یادگیری در سه سوت

تجربه ثابت کرده هرچی زور بزنی بدتره. مثلا وقتی بری دستشویی ولی چیز خاصی نداشته باشی هرچقدر هم که زور بزنی فایده نداره و فوق فوقش چارتا پشکل. میخوای درس بخونی ولی هیچ نمی فهمی حالا هی زور بزن هی فشار بیار. تاثیر نمی کنه. میخوای بخوابی خوابت نمیاد. یه قل اینور یه قل اونور ، فکر و خیال و رادیو و قرص و این کارا هم افاقه نمی کنه. حالا مصداق زیاده ولی کلا زور زدن چیز خوبی نیست. مثلا من سه روزه دارم زور می زنم قسمت هشتم این عقشولانه یه چی دربیارم نمیشه. الانم همینجوری خیاری بدون فکر قبلی دارم مینویسم.

امروز تلویزیون یه فیلمی نشون داد که دوبله نشده ش رو داشتم ولی عمرا می دیدمش. راسل کرو بازی می کرد و داستانش درباره مردی بود که زنشو به اشتباه بخاطر قتل یه نفر به حبس ابد محکوم کرده بودن و حالا این مرده می خواست زنشو فراری بده. فیلم چیز خاصی نداشت فقط اگه دوبله نشده بود و منم بیکار و الاف والوات نبودم امکان نداشت دو ساعت بشینم پای تلویزیون.

تو این فیلم راسل کرو برای پیشبرد نقشه ی فرار از اینترنت کمک می گرفت. مثلا یه ویدئو تو یوتیوب می دید که آموزش ساخت شاه کلید می داد. یا نحوه ی باز کردن در ماشینای ون رو باز از اینترنت یاد گرفت. من فکر نمی کنم ما به زبون فارسی همچین آموزشایی رو اینترنت داشته باشیم و همه کلیپامون یا شوی موزیکه یا کلیپ خنده داره یا ببخشید کلیپ …. . از این کلیپ آخریا که گفتم نوع ایرانیش پر شده تو اینترنت و حتی من که دنبالش نیستم بهشون برمی خورم. واقعا بعضیا چه فکر درباره پارتنرشون می کنن که اجازه میدن موقع عملیات ازشون فیلم بگیرن. بگذریم.

قبلا یه پسر اصفهانی که دانشجوی ایتالیا (احتمالا) بود یه کانال زده بود و به شکل طنز و کمدی آشپزی و پخت غذاهای مختلفو یاد می داد. البته بیشتر جنبه ی خنده داشت تا آموزش. اسم پسره هم اردشیر بود. تو غربت چندتا رفیق پایه پیدا کرده بود و این برنامه رو راه انداخته بودن و انصافا هم بازدید داشت. نمی دونم هنوز هم ویدئو میده یا نه.

راستش من کلی از این ایده ها دارم که میشه تبدیل به ویدئوهای طنزشون کرد اما تنها ایده ی خالی کافی نیست که. امکانات میخواد و از همه مهمتر چندتا آدم پایه که حتی اگه امکاناتشو هم بشه جور کرد آدماشو نمیشه. دیدم و شنیدم که بچه های دانشگاهای دولتی از این کارا زیاد می کنن. نمونه ی ساده ش هم بچه های شریف که کلیپ سوسن خانومو بازسازی کرده بودن. عیب این ایده ها هم اینه که اگه رو کاغذ نوشته بشن اون جذابیت لازمه رو از دست میدن و فقط و فقط باید کلیپشون کرد. به دوستان هم پیشنهاد دادم اما اونا صرفا یا کاری که توش پول باشه انجام میدن یا عملی که بشه باهاش مخ دختری رو زد.

واقعا وب فارسی آنچنان که باید و شاید به آموزش زندگی کردن نمی پردازه. خب ما ایرانیا هم آدمای معاشرتی و اجتماعی هستیم و منی که جوون هستم نیاز به این آموزشا دارم قبل از اینکه تجربه شون کنم. اصولا تجربه معلم بدیه که اول امتحان می گیره بعد آموزش میده. (چه جمله ی خزی)

نمی دونم قحطی آدم پایه س. حتی یکی نیست با من بیاد بریم کتابفروشی چهارتا کتاب بخرم. تنهایی هم که حال نمیده حس خیاری بهم دست میده. والا. یه شهر کتاب نزدیک خونه مون هست نمی دونم چطور روشون شده اسم خودشونو بذارن شهرکتاب. دو طبقه ساختمونه همه ش اسباب و وسایل ملیله دوزی و منجنیق بافی و نقاشی و این کارا. تو این کتابفروشیای خیابون انقلاب هم که میری هی یارو میاد میگه بفرمایید چی میخواین. خب به تو چه چی میخوام. اصلا اومدم تو مغازه دارم با یه جایی بازی می کنم. والا . نه اون نمایشگاشون که کم مونده تو لباس زیرم هم دست کنه بگرده که توش کتاب نذاشته باشم بپیچونم. حالا این هیچی. فکر کن فرضا پس فردا علاقه ای به بچه – چه پسر چه دخترش – نداشته باشم و بخوام برم داروخونه برای قضای حاجت. یارو داروخونه چی بگه جانم بفرمایید. خب من نمی تونم بگم. البته بعضی دوستان میگن لازم نیست حتما بگی …. میخوای. میتونی اسم مارکشو بگی اونا خودشون ختمن میفهمن. البته خب تکنولوژی پیشرفت کرده و میشه اینترنتی هم خرید کرد مخصوصا از اون سوسکا که خیلی حال کردم باهاشون دمشون گرم.

حالا میخوام اینترنتی کتاب بخرم ، اون کتابایی که میخوام تو انبار نیست. یه سایت دیگه هم میگه اول پولو بریز به حساب بعد ارسال می کنیم. خر گیر آورده هرچند که من الاغم ولی دیگه نه تا این حد. یادمه یه بار می خواستم یه دامینو بخرم (دامن نه‌ها. دامنه) و مبلغو اینترنتی پرداختش کردم. بعد صدتا تک تومن مشکل پیدا کرد و یعنی در اصل اونا همون روزی که دامنه رو خریدم صد تومن فی رو بردن بالا. حالا من هرچی میخوام اینترنتی بریزم نمیشه و از طرفی هرلحظه امکان داره یکی دامنه رو قاپ بزنه. (اگه دامنه آی آر خریده باشین متوجه میشین چی میگم) خلاصه به چه مکافاتی صدتا تک تمون رفتم بانک واریز کردم. سوژه ای شده بودما.

آره بچه های خوب و تمیز. نکنید این کارا رو مگه ما که کردیم کجا رو کردیم؟ از تجربیات بزرگترا سود بجویین و هرکار ریسکی و خطرناکی رو دست نزنین و تو هر سوراخی سرک نکشین که ما کردیم و هیچ نیافتیم. جای اینکه بشینین از موشک فاتح و عملیات خیبر فیلم بگیرین و پخش کنین بیاین با من سه تایی بریم کتاب بخریم و بعد سرفرصت یه جای ساکت بخونیم. والا به خدا خوبیت نداره و البته خوبیت هجوه و بهتره بگیم خوبی نداره که اگه اینو بگیم معنی نداره و بهمون یاد دادن بگیم خوبی ها نداره و ما هم می گیم خوبی ها نداره این اعمال.

نکته ی اخلاقی : یکی منو از پریز بکشه.

دیدگاهی بنویسید


در جستجوی اریک

تو این چند پست اخیر خیلی عق زدم و از اونجا که تنها نشونه ی شروع بچه دار شدن تو سریالای ما اینه که زنه تو دستشویی عق بزنه ، ذهنم منحرف شد سمت بچه و نوزاد. البته خارجیا تمام مراحل تکوینی شکل گیری و رشد و نمو نوزاد رو به تصویر می کشن که اونا ذهن منو به جاهای دیگه منحرف می کنن. داشتم می گفتم. یکی از موضوعاتی که بهش فکر کردم اینه که اگه من بچه دار شدم اسمشو چی بذارم؟ چطوری بزرگش کنم؟ البته این افکار بیشتر برای دخترای تین ایج اهمیت داره و به هیچ عنوان واسه من مهم نیست چون من اگه بخوام این توانایی رو دارم که میلیاردها میلیارد بچه تولید کنم.

حقیقتش دختر پسر بودن بچه زیاد مهم نیست فقط سالم باشه. (اولین عق) یه قل و دوقلو و سه قلو و ده قلو بودنش هم مهم نیست. من که نمیخوام تو شیکمم جاشون بدم. ولی خب پسرا یه چیز دیگه‌ن. کر کثیف و عین نجاست. وقتی به سن بلوغ می رسن بوی گند عرقشون از صد فرسخی استشمام میشه و لباسای زیرشون هم کثافت. پاهاشون… زیر ناخونای پاشون سیاه و پر از انگل و میکروب. عـــق (دومیش). بدتر از همه اینا پشمالو و فرفری و اه وقتی میره دستشویی شماره دو ، چهار روز طول می کشه بوش بره. مهم تر از همه اینکه تربیتش با باباشه و وقتی معتاد و دزد و قاچاقچی از آب دراومد هیچ غلطی نمیشه کرد چون زورش زیاده و من پیر و لاجون.

اما بچه اگه دختر باشه از همون نوزادی ترتمیزه و خدادادی تمیز هم می مونه. می دونین من حتی این فکرو می کنم که دخترا اصلا دستشویی نمیرن و مثلا تو دانشگاه هم اگه برن دستشویی فقط بخاطر آرایشه. البته چند وقت پیش یه دختره به دوستش گفت من دستشوییم گرفته برم که یه ذره ذهنیتم به هم خورد. بحث تربیت و لباسای زیر هم که به من مربوط نمیشه و مامانش باید این مسائل رو حل کنه و من فقط وقتی یکی مزاحمش شد وارد عمل میشم. تازه وقتی پیر بشم و زنم از ریخت بیفته می تونم دخترمو نگاه کنم و یاد جوونیام بیفتم. هروقت هم که دلم خواست می تونم بزنمش چون زورم زیاده. مونس باباش هم که هست. ولی کلا دختر یا پسر بودن بچه فرقی نمی کنه اما اگه بچه‌م پسر شد درجا تو بیمارستان زنمو طلاق میدم و مهرم حلال جونم آزاد. من کثافت تحویل دنیا نمیدم.

اما موضوع بعدی مسئله ی اسم بچه‌س. همونطور که قبلا هم گفتم اسم آدما روی شخصیتشون تاثیرگذاره و منم دوست ندارم بچه‌م دزد و قاچاقچی و معتاد شه. به نظرم اسم گذاشتن واسه دختر آسون تره چون از اسامی پسر خاطره زیاد دارم و هرچی هم خاطره دارم همه چرک و کثافته (سومین) و کاش می شد اسم خودمو بذارم رو پسرم. اما بی شوخی به نظرم اسامی ایرانی واسه دختر بهتره. نمی دونم چرا ولی ذهنیت خوبی رو اسمای دختر عربی ندارم. حالا اینکه من چه اسمایی رو دوست دارم بماند که گفتنش خوب نیست و پشت سرم حرف درمیاد.

اما اسم پسر. اسامی عربی رو ترجیح میدم و دلیلش هم نمی دونم شاید چون اسم خودم عربیه. الان اسم خاصی مدنظرم نیست ولی اگه می شد اسمشو میذاشتم اریک. (اریک که عربی نیست) البته قبلا از کوین خیلی خوشم می اومد بخاطر فیلم تنها در خانه. کوین اسپیسی و کوین کاستنر هم که هستن و حداقل کاستنر خوش تیپه شاید پسرم هم شبیه کاستنر بشه. اما اریک چی؟ اریک کانتونا. نه بچه‌م شبیه سگ میشه نمیخوام. همون کوین خوبه. البته الان یادم اومد کوین کورانی هم هست که خیلی داغونه و همون میذارم اریک. راستی اریک استیفلر سری امریکن پای یادم نبود… (بس کن این حرفای خاله زنکو …)

چند ماهی میشه که باید هرچند ساعت یه بار برم دستشویی. قبلا حتی می تونستم ۲۴ ساعت خودمو نگه دارم اما الان وقتی بهم فشار میاد تمرکزم می ریزه به هم. واسه اولین بار بعد از پونزده سال هم تو دانشگاه رفتم دستشویی و نشد رکوردمو تو گینس ثبت کنم هرچند کسی هم شاهد این نبوده که من پونزده سال تو مدرسه و دانشگاه و محافل عمومی نرفتم دستشویی. الان خیلی نگرانم از اینکه نمی تونم خودمو نگه دارم. می ترسم کلیه ملیه م طوریش شده باشه پس فردا نتونم بچه دار شم و میلیاردها میلیارد رو با خودم به گور ببرم. خب شاید این سوال پیش بیاد که کلیه چه ربطی به این ماجرا داره و جوابش هم این میشه که خب شاید کلیه سنگ تولید کرده باشه و سنگه بره اونجا گیر کنه و مکافاته به خدا.

کلام آخر : یکی منو خفه کنه…

دیدگاهی بنویسید


تلویزیون خریدن ، یه دوست مهربونه

والا . نزد انگلیسم به دنیا بیایم نه ماه از سال هوا ابری باشه بارون بیاد بریم قدم بزنیم نفس بکشیم حال کنیم. البته از طرفی خوب شد همینجا به دنیا اومدم چون الان انگلیس بحران اقتصادیه و زمستون برف زیاد میاد و پروازا لغو میشه و آتشفشان فوران می کنه. تازه ، تازه جووناشو بگو … همشون کک مکی مو قرمز.

البته از مزایای انگلیسی بودن اینه که فیلما و سریالای آمریکایی رو میشه بدون زیرنویس نگاه کرد و وقتی زن و مرد تو فیلم یه کارایی می کنن حرصت نمی گیره و به مرده فحش نمیدی.(چه ربطی داشت؟!) جدا از اینا حداقل چهارتا فیلم خوب و فیلمنامه دار می دیدی. مثلا این سریالای نوروزی ما رو نگاه کنین. اگه عق نزنین حتما یکی دیگه از علائم ح*املگی رو از خودتون بروز میدین.

موضوعی که روشنه اینه که هیچ شبکه ی فارسی زبانی نمی تونه با صدا سیما رقابت کنه و حتی تو منطقه خاورمیانه غیر از ترکیه هیچ کشوری بودجه و استعداد و ظرفیت رسانه ملی ما رو نداره. حالا عده ای از مدیرای ارشد رو میارن به نوعی از کمدی که به هچ کس برنخوره و کسی ناراحت نشه و نتیجه میشه سریالای باصطلاح طنزی که می بینیم.

شاید این سریالایی که تو این یکی دوساله از تلویزیون پخش شده رو چند سال پیش عمرا کسی نگاه می کرد اما بخاطر سیاستای اعمال شده ، سطح سلیقه ی مردم پایین اومده و وقتی بازیگره میگه “خون آلوده ی خودتو کثیف نکن” به جای عق زدن هار هار هار می خندن. من خودم از سر بیکاری و الواتی چند قسمت اول سریالا رو دیدم و فقط عق زدم. والا . پس فردا بچه هم میزام لابد با این وضعیت. البته همه سریالا اینطوری نیستن. یکی دوتا برنامه هستن که قابل تحمل ترن و بعد از عید درباره اشون مینویسم.

در مورد موسیقی هم همین وضعیته. به حدی سطح سلیقه ها پایین اومده که حتی خواننده های شاخ اونوری هم خودشونو به گند کشیدن که با هرچی سنگ و کلوخ هم پاک نمیشه. در مورد شعر و داستان هم که چهل ساله که داستان نویس درست حسابی نداریم و م.م پور و م.م.پور (یکی مرتضی یکی ماندانا. این زن و شوهر محترم … به ادبیات مملکت دوتایی) و اقوام ، رو و توی بورسن و بعد از قیصر هم که شاعر تاپ نداریم و دور شاعرای مکتب مریم حیدرزاده ای شده. خب بعد من ِ بچه مثبت میشینم فیلمای خانوم کیت وینسلت و بانو نااومی واتسو می بینم و دچار تهاجم میشم. ویدئوی دوشیزه لیدی گاگا رو از نظر میگذرونم و دچار تناقض فرهنگی میشم. داستان غربی می خونم و متوهم میشم که طرف داستان نوشته یا توصیف…و. شعرای شکسپیر رو می خونم و هی عق می زنم و تولید فاضلاب انسانی می کنم. خوبه اینجوری آخه؟

حالا فارغ از این همه زر ، من چون به شخصیت شناسی و جامعه شناسی علاقه دارم ، می تونم از روی علاقه مندی آدما شخصیت کلیشون رو حدس بزنم. حتی از روی علاقه به سریالا و برنامه های نوروزی تلویزیون. به جان خودم اگه دروغ گفته باشم. تا شم از وسط اگه خالی بندی کنم. اصلا علت اینکه آدما زود جذابیتشونو برام از دست میدن و تکراری میشن به علت همین چارچوبیه که همه دارن و داریم. کاملا میشه رفتارشون رو پیش بینی کرد و خب این اصلا حال نمیده. من خودم از هم گه ترم. رفتارم از دویست کیلومتر هم قابل رد زدنه مگه وقتایی که ماه تو آسمون کامل میشه و اون موقع چت می زنم. والا.

در آخر توجه شما رو به بیتی متوجه می کنم که شاعر مربوطه تا جایی که در توان داشته تر زده به شعر اصلی از مولانا :

این همه مغرور مشو دور مشو ، خانه خراب می کنی خانه بر آب می کنی ، خانه سراب میکنی ، ناز مکن ناز بیا ، خانه برانداز بیا ، باز مرو باز بیا ، دورمشو دور مشو

دیدگاهی بنویسید


معرفی رمان تهوع

کلا همیشه به فلسفه و روانشناسی و ادبیات علاقه داشتم اما عقل سلیم حکم می کرد که دور علایقم خیط بکشم و به فکر خربزه باشم که چیز … که نمی دونم چی آبه. هرچند معتقدم کسایی که وارد ریاضیات و علوم ریاضی و مشتقاتش میشن ذهن آماده تری واسه پذیرش سایر علوم دارن و اینو به عینه و وقتی با دانشجوهای حقوق همکلام میشم می فهمم. یا دانشجوهای مدیریت که ضرب و جمع معمولی هم براشون کابوسه. چکیده ی کلوم اینکه ریاضی مغزو فرش! (یعنی تازه) نگه می داره.

خب من یکی از رشته های مهندسی رو دارم به اتمام می رسونم و درحالیکه به علوم انسانی علاقه دارم. اصولا هم کسایی که مهندسی می خونن بیشتر به فکر کار و درآمد و پول هستن و اصلا براشون مهم نیست که آدما رو رفتارشناسی کنن و جامعه رو فرضا آسیب شناسی. سرشون تو جبین خودشونه و بعد از یک عمر زندگی ایده آل می میرن و بعد از چند سال شروع به پوسیدن می کنن و چندسال بعدترش بسته به موقعیت مکانی تبدیل به نفت یا گاز و حتی زغال سنگ میشن. حالا در این اوضاع من به علوم انسانی علاقه دارم و اکثر کسایی که میشناسم این علوم رو پست تر از تفاله ی بینی می دونن و اگه بهشون بگی فلان فیلسوفو میشناسی؟ کتاباشو خوندی؟ میگن اگه پول توشه بده ما هم بخونیم.

خب با این اوصاف نباید انتظار داشت که مثلا من معنی اگزیستانسیالیسم رو بفهمم حتی اگه یه کتاب دویست صفحه ای درباره اش خونده باشم. راستش یه جایی از کتاب اندیشه اسلامی درباره اعتقاد اگزیستانسیالیست ها به جدایی علم از دین پرداخته بود و من از کلمه ی اگزیستانسیالیسم خیلی خوشم اومد و اولش سعی کردم سه بار پشت سر هم تکرارش کنم و هنوز موفق بدین امر نشدم اما از تلاش دست برنخواهم داشت و تا رسیدن به مقصود از زور زدن دریغ نخواهم نمود.

خب بعد یه گشتی زدم و به کتاب تهوع ژان پل سارتر رسیدم که معروفترین رمان ادبی درباره اگزیستانسیالیسمه. تو خود کتاب اشاره مستقیمی به بحث اصلی این جریان نمیشه اما در قالب داستان تقریبا همه ی درونمایه های فلسفه ی سارتر رو بیان می کنه. البته کتاب بیشتر از اینکه داستانی باشه فلسفیه و اصلا داستان خاصی نداره و اتفاقات و گفتگوها طوری چیده شدن که سارتر منظورشو برسونه. مثلا یکی از شخصیتای داستان ، آنی ، دوست دختر آنتوان رو کانتن (شخصیت اصلی کتاب) که چند سالی با هم گشتن و خوردن و حال کردن و حالا چهارساله که از هم جدا شدن ولی طرف هنوز دلش پیش دختره گیره و بالاخره می بینتش و جای اینکه بغلش کنه و لاو بترکونن داره باهاش درباره وجود و تهوع حرف می زنه.

گرخیدین؟

یا یه شخصیت دیگه داره که باصطلاح بهش میگن دانش اندوز. الاغ میشینه به ترتیب حروف الفبا همه کتابا رو می خونه و درکل آدم زاغارتیه که هیچ کس ازش خوشش نمیاد. این دانش اندوز بدبخت هم مثل من ، انسان دوسته و حاضره از حق خودش بگذره تا سایر آدما احساس آرامش داشته باشن. شخصیت اصلی هم کلی باهاش بحث می کنه و حسابی هم حالشو می گیره. آخرش هم وقتی دانش اندوز تو کتابخونه نشسته دوتا پسر نوجوون پیشش میشن و اونم چون انسان دوسته، بدون منظور یکی از پسرا رو نوازش می کنه و آخرش هم از نگهبان یه کتک مفصل می خوره و دچار یاس فلسفی میشه و خودشو گم و گور می کنه.

کتاب تهوع هفتاد و خورده ای سال پیش نوشته شده و اون زمان سارتر و سیمون دوبوآر و کمی هم آلبر کامو سردمداران جریان ادبی و فکری این مکتب تو قرن بیستم بودن و هستن که نویسنده های بزرگ قرن بیستم هم تشریف دارن این دوستان. اما از من حقیر نخواین فلسفه ی اگزیستانسیالیسم رو براتون توضیح بدم چون خودم کاملا نخو نگرفتم هرچند یه چیز کلی دستگیرم شده ولی پیشنهاد می کنم برای مطالعه بیشتر به صفحه ویکی پدیای اگزیستانسیالیسم رجوع کنین. و بدرود!

دیدگاهی بنویسید


ابی تاتلیسس

دقیق یادم نیست. شاید ده سال پیش شایدم کمتر. پسرعمه ام شهرستان زندگی می کرد و منم تابستونا می رفتم پیشش یه مدتی می موندم و اونم به همینطور. اون موقع هنوز دور ، دور نوارای وی اچ اس بود و پسرعمه ام هم افتاده بود دنبال شوهای ترکی و عربی. من خودم به شخصه از آهنگای ترکی هیچ خوشم نمیاد هرچند آهنگای عربی قابل تحمل تره و هیفا هم خوشگله!

تو این نواراش ابراهیم تاتلیسس و دخترش که فکر کنم اسمش دنیا بود و همیشه ی خدا جوراب شلواری مشکی می پوشید ویدئو داشتن و سبیل کم(؟) و سبیل پرپشت هم بودن که یه بار که سبیل از این لباسا پوشیده بود پسرعمه ی با تربیتم گفت که اگه اونجا بودم می رفتم می کشیدمش پایین ببینم چی میشه. خلاصه من هم که تو سن بلوغ …

یه فیلمی از تاتلیسس داشت که در وقت مناسب گذاشت ببینیم. می گفت ابراهیم تاتلیسس از بچگی نماز می خونده و این حرفا. بعد وسط فیلم یه دفعه رفتیم تو فاز صحنه و البته اونقدرا هم که گمان می کنین مورد نداشت ، فقط در حد ماچ و بیکـ… و این کارا. داستان فیلم از این قرار بود که تاتلیسس یه نامزد جوونی داشت و تو خونه ی ویلاییش هم یه استحر داشت که دخترای جوون می اومدن اونجا شنا می کردن. بعد یه ذره تاتلیسس دست و بدنش می جنبید و نامزدش آخرش شاکی شد و بعد اینقدر فیلم مزخرف و چرت بود که نمی دونم فیلمو تا آخر دیدم یا خوابم برد. فقط این یادمه که نامزده می رفت بستکبال بازی می کرد و نمی دونم قصدشون انجام ورزش بسکتبال بود یا آفتاب گرفتن. بعد تاتلیسس می رفت محل تمرین دید می زد. خیر سرش نماز هم می خونده.

همیشه این واسه من سوال بوده. بازیگرای هالیوودی که تو فیلما چیزی رو رعایت نمی کنن و مردم همه جاشونو دیدن. خب دیگه وقتی در انظار عمومی ظاهر میشن چرا لباس می پوشن دیگه؟ البته فکر کنم ما داریم به این سمت هم میریم و خب این پیشرفت خیلی بزرگیه.

به هر روی. چند روز پیش خبر رسید که ابی رو بعد از یه برنامه ای ترور کردن و گلوله از مغزش رد شده و شاید الان که دارین این سطور رو می خونین اون تو بهشت داره با حوریا نماز می خونه. دکترا هم گفتن تازه اش هم اگه به هوش بیاد قطع نخاع میشه و همون به که بمیره. به قول خواجه : بنده همان به که ز تقصیر خویش ، روی به درگاه خدا آورد. و در جای دیگه میگه : خداوندا مرا آن ده که آن به.

در آخر شما جوانان رو توصیه می کنم که از این فیلمای بد نبینین و همیشه و هر روز ساعت دوزاده یک بعد از ظهر بزنین کانال سه و از کرامات دکتر شریعتی مفیوض بشوید. به امید آن روز. (کدوم روز؟)

آپدیت نوشت: بی پدر مادر هفت تا جون داره! به هوش اومده ناکس! بهتون قول میدم چند روز دیگه هم سرپا وایمیسته کنسرت میذاره و وسط حوریای زمینی قر میده.

دیدگاهی بنویسید


آدما کلا دو دسته‌ن!

زنهار! چند روز پیش صبح خیلی زود از خواب بیدار شدم و با اینکه ترم هشت هستم و نباید هفته ی آخر برم یونی لکن انگیزه های دیگه ای غیر از درس منو به این راه کشوند. اون روز خیلی کسل و استرسی بودم. خب شاید بگین که چی حالا؟ ملت فوج فوج تو ژاپن دارن افقی میشن و تو لیبی جنگ داخلیه و بودجه نود هنوز بسته نشده و چند روز دیگه کنسرت ابیه و اون وقت تو نشستی میگی وقتی که از خواب پا شدم سرد بود؟ منم میگم که چیزی ندارم بگم.

درحالیکه من باید چند ترم پیش درس شیوه ارائه رو برمی داشتم اما به علت تداخل ساعتاش و به هم ریختن برنامه ام برنداشتم و این ترم مجبور شدم هر روز و ساعتی که شده بردارمش. از اسم درس هم مشخصه ، باید بیایم سرکلاس یه مطلبی رو ارائه بدیم. ترمای قبل بچه های خودمون سرکلاس بودن و حالا اکثرا ورودی های جدید هستن و دختراشون هم هیکلشون دو برابر منه. من از ارائه دادن باکی ندارم و قبلا هم سر یه درس دیگه این کارو کرده بودم اما چند روز پیش یکی از بچه ها داوطلبانه ارائه داد و مطلب خیلی قوی و جذابی تو چنته داشت و حدود نیم ساعت هم حرف زد. خب من خیلی دوست داشته و دارم که ارائه ی من آس باشه و حتما خلاقیتی توش وجود داشته باشه اما اولا من تو مباحث تخصصی خیلی سررشته ندارم و ثانیا وقت ارائه من حدود پنج دقیقه اس! اینطور شد که استرسم بیشتر شد.

ساعت بعدش هیچ کدوم از دوستان نزدیکترم نیومده بودن و من عین هویج تنها نشسته بودم یه گوشه. می دونستم آخرین روزیه که می تونم خانومو ببینم اما استادی که ساعت بعد باهاش کلاس داشت نیومده بود و احتمال قوی خودش هم نمی اومد دانشگاه. گفتم گداخورد یکی دو ساعت وایمیستم شاید اومد. بعد از کلاس با دوتا از بچه ها که خیلی باهاشون حال نمی کنم همراه شدم که اگه نمی شدم تنها می موندم. تو چندساعتی که باهاشون بودم متوجه مطالبی شدم. اینکه چقدر طرز فکر من باهاشون فرق می کنه. اصلا دوتا دید متفاوت نسبت به دنیا داریم. اصولا همکلاسیای من دو دسته هستن. یکیشون کسایی که دید مادی نسبت به دنیا دارن و هر کاری می کنن تا از زندگیشون لذت ببرن برخلاف من که اصلا مخالف همچین عقیده ای هستم. یه عده دیگه کلا بی خیال دنیا هستن و هیچ برنامه ای واسه آینده ندارن و پیرو جمله ی هرچه پیش آید خوش آید هستن. حرفای جدی نمی زنن و اگه بخوای جدی باشی سوژه میشی. و باز من با این تفکر مشکل دارم هرچند کمتر از اون یکی.

من خودم بیشتر بُعد معنوی زندگی رو می بینم و از فعالیتایی که جنبه ی روحی داره بیشتر استقبال می کنم. مثلا همین بلاگنویسی که غیر از تخلیه ذهن و هیجان سود دیگه ای نداره. آدمایی که طرز فکر مشابه من دارن تقریبا مخالف مذهب و دینن اما من چون معتقد هستم دچار مشکل و تناقض شدم. کلا خیلیا هستن که مثل من فکر می کنن اما من تو بچه های دانشگاه خودمون پیدا نکردم. دلیلش هم مشخصه دیگه. دانشگاه آزاد ، نزدیک تهران ، تراز پایین ، شهریه بالا. معلومه کیا میان اینجا دیگه. زیاد وارد جزئیات نشم. اما خب با دختراش که حرف نزدم ولی می دونم اونا بدتر از پسرا کاملا تو یه دنیای دیگه هستن. اما چندباری که با خانوم حرف زدم از اینکه هرچی می گفت طوری بود که انگار خودم دارم اون حرفو می زنم واقعا لذت بردم. هرچند نمی دونم اونا حرف خودشه یا کسی بهش گفته اینارو بگو. به هرحال.

تو راه برگشت با همون دو دوست سوار اتوبوس شدیم و دوتا از دخترای ورودی جدیدتر هم اومدن و کنار ما نشستن. یعنی ما سمت راست اتوبوس و اونا سمت چپ. یکیشونو میشناختم. عکساشو تو فیس بوک دیده بودم. قبلا که سایت داشتم هم به لیست دوستان مسنجرم اضافه اش کرده بودم و حتی درباره سایت و دانشگاه هم باهاش چت کرده بودم. خب اینا که چی حالا؟ دختره اسمش گلریزه ولی یحتمل تو خونه بهش میگن گلی! به هرحال دختر قشنگیه و عملا خیلی قشنگه و مهمتر اینکه شباهتی هم با خانوم داره. همینطوری که داشتیم حرف می زدیم یکی از اون دوتا دوست گفت حامد سمت چپیه رو میخوای؟ گفتم نه من راستی رو میخوام!! البته شوخی کردما و دوستان هم فهمیدن و شوخی شوخی ، شوخی کردن. خلاصه یه مقدار تابلو بازی درآوردن و فکر کنم دختره فهمید که بین ما سه تا خبرایی هست ولی زیاد برام مهم نبود و نیست. دیگه از ذغال سیاه تر که نداریم که.

خلاصه اینکه احساس تنهایی می کنم. یه جمله ای هست که فکر کنم از امام علی باشه که میگه ضعیف اونیه که نتونه دوست پیدا کنه و ضعیفتر کسیه که دوستاش رو هم از دست بده. البته من دوست و رفیق دارم ولی با کسی صمیمی نیستم و دلیلش هم آدمایی بودن که سر راهم قرار گرفتن. اما بالاخره بعد از بیست و خورده ای سال بالاخره یکیو پیدا می کنم که طرز فکرش به من نزدیک باشه. حتما… شاید … نمی دونم.

دیدگاهی بنویسید