نئاندرتال ها

یه چند وقت قبل داشتم از کنار دکه ی روزنامه فروشی رد می شدم که چشمم خورد به بسته ای که روش نوشته بود چهارتا مجله هزار و دویست تومن. منم که خوره ی مجله و روزنامه و کاغذم، خریدمش. بعد آوردمش خونه و کلی با خودم حال کردم سر همین موضوع. یکی از مجلات داخلش دانستنیهای شونزده هزار سال پیش بود و خب این تیپ مجلات قدیمی نمیشن.

همینطور که تورق می کردم به مطلبی رسیدم که عکس یه چندتا انسان اولیه داشت. همیشه برای من این سوال بوده که چرا همه انسان های اولیه ای که ما دیدیم مذکر بودن و خیلی دوست دارم بدونم زن های اون موقع چه ریختی بودن و آیا مردهای اون زمان چطو حاضر می شدن با ایشان وصلت کنن. بگذریم. اون تصاویر در اصل عکسای انسان های نئاندرتال بود که درواقع پسرعموهای چوچولوی ما محسوب می شدن و قربونشون برم خیلی فیت و عضله ای و بی اعصاب بودن.

مامانت قربونت برهمامانت قربونت بره

این بندگان از همه جا بی خبر توی اروپا و بخش غربی آسیا زندگی می کردن و دور هم خوش بودن و می گفتن و می خندیدن و یه کم هم با انسان ها شیطونی می کردن و خلاصه اصل حال. این دوستان گرام خیلی هم پیشرفته بودن و مدارکی دال بر اینکه خودشونو آرایش می کردن هم پیدا شده و این موارد نشون میده که هرکی بیشتر آرایش کنه پیشرفته تره و مثلا من که آرایش نمی کنم یک الاغ هستم که پالونی روی دوشمه و هیچی حالیم نیست و سرم تو آخور خودمه و فقط تو خوبی می فهمی.

اینکه این عزیزان چطوری منقرض شدن هنوز دقیق مشخص نیست اما بعضیا میگن تغییرات آب و هوایی بوده و بعضی میگن انسان ها نابودشون کردن. اما عده ای از محققان هم رفتن خیر سرشون تحقیق کردن و به این نتیجه رسیدن که نه که خانومای نئاندرتال خوشگل مشگل بودن و بزک دوزک می کردن، مردای انسان هم ازشون خوششون اومده و اینقدر مخشونو زدن که دیگه نرفتن سمت مردای نئاندرتال و بالطبع اونا هم که حلزون نبودن تنهایی بچه دار بشن لکن منقرض شدن.

به هر روی من مثل این اساتید گشاد، سرنخ رو بهتون دادم و حالا اگه بیشتر علاقمند بودین می تونین برید سرچ کنین و ببینین دنیا دست کی بوده و الان دست کیه و به خانوم ها هم توصیه می کنم کمتر آرایش کنن زیرا که نسلمون منقرض میشه و اون وقت نئاندرتال ها میان می خورنتون.

دیدگاهی بنویسید


یک روز شیدایی به صرف چای و پیخال

امشب خیلی حس طنزم نمیاد و همچون بیست و اندی سال گذشته دچار استرس مفرطم و تنها زمانی استرس ندارم که استرس نداشته باشم و همچو سال های متمادی پیشین خوابم میاد و از اونجایی که قراره ساعتا رو بکشن عقب دلم نمیاد برم بخوابم، وانگهی خوابمم نمی بره و برای فرار از این کسالت رفتم سر یخچال یه نارنگی برداشتم آوردم که بخورم. حالا یکی نیست به بابام بگه آخه پدر من تو چله تابستون نارنگی از کجا آخه؟ الان هم یه برگشو خوردم و چه مزه ی بدی هم نداره. والا ما جوون بودیم فقط زمستونا نارنگی بود اونم وقتی می خوردیش انگار یه کلنی هسته خورده بودی.

چند روز پیشا سوار تاکسی شده بودم و یارو رانندهه واسه اینکه خالی نره داشت خودشو جر می داد و دست آخر هم دستش موند تو **. راه که افتاد کمی جلوتر دوتا مرد با کلی بساط وایستاده بودن و وقتی کنارشون توقف کرد گفتن که دربستی می خواستن. راننده نگاهی به هیکل من انداخت و بهشون گفت نه و راه افتاد. فی الفور گفتم من موشکل ندارما پیاده میشم. باز دوباره نگاهی به من انداخت و دنده عقب گرفت و از اون دوتا پرسید کجا میرن؟ یه جایی همون اطراف گفتن و راننده تاکسیه برای بار n ام نظرش عوض شد و گازشو گرفت رفت. بعد برگشته چی به من گفته باشه خوبه؟ گفت من که شما رو پیاده نمی کنم دربستی سوار کنم! آره، پس واسه عمه ات دنده عقب گرفتی؟ وسط راه هم یه بابای معتادی سوار شد و ظرف همون چند دقیقه به اندازه ی ده سال الفاظ رکیک شنیدم که مخاطبشون بازاریا بودن.

شاید الان برگردین یه تف بندازین تو صورتم و بگین عنوان وبلاگتو بذاری تاکسیام سنگین رنگینتره اما تنها قشری که باهاشون سرو کار دارم و وبلاگمو نمی خونن همین قشر زحمتکش مسافرکشان. حالا اینا رو ولش کنین، همون چند روز پیشا رفتم عکس سه در چهار بندازم و عکاسه کلی با سر و کله و یقه مقه ام ور رفت. بعد من خیلی فکر کردم که اگه شخص معکوس (کسی که ازش عکس انداخته میشه یعنی) دختر باشه چه حیله ای میخواد بکار بگیره؟ مثلا شاید بگه چپ چپ بالا راست راست پایین و بعد از کمی هرکی بیرون اتاق باشه فکر کنه بهمن هاشمی از شبکه پنج زنگ زده داره مسابقه ردپا بازی می کنه.

فرداش رفتم عکسمو گرفتم دیدم کانهو گه (از اون دوستی که کلمه ی گه رو تو دهن من انداخت صمیمانه قدردانی می کنم). یعنی بز می گفت زکی و اصلا نمی شد تشخیص داد که این منم یا عنه. عکسو ببینی میگی این کیه اینجا کجاس؟ در راه بازگشت در همین حال و هوا بودم و از تعداد بالای سفارشم تاسف می خوردم و گه هم می خوردم تا اینکه به چهارراهی رسیدم که از پونزده سمتش ماشین میاد. البته این که چیزی نیست، تو شهری که من درس می خوندم یه خیابونی داره که جای اینکه اول سمت چپ و راستتو ببینی باید همش سمت عقبو نگاه کنی. آره، به چهارده سمت تسلط داشتم و درحال رد شدن بودم که از سمت پونزدهم یه پرایدی اومد و قبل از اینکه فاصله اش باهام کم بشه کپ کردم. یه دختره راننده اش بود که لبخندی زد و سری تکون داد و در دل گفت عاشقیا.

از اونجایی که من کلهم آدم یبسی هستم و قیافه ی عنقی دارم نشده بود دختری بهم لبخند بزنه و به هرحال خرق عادت شده بود و بنابراین تا انتهای مسیر که منزل باشه به وی می فکریدم و بر خویش می ژکیدم و به گه خوردن افتاده بودم (همچنان تشکر می کنم) که چرا، آخه چرا شماره اشو برنداشتم؟ وانگهی، پلاکشو برمی داشتم که چی بشه؟ شاید ماشین به اسم داداش سیبیل کلفتش باشه و بر فرض هم که مال خودش باشه. یه کاره پاشم برم بگم چی؟ پس فردا بگه آره بعد زرت و زرت بچه پس بندازم ندونم اسمشونو چی بذارم؟ یعقوب و ایوب و زعیم و نعیم کم بود؟ اصلا می دونین چیه؟ گور بابای دختر سگ یه کاری کرد. نخواستم. قصد ادامه تحصیل هم دارم هرچند چند سال دیگه باید برم سربازی و خب اون موقع اگه پایه بود بیاد خبرم کنه تا بیام.

در آخر به صراحت عرض می کنم که پنج سال درس خوندیم کم در و *** دیدیم که حالا چند سال دیگه هم باید ببینیم و هیچ کاری نکنیم؟ نه خداییش، تا حالا کسی به عمرش این حجم از *** ها رو دیده؟ حتی شنیده؟ نه سوال من از شما اینه، دنیای بی کینه، دنیای بی کینه، سوال من از شما اینه؟!

دیدگاهی بنویسید


چیزی از درد نمیگه تا مرگ

همین چند روز پیشا سوار تاکسی خطی شده بودم. جلو نشسته بودم و مسافر دیگه ای هم نبود. به مقصد که رسیدیم راننده گفت آزادی هم میرما. گفتم نه من از اینجا پیاده مترو میرم. گفت پیاده میری؟ گفتم آره وگرنه باید سیصد تومن بدم این یه تیکه راهو. گفت خیلی خوبه همچین جوونایی، پیاده روی می کنن. شاید تو دلش هم گفته خوش به حال بابات که همچین پسری داره و کلی بهش غبطه خورده.

چند روز پیشا خبر رسید که بابای یکی از همکلاسی های سابقم فوت کرده. اینطوری بوده که صبح میان از خواب بیدارش کنن می بینن بیدار نمیشه و مرده. خب حالا این چندان تو روحیه من تاثیر نداره چون خیلی ارتباطی با هم نداشتیم اما تصور اینکه همچین اتفاقی واسه خودم بیفته واقعا وحشتناکه.

پیش دانشگاهی که بودم این اتفاق برای یکی از همکلاسیام اتفاق افتاده بود و البته ارتباط بیشتری با هم داشتیم. وقتی بعد از چند روز غیبت اومده بود فکرم به شدت مشغول این شده بود که چطور بهش تسلیت بگم. نه اینکه آداب معاشرت بلد نباشم، دلم نمی خواست طبق روال معمول تسلیت بگم. دوست نداشتم بگم تسلیت میگم، ایشالا غم آخرت باشه. می خواستم یه چیزی بگم که خاص باشه که از خودم باشه و خلاقیت به خرج بدم. آخرش هم وقتی وارد کلاس شدم رفتم پیشش و اونم وایستاد و دست دادیم و گفتم : پیشش ششششش تتسسسس. زیر لبی یه چرت و پرتی گفتم و اونم گفت خیلی ممنون.

یکی از معلمای داغون ازش پرسید بابات چطوری فوت کرد؟ گفت چند وقتی بوده که شیکمش درد می کرده ولی به کسی نمی گفته. تا اینکه اینطوری شد. واقعا مرد هم باید اینطوری باشه. اگه درد و غمی داره به کسی نگه. نه مثل من ِ ازگل که. شاعر هم در این زمینه شعر بسیار گفته که یکیش همون اما تو کوه درد باش و یکیش هم تیتر این پست که اتفاقا هر دوتاش هم از چاوشیه.

یک بحث روانشناسی هم که هست اینه که رفتار دخترا بعد از مرگ پدر و پسرا بعد از مرگ مادر دچار تغییرات محسوسی میشه. یکی دو سال پیش بود که بابای یکی از دخترای همکلاسیم فوت کرد و الان میل و رغبتش به پسرا دچار افسار گسیختگی شده و فکر می کنم این موضوع برای همه و تا چند سال بعد از ضایعه صداقت داره. و اگه این نظر من درست باشه نتیجه می گیریم که نظرات فروید درست تر از یونگه و منم از همشون درست تر اما به هرحال اونا یه پخی شدن ولی من چی؟ طرف بیست سالشه مدال طلای المپیک داره، دختره چهارده سالشه با دو تا تیکه پارچه نفر اول شنای المپیک شده اونوقت من چی؟ با یه من ماستم نمیشه خوردم.

دیدگاهی بنویسید


روی گسل موج سواری

تصور اینکه سقفی که زیرش زندگی می کنم پایین بیاد و خودم و کسایی که بهشون وابستگی دارم آسیب ببینیم و چیزایی که داریم رو از دست بدیم خیلی هم ترسناکه و حقیقتا حال و روز مردمی که دچار حوادث طبیعی میشن قابل ترحمه اما این دلسوزی وقتی ارزش داره که از روی صداقت باشه.

چند روزیه که بعد از زلزله آذربایجان شرقی محیط اینترنت پر شده از ابراز همدردی و البته انتقاد از زمین و زمان که چرا به داد مردم زلزله زده نمی رسن. اینکه همه به فکر رنج دیده ها و مصیبت زده ها باشن اصلا مدینه ی فاضله اس اما مسئله ای که هست اینه که حرص و جوش زدنا و وامصیبتا گویی ها نه تنها از روی صداقت نیست بلکه نشونه ی ریاکاری و صد البته موج سواریه.

مطمئن باشین اگه جو رسانه ای ایجاد نمی شد هیچ کدوم از این فیص بوق بازا و امثالهم به فکر مردم نمی افتادن و مطمئنا هیچ تلاشی برای کمک رسوندن هم از طرفشون در کار نبود کما اینکه اگر هم الان سعی می کنن با کوبیدن صدا سیما و عکس گرفتن از خودشون تو صف اهدای خون و اشتراگ گذاری مطالب انتقادی و پرسوز و گداز خودشون رو دلسوز مردم نشون بدن صرفا از روی ریاکاریه. کسایی که اگه یه فرد روستایی رو تو خیابونای شهر می دیدن اه اه و پیف پیف می کردن حالا سینه چاک همین روستاییا شدن. کسایی که به عمرشون نشده چندهزار تومن رو به زلزله زده ها و سیل زده ها و غیره اختصاص بدن حالا تیغ انتقادشون رو به سمت کسایی گرفتن که وظیفه اشون کمک رسانیه، هرچند با کندی و اهمال کاری.

سری به گذشته می زنم. یادم میاد وقتی قهوه تلخ تازه منتشر شده بود عده ای بودن که اگه می گفتی نخریدی و دانلود کردی انگار بهشون فحش ناموس داده باشی اما وقتی به قسمتای میانی رسید سریالو با فلش با هم مبادله می کردن. یا همین سر قضیه ی استیو جابز که الان کلا یادشون رفته طرف کی بود کجا رفت ولی زمان مرگش طوری جوگیر شدن که انگار عزیزی رو از دست داده باشن.

چند روز پیش وقتی کشتی رضا یزدانی رو می دیدم دائما مصرع “آرمینه بی اف جدیدم” در ذهنم متبلور می شد و حالا از شباهت رضا یزدانی کشتی گیر (نه خواننده) به آرمین تو ای اف ام(!) که بگذریم، یادم میاد قبلا تو همین فیص بوق یه کمپینی راه انداخته بودن واسه آشتی این بابا با دوس&ت دخ&رش. حالا شما بیاین به من گیر بدین که این حرفا چیه میگی ولی خداییش نسل بعد از ما نسلی جوگیر و بی قید و بنده و خدا دوران پیری ما رو ختم به خیر کنه.

دیدگاهی بنویسید


دلم میخواد زار بزنم

دبیرستان که بودیم یه معلم دفاعی داشتیم که موجی بود. از یکی از بچه های کلاس هم خوشش اومده بود و هر جلسه کلی ازش تعریف می کرد. یه بار که داشت درس می داد یه وانتی از پایین پنجره ی کلاس رد شد درحالیکه بانگ برمی آورد که سبزی قرمه، سبزی آش، سبزی خوردن و … . بچه ها هم که منتظر بودن دیوار ترک بخوره تا بهش بخندن شروع کردن به خندیدن. معلم موجیمون بعد از اینکه وانتی رفت و صدای خنده ها خوابید گفت من اینا رو می بینم گریه می کنم. و از اون به بعد هر وقت صدای وانتی به گوش می رسید بچه ها می زدن زیر گریه و تا مدت ها سوژه خنده بود این ماجرا.

حالا اما دیگه وقت رفتنه، جاده اسم منو فریاد می زنه. اما حالا وقتی ازدیاد وانتیا رو می بینم که خیابونا رو قرق کردن، منم دلم میخواد بشینم زار بزنم. تصور اینکه بچه ی طرف تو مدرسه به بقیه میگه بابام وانتیه یا سبزی فروشه اشکمو درمیاره. اما همچنان شکرگزار نیستم و همیشه از خدا طلبکارم.

سوار یکی از مسافربرای شخصی شده بودم. تازگیا مردمو به ضرب زور هم که شده سوار می کنن تا حداقل پول بنزین و استهلاک با درآمدشون سر به سر بشه و اینقدر هم تعدادشون زیاد شده که از کوچه بن بست هم مسافرکش میاد بیرون. می گفتم. راننده خیلی پیر بود. وقتی به اولین دو راهی رسید با استیصال و با اشاره ی انگشت از مسافری که جلو نشسته بود پرسید کدومو باید بره. مشخص بود بخاطر کهولت سن قادر به تصمیم گیری سریع نیست و سرعت گیرها رو هم به شکل وحشتناکی رد می کرد طوری که چند بار سر من به سقف خورد. تو حساب کردن کرایه ها هم که مکافاتی کشیدیم.

وقتی این وضعیتو دیدم دلم می خواست زار بزنم. آدمی که کلی سال زندگی کرده و به سن استراحت رسیده حالا باید با این وضعیت مسافرکشی کنه. و البته یاد بابای خودم و خیلی از پدرای دیگه افتادم که با وجود سن زیاد هنوزم کار می کنن.

قبل ترها سر هر چیز کوچیکی دوست داشتم زار بزنم. مثلا وقتی یه مادر و بچه می دیدم زارم می گرفت. پیرزن می دیدم، دختر پسر قاشق می دیدم و کلا هرچیز احساسی که قابلیت زار زدن رو داشت. یه مدت خوب شدم ولی الان دوباره زارم میاد. بیشتر از همه برای خودم. احساس عجز و تنهایی می کنم کما اینکه اینطور نیستم. حالا هم دلم میخواد زار بزنم، وانگهی که زارم نمیاد.

دیدگاهی بنویسید


تا حالا عمه ات نفر اول المپیک شده؟

زنهار! واقعا زنهار از این بیابان! همونطوری که شاید اطلاع نداشته باشین مسابقات مسخره ی المپیک همچنان در حال جریانه و ورزشکاران غیور و جان بر لب این مرز و گوم زرت و زرت پشت سرهم حذف شدن و فقط نوشاد تاریخ ساز بود که رفت چسبید به فرار مهدوی کیا و شاهکار کامرانی فر.

حالا تاریخ سازی هم به این صورت بوده که یکی دوتا مسابقه رو برده. باز این هیچی، طرف با هزینه ی ما رفته مسابقه داده بعد آخر شده. آمار دقیق ندارم ولی بالای ده نفر اینطورین. واقعا سوال من از مسؤلین اینه که چرا منو نفرستادن المپیک؟ خب منم بلدم همون مسابقه ی اول حذف بشم نفر آخر بشم. تازه خرجم هم کمتره روزی یه وعده بیشتر غذا نمی خورم که البته این یه وعده هم تو ماه رمضون شده صفر وعده.

میگن یه زن معلول که دست راست نداشته تو پینگ پونگ چند نفرو برده و باز سوال من از مسئولین اون کشورایی که ورزشکارشون به این معلوله باخته اینه که خب عمه ی منم جای ورزشکار شما بود می باخت. شاید هم می برد حتی. حالا که وارد فاز بانوان شدم اینم بگم که هماره این سوال برای من مطرحه که چرا پوشش ورزشکارا اینقدر کمه؟ هر دوره هم کمتر از دوره ی قبل میشه. والا به خدا. فکر کنم چند دوره ی دیگه فقط دو سه تیکه چسب استفاده کنن. والا. مردا لباساشون پوشیده تره. اه اه

جودوکار عربستانی
انتظار ندارین یه عکس دیگه بذارم که؟

البته من فقط عکساشو تو فیص بوق اینا دیدما، وگرنه پای این برنامه های فسق و فجوری نمی شینم مگر اینکه خلاصه برم سر خونه زندگیم. متوجهید که. شما هم سعی کنین غیر از شمشیر بازی مردان ورزش دیگه ای رو تماشا نکنین که کلهم ورزشا مورد داره به جون عمه ام. ورزش هم خواستین بکنین فقط کوهنوردی، اونم از طرف  یا همچین جایی. یه وقت پا نشین اکیپی دختر و پسر تو هم تو هم. آفرین. درستون هم بخونین تا مثل این نفرای برتر کنکور مایع افتخار کشور بشین. مخصوصا اون دختر پاچه بزیه که خودشو نخبه می دونه و سوال من از مسئولین اینه که اگه عمه ی منم روزی چهارده ساعت درس بخونه نفر اول نمیشه یا نه؟ عمه ی شما چی؟

دیدگاهی بنویسید