ما زیر بارون بهار، رفتیم و عاشق نشدیم

یه هفته پیش بود. با اینکه دویست بار گفته بودم مترو میرم اما درحالیکه چهره ی چون بزش خیره به اطراف بود، وسط دور برگردون قبل از میدون صادقیه نگه داشت و من هم کرایه اشو دادم و خاک بر سرم. پای پیاده روان شدم. همینطور که بق کرده تو هوای ملس بهاری قدم می زدم پسربچه ی تپلی رو دیدم که تو پیاده رو پشت به دیواری چهار زانو نشسته و جلوش یه ترازو گذاشته و داره تخمه جاپنی میشکنه.

دو ماه پیش، قبل از کنکور بارون پیوسته و ملایمی می اومد و بعد از کلی خیس شدن بالاخره درب حوزه رو باز کردن و کنکور شروع شد و تموم شد. حوزه ی آزمون تا خیابون انقلاب خیلی فاصله نداشت و تصمیم داشتم بعد از کنکور برای خریدن کتاب درسی برم اونجا. زیر بارون زمستونی و درحالیکه سرما تا وسط استخونم هم نفوذ کرده بود راه افتادم و از خیابونای و کوچه های مرکزی شهر گذشتم. بلوار معروف فوق العاده زیبا شده بود و لطافت هوا هر ورزشکاری رو هنرمند می کرد. دلم می خواست کسی بود با هم قدم می زدیم. بعد بارون شدید می شد. سوار ماشینمون می شدیم و بی هیچ تصمیم قبلی عزم سفر می کردیم.

دچار حس تنهایی مفرط شده بودم. چون حتی این احساسم رو نمی تونستم به کسی بگم. به خیابون رسیدم و بعد از کمی گشت و گذار و پرس و جو کتابایی که می خواستم رو نیافتم اما پیرزن چشم زاغی رو دیدم که همیشه کنار پیاده رو میشینه و ادعیه و سوره های قرآنو میفروشه. دو سال پیش نوشته بودم که برف می اومد و پیرزن دعا به دست درحالیکه زیر برف چادرشو دور خودش پیچیده بود به زمین خیره شده بود. چهره ی مادرونه و چشمای غمگینش هیچ وقت از ذهنم نرفته و نمیره. اون موقع ساکت بود ولی تازگیا اصرار می کرد. من نخریدم اما

می تونم اینطوری فکر کنم که به من چه. می خواست وقتی جوون بود به فکر پیریش می افتاد. می خواست بچه هاشو درست تربیت کنه. اصلا بره کمیته امداد، بهزیستی، کهریزک، چه می دونم. اما قضاوت نکردم. دوست دارم پاشم برم همه دعاهاشو بخرم. برام فرقی نداره پولاشو چیکار می کنه مهم اینه که فکر من از این عذاب رها میشه.

اولین چیزی که به ذهنم رسید این بود که پسره به چی فکر می کنه که ساکت نشسته. چطور می تونه مدت طولانی یه جا بشینه و شاهد تحقیر شدنش باشه. می تونستم. من می تونستم بگم پسره ی خیکی معلوم نیست از کجا آورده خورده اینقدر باد کرده. تخمه کیلو بیست تومنی می خوره. اصلا اگه پول نداره بره پرورشگاهی آسایشگاهی چیزی. دکون باز کردن، با یه ترازو و لم دادن و تخمه شیکستن. اما بازم قضاوت نکردم. مقایسه هم نکردم. خدا حکمت کرده و این موقعیت رو برای من و اون سرنوشت رو برای اون قرار داده. واقعا من چه برتری و مزیتی نسبت به اون دارم؟ من نمی تونم بگم از اون بالاتر و مهم ترم چون حق قضاوت ندارم.

این روزا خسته ام. بی انگیزه ام. فقط برای اینکه بابام از قبولیم خوشحال بشه دارم به زور و زحمت درس می خونم وگرنه ترجیح میدم بخوابم و فکر کنم. احساس حماقت می کنم اما بهم ثابت شده که هروقت به خدا نزدیک میشم اون هم بهم حال میده اما حتی حوصله ی قرابت با معبود رو هم ندارم. یعنی داغونما، له له … می خوام برم بخوابم شاید صبح معجزه ای، حادثه ی غیرمترقبه ی فرحبخشی چیزی اتفاق افتاد. زرشک …

دیدگاهی بنویسید


به همینا مستحق دل من

شخصا اعتقادی به نامگذاری روزها ندارم و اصلا خوشم نمیاد که بگن فلان روز واسه فلانه. حتما اگه رئیس سازمان ملل شدم میدم این روزا رو از همه ی تقویما پاک کنن. اما فعلا و قبل از اینکه رئیس سازمان ملل بشم احساس می کنم بعضی وقتا همراه جو حرکت می کنم و تحت تاثیر قرار می گیرم. مثلا همین امروز که ولنتاینه و سنت غربی و مسخره ی کادو دادن به خاله و عمو و دایی و اینا. (حداقل من که غیر از اینا کسی نیست که بهش کادو بدم)

حالا طرف میاد بخاطر این روز مزخرف آهنگ درست می کنه و کلیپ میده و سایتا و خبرگزاریا کلی خودشونو واسه این روز پاره می کنن و وبلاگنویسا هم که دهن ولنتاینو صاف(!) می نماین. البته شاید به نظر شما این همه پرداختن به ولنتاین حال به هم زن و کلا خود ولن هم حال به هم زن باشه اما برای من بیشتر آزار دهنده اس.

میگن تو این روز کسایی که همدیگه رو دوست دارن واسه هم هدیه می گیرن و در یک فضای عاشقانه عارفانه به هم تقدیم می کنن و میرن تو فاز لاووازیه و همکاران. یادمه یه بار یکی از دوستان دور با یکی از دخترای همکلاسی دوست شده بود و خیلی تریپ عشق برداشته بودن و همش با هم بودن و خلاصه خیلی. بعد یه روز به این پسره گفتم حالا آخرش چی میخوای ادامه بدی باهاش؟ از گفتن این جمله خیلی معذرت میخوام ولی یه نگاه عاقل اندر الاغی بهم انداخت و گفت نه بابا دو بار می زنم تقش حامله میشه ولش می کنم بره. خب من از این حرف ناراحت شدم اما مونده بودم برای پسره تاسف بخورم یا دختره یا خودم اصلا.

خب رابطه ی اونا بیشتر کثافت کاری بوده تا عشق و وقتی کسی عاشق یکی دیگه میشه باید چندین و چند سال دنبال عشقش بدوئه و به عبارتی مثل سگ بدود و همه ی حرفا و طعنه ها و توهین ها و غصه ها و ناامیدی ها و خستگی ها رو قبول کنه و آخرش هم از نامردی روزگار به جایی نرسه. و این عشق واقعیه حتی اگه همه بگن حماقته.

دوران دانشجویی دوستایی داشتم که طرز فکرشون تقریبا مثل من بود و با اینکه در محیط مساعد (تاریک و مرطوب) قرار داشتیم اما حیا پیشه می کردیم و کمتر با دخترا قاطی می شدیم. ولی بعد از تموم شدن این دوران اونا یکدفعه تغییر کردن و با درو دافای شاخ به گردش و سفرهای درون و برون شهری میرن و بغل در بغل هم عکس میندازن و گویا خیلی خرسند هم هستن. انگار نه انگار تا همین چندوقت پیش یه طور دیگه بودن. البته من نه حسادت می کنم که مثلا بگم ای بابا این گاگوله رو می بینی با چه دخترایی رفته کوه؟ و نه براشون تاسف می خورم چون دارن حال می کنن و جای تاسف نداره. فقط حسرت می خورم از اینکه چرا من نمی تونم اینطوری بشم و چرا وقتی اصولی که بهشون اعتقاد دارم بیشتر مایه ی عذابم شده تا نشاطم ازشون دست نمی کشم. با این حال همچنان معتقدم که غمگین بودن و بهتر بودن ارجیحت داره به شاد بودن و دون بودن.

و مثل همیشه عمیقا آه …

آهنگ نوشت: حالا که ولنتاینه و غیر از آهنگ علی اصحابی هم هیچ آهنگ جالبی در این باره وجود نداره پس چرا برای بار هزارم نذارمش واسه دانلود؟

دانلود آهنگ ولنتاین از علی اصحابی

اعتراض ناوارده: مردم دارن تو فقر و قحطی و زندان به سر می برن و همه دارن کشته میشن اونوقت تو فکر ولنتاینی؟

دیدگاهی بنویسید


گزارش یک آهن ربایی

هر روزی که از این روزها میگذره امیدم برای قبولی کمرنگ تر میشه و همتم برای درس خوندن کمتر. البته قبول نشدن خیلی برام وحشتناک نیست اما اکثر برنامه هایی که واسه آینده ریختم به هم می ریزه و من می مانم و حوضم.

دیروز برای اینکه یکی دو تا کتاب درسی بگیرم رفتم انقلاب. بعد از اینکه کتابا رو گرفتم مطابق عادت همیشگی راه افتادم تا محصولات فرهنگی دستفروشان محترم رو هم بی نگاه نذارم و گوشه چشمی هم به اون ها داشته باشم. به اولی که رسیدم دیدم یه دختر سپیدروی تپلی همراه با پدرش برای خرید کتاب مقدس و یه کتاب داستان درپیت با فروشنده چونه می زنه و آخر سر هم فروشندهه کرد تو پاچه اشون و خوشحال و خرسند رفتن رد کارشون. نگاهی به کتابا انداختم و وسوسه ی دهشتناکی بر من مستولی گشت. منم مثل خانوما که در مقابل زیورآلات و لوازم آرایشی بهداشتی تاب مقاومت ندارن دچار فشار از ناحیه ی تحتانی بر نواحی فوقانی شدم اما مثل همیشه سعی کردم بر این فشار فائق بیایم.

آخرین باری که زیر این وسواس خناس شکستم، دوران نمایشگاه کتاب بود که سه بار رفتم نمایشگاه و در کل بیش از صدهزار تومن کتاب خریدم و البته بعدها هم در نمایشگاهی دیگر حدود پنجاه شصت تومن کتاب خریدم و از همین دستفروشا هم چندتایی تعبیه(!) نموده ام. بدبختانه کتابای درسی هم شامل این وسوسه میشن و عین الاغی که با چوب در فلانش می کنی به خرید کتب درسی هم علاقمندم فقط نمی خونمشون. گویا بابام هم این مرض رو داشته چون تعداد متنابهی کتاب داره که خیلیش هم شر و وره.

به دستفروش بعدی رسیدم درحالیکه اندام میانی دچار انقباض شده بودن. گفتم کتاب مقدس چند؟ گفت پوست پیازیه اصله خارج ده تومن چون تویی هشت تومن. گفتم حالا کاغذش که مهم نیست. گفت چیش پیس چیش نه نگو. تمامی جوانح و جوارحم سیخ شده بودن و نفس اماره ی بیچاره هم ول کن نبود. دیوان فروغ فرخزاد رو برداشتم نگاه کردم. یه دختری اومد به دستفروشه گفت این کتاب چنده؟ (کتاب مارکز بود) گفت فلان تومن. گزارش یک آدم ربایی رو هم دارما. و در این هنگام بود که عنان از کف بدادم و آب رفته به جوی بازنگشت و هر دو کتاب مارکز و دیوان فروغ و یه کتاب از زرین کوبو برداشتم. یارو داشت حساب می کرد که گفتم ایرج میرزا رو هم برمی دارم تخفیف بده. و برداشتم. گفت اگه بازم میخوای انتخاب کن. گفتم اگه به من باشه که همشو برمی دارم. و سپس درحالیکه احساس کرختی و رخوت داشتم به راه خودم ادامه دادم و باز دستفروش دیدم و کم مونده بود کتابای صادق چوبک و عمه ی صادق هدایت و جزوه ی ابراهیم حنفیه رو هم بخرم.

رفتم و رفتم تا رسیدم به یک شو& فروش. یعنی دستفروشی که شو* مردونه میفروخت. اتفاقا فروش خوبی هم داشت. چند روز پیش عده ای معلوم الحال از مردم خیلی یه کاره پا شدن رفتن هایپراستار و هرچی به ذهنشون می رسید رو شخم زدن. از نسکافه و چایی و برنج بگیر تا خمیردندون و کرم و شو*. بله درست خوندین. قسمتی که فلان مردونه میفروخت خیلی شلوغ و پرمشتری بود و احتمالا مردم فکر کردن قراره شو* هم تحریم بشه و بناچار به برند مامان دوز روی بیارن. وانگهی، نمی دونم مامان دوزاش چطوریه و همیشه فکر می کردم و می کنم که طرف مثلا شو& کاموایی پوشیده.

بگذریم. از بحث فرهنگی دور نشیم. هرچند شو% هم تاثیر بدون انکاری در فرهنگ ملل داره که از توضیحات بیشتر در این زمینه چشم پوشی کرده و به ادامه ی زر زرهامون می پردازیم. رسیدم خونه و کتابا رو دیدم زدم. یکی از کتابا رو جلد یه چیزی نوشته بود و توش یه چیز دیگه. مثلا در این حد که رو جلد زده بود همسر و داخلش نوشته بود روث*. خلاصه، کتاب ایرج میرزا رو هم از نظر گذروندم که پر از نقطه چین بود و از سر ناچاری مجبور شدم یه سوراخی قایمش کنم تا دست کسی بهش نرسه و خدا هم نتونه پیداش کنه. (نه اشتباه حدس زدین. تو زیرشلوارم قایم نکردم. باور نداری بیا بگرد.)

حالا من موندم و حجم وسیعی از دروس نخونده و از یاد رفته و یک گالم(!) کتاب توقیف شده و نشده و بی تربیتی و باتربیتی. و در آخر بیان می کنم که سلام سرباز! بزن سرباز! و در خواب می بینم که تیری وسط دو پیشانی فرمانده کوفته ام.

و چون اسبق آه … و سابقا آه …

دیدگاهی بنویسید


قلدن قلوب

همونطور که در عکس زیر و سایر عکس ها در جاهای دیگه ملاحظه کرده و می کنید، جودی فاستر ارادت خاصی به فرهادی داشته و داره و در این صحنه که فرهادی برای دریافت جایزه میره داره داد می زنه: اصصصصصگگگگگگگگگگگر!

پی نوشت۱: می دونین که، خارجیا به ق میگن گ.

پی نوشت۲: اینم بگم که من رو جودی خیلی غیرت دارم. غیرت که می دونین چیه؟

دیدگاهی بنویسید


چرا فرهاد مجیدی و کریسمس رو دوست ندارم

در اوان کودکی و زمانی که طفیلی خرد و کودن بیش نبوده و نیستیم، از طریق کانالای تلویزیون با عید مسیحیا آشنا شدم و هرچی زور زدم غیر از تنها در خانه مورد دیگه ای یادم نیومد.هان چرا، هدیه سال نو هم بود که اون موقع خیلی برام ترسناک می نمود اما الان به صحنه مثله شدن واقعی هم وقعی نمی نهم.

داشتم زر زر می کردم. از همون دوران بود که علاقه ای به کریسمس در من جرقه زد و کلا با کریسمس خیلی حال می کردم و حتی در نظرم از نوروز ما هم باحالتر می بود. البته من در بین وضعیت های آب و هوایی به هوای برفی بیشتر راغبم و ماه مورد علاقه ام هم دی ماه هست که همیشه ی خدا امتحان داشتم و امسال اولین باریست که امتحان ندارم، وانگهی کنکور که دارم.

جذابیت بابانوئل های مونث بر شوقم می افزود اما امسال نمی دونم چرا اینطور شده و باز هم عده ای جوگیر *یده اند در این آیین و جای پاشون هم مونده. من نمی فهمم افراد معلوم الحالی که تا همین دقایقی پیش فلان جای فروهر رو پاره کرده بودن و ادعای ناسیونالیستیشون چرخ و فلک کرده بود و اعیاد اسلامی رو قبول نداشتن و مهرگان و مردادگان می کردن حالا برای کریسمس و پاپانوئل جر خوردن و تازه میگن کریسمس عید ایرانیا بوده در سه هزار میلیارد سال پیش. والا. انتظار دارین با این وضعیت بازم با کریسمس و بابانوئل های مونث حال کنم؟ می دونین چیه، من کلا با هر مسئله ای که رو*پی بشه مخالفم و به ضدیت با اون برمی خیزم.

ای وای! نظرم عوض شد!

بگذریم. عرضم به حضور انوریتون که بعضی بازیکنای فوتبال هستن که باصطلاح بهشون میگم فوتبالیست کثیف. برای مثال داخلی مثلا شیث و جاسم کرار و نمونه خارجیش هم کریسمس رونالدو و کارلوس توز مثلا. همونطوری هم که قبلتر گفتم بخاطر هم فامیلی بودن با ناصر حجازی طرفدار استقلال بوده و هستم اما به هیچ عنوان از فرهاد مجیدی خوشم نیومده و نمیاد. به نظرم مجیدی رگه هایی از کثافت رو داره و همین هفته ی پیش هم یکی از این کثیف کاریاشو رو کرد. دخترش اماراته و از امارات پیشنهاد داره بعد میره قطر و عین خر پول می گیره مث گاو میشمره. اگر هم خاطرتون باشه اون موقع که تو لیگ امارات بازی می کرد وقتی گل می زد پیرهنشو می داد بالا و رو زیرپیرهنش عکس پرینت شده ی شیخ اماراتی مالک باشگاه نمایون می شد.

در انتها شما رو با یه جمله ی قصار به پایان می رسونم و گودنایت می گمتون.

“تو کجایی سهراب؟
آب را گل کردند
چشم ها را بستند و چه با دل کردند
سهراب کجایی آخر؟
زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند
تو کجایی سهراب؟
که همین نزدیکی عشق را دار زدند، همه جا سایه ی دیوار زدند”

البته کلشو نمی دونم ولی زخم که به دل عاشق زدن و باور نداری بیا نگاه کن.

پی نوشت: Merry Christmas !

دیدگاهی بنویسید


آقای اعتماد به نفس

چند روز پیش و اولین روز الکامپ با چندتا از دوستان رفتیم نمایشگاه و از اونجایی که تحصیلات آکادمی ما مربوط به کامپیوتر و نصب ویندوزه، افت داشت اگه نمی رفتیم. وانگهی از همون قبلش هم می دونستیم که در حد آمیب دو سلولی هم از قضایا سر در نمی کنیم و اهل لاس زدن هم که نبوده و نیستیم و بیکارم نیستیم و کنکور داریم و یکی هم پیدا نمی شد به ما بگه اسکولا کجا دارین میرین این وقت ظهر؟

والده ی گرامه برام نسکافه آورده بود و نوشیدم و الان سرم داره گیج میره. بهش گفته بودم بریزه تو چایی بابام که معاف کفالت بشم، گویا فکر کرده گفتم بریزه تو نسکافه ی من ناکار بشم معافی پزشکی بگیرم.

تو نمایشگاه همینطور احساس خیار می کردیم و از این مدل خیارا که راه راهه. گوشه ای نشسته بودیم که دوتا از دخترای همکلاسی سابق(!) از جلومون رد شدن و یکیشون انگار خر در چمن دیده باشه با شگفتی به من می نگریست و من هم مانند الاغی که بهش واکسن زدن همچین خماری بهشون نگاه می کردم. بعد این دوست کناریم یه کله ای به نشونه ی سلام تکون داد که با توبیخ من مواجه شد. البته من ناراحت این بودم که چرا پس من سلام نکردم؟ این چه خلق و خوی گهیست که من دارم؟

اثرات نسکافه ی مسموم در جسم و روحم داره پدیدار میشه و باید در این واپسین لحظات وصیتمو بکنم و شما رو بدرود کنم. بدرود دوستان و بدرود بغداد.

حالا داشتم زر می زدم. بعد شاید هر خر دیگه ای جای من بود می گفت این مشنگ پشنگا رو ببینا. آخه شما چی حالیتون میشه از الکامپ ملکامپ؟ دخترو چه به علم روز؟ هان؟ اما من انسان فرهیخته و متجدد و متحجری هستم و مایندم هم فریکه، پیش خودم گفتم الان اون دخترا دارن به هم میگن این خره احمقه چی می فهمه از زندگی پا شده اومده نمایشگاه. قیافه رو نیگا. عین بز می مونه پسره ی گوساله. هرچند از این حرفا بوی توهین به مشام می رسه ولی با واقعیت چندان فاصله ای نداره.

میگن اگه پدر مادر بچه اشونو بکشن دیه و قصاص نداره و البته اگر هم داشت که به من چیزی نمی ماسید چون تا دقایقی دیگه دارم با واسیلی الکسیف شطرنج می زنم.

دیروز تو تاکسی نِشده بودم و احساس خوش تیپی می کردم که ناگهان ترک آهنگ عوض شد و سیستم آهنگی پخش کرد که خیلی تو گوشم آشنا می زد ولی اسم خواننده اشو نمی رسیدم. منتهای مراتب کل ترانه رو حفظ کردم که وقتی اومدم خونه سرچ کنم و یاروشو بریزم. متن ترانه این بود که یه “یه راهی پیش روم بذار، یه کم بهم فرصت بده، برای عاشقتر شدن، خودت بهم جرأت بده، یه کاری کردی عاشقت، هر لحظه بی تابت بشه، من جونمو بهت میدم، شاید بهت ثابت بشه”.

آه مادر! تو مادر منو کشتی. مادر تو منو کشتی. منو کشتی… منو کشتی… دوباره زنده کردی. دوسش داشتم، دوسم داشتی، دوباره زنده کردی…

خب دیدین که چه شعر بامسمایی بود و از دهان من متساطع می رفت. گروه هفت اینو خوندن اما الان میخوام یه آهنگ دیگه بهتون معرفی کنم که شاعرش از اعتماد به نفس پایین رنج می خورده و گویی من تو وان زیر دوش نشستم و این ترانه رو سروده شدم. وین آهنگ چیزی نیست جز یکی از آلات سیا قمیشی که می فرماند: “آخه من هیچی ندارم که نثار تو کنم، تا فدای چشای مثل بهار تو کنم …” می بینین، اعتماد به نفسم در حد لیبرتادورس.

و همچون اسبق و سابق آه … و باز آه …

پی نوشت: امروز تولدمه. به قمری البته. به کفتر …

دیدگاهی بنویسید