واقعا چرا؟

خب منم مثل همه ی مردم (هفتاد و پنج میلیون نفر) میخوام بخاطر همدردی با مردم فقیر بدبخت بیچاره پسته و آجیل نخرم. حالا یه سال عید جلو مهمونا جای پسته آناناس بذاریم نمی میریم که. تازشم، منو پاپی (قطعا منظور حسین پاپی بازیکن سپاهان نیست) و مامی میخوایم بریم لاسّ وگاسّ و بعدش میرم پیش اون خانومه که داره تو اون تبلیغ شبکه من و تو از استخر میاد بیرون! پسته؟ کی گفت پسته؟ کی اسم دختر منو به زبون آورد؟ کی جرأت کرد؟

دو سه هفته پیش بعد از یک ماه خورد و خوراک راهی دانشگاه شدم ببینم دست کیه. خب بالطبع باید سوار اتوبوس های کذایی می شدم و دوباره صندلی نفر جلویی بود که تا خرتناق عقب کشیده می شد و باید دو سه بار تا می خوردم تا بلکم سر جام جام بشه. برای اینکه بوضح این عمل رو نشونتون بدم و بتونین معنی خرتناق رو با اعماق درک کنید، یه عکس از خرتناق گرفتم هرچند به معنای واقعی کلمه، خرتناق رو نشون نمیده. خرتناقی که خرتناق نباشد خرتناق نیست.

حالا غیر از خرتناق، شانس بیارم بغل دستیم از نظر جسمی و تنفسی سالم باشه. وگرنه باید صدای خرناس به علاوه ی خروج باد محتوی بوی پیاز خام توی صورتم رو به جان بخرم و هیچ غلطی هم نتونم بکنم. بگذریم.نه که من کلا خیلی آدم خوش شانسی هستم، همیشه اتوبوسی که توش سوارم اولین اتوبوسیه که می رسه دانشگاه و هنوز خورشید خانم آفتابو نکرده که باید از جای تنگ و مطبوعم بلند شم پیاده شم. گفتم آفتاب، یه عکسی رو دوربین گوشیم شکار کرده که نشون میده وسط راهروی دانشگاه دوتا آفتابه گذاشتن واسه کسانی که خیلی تنگشون گرفته و بدبختی دستشوییا پره. با این آفتابه ها می تونن همون وسط کارشونو راه بندازن فعلا تا مستراح ها خالی بشه.

جدای از اینکه سر کلاسا همیشه خوابم و جام توی رختخوابم و سعی می کنم پشت هیکل گنده های کلاس بشینم و بخوابم، اتفاقاتی سر کلاس می افته که هیچ به درد سوژه شدن نمی خوره. والا ما تو دانشگاه قبلیمون از در و دیوار سوژه می اومد. خلاصه واسه خالی نبودن عریضه، دوستی تصویری ارسال کرده از جوراب یکی دیگه از دوستان. والا ما طفیل بودیم از جوراب اناث عکس مینداختیم و خوش بودیم و آخرش حراستی شدیم و دیگه الان چشممون ترسیده ولی فکر کنم این پا متعلق به یک فرد ذکور باشه و اصلا اگه به کفشش دقت کنین متوجه میشین که کِشتیه و در نتیجه طرف مذکره. اما از طرفی اگه به جورابش توجه کنین می بینین که دختر عمه ی مادربزرگ من از این جورابا می پوشیده و این امکان وجود داره که طرف تران&چوا^ل باشه.

بحث این صوبتای بی ناموسی شد، یکی از خواهرهای همکلاسی به چشم خواهری، کلا علاقه ای به اپیل کردن نداره و دست پشمکی من جلو دستش لنگ میندازه بعد میره لاک نارنجی می زنه. حالا که دارم بی ناموسی بازی درمیارم بذارین یه خاطره ی مزخرفی هم تعریف کنم که همین دو هفته پیش رخ افتاد.

آقا من شب قبلش دو ساعت خفته بودم و از ساعت ۴ صبح تا شیش و نیم عصر یه کله سر کلاس و اتوبوس و اینا بودم. در حالیکه چشام نیم کاسه های خون شده بود، دوستی بهم گفت بیا ببین این چی میگه؟ (یه کم ملایم تر گفت البته). سر برگردوندم دیدم دو تا دختر به چشم خواهری مستاصل وایستادن. گفتم هان؟ یکی از چشم خواهریا گفت شما فلان درسو دارین چی گفته استادش؟ گفتم تمرین داره ۴ نمره. با تعجب گفت ۴ نمره؟ گفتم آره، سمینار داره شیش نمره. با وحشت گفت سمینارم داره؟ گفتم آره، یه کتاب پی دی اف انگلیسی هم داره اندازه یه خری هم اسلاید. دیگه درحالیکه از چشاش مشخص بود به سر حد مرگ رسیده گفت کتابم داره؟ گفتم داره دیگه پس دو ساعته تو پیت دارم چیز می کنم؟ گفت خب شما اسلایداشو دارین؟ میشه ایمیلتونو بدین؟ گفتم دارم ولی برو از اون پسره بگیر. و اشاره کردم به جمع سی چهل نفره ای از پسرا.

بعد از اینکه رفتیم دوستم بهم گفت واقعا چرا؟ نه چرا ایمیلتو ندادی؟ و من از اون روز تا به حال بارها و بارها از خودم پرسیدم واقعا چرا؟ در مسیر منزل و درحال پیاده روی بودم و این واقعا چراها در ذهنم متلاطم بود که نگاهم به چشم خواهری به مانتوهای باز خانمی در خیابون افتاد که شلوارش به طرز عجیبی عجیب بود. کمی که نزدیک تر شد متوجه شدم طرف اصلا شلوار نداره و در این هنگام زرتی وارد مغازه گشت. دو قدم بیشتر نرفته بودم که یه پسری درحالیکه کف دست بر سر می کوفت به دوستش گفت: واااااای فقط حواست به مغازه ی علی آقا باشه واااای. و در این لحظه به خودم غبطه خوردم که در این دنیای فانی هستند کسانی غیر از من که این صحنه ها رو از نزدیک ندیده باشن. و إن احسنتم احسنتم.

و برخلاف همیشه … او مای گود …

دیدگاهی بنویسید


بالاخره یه روز گم میشم

میگن اینایی که شیشه می زنن دچار اسکیزوفرنی میشن و کنترلی رو رفتارشون ندارن. همیشه وقتی اینو میشنیدم می گفتم چه مزخرف چه بولشت چه اسهول (معنی اینا رو نمی دونم از دوستم هم پرسیدم گفت ولم کن بابا). پیش خودم می گفتم اگه من شیشه بکشم حتما می تونم خودمو کنترل کنم و میشینم یه گوشه مث بچه ی آدم. اما الان با اینکه شیشه نکشیدم و فقط زجر هجری چشیده ام که مپرس اما هیچ تسلطی روی احساسات و عقلم ندارم و کاملا متوجه این هستم که عنان زندگی از دستم خارج شده.

بگذریم. یکی از شبکه های ماهواره ای برنامه ای رو هر سال شروع می کنه که به علت عدم وجود حتی یه برنامه ی سرگرم کننده، شروع به موج سازی می کنه. خیلی به خوبی و بدی این برنامه ها کاری ندارم ولی جنبه ی روانشناسی این تیپ برنامه ها که لایه های شخصیت ملتو می کشن بیرون خیلی دوست دارم.

مثلا تو یکی از قسمتای برنامه یه عده عامی باید می رفتن روی استیج و برای یه عده بیکارتر از خودشون می خوندن. قبلش کلی تمرین و آموزش و غیره داشتن تا اونجا سوتی ندن. خب بعضیا رفتن افتضاح بودن و بعضی بد نبودن اما قسمت جالبش اینجا بود که اونی که رفته گند زده و خودشو مضحکه کرده خیلی از کارش راضی بود و می گفت خیلی خوب بود و نایس بودم و اونی که مثلا نسبتا خوب اجرا کرد می گفت ری*دم عملا. یعنی هرکس یه حدی برای خودش قائله و وقتی از اون فراتر میره حس می کنه کار فوق العاده ای انجام داده هرچند هم که انجام نداده باشه.

این برمی گرده به میزان جاه طلبی آدما. هرکس یه ایده آلی برای خودش داره و هروقت بهش برسه تا مدت زیادی اقناع میشه. مثلا هدف می تونه دانشگاه رفتن باشه. اما مسئله ی بعدی اینه که هیچ وقت نمیشه راه یک شبه رو صد ساله رفت (یا برعکس؟) و برای رسیدن به مقصود باید پله پله قدم برداشت و اینو کاملا دارم با تمام اجزای بدنم حس می کنم.

به شخصه شاید شاید آدم جاه طلبی باشم و یه زندگی معمولی رو برنمی تابم اما تنبل تنبلام و حوصله ی این پله ها رو ندارم ولی حداقل یه ویژگی جاه طلبا که لجبازیه رو دارم. قطعا اگه به حرف دیگران گوش بدی به اونجایی که میخوای نمی رسی.

هشت نه ساله که بودم به بابام گیر دادم بریم راهپیمایی. اون زمان مثل الان عرق ملی داشتم در حد مهدی رحمتی. البته تنها انگیزه ام این بود که بابام یه پرچم ایران برام بگیره و به همین نیت من و بابام و خواهرم که دو سال ازم کوچیکتره راهی آزادی شدیم.

اون روز برف می اومد و یه کم که راه رفتیم در نقش یک کودک ناسیونالیست گفتم که من پرچم میخوام. بابام گفت نیست نمیشه نداریم یا همچین چیزی. گفتم پس این ملت چیه گرفتن دستشون؟ گفت … یادم نیست حالا دقیق چی گفت خلاصه پیچوند. منم گفتم اگه تا لحظاتی دیگه پرچم نگیری میرم گم میشم. گفت برو گم شو خب. منم جدی جدی دستشو ول کردم و گم شدم.

وقتی پی به گم شدنم بردم یه مدت یه جایی که تو دید باشه وایستادم بلکم منو ببینه یا ببینمش که هیچ فایده ای نداشت. گفتم اینجوری نمیشه که توی این برف یه جا بمونم. رود اگه مرداب بشه می گنده. همونجا تصمیم گرفتم پیاده برم خونه و الان که حساب می کنم می بینم اگه الان بخوام پیاده این مسیرو طی کنم بیش از سه ساعت طول می کشه. اما خب دیگه خر بودم و هستم و خواهم بود.

واضح یادم نیست توی مسیر به چی فکر می کردم. اما یادمه برف خوبی اومده بود و پاچه هام تمام خیس شده بودن. دلم می خواست سوار اتوبوس شم ولی بلیت نداشتم و فکر کنم اصلا دوزار پول هم تو جیبم نبود. از چندین و چند خیابون کوچیک و بزرگ گذشتم و از چراغ های قرمزی که رد شدم و یه مرد کلیه و قلب و کبد فروشی که بهم گفت پسر گم شدی؟ و منم هیچ نگفتم فقط رفتم اون دست خیابون.

خلاصه به سلامت رسیدم خونه که اگه نمی رسیدم الان اینجا نبودم. در زمان غیبت چندین ساعته ی من، بابام رفته بوده کلانتری و بعدش خواهرمو گذاشته یه مغازه تا خودش دنبالم بگرده و وقتی با اعتراض خواهرم مواجه شده گفته داداشت گم شده و جواب شنیده که بهتر. فقط نمی دونم چرا وقتی بابام اومد خونه و منو سالم دید جای خوشحالی عصبانی شد؟ خیلی با شوق و ذوق رفتم بهش سلام کردم ولی با فریاد سرم داد زد که کجا بودی تو؟

چند سال بعد باز سر لجبازی خودمو گم کردم و این بار قصد داشتم مسیر پنج شیش ساعتی رو پیاده برم که دیگه پیدام کردن. الان هم یه حالت لجبازی پیدا کردم و اون چیزی رو که میخوام باید بهش برسم وگرنه خودمو گم می کنم میرم عاشق مردم می کنم میرم. جدا.

دیدگاهی بنویسید


زمانی برای خداحافظی

برخلاف نرخ ارض که همینطوری بی حساب روند صعودی به خودش گرفته، وزن من در یک سقوط آزاد به سمت صفر میل می کنه و البته که همچین اتفاقی نخواهد افتاد چون فکر نمی کنم از وزن استخون هام کم بشه. وضعیت کاملا رقت باری دارم. کمربندم دیگه سوراخ نداره و شلوارم داره از پام می افته.

هفته ی قبل و بعد از آخرین روز این ترم دانشگاه، باید یه مقدار تا ایستگاه اتوبوس پیاده می رفتم. مسیرم از وسط ترمینال آزادی میگذشت. توی اون شلوغی و همهمه بر سرعتم می افزودم تا زودتر به خونه برسم. حدود ده متر با مغازه ای فاصله داشتم. یه پسربچه ی شیش هفت ساله دم در مغازه بود درحالیکه یه پفک توی دستش داشت. مامان تپل و سبزه رو و چادریش چند متر اونورتر وایستاده بود. پسرک نگاه رقت انگیزی به مادر داشت. مامانش گفت برو بپرس چنده. پسر رفت تو و چند ثانیه بعد برگشت. بهشون رسیده بودم و داشتم کم کم ردشون می کردم. با نگاه مستاصل گفت هشتصد تومن. مامانش یکدفعه برافروخته شد و فریاد زد ولش کن بذار بیا ببینم. پفکو گذاشت و منم رد شده بودم. درحالیکه دارم این سطور رو مینویسم کاملا منقلب شدم و این برمی گرده به حال رقت آوری که دارم.

با دوستم رفته بودیم کافی شاپی که راست کار بچه روشنفکرای بی پول بود. هوای آلوده و بوی سیگار و سرما همراه با استرس بی مرزی که داشتم کاملا بی حسم کرده بود. حتی الان بعضی از اتفاقات رو بخاطر نمیارم. کاملا اوضاع رقت باری داشتم. وقتی به بقیه نگاه می کردم که جفت جفت و گروه گروه با آرامش کنار هم نشستن و با لذت گفتگو می کنن بر رقتم اضافه می شد. دلم لک زده برای یه صحبت در آرامش. بدون استرس. بدون ترس. بدون فکر. خیلی وقته که راحت حرف نزدم و مدت زیادیست که فکرم آزاد نیست.

بچه که بودم مثل الان نمی شد راحت از همه عکس گرفت. بعضیا رو که برام ارزشمند بودن در لحظه ی خداحافظی با دقت بیشتری نگاه می کردم. مثلا پسرخاله ام که تابستونا از شهرستان می اومد و همبازی دوران کودکیم بود. یا روز آخر مدرسه بعضی بچه ها که برام خاطره سازتر بودن رو نگاه می کردم و در لحظه تو ذهنم ازشون عکس می گرفتم. درحال نوشتن این کلمات کاملا منقلبم. هنوز هم تصاویر یادمه. پسرخاله ام توی ماشین با لبخند کاملا شاد و از فاصله ای تقریبا دور داره باهام بای بای می کنه. فقط یک اسکرین شات و نه بیشتر. یا دوستی که در روز آخر چهارم ابتدایی و سر زنگ ورزش وقتی تیممون گل آخرو زده و دو انگشت اشاره اشو از روی خوشحالی به سمت آسمون دراز کرده.

خیلی وقتا نشده چهره ی اطرافیامو به یاد بسپارم. مثلا خیلی از همکلاسی های دانشگاه که احتمالا هیچ وقت نخواهم دیدشون. یا همین دیشب یکدفعه یاد پدربزرگم افتادم. بابای بابام که سه سال پیش به طرز رقت باری فوت کرد. آدم خیلی عصبی و ساکتی بود. شهرستان زندگی می کردن. هروقت می رفتیم اونجا یا کنار پنجره روی زمین خوابیده بود یا دم در داشت به حرفای دوستای سالخورده اش گوش می داد. وقتی می نشست یه پاشو روی اون یکی مینداخت و دستاشو سر زانوش قلاب می کرد. مث بابام. وقتی مرد ناراحت نشدم. شاید کلا چند جمله با هم حرف زده بودیم. فقط بخاطر ناراحتی بابام یه کم دچار رقت شدم. اما دیشب که یه دفعه یادش افتادم و فهمیدم دیگه نیست به هم ریختم. دیگه کسی نیست که پای پنجره و زیر باد خنک تابستونی بخوابه. دیگه کسی نیست دم در خونه اشون بشینه و وقتی بهش سلام میدیم سرشو تکون بده. جدا به هم ریختم.

از بعضیا نمیخوام خداحافظی کنم. شاید گاهی اوقات مجبور بشم ولی دلم نمیخواد. میخوام باشن. میخوام ببینمشون یا نه، فقط به یادشون باشم و بدونم که هستن. غرورم سرجاش، ولی بعضیا رو نه می تونم از یاد ببرم و نه میخوام. روزای خوبی نیست.

چند وقت پیش کلیپی دیدم که سارا برایتمن خواننده ی اپرای زیباروی انگلیسی و آندره بوچلی معروف روی استیج و همراه با ارکستر می خونن. کاری به اینکه این آهنگو توی جوونی خوندن و به پشت صحنه کاری ندارم. ولی وقتی برایتمن صورت بوچلی رو بوسید و دستشو گرفت کاملا حال رقت انگیزی به من دست داد. اینکه بوچلی از بچگی نابیناس و اصلا نمی دونه طرفش چه شکلیه و جز لطافت پوست و صدای زیر هیچ چیزی از زنانگی برایتمن نمی فهمه. واقعا نمی دونم. نمی دونم باید خدا رو بخاطر سلامتیم شکر کنم یا بخاطر احوال رقت بارم به فکر مرگ باشم.

می تونین ویدئوی این کنسرت رو با حجم ۱۷ مگابایت و فرمت FLV از لینک زیر دانلود کنین و به قول دوستان دی جی Enjoy it!

 

دانلود Time To Say Goodbye از Andrea Bocelli ft. Sarah Brightman

 

دیدگاهی بنویسید


شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

نوشتن بعد از یه مدت نسبتا طولانی خیلی سخته. مخصوصا وقتی حس و انگیزه ای واسه نوشتن وجود نداشته باشه. پس با بی حوصلگی تمام شروع به تحریر این سطور می کنم!

چند شب پیش توی حال و به قول دوستی سالن خونه امون بودم که ناگه از خیابان صدای جیغ زنی میانسال و بعدش یه فحش کش دار بلند شد. جیغ ها ادامه دار بود و صدای گاز پرفشار موتور و فریادهای بگیرینش بگیرینش کاملا مشخص می کرد که یه موتوری کیف یه خانومه رو زده. دیر به صحنه رسیدم و هرچه از پنجره بیرونو نگاه کردم اثری ازشون نبود. بعد نشستم با خودم فکر کردم. اینکه اگه من توی خیابون بودم چه عکس العملی نشون می دادم؟ می پریدم با لگد می زدم به موتوریه یا مبهوت نگاه می کردم؟ اصلا اگه خودم جای زنه بودم چیکار می کردم؟ اصلا روم می شد داد بزنم؟ اون لحظه چه حسی داشتم وقتی اتفاقی افتاده که اصلا انتظارشو نداشتم؟ نمی دونم. از این به بعد سعی می کنم کیفمو محکم تر بچسبم.

دم در ورودی یکی از ایستگاهای مترو یه پیرزنی میشینه و جوراب مردونه میفروشه. همیشه هم اونجا هست. زمان هایی که قوت داشته باشه از همه خواهش می کنه ازش جوراب بخرن. میگه جوون یه جوراب بخر سر ظهره. خدا حاجتتو بده. و همینطور پشت سر هم میگه و میگه و میگه. هفته ی پیش چندتا پله که ازش رد شدم برگشتم. من آدمی نیستم که جلو چشم بقیه به کسی کمک کنم. با اینکه دلم بی نهایت میخواد از بعضی دستفروشا چیزی بخرم یا خودمو با ترازوشون وزن کنم اما جدا روم نمیشه. دیروز بازم تو یکی از ایستگاها زنی رو پله ها نشسته بود و یه ترازو گذاشته بود جلوش. هیچی نمی گفت، فقط رو ترازوش با ماژیک نوشته بود بچه محصل دارم. بیرون از ایستگاه دستفروشا غوغا می کردن و مردم هم ازشون می خریدن. ولی ندیدم کسی اینجا خودشو وزن کنه.

این همون پیرزن نیست ولی چه فرقی می کنه

از پله ها اومدم پایین و گفتم چنده جورابا؟ گفت اینا سه تومنه اینا دو تومن. طوریکه منو ترغیب کنه گفت این سه تومنیا نخ خالصه. گفتم حالا یه تخفیفی بده. گفت باشه دو و پونصد. می دونستم که سه جفت این جورابا این قیمتو داره. یه دونه برداشتم. گفت یه دونه میخوای؟ جدا دلم میخواست یکی دیگه هم بردارم ولی پول از جیب خودم نیست. گفتم آره.

همیشه حس خاصی نسبت به مرگ داشتم. بقیه رو نمی دونم اما من خیلی بهش فکر می کنم. اوقاتی که احساس ضعف وجودمو می گیره دلم میخواد تجربه اش کنم اما شدیدا ازش می ترسم. می ترسم چون تجربه ی جدیدیه و من همیشه با تجربه های جدید مشکل داشتم. به این فکر می کنم اونایی که تو اتوبوسن و یکدفعه دیگه نیستن شده به این فکر کنن که هر آن ممکنه بمیرن؟ اتوبوس رو از این جهت گفتم که این چند ماهه خیلی با اتوبوس سر و کار دارم. هر لحظه امکان داره تصادف بشه و منم بمیرم. اصلا امکان داره همین الان توده های سرطانی توی بدنم مشغول فعالیت باشن و منم بی خبر. واقعا فکر کردن به مرگ تمام انگیزه ها رو از بین می بره.

چند وقت پیش توی اف بی به پیجی برخوردم که صاحبش مُرده بود. حدودا یک سال و نیم پیش. دوستاش اما هنوز براش می نوشتن و روی والش یادگاری میذاشتن. عکس قبرشو گذاشته بودن عکس کاورش. حتی تصویری ساخته بودن که دختره بالای قبرش وایستاده و به دوربین لبخند می زنه. این موضوع واقعا برای من وحشتناک بود. اگه من بمیرم چه اتفاقی می افته؟ کیا ناراحت میشن؟ کِی از یاد همه میرم؟ میشه یکی که هیچ وقت منو ندیده از مرگم ناراحت بشه؟ تکلیف چیزایی که مال من بودن چی میشه؟ و n تا پرسش دیگه.

شاید اگه یاس و آمین می دونستن که با آهنگاشون چه تاثیری روی روحیه ی یه نفر میذارن، ترجیح می دادن آهنگای شیش و هشت بخونن! آهنگ جدیدشونو برای دانلود نمیذارم ولی این روزا زیاد گوش میدمش. خواستین دانلودش کنین. اما می تونین آهنگ مرگ قوی حبیب رو دانلود کنین. وقتی آهنگ شروع میشه و شروع به گیتار زدن می کنه، مو به تن آدم سیخ میشه.

دانلود آهنگ مرگ قو از حبیب

لینک کمکی

آپدیت نوشت: متاسفانه امروز یعنی ۲۱ خرداد ۹۵ حبیب فوت کرد. با حجمی عظیم از خاطرات کودکی و نوجوانی من و خیلی از ماها. فکر نمی کردم یه روز بخاطر مرگ یکی از آدمای معروف انقدر ناراحت و غمگین بشم. نمی دونم چی بگم. شما  اگه دوست داشتین همینجا کامنت بذارین.

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرند

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا برآمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

دیدگاهی بنویسید


دورویی افتخار ماست

اگه الان برید از هرکسی بپرسین آرزوتون چیه؟ واسه کلاس گذاشتن هم که شده میگه عدالت باشه تو دنیا، صلح و آزادی باشه همه جا، کسی تو زندان نباشه، کسی مریض تو بیمارستان نباشه، همه با هم دوست باشیم و از این حرفا. کاری به ریا بودن و نبودن این حرفا ندارم و البته تمامشون هم خیلی آرزوهای خوبی هستن و همه اینا رو میخوان اما چرا کسی نمیگه آرزو دارم مردم دنیا بیشتر خداپرست باشن. دلشون خدایی تر باشه. زندگی همه طوری شده که اولویت وجود خدا تنزل پیدا کرده و دیگه کسی براش مهم نیست که خدا هست یا نه.

طفیل که بودم بابام منو نمی برد هیئت و تا الان هم نشده تو عزاداریا باشم. از سینه و زنجیر زدن بدم نمیاد اما چون کلا با تجربه های جدید مشکل دارم و دچار استرس میشم، فکر نمی کنم یه دفعه متحول بشم و البته تازگیا حس می کنم عزاداری محرم و ایام دیگه با صداقت انجام نمیشه. وقتی مجری مذهبی با نسوان عشق و حال می کنه، وقتی مداح سینه چاک شبی n تومن پول می گیره و میره با دوست دخترش قلیون می کشه، وقتی پسرا یکی دو ساعت مشغول اتو کردن موهاشونن و واسه جلب توجه لباسای عجیب غریب می پوشن و دخترا غرق آرایش میشن و کلی مورد دیگه، واسه شرکت تو عزاداری انگیزه ای بالاتر از اعتقادات میخواد.

البته درسته که خیلیا با صداقت عزاداری نمی کنن اما نفس کار، اینکه مقدسات حفظ بشه خیلی با ارزشه. هستن کسایی که هنوز هم بخاطر عشق و علاقه اشون عزاداری می کنن اما بعضیا تریپ روشنفکری برمی دارن و کل واقعه و مراسم رو زیر سوال می برن و سوژه درست می کنن واسه خندیدن بهش. کسایی که حتی دو خط کتاب درباره عاشورا نخوندن و حتی کتاب معمولی هم نمی خونن یکدفعه عالم دهر میشن و تز دکترا از خودشون ول می کنن. اینکه کسی نسبت به واقعه بی تفاوت باشه خیلی منطقیه و اعتقاد نداره اما کسی که دشمنی می کنه و عقده هاش رو با توهین و تمسخر خالی می کنه واقعا نفرت انگیزه. هیچ دلیلی برای مسخره بودن این قضیه وجود نداره و اکثر حرفا فقط برای اینه که طرف بگه من تافته ای جدا بافته ام.

یکی از کسایی که عکس پروفایلش همیشه پر از شیشه های پر و خالی مارک های مختلف مشروبه و افتخارش اینه که همیشه یکی هست که باهاش رابطه ی جن$ی داشته باشه و ابایی از گذاشتن عکسای پارتی و مهمونیش نداره، یه دفعه میاد عکسشو واسه محرم تغییر میده و یه عکس از خودش درحالیکه سیاه پوش امام حسینه و داره سینه می زنه میذاره. آدما دروغ میگن، تهمت می زنن، حق همدیگه رو می خورن اما هیچ کس علنی نمیگه من دروغگوام و خیلی هم باحالم. ولی نمی دونم چطور شده بعضیا به کثافت کاریاشون افتخار می کنن و بقیه هم بهشون افتخار می کنن. وقتی علنی میگی من عرق خورم دیگه نباید بگی حسینی ام که چهار نفر بعدن نگن دیدین گفتیم همه مذهبیا اینطورین؟ نمی دونم، واقعا الان باید برای کی متاسف باشم؟

تو دنیایی که جای زشتی و زیبایی عوض شده و ریا همه گیر، چطور میشه به مقدسات اعتقاد داشت وقتی می بینی کسایی که معتقد بالفطرن در باطن حالشون از اعتقاداتشون به هم می خوره. پس بهتره همون آرزوی آزادی و عدالت داشته باشیم و خودمون و دیگرانو با شعار خداپرستی انگشت نما نکنیم.

دیدگاهی بنویسید


ای به عالم کرده پیدا راز پنهان مرا

موبایل راننده زنگ خورد. گفت بلیتا ردیفه و فقط مونده ویزا اوکی بشه. گفت به لیلا بگه خودش می دونه. گفت باشه. گفت قربانت. قطع کرد و دوباره زنگ خورد. گفت خانوم محمدی من تا آخر هفته بهتون می رسونم. گفت یه کاری برام پیش اومده. گفت خدافظ. دوباره نفر اول زنگ زد. گفت دستت درد نکنه. بعد برگشت به من گفت چند روز با خانواده میخوام برم استانبول دنبال کاراشم. گفتم دولار از کجا میاری؟ گفت با تور میرم … جور میشه.

یه نیگا بش انداختم که خیلی خوشحال بود. یه نیگا به خودم انداختم که ناراحت بودم. واقعا تو این وضع گرونی و قیمت عجیب ارز چه اصراری داری بری مسافرت خارج؟ من می دونم دیگه. زنت گفته چطو شوهر نازی بردتش سن پترزبورگ اونوقت تو منو تا شابدولعظیم هم به زور می بری. بعد انقد پرچ شده که راضی شدی ولی واسه خرج و مخارجش افتادی به پت پت و داری با پرایدت مسافرکشی می کنی. خوشحالم هستی؟ می خندی؟ رسول کربکندی…

حالا این هیچی. اینکه راننده تاکسی میخواد بره استانبول به من چه ربطی داره؟ من یک مسافر دون پایه ام که ماتحت پیاز هم نیستم. بابای من هم چنین اخلاقی داره که اخبار خونه رو رایگان در اختیار خاص و عام میذاره و کلا خانوادتا اینجوری شدیم. برای مثال، من اگه برم بقالی سر کوچه دوتا شور*ت بخرم بیام هنوز تن نزده تلفن زنگ می خوره که اِ حامد ش*رت خریده مبارکه. حالا البت من خودم کم کم آموخته ام که کمتر اسرار زندگیمو به کسی بگم ولی باز میگم دیگه چفت و بست که نداره.

یه عمویی هم دارم که اخلاقش سیصد و شصت درجه با بابام توفیر داره. یعنی یه سال بود بازنشست شده بود هیشکی نمی دونست. یا مثلا چند ماه بود ماشینشو عوض کرده بود و وقتی بقیه متوجه شدن که با ماشینش رفت شهرستان خونه مادربزرگم. خب اینجوری هم خوب نیست. حالا مثلا می خوردیم ماشینشو؟ چشم می زدیم؟ می مردیم؟

دبیرستان که بودیم یه پسری بود کنار من مینشست و اسمش پژمان ک بود. کلا پسر خوبی بود و چهره ای شبیه یوزپلنگ آسیایی داشت. این بچه هنو دو ماه از سال نگذشته بود که به همه گفت میخوام برم آمریکا. می گفت با باباش میخواد بره و هرچی می گفتیم چون چرا؟ می گفت میخوام اونجا درس بخونم. ما هم که خر بهمون گفته بود زرشک باور کردیم و پیش خودمون گفتیم لابد مامانش هم چندوقت دیگه بهشون جوین میشه دیگه. خلاصه این بشر به اندازه چاه فاضلاب دهنمونو سرویس کرد بس که گفت میخوام برم آمریکا. مثلا می گفت مامانم گفته میری اونجا سرت همیشه زیر باشه که اونجاها بده دیگه آره. مام که شناختمون از آمریکا در حد لیلا فروهر بود هی دهنمون آب می افتاد.

به هر روی روزی از روزها دیگه نیومد و من شدم سلطان نیمکت. اما همون روز یکی دیگه از دوستان برای تفنن اومد پیشم نشست و از هر دری زر زدیم تا اینکه گفت پژمان ک بهم گفت مشکل تنفسی داره و فقط آمریکا می تونن عملش کنن. واسه همین خونه اشون رو فروختن رفتن اندیشه (یه شهرکیه اطراف تهران) تا هزینه اش جور بشه. خدا بزنه تو دهنم اگه گفته باشم ولی نمی دونم چرا همه یهویی فهمیدن و سوژه خنده اشون جور شد. مثلا قبل از شروع کلاس یکی کله اش رو از در کرد تو و درحالیکه همه فریاد می زدن برو بیرون برو بیرون گفت سعید محمدی تو این کلاسه؟ بعد چندتا از بچه ها گفتن نه الان پیش پژمان ک عه. هار هار هار … و البته من چقدر از این سعید محمدی خاطره دارما.

خلاصه فرزندان و نوباوگان عزیز من. سعی کنین در پاسداشت اسرار خود و دیگران حد میانه رو رعایت کنین و دروغ نگین و چرت نگین و همه چی رو نگین و هرجا میرین به هم بگین نگین نگین نگین نگین. من در همین لحظه تصمین گرفتم اسم بچه امو بذارم نگین. والسلام. -: آقا مبارکه بچه اتون پسره. -: پسره؟ مشکلی نداره اسمشو میذارم چگین. هه هه هه …

دیدگاهی بنویسید