سر پیری و معرکه گیری

در یک بعدازظهر تکراری اواخر شهریور، روی تخت دراز کشیده ام و نسیم خنک ملایمی از دریچه ی کولر صورتم را می نوازد. لَخت و ول به این فکر می کنم که چرا در عنفوان شباب، زمین گیر شدم و حس و حال خروج و عروج از خانه را ندارم. در صفحه ای از روزنامه ای که کنار دستم افتاده است نوشته شده که هیلاری کلینتون شصت و نه ساله با وجود بیماری قصد کناره گیری از نامزدی را ندارد و طوری در انتخابات فرو کرده است که با هیچ تسهیل کننده ای هم بیرون نمی آید. در ستونی دیگر درباره ی موگابه ی نود و دو ساله، رئیس جمهور ازلی و ابدی زیمباوه نوشته است که با وجود تورم پانصد میلیارد(!) درصدی در کشورش، همچنان دو دستی و سه پایی به قدرت و ایضا به خِر دنیا چسبیده و ول کن هم نیست.

واقعا مردم چه حوصله ای دارند. طرف می داند تا چند سال دیگر بیشتر زنده نیست اما حرص دنیا رهایش نمی کند. جای اینکه طمع پول و قدرت داشته باشی، برو مسجد برو کلیسا. آخر عمری دو ریال ثواب برای آخرتت ذخیره کن. من خودم زمانی که به پنجاه شصت سالگی برسم به نزدیکترین پارک می روم، روی نیمکتی خالی می نشینم، کفشم را درمی آورم، جوارحم را می خارانم و به هر جوانی که ببینم در دلم فحش می دهم و نوامیسشان را با هم مخلوط می کنم.

برای آن که خسته نشوید و برای تصویرسازی از کهنسالی من در ذهنتان به زحمت نیفتید، عکسی از آینده ی خودم آماده کرده ام. برای هرچه واقعی تر شدن این تصویرسازی، می توانید چندتا فحش چاکدار هم چاشنی عکس کنید. فحش و فضیحت هایی که دارم نثار ملت می کنم.

پیرمردی در پارک

دیدگاهی بنویسید


معاف از مرد شدن

اگر می‌خواهید بنیان عصبی یک مشمول اعزام به خدمت را فرو بریزید به او بگویید که غمش نباشد چرا که به سربازی می‌رود و مرد می‌شود. اما قریب به‌اتفاق آن‌ها ترجیح می‌دهند در این یک مورد مرد نشوند و دو سال سربازی فرار کنند. سهل‌الوصول‌ترین مفر نیز معافیت پزشکی است.

شروع ماراتن معافیت با ثبت درخواست در پلیس ۱۰+ و انجام معاینه اولیه کلید می‌خورد. چند روز بعد پیامکی برای مشمول ارسال می‌شود و او را به یک بیمارستان نظامی معرفی می‌کند که بیمارستان پذیرنده‌ی من امام سجاد بود.

در بیمارستان ابتدا همه چیز سیر معمول خودش را دارد تا وقتی‌که مهر “مشمول” را پشت دستمان می‌زنند و ناگهان نوع نگاه‌ها و رفتارها عوض می‌شود. در بخش چشم‌پزشکی منتظرم تا نوبتم شود که یکی از دو منشی خطاب به دیگری و با اشاره‌ی دست به من طوری که بشنوم می‌گوید: «واسه این قطره ریختی؟» هرکسی می‌خواهید باشید، در این وضعیت آقا و ایشان تبدیل به این می‌شود. پزشک هم بی‌توجه به توضیحات من، معاینه را سی ثانیه‌ای تمام می‌کند و چند خطی در برگه می‌نویسد و خداحافظ شمایی می‌گوید و می‌رود سراغ نفر بعدی.

حدود یک ماه بعد از معاینه‌ی بیمارستان، دعوت‌نامه برای جلسه‌ی شورای پزشکی از طریق پست به آدرس متقاضی ارسال می‌شود که احتمال بیشتری وجود دارد این اتفاق نیفتد زیرا سیستم مکانیزه‌ی نظام‌وظیفه طوری طراحی شد است که هر کس باید پیگیر کارهای خودش باشد.

بالاخره روز موعود فرامی‌رسد و ما ساعت هفت صبح در لابی سازمان نظام‌وظیفه منتظر باز شدن باجه‌ها هستیم. زمان به کندی می‌گذرد و رفته رفته بر میزان جمعیت افزوده می‌شود. هرکسی که می‌آید قصه و مشکلی دارد. یک نفر با دو عصا زیر بغل و دیگری در حال هل دادن ویلچر پدرش. بر روی کارت پایان خدمت یکی، عکس یک نفر دیگر چاپ شده و در سویی دیگر پسری خوشحال می‌خواهد با گذاشتن وثیقه، تا دو هفته‌ی دیگر به تایلند برود.

بعد از دریافت رسید از باجه‌ها با کمی پیاده‌روی در محوطه به سالنی می‌رسیم که نزدیک صد صندلی فلزی در آن به چشم می‌خورد. این بخش مخصوص معافیت‌های پزشکی و کفالت است و به‌سرعت تمام صندلی‌ها اشغال می‌شوند و تازه‌واردها لاجرم کنار دیوار می‌ایستند. جو بسیار سنگینی بر سالن حاکم است. استرس و نگرانی از تصمیمی که تا دقایقی دیگر آینده‌ی هر کس را مشخص می‌کند باعث شده است کسی دل‌ودماغ حرف زدن نداشته باشد و فقط همهمه‌های خفیفی از گوشه و کنار به گوش می‌رسد. در این بین پسری بدنساز  با شوخی و خنده سعی می‌کند فضا را بشکند: «رفیقم پارسال افتاد قوه قضاییه. از اینا که زندونیا رو اینور اونور می برن. بعد یه بار طرف با چاقو می زنه تو شیکمش و در میره. دوستم بیست‌وچهار روز تو بیمارستان بستری بود یه ماه هم رفت زندان چون یارو فرار کرده بود.» غیر از دو سه نفری که کنارش نشسته‌اند کسی حتی لبخند هم نمی‌زند. البته او هم دقایقی بعد وقتی بین شوخی‌هایش پی می‌برد که درخواست معافیت، تاریخ اعزام قبلی را کنسل می‌کند و در صورت معاف نشدن باید شش ماه دیگر هم برای اعزام صبر کند، با کف دستش محکم بر پیشانی می‌کوبد.

از ظاهر افراد نمی‌توان به بیماری‌شان پی برد اما با بررسی انجمن‌های اینترنتی مربوط به سربازی، می‌شود فهمید که بیماری‌های چشم، استخوان و دستگاه گوارش بیشترین درخواست‌ها را دارند. تعدادی هم پدرانشان را برای معافیت کفالت آورده‌اند. یکی از پدرها کاملا نابیناست و با عصا راه می‌رود. یکی روی ویلچر نشسته و دست‌ها و گردنش دفرمه و کج شده‌اند. دیگری کلافه است و با پاهای پرانتزی و پشتی خمیده مدام قدم می‌زند و ناله می‌کند. شاید از نگاه کسی که فارغ از این ماجراست، پسران در حال سوءاستفاده از رنج پدران باشند اما در اینجا تعبیر بعضی از قواعد بشری دچار تغییر می‌شود. در این اتمسفر، انسان‌ها از درد و بیماری خود و عزیزانشان احساس رضایت می‌کنند و از اینکه بیمارند مسرورند. دلیل این تناقض و احساسات غیرانسانی نیز وحشت از بختک سربازی است.

گوینده‌ی سالن هر بار از پشت بلندگو اسامی پنج شش نفر را می‌خواند تا به جلسه شورای پزشکی بروند. شورا از چهار پنج پزشک اغلب عمومی تشکیل شده که به علت مراجعات زیاد و ضیق وقت، صرفا به مطالعه‌ی گزارش پزشک بیمارستان و پرسیدن چند سوال کلی از متقاضی بسنده می‌کنند و او را برای کشیدن انتظار جواب به سالن برمی‌گردانند.

بعد از اینکه همه از جلسه‌ی شورا برگشتند، محشر مصنوع برپا می‌شود. یک سروان که پرونده‌ها را در دست دارد شروع به خواندن اسامی و وضعیتشان می‌کند. یا معاف دائم می‌شوند و رستگار، یا اینکه سرباز و معاف از رزم می‌شوند و به جهنم می‌روند و یا برزخی می‌مانند و باید برای معاینه‌ی مجدد به بیمارستان مراجعه کنند. در این میان دوزخیان با شنیدن اسمشان، غمگین و تلخ از جا برمی‌خیزند و با سکوتی مردانه سالن را ترک می‌کنند و به‌سوی سرنوشت مقدرشان رهسپار می‌شوند.

معمولا روزانه تنها ده درصد از افراد حاضر، شامل معافیت می‌شوند. همچنین از حدود ده نفری که معاف شدیم فقط یک نفر مشکلش بینایی نبود و گویا شایعه‌هایی که به چشم راحت‌تر معافی می‌دهند رنگ واقعیت دارد. حالا هرکدام باید صد و ده هزار تومان را در بانکی واقع در همان ساختمان به حساب نیروی انتظامی واریز کنیم. در داخل بانک، جمع معاف شده‌ها سرمست از هوای آزادی دمی را به طرب می‌گذرانند. دو نفر ترنسکشوال هم که مراحل معافیتشان را پنهان از چشم دیگران طی کرده‌اند به جمعمان اضافه می‌شوند و معدل مردانگی‌مان را پایین‌تر می‌آورند و با حضورشان مایه‌ی شوخی و تکه انداختن را نیز مهیا می‌سازند. مردی سالخورده که برای واریز هزینه معافیت کفالت پسرش آمده است، این شادی را برنمی‌تابد و با غیظ به کارمند بانک می‌گوید: «اینا دستشون تو جیب ننه باباشونه که انقد شادن.» و این‌گونه برق شوق از چشمان نیمه‌کورمان می‌پراند.

درهرحال هرچند در خدمت و خیانت سربازی به فرد و جامعه جای بحث است اما با این صرفه‌جویی در زمان امیدواریم آینده‌ی بهتری را برای خود و دیگران بسازیم و جور دیگری هم مرد شویم.

رفتیم سربازی

دیدگاهی بنویسید


مزاحمان کم توقع

۱- روی صندلی عقب تاکسی که نشستم، یه دختری قبل از من در منتهاالیه صندلی و کنار در نشسته بود. منتظر نفر سوم بودیم تا پر بشه و خدا خدا می کردم که اون هم خانوم باشه تا من پیاده شم و اون وسط بشینه و من دوباره سوار شم و دم در بشینم. آخه دوست ندارم وسط بشینم. کنار پنجره دوست دارم. مشغول غور کردن پرزهای شلوارم بودم که در باز شد و یه پسر گولاخ با وزن صد و پنجاه کیلوگرم و تیپ اسپرت و ریش هایی تا روی سینه سوار تاکسی شد. مونده بودم این وسط و میان تکانه های تاکسی، بچسبم به این یکی یا بمالم به اون یکی که چسبیدن به پسره رو انتخاب کردم چرا که آدم مأخوذی هستم.

پسره کنار دست من دائم با موبایلش شماره می گرفت و وقتی صدای مردونه ای از پشت خط الو می گفت، مأیوس می شد و جواب می داد «ببخشید اشتباه گرفتم.» چندبار این کار رو تکرار کرد تا کم کم از رو رفت. بیکار شده بود. سعی کرد از پس کله ی من، دختری که کنارم نشسته بود رو دید بزنه. احساس عایق نیمه رسانایی رو داشتم که عین بز افتاده بود اونجا و به جلو خیره شده بود. کاملا احساس نفرت پسره از خودم رو حس می کردم که اگه من اون وسط نبودم، به راحتی می تونست گشاد بشینه و هی پاشو بزنه به پای دختره و بگه ببخشید. خوشبختانه اواسط مسیر از تاکسی پیاده شدم.

۲- دوستی داشتم که معتقد بود دخترا از اینکه بهشون تیکه و متلک انداخته بشه لذت می برن و در انجام این کار هیچ کوتاهی نمی کرد. این دوستم هم دوستی داشت که بنای زندگیش رو گذاشته بود روی تیکه انداختن به دخترها و مدعی بود فقط به دخترای زشت تیکه میندازه تا اعتماد بنفسشون بره بالا. اما این آدم نیکوکار چه ویژگی هایی داشت؟

با اینکه قد کوتاهی داشت ولی وزنش نسبت به قدش دچار کمبود بود و دست بهش می زدی می شکست و با این حال سر کوچکی هم داشت. موهای بالا و پشت سرش ریخته بود و با وجود تنک بودن ریشش، اصرار برای داشتن محاسن به یک معمای غیرقابل حل بدل شده بود. چشم هاش در حد رئیس جمهور سابق ریز بود و صداش زیر بود و بیست سال پیش برای اینکه سربازی نره، نوزده تا از دندوناشو کشیده بود و در کمال تناقض خیلی به خوردن سالاد علاقه نشون می داد و وقتی خیار می خورد صدای احتراق سوخت براوو تولید می کرد. طنز ماجرا اینه که ازدواج هم کرده بود و بچه هم داشت.

دید زدن از پشت وانت

۳- یکی از همکلاسی های سابق توی اداره ای دولتی استخدام شده و چند سالی هست که مشغول به کاره. در حال حاضر سی و سه سال سن داره و شصت میلیون تومن پس انداز تو حسابش و یه تصمیم واسه ازدواج. همه ی همکاراش بسیج شدن تا یه کیس مناسب براش پیدا کنن لکن همچین کسی پیدا نمیشه. بنده خدا شرایط سختی هم نذاشته ها: ۱- چادری باشه. ۲- توی تلگرام جوین نباشه. حالا خودش غیر از تلگرام توی بیتاک و واتس و ایمو و لیمو و انار و همه چی فعاله.

در مورد ارتباط این سه روایت، می خواستم از تیتر و عبارتی استفاده کنم که شاید بار معنایی درستی نداشته باشه و ترجیح میدم ازش استفاده نکنم چون روم نمیشه. ولی ترانه علیدوستی روش میشه. به همین دلیل بیشتر از این هم نمی تونم اطاله ی کلام کنم و اگه کسی انگولکم نکنه یه گوشه ساکت میشینم.

دیدگاهی بنویسید


زیباکلام از من خوشش نمیاد

هر آدمی دوست داره که نسبت به هم نوعانش برتری داشته باشه. این حس برتری جویی حد میانگینی داره ولی بعضی ها من جمله خودم شورشو درآوردن دیگه. من که اوباما و مسی و دی کاپریو نشدم و منطقا هیچ وقت هم نخواهم شد و قدر مسلم خدا هم نمی تونم بشم اما بی اندازه دلم می خواد از همه بهتر باشم. وقتی احساس کنم شخصی از لحاظ جایگاه اجتماعی و تحصیلی و هوش و دانش و ظاهر و سلامتی و … از من پایین تره، ناخودآگاه حس فخرفروشی بهم دست میده و از طرف دیگه اگه با یه سلبریتی یا استاد دانشگاه و پزشک معالجی که فوق تخصصشو از آمریکا گرفته یا دخترای زیبا و هرکس که از من موفق تر و رفیع تره مواجه بشم، احساس حقارت و کمبود اعتماد به نفس می کنم.

نمایشگاه کتاب پارسال، حین گذر از راهروها، صادق زیباکلام رو دیدم که تنها داخل غرفه ی روزنه پشت میزی نشسته بود و تک و توک افرادی میومدن تا کتابشونو امضا کنه. منم چون می خواستم ما چگونه ما شدیم رو بگیرم، فرصت رو مغتنم شمردم و با استرس زیاد کتابو دادم برای امضا. یه نگاه بی حوصله ی تحقیرآمیزی بهم انداخت و گفت اسمتون؟ منم که سال قبلش تجربه ی امضاشدگی توسط کامران رسول زاده رو داشتم گفتم حامد. با ناراحتی و کلافگی گفت: فامیلیتون؟ فامیلیمو گفتم. نگو اینایی که برای امضا اسم کوچیک می نویسن آدمای عامه پسند و بی کلاسی هستن و حتما زیباکلام وقتی منو دیده پیش خودش گفته: «اه این جوونای شوت که اسم منو فقط تو بیست و سی شنیدن هم واسه ما آدم شدن اومدن کتابای منو بخرن. این بچه عمرا اگه لای کتابو هم باز کنه. قیافه ش که به بامداد خمار می خوره.»

نمایشگاه امسال هم بواسطه ی بیماری از فاصله ی نیم متر جلوتر به بعد رو وسط مه و دود می دیدم و خوندن اسم غرفه ها و تشخیص جزئیات صورت آدما برام مقدور نبود. از طرفی از دوست عزیزی هم ویروس سرماخوردگی گرفته بودم و بخاطر متاستاز عفونت به گوش هام، صداها رو هم از وسط کائوچو و یونولیت می شنیدم. کم بینایی و بدشنوایی باعث شده بود تعادلم هم حین راه رفتن دچار مشکل بشه و احساس ترس و ناامنی شدید بر من مستولی شده بود. از همه ی آدما می ترسیدم چون اون ها درست می دیدن و می شنیدن و من نمی تونستم. حالا از همه ضعیف تر بودم و همه از من برتر بودن.

قرار بود ساعت سه و نیم زیباکلام بیاد و کتابشو امضا کنه. نیم ساعت قبلش جلوی غرفه خیلی شلوغ بود و همه منتظرش بودن. من اما منتظر نموندم و همون ساعت سه، کتاب جدیدشو گرفتم و رفتم خونه. چند روز بعد عکسی ازش دیدم که سید احمد خمینی رو با ذوق و افتخار خاصی در آغوش گرفته و گویی از اینکه تونسته عکسی در کنار آقای نتیجه بگیره بسیار خوشحاله و احساس غرور می کنه. جا داره بگم که بله آقای زیباکلام، دست بالای دست بسیار است… .

صادق زیباکلام در نمایشگاه کتاب

دیدگاهی بنویسید


هنر شفاف خوابیدن

وقتی دیدم دیجی کالا کتاب جدید فردوسی پور، “هنر شفاف اندیشیدن” رو با امضای خودش تخفیف گذاشته، اونو به همراه یه کتاب دیگه سفارش دادم تا ببینم امضای فردوسی پور چه طوره. وقتی هم رسید، آقای پیک یطوری کم محلی کرد که یعنی بخاطر دوزار خریدی که کردی این همه کوبیدم اومدم. صفحه اول کتاب هم امضای فردوسی پور بود و انتظار داشتم با عبارت “تقدیم به حامد از عزیرتر از جانم” مواجه بشم که نشدم.

هنر شفاف اندیشیدن

کتاب ۹۹ فصل داره که بخش اول کتاب رو خوندم. یه قسمتی از این فصل بصورت زیره:

“در زندگی روزمره، چون موفقیت بیش از ناکامی به چشم می آید، دائما شانس موفقیت خود را بیش از اندازه تخمین می زنی. تو هم به عنوان کسی که هنوز وارد ماجرا نشده، تسلیم یک توهم هستی و نمی دانی شانس موفقیت چه قدر پایین است.”

منظور آقای رولف دوبلی در اینجا اینه که الکی خودتو گول نزن که کاری که شروع کردی حتما موفقیت آمیزه. حالا این کار می تونه خوانندگی باشه یا یه کسب و کار. اگه به کارهایی که دیگران انجام دادن نیک بنگری، می بینی که قریب به اتفاق پروژه ها شکست خوردن و به احتمال زیاد تو هم شکست خواهی خورد. پس بشین نون و ماستتو بخور و حرف نزن.

دمت گرم رولف جان. من که تا الان هیچ کاری نکردم و با این حرفت مطمئن شدم که از این به بعد هم نباید هیچ کاری بکنم. الانم فکر کنم خوابم گرفته. برم بخوابم که شاعر میگه بخواب تا کامروا شوی.

دیدگاهی بنویسید


دفاع از توالت ایرانی

همونطوری که محققان دانشگاه ایالتی ویالتی ماساچوست گفتن، یک سوم عمر انسان گلاب به روتون تو مستراح میگذره. بنابراین این بخش از محل سکونت، از اهمیت بسیار بالایی برخورداره. مثلا عموی من دوست داره محیط دستشویی بزرگ باشه. دلیل این علاقه ش به وسعت دستشویی هم به این برمی گرده که دستشویی خونه شون نیم متر در نیم متره و وقتی میخوای از بین موانع وارد دستشویی بشی مثل این می مونه که بخوای بدون میله استریپ تیز کنی. بعد وقتی هم میشینی که کارتو بکنی، سر و تهتو با هم قاطی می کنی.

یا میگن دستشویی ایرانی طوریه که وقتی میشینی به تمام اصوات درونی و بیرونی اکو میده. ولی فرنگی اینطوری نیست و صدا رو تو نطفه خفه می کنه. اما واقعا سوالی که از غربی های ریاضتی دارم اینه که وقتی رو کاسه میشینن، غیر از اینکه آیا چندششون نمیشه، آیا اصلا می تونن در همچین پوزیشنی، دستشویی شماره دو (یعنی بزرگ) بفرماین؟

احتمالا دو سه ماه دیگه باید از پایان نامه ام دفاع کنم و یک روز همراه با دوستی که همچین وضعیتی داره، رفتیم دانشگاه تا تجربه کسب کنیم و چندتا جلسه ی دفاع رو ببینیم.دقایقی دیر رسیدیم و دفاع های صبح شروع شده بود. درب دو تا از کلاس ها بسته بود و نمی شد درو باز کنیم و درحالیکه ده جفت چشم و بیست جفت پا دارن با تعجب ما رو نگاه می کنن وارد کلاس بشیم. اما در دو تا از کلاس ها طاق باز واز بود و حالا باید تصمیم می گرفتیم وارد کدوم یکی بشیم. من گفتم کلاس ۳۱۰. دوستم هم گفت کلاس ۳۱۰. و بعد عین بز سرمونو انداختیم و رفتیم تو کلاس ۳۱۱ چون ما خیلی آوانگارد و متفاوتیم ارواح خیکمون.

ارائه ی پسره تموم شد. داور شماره ی یک پرسید: خب برنامه ای نوشتید رو میشه اجرا کنین؟ پسره گفت: نرم افزارش نصب نیست اگه میخواین الان نصب کنم. یکی از استادا گفت: نه بابا نیم ساعت طول می کشه نصبش، خب کدهای برنامه رو نشون بده. پسره گفت: اینجا ندارم اگه میخواین زنگ بزنم خانومم بفرسته. داور شماره ی یک گفت: پس ما هم خودکار نداریم نمره ی شما رو بدیم. در همین کش و قوس بود که داور شماره ی دو، آسشو رو کرد که بعدها فهمیدیم بی بی خشت بود.

داوره گفت: «این پایان نامه ای که دست منه واسه خانوم شهیدیه که من استاد راهنماشم. از روی این می خونم، شما با پایان نامه ی خودت مقایسه کن.» این استاده هرچی می خوند گویا نعل به نعلش توی پایان نامه پسره هم بود. آخرش پسره گفت: «به خدا نمی دونم چرا اینطوری شده، این خانوم هم که شما میگین نمیشناسم، من خودم یه ساله دارم رو پایان نامه م کار می کنم، استاد هم شاهده.» و به استاد راهنماش اشاره کرد. استاد راهنما گفت: نه من هیچ اطلاعی ندارم به من ربطی نداره. در اینجا بود که خانوم شهیدی که بطور نامحسوس در میان حضار استتار کرده بود از جا بلند شد و فریاد برآورد: به خدا نمی دونم این آقا چطوری به پایان نامه من دسترسی پیدا کرده، حتما وقتی پایان نامه ام رو دادم دوستم ویرایش کنه، با این آقا ارتباط داشته داده بهش. استادا هم گفتم برید کمیته انضباطی مشخص میشه.

خلاصه دعوا شد و مایی که دلمونو صابون زده بودیم نوشیدنی های رنگ و وارنگ می خوریم، کرک و پر ریزون از کلاس خارج شدیم و وارد کلاس دیگه ای شدیم که دفاعش تازه داشت شروع می شد. پسره دفاع کرد و تموم شد. حالا داورا شروع کردن به سوال پیچ کردن و قوزفیش کردن طرف و پسره هم زیرش زایید چون کارو خودش انجام نداده بود. استادا هم آخرش گفتن اینو خودت انجام ندادی خدافظ شما. جو خیلی سنگین بود و همه توی خلسه به همدیگه نگاه می کردن و ما هم چون می دونستیم همچین بلایی قراره سر خودمون هم بیاد، نحوه ی قضای حاجت روی توالت فرنگی رو روی صندلی درک کردیم اما از تجربیات گذشته هم درس گرفتیم و کیک و آبمیوه مون رو وسط بهت جمعیت برداشتیم و در رفتیم که عکسش و سندش رو هم ملاحظه می فرمایید.

کیک و آبمیوه بعد از دفاع از پایان نامه

رفتیم دستشویی تا کثافات ساعت قبل رو از خودمون بشوریم. بعد داخل دستشویی روی در چی نوشته باشن خوبه؟ شماره … باید دقت داشت که درسته که دانشگاه پر از کیس هست، ولی این دلیل نمیشه که دستشوییش مختلط باشه. مراسم چیز پراید که نداریم اینجا.

شماره تلفن در دستشویی مردانه

ساعت بعد، یه پسری دفاع داشت که کل خاندان خودش و خانومش رو آورده بود و اگه شئونات اجازه می داد همونجا چند مورد از فامیلاشون رو نقدا خواستگاری می کردیم. بعد از دفاع، مجددا داورا شروع کردن به کشیدن خشتک طرف روی سرش و ما هم دیگه چیزی داخل دستگاه گوارشمون نبود که دوباره تجربه ی توالت فرنگی داشته باشیم. آخر کار هم شیرینی پای آناناس بهمون داد که یکیشو خوردم فاسد و مونده بود و نیاز به توالت ایرانی پیدا کردم و دوستم شیرینی خودشو داد من بخورم باز. خب نمی خوری واسه چی برمی داری آخه؟

خوردم و دوباره رفتم دستشویی و وقتی برای بار هفتم چشمم به شماره افتاد، به خودم گفتم خاک تو سرت که این شماره دختره. این زن زندگیه. در همین افکار خوشحال بودم که صدای انفجار مهیبی از اتاقک کناری بلند شد و ترجیح دادم هرچه سریعتر محل رو ترک کنم.

دیدگاهی بنویسید