرسندیم و از حرفای جذابش مثل این جمله که من مایه ی شرممه که اسمم تو هیئت علمی اینجاست کمتر مستفیض می شدیم . بدبختانه مدیر گروه هم هست و نمیشه هیچی هم بهش گفت وگرنه حتما بهش می گفتیم ریز می بینیمت استاد . اینو بدون که اون *** برد . شایدم *** خورد . دقیق نمی دونم .

 

بعد از ظهر هم با همین استاد یه آزمایشگاه دیگه داشتیم . دو سه تا از دانشجوها ارائه اشونو آماده کرده بودن که یکیشون ارائه داد و وقتی نوبت به اون دوتا رسید استاد فرمودن که شما ارائه اتونو بدین وقتی هم تموم شد می تونین برین . و رفت . کلاس چهار ساعته رو تو یه ربع پیچوند . البته ناگفته نمونه که این هفته نوبت ارائه ی ماست و امیدواریم از این دست شانس ها برای ما هم اتفاق بیوفته . و اون روز تموم شد . البته یه مطلبی رو نگفتم . اون روز به یکی از بچه ها گفتم به اون دختر مزاحمه زنگ بزنه . زنگ زد و گفت ببخشید اشتباه گرفتم . صدای دختره یه مقدار بم بود . هرکی بود قطعا منو میشناخت و سایت قبلیمو می خوند . دو ماه پیش هم یکی از دخترای همکلاسی خیر سرش بخاطر سایت از من شکایت کرده بود و ما حدس می زدیم که اون باشه . از همین روی یه مطلبی توی سایت گذاشتم و خواستم عکس العمل مزاحمه رو ببینم . اولا که اون دختره که شکایت کرده بود خیلی قاطی کرد و مثلا خواسته بود یه مقدار عقده هاشو تو کامنت دونی سایت خالی کنه . ثانیا امروز و چند روز بعد از نگارش اون مطلب ، ساعت نه صبح زنگ موبایلم به صدا دراومد . قطعا هرکی که هست سایتو می خونه چون من توی سایت نوشته بودم که فقط ساعت دوازده ظهر زنگ می زنه .

خواستم یه جمله ی قصار بگم دیدم بهتره که شعر بگم . گر پسری کشته شود ، دختری ترشیده شود ، گر پسران کشته شوند ، کل جهان لیته شود . چی؟ وزن و قافیه نداشت؟ ولی حقیقت که داشت .

دیدگاهی بنویسید


سیگار استاد

خب تو قسمتای قبل خاطرات دانشگاه تا اونجا پیش رفتیم که ترم اول تموم شد و کم کم می خواستم وارد ترم دوم بشم . شب قبل از انتخاب واحد در خواب ناز بودم که یه دفعه …

-: پاشو … پاشو پسر الان چه وقت خوابه؟ -: ای بابا کیه این وقت شب؟ -: منم -: سرت به ..م . منم کدوم خریه دیگه؟ -: عزیز من تربیتو رعایت کن . منم جد بزرگوارت . -: هرکی حالا . نصفه شبی اومدی چیکار داری؟ -: اومدم یه توصیه ای بهش بکنم . -: خب زودتر -: میگم که فرزندم . چقدر خوب و نیکوست که تو بری نمایشگاه کتاب . -: الان که نمایشگاه کتاب نیست که. زمستونه الان مثلا . -: خودم می دونم . منظورم اینه که چندماه دیگه که نمایشگاه برگزار شد حتما برو -: اه مرتیکه لاابالی . برو روزیتو خدا یه جای دیگه حواله کنه . -: خجالت بکش. خیر سرم من جد بزرگوارتم ها ! -: میخوام نباشی . الان گمشو میخوام بخوابم . -: باشه میرم ولی برات یه چیزی آورده بودم. -: چی؟ -: همونی که همیشه آرزوشو داشتی -: من همیشه آرزوی چیو داشتم؟ -: کتی پری دیگه. بیا اینم کتی پری ، سالم و آماده -: اه اه … چه بویی میاد . چرا این کتی پریه بو میده پس؟ -: کو؟ بو نمیاد. کتی پری بو نمیده که بابام جان . -: خب حالا من اینو چیکارش کنم؟ -: نمی دونم خودت گفتی بیارمش -: نمی خوام . ببر پسش بده . اصلا می دونستی این باباش خیلی مذهبیه؟ -: نه نمی دونستم . اگه باباش مذهبیه پس چرا دخترش اینطوری شده؟ -: دیگه جزئیات زندگی مردمو نمی دونم . ولی الان خیلیا هستن که مثلا اسم باباهه عبدالباقره ولی اسم دخترش سایناس . -: خب چه ربطی داشت به روز پرستار؟ -: برو عمه اتو مسخره کن . برو میخوام بخوابم دیگه . -: باشه میرم ، ولی یادت باشه حتما نمایشگاه بری. -: باشه ، حتما .

اون ترم هم انتخاب واحدمون دستی بود. نمی دونم برحسب اتفاق بود یا رندوم که کسایی که اول فامیلیشون از حرف دال تا ی بود صبح انتخاب واحد می کردن و ما هم بعد از ظهر . من برای اینکه با جو انتخاب واحد بیشتر آشنا بشم صبح رفتم . اون موقع رو هیچ کس نظر خاصی نداشتم . فقط هدفم این بود که با مکانیسم انتخاب واحد آشنایی پیدا کنم . یکی از بچه ها که داداشش استاد بود و حرف اول اسمش هم ج بود خیلی زود کارشو تموم کرد و ۲۴ واحد انتخابیشو به ما نشون می داد. خیلی زورمون میومد . صبر کردم تا بعد از ظهر و بعد از ناهار. البته من که ناهار نخوردم ولی عزیزانمون توی گروه باید دلی از عزا درمیاوردن . رفتم یه دوری زدم و وقتی برگشتم دیدم دست بچه ها یه لیسته. گفتن اسمتو بنویس تا از روی این لیست اسمتو بخونن. خیلی زور داشت. منی که از صبح اینجا بودم باید دیرتر از کسایی که تازه اومده بودن انتخاب واحد می کردم .

واقعا رو کسی نظری نداشتم و هیچ کس برام مهم نبود . اصلا نفهمیدم کیا رفتن انتخاب واحد کردن و کیا موندن . دخترا خیلی لفت و لوفت می دادن . هرکدومشون نیم ساعت طول می کشید تا انتخاب واحد کنن . یه مشکل دیگه هم این بود که طرف باید می رفت یه ساختمون دیگه تا توی کامپیوتر براش چک کنن ببینن کلاس ظرفیت داره یا نه . اگه داشت که هیچی ولی اگه نداشت باید برمی گشت یه کلاس دیگه انتخاب می کرد . این شد که حوالی ساعت شیش نوبت به من رسید و بالاخره برگه رو پر کردم و رفتم برای تایید نهایی که از خوش شانسی من همون موقع تعطیل کردن و اصرار ما هم فایده ای نداشت و گفتن فردا بیایم . دیگه اطاله ی سخن نکنم ، وضعیت خیلی افتضاح بود .

کلاسا شروع شد و استادا یکی از یکی بدتر . منم کم کم داشتم با همه ی بچه ها آشنا می شدم ولی بیشتر با همون تعداد محدودی که ترم اول هم باهاشون بودم می گشتم . کلاسام که تموم می شد یه راست میومدم خونه و با خودم خوش بودم . می خواستم یه سایت بزرگ با انجمن راه بندازم منتها بودجه اشو نداشتم . غیرمستقیم به چندتا از بچه مایه ها رو انداختم ولی فقط قول می دادن . عشق و علاقه ی من شده بود سایت و انجمن ساز وی بولتین . دست آخر امتحانا رو خیلی بد شروع کردم و خیلی بدتر به پایان رسوندم . معدلم تا مشروطی هفتاد صدم فاصله داشت . همه ی درسا رو حفظ می کردم و هیچ ازشون نمی فهمیدم . قبل از امتحانا تصمیم گرفتم اینترنتمو پرسرعت کنم که کردم . تو خرداد و گرمای شدید هوا هم با چندتا از بچه ها می رفتیم تو کلاسای خالی دانشگاه درس بخونیم . کولر درست حسابی هم که نداشت .

یه بار اواخر کلاسا بود که یکی از دانشجوهای سن بالا و ترم بالایی گفت جزوه ی درس دیفرانسیلتو بده ببرم کپی کنم برات میارم . گفتم خب با هم میریم تو کپی کن بعد من میرم . ماشین داشت . داشتیم می رفتیم که دیدیم استاد دیفرانسیل و دوتا از دانشجوهای پسر هم تو پارکینگن . پسر سن بالاهه به استاد تعارف کرد ولی مثل اینکه اونا قرار بود با هم برن . اونا جلوتر از ما حرکت کردن و ما هم پشت سرشون راه افتادیم که یه دفعه هنوز به در خروجی نرسیده وایستادن . بعدش استاد و یکی از پسرا پیاده شدن و اومدن به سمت ما . گویا پسر راننده دوتا دختر همکلاسی می بینه و به استاد میگه اگه میشه اینا رو هم سوار کنم. استادم قبول نمی کنه و با پسر دومی که همونیه که داداشش استاده میان و سوار ماشین ما میشن . خلاصه نتونستیم کپی بگیریم و جزوه امو برد و گفت بعدا برات میارم. استاد هم وحشتناک سیگار می کشید و من چقدر از آدمای سیگاری بدم میاد .

همین استاد دیفرانسیل که خیلی هم جوون بود گفت که روز بیست و هشتم اسفند بیاین کلاس برگزار میشه . منم که اون موقع خیلی رو حضور غیابم حساس بودم پا شدم رفتم دانشگاه و غیر از یه دختر تو محوطه ی دانشگاه کسی رو ندیدم. با خودم گفتم تا مفسده ای پیش نیومده برگردم ولی تو اون روز و اون ساعت ماشین گیر نمی اومد . دورانی بود . یادمه اون زمان کلاسای عمومیمون مختلط بود و من اون ترم اخلاق اسلامی داشتم . چون از ساعتای قبل و بعد هم میومدن سرکلاس ما ، کلاس فوق العاده شلوغ می شد . وقتی هم که به اخلاق جن*سی رسیدیم عملا کلاس از کنترل استاد خارج شده بود و پسرا تیکه بازی رو شروع کردن . مثلا یکی می گفت ببخشید استاد خانوما تحریک نمیشن؟ استاد می گفت خانوما خودشون عامل تحریکن . و حالا شما تصور کنین که سی چهل تا دختر مجرد هم توی کلاسن . ادامه ی داستان در پست های بعد .

دیدگاهی بنویسید


گردیدن

تو اتوبوس نشستم ، خیره شدم به جاده ، سواریای تندرو ، به مردم پیاده ، خورشید ناز و خوشگل ، با آفتاب لطیفش ، مذاب نموده مغزم ، تف به دل خبیثش ، پرده نداره اینجا ، بد می سوزونه گرما ، اما ته اتوبوس ، چند تا دافن برنزه ، امید میدن به قلبو ، پوستِ سیامو سبزه ، منم میشم اون رنگی ، داف نمیشم ولیکن ، شاید بشم ویل اسمیت ، یا فیفتی سنت یا جردن !!

یکی از مشکلاتی که بهش گرفتارم تنظیم نبودن خوابمه . شبا ساعت دو سه می خوابم صبح ساعت هشت نه بیدار میشم و تا ظهر کسلم . دوباره ظهر سه چهار ساعت می خوابم و بعدش بازم کسلم . علتش هم اینه که من کلا شبارو بیشتر دوست دارم و از طرف دیگه بیشتر کلاسام ساعت هشت صبح بوده و هست . اینه که به هم می ریزه .

چهارشنبه ی هفته ی پیش اولین روز ترم تابستونی بود . راغب نبودم تابستون کلاس بردارم ولی نمی خواستم تحت فشار باشم . از یه طرف خانواده که هی می گفتن چرا همش تو خونه ای و از طرف دیگه تنهایی و اضمحلال و غم فراق و این شر و ورا . به هر شکل صبح علی الخروس! پا شدم که برم دانشگاه ولی انصافا خیلی زور داشت . تا حدی زور داشت که می خواستم بی خیال شم و بگیرم بخوابم ولی همون فشارایی که خدمتتون عرض کردم نذاشت که نرم.(برای راحتی کار ، بخونین گذاشت که برم!) هلک و ولک با اتوبوس و مترو و تاکسی رسیدم دانشگاه . هوا نسبتا خنک بود . رفتم روی بورد شماره کلاسو دیدم و رفتم سمت کلاس. یه نگاهی تو کلاس انداختم دیدم بَه! تو کلاس پره دختره که ! حقیقت امر اینه که موقع انتخاب واحد جلوی کلاس ما زده بود مختلط ولی چند روز قبل از شروع کلاسا یه دفعه شد برادر . از اینکه دخترا هم تو کلاس هستن خیلی مشعوف شدم . می دونین ، حضورشون یه طراوت و لطافت خاصی به کلاس میده . بعدشم ، اگه اونا نباشن ما کیو مسخره کنیم؟ خب حوصلمون سر میره چهار ساعت پشت سر هم اندیشه اسلامی داشته باشیم .

حدود یه ربع از کلاس گذشته بود که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت خانوما کلاسشون عوض شده و برن فلان کلاس . قیافه من اینجوری شد  :(   . کم کم داشت حوصله ام سر می رفت استاد هم نمی اومد. زنگ زدم دوستم گفتم بیا الان استاد میاد . گفت دارم میام . ساعت شد نه ولی استاد نیومد و ما هم دست از پا درازتر می خواستیم برگردیم خونه که چندتا از بچه ها رو دیدیم. کلاس اونا نه و نیم شروع می شد زنهار یه ذره مشغول به گشت و گذار توی دانشگاه شدیم . عکس زیر هم حاصل همین گشت زدناس . حالا اگه طرف نمی نوشت تو انتشارات هستم انگار اتفاق خاصی می افتاد.

تنهایی برگشتم خونه . روزا گذشت تا به شنبه رسید و باز کلاسای دیگه . صبح علی الغروب! رفتم دانشگاه . کلاس باید نه شروع می شد ولی استاد ساعت نه و نیم اومد . کلاسمون آزمایشگاهی بود که البته باید با کامپیوتر کار می کردیم . استاد حدود یه ربع حرف زد و توضیح داد که چیکارا میخواد بکنه و بعدش گفت خب ساکت باشین میخوام برگه تصحیح کنم . برگه ی امتحانایی که دقیقا یه ماه پیش برگزار شده بود . ما هم پا شدیم رفتیم . کلاس عملا باید چهار ساعت تشکیل می شد و خوشبختانه یا بدبختانه ساعت دو بعد از ظهر هم با همین استاد یه کلاس چهار ساعته ی دیگه داشتیم زنهار باید ول می چرخیدیم تا این چند ساعت بگذره . نتیجه ی این ول گشتنا هم شد عکس زیر . بچه های رشته ی کشاورزی قسمتی از زمینای بایر دانشگاه رو برداشتن و توش خیار و دیب دمینی کاشتن . اون دبه های آبی رنگی هم که می بینین برای بار انداختن خیار شور و ترشیه .

ساعت دو شد و رفتیم سر کلاس. استاد با نیم ساعت تاخیر اومد و حدود پنج دقیقه یه سری توضیحاتی راجع به کلاسش ارائه کرد . گفت که ما تئوری این درسو قبلا بهتون یاد دادیم حالا توی آزمایشگاه میخوایم ببینیم چقدر یاد گرفتین . برای همین هرچند نفر با هم یه تحقیق جمع کنن و بیان اینجا ارائه بدن . روزایی هم که ارائه ندارین می تونین نیاین چون من حضور غیاب نمی کنم . خب دیگه کاری باهاتون ندارم خدافس !

از روز یکشنبه حوالی ساعت دوازده یکی یا شماره ی ۹۱۲ زنگ می زد و تا می گفتم بله قطع می کرد. احتمالا شماره امو از روی مشخصات صاحب دامین ( whois ) پیدا کرده بود . تا سه شنبه به همین منوال بود تا اینکه والده ی محترمه گیر دادن که زنگ بزن ببینیم دختره یا پسر . گفتم بی خیال زنگ بزنم راهش باز میشه یه دفعه نصف شب زنگ می زنه . اگه دیگه جوابشو ندم بی خیال میشه . گفت نه الا و بلا میخوام بدونم دختره یا پسر . خلاصه شماره اشو ازم گرفت و گفتم زنگ نزن تا فردا به یکی از بچه ها بگم با شماره ی خودش زنگ بزنه . گفت باشه . بعد شب اومده میگه زنگ زدم . گفتم چرا ؟ گفتی زنگ نمی زنم که؟ گفت با یه خطی که لازم نداشتیم زنگ زدم. گفتم خب کی بود حالا؟ گفت دختر بود . گفت الو قطع کردم . صداش می خورد بالای بیست سالش باشه . می دونین ، اصولا غیر از اتفاقاتی که توی دانشگاه میوفته من چیزی پنهون ندارم . فقط اون قضیه ی اصلی رو به خونه نگفتم .

دوباره چهارشنبه شد و شال و کلاه کردم و رفتم دانشگاه . تا حوالی ساعت نه تو کلاس نشسته بودم که یکی از مسئولای دانشگاه اومد تو کلاس و گفت بازم استاد نمیاد برید . منم زنگ زدم دوستم گفتم نیا که استاد پیچیده . گفت اه من چند دقیقه دیگه می رسم دانشگاه. صبر کردم تا برسه . یه چندتا از بچه های دیگه هم که کلاسشون ساعت نه و نیم بود به جمعمون اضافه شدن و شروع کردیم به چرخیدن . حاصل این چرخشمون هم عکس زیر شد . همونطور که ملاحظه می کنین راننده ی تاکسی یکی از بدترین مکان های موجود برای نشستن رو انتخاب کرده و البته بعد از گرفتن این عکس جمع کثیری از رانندگان به سمت ما حمله ور شدن و بالطبع ما هم در رفتیم .

تو راه برگشت به خونه بودم و توی واگن نسبتا خنک مترو نشسته بودم . (متروی تهران – کرج) یه خانواده ی پرجمعیتی دو سه تا صندلی جلوتر نشسته بودن و البته همشون زن و بچه بودن و به زور خودشونو جا کرده بودن . (افعال بودن رو خودتون به قرینه ی لفظی حذف کنین!) رو به روی من و از جمع این زنان و کودکان یه دختر بلوند و چشم زاغ با پوست روشنی نشسته بود که بهش می خورد حدودا هیجده نوزده سالش باشه . حالا هی من سعی می کنم حیا پیشه کنم ، مأخوذ باشم و نیگا نکنم نمیشه . زیر زیرکی نگاش می کنم. تو نگاه اول خوشگل به نظر می رسید ولی بیشتر که دقیق شدم دیدم نه ، همچین زیاد مالی هم نیست . به قول شاعر ، ملکی ایرلاین تو بهترین مالی . حالا رو این قضیه زیاد سخت نگیرین دیگه ، به هرحال منم پسرم دل دارم خب! و این بود هفته ی کاری ما .

دیدگاهی بنویسید